4 – 6 عنقاء ( Anqa )
4 – 6 – 1 تعاریف :
پرنده ایست معروف الاسم و مجهول الجسم ( از منتهی الارب ) . سیمرغ را گویند و او را عنقای مغرب خوانند و به سبب مغربیت ، حمل بر چیزهای نابود و معدوم و عدم کنند . ( از برهان قاطع ) . طایری است درازگردن که نزد بعضی وجود فرضی دارد ، چرا که هیچکس آنرا ندیده است و در نفائس الفنون از تفاسیر مسطور است ، که در زمین اصحاب الراس مرغی بس عظیم با چهار پای و روی مانند آدمی و با پرهای الوان و بافراط درازی گردن پیدا شده بود هر جا که کودکی دیدی ببردی . آن قوم پیش حنظله بن صفوان که پیغمبر ایشان بود رفته از آن شکایت کردند . حنظله دعا کرد ، حق تعالی آن مرغ را در بعضی از جزائر ، انداخت و آن در جزائر فیل و اژدها را شکار کرده می خورد . ( از آنندراج ) .
در اصطلاح صوفیه ، عبارت از هیولی است زیرا هیولی دیده نشود . مانند سیمرغ و انسان کامل را نیز عنقا گویند. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ) .
در اصطلاح عرفا ، عنقا عقل فعال است . ( از فرهنگ لغات و اصطلاحات فلسفی ) نام سازی است که گردنی دراز دارد . ( آنندراج ) .
گــهـــی ســمــاع زنــی گــــاه بـــربـــط / گهی چغانه و طنبور شوشک و عنقــا ( فرخی ) .
مــطــربـــانـــی چــو بـــاربـــد زیـــبــــا / چنگ و بربط چغــانه و عنقــا ( مسعود سعد ) .
به پیروزی و بهرورزی نشین می خـور بکــام دل / بلحن چنگ و طنبور و رباب و بربط و عنقا ( مسعود سعد ) .
نام نوایی است از موسیقی . ( از آنندراج ) .
ولـیــکــن تــرا صبــر عــنــقــا نــبــاشــد / که در دام شهوت بگنجشک مــانی ( سعدی ) .
مــرا کــه عــزلــت گــرفــتــمــی همه عمر / چنــان اسیر کــه بــاز تــیــهو را ( سعدی ) .
– عنقای مغرب : مرغی بود بس عظیم و دراز گردن و مغرب از این جهت گویند که طیور را فرو میبرد و اطفال و دختران را نیز بلع می کرد و بعضی نوشته اند که به فتح راء ، به معنی نو و غریب آورده شده ، چون عنقا را حق تعالی به هیأت عجیب آفریده بود از این جهت مغرب گفتند و بعضی مغرب به معنی مخفی و نابود نوشته اند . ( از آنندراج ) .
عــقــل عــنــقــای مــغــربــم می خـوانـد / چــرخ زالــم بــگــوشــه بنشاند ( اوحدی ) .
از چــتــر تــو ســایــه هــمـــای افـــتـــد / وز گــرد سپــاه سایه عنقــا ( مسعود سعد ) .
ز گــرد راه چــو عــنــقــا بــه آشیــانـه بــاز / بــسوی بنده خرامید شاه بنده نواز ( سوزنی ) . ( دهخدا ، جلد 35 ، 1330 ، 400 ) .
عنقاء – ع . ( بفتح عین و سکون نون ) مونث اعنق و نیز به معنی سیمرغ . ( عمید ، 2537 ، 737 ) .
عنقاء [ = ع ، ف : عنقاء ] ، سیمرغ . ( معین ، جلد 2 ، 1362 ، 2359 ) .
– عنقا یا عنقاء مرغ افسانه ای ، شبیه به ققنس ، که در ادبیات و افسانه های عربی و فارسی شهرت بسیار دارد ، و چگونگی آن داستانها و وصفها نقل شده است . بسیاری از مفسرین قرآن در ذیل اصحاب الرس یاد آور شده اند که اصحاب الرس در سرزمینی زندگی می کردند که کوه بلندی در آنجا بود ، و عنقا در آن کوه بلند بود و از پرندگان شکار می کرد . یک سال که خشکسالی روی داد ، عنقا پرنده ای برای شکار نیافت ، و کودکی خردسال و سپس دختری را شکار کرد ، و ایشان به پیامبر خویش – که نامش حنظله ابن صفوان455 بود ، شکایت بردند ، و او نفرین کرد تا خداوند صاعقه ای فرستاد و عنقا سوخت ، و نسلش از میان رفت ، و ضرب المثل چیزهای نایاب و غیر موجود گردید .
وصف عنقا در کتب قدیم چنین آمده است . پرنده ای است که هیچ مرغی بزرگتر از آن وجود ندارد ؛ حیواناتی مانند فیل را می رباید ، و شکار می کند ، و همه ی رنگها در عنقا هست . بعضی ، صورت این پرنده را بمانند صورت انسان نوشته اند ، و گفته اند که از هر پرنده ای خصوصیتی و شباهتی در وجود عنقا هست . و علت اینکه وی را عنقا می خوانند درازی گردن اوست ، یا سفیدیی است که مانند طوق در گردن او دیده می شود ، گویند به هنگام پرواز عنقا صدایی شنیده می شود شبیه صدای رعد و سیل . عنقا 1000 سال عمر می کند و در 500 سالگی جفت می گیرد ، و بیضه هایی مینهد به اندازه ی کوه ، و در بعضی از کتابها ، طرز شکار کردن آنرا نیز نوشته اند . در ادبیات عرب ، و همچنین در ادبیات فارسی ، عنقا را با صفت مغرب 456 [ عنقاء مغرب ] می آورند ، که به معنی دور شونده یا دور پرواز است . در بعضی از روایات شیعه نقل شده است که عنقا ولایت علی ( ع ) را نپذیرفت ، و خداوند او را نفرین کرد تا در دریاها نهان گردد ، و از نظرها دور بماند .
در دوره اسلامی ، در ترجمه هایی که از اساطیر ایرانی به عربی شده است ، همه جا سیمرغ به عنقا ترجمه شده . بر روی هم ، عنقا در ادب فارسی و عربی رمزی است برای چیزهای خیالی و دست نیافتنی و پرنده ای است که « شکار کسی نمی شود » و « آشیانه اش بلند است » . نیز : سیمرغ . ( مصاحب ، جلد 2 – بخش 1 ، 1345 ، 1783 ) .
– عنقا : این مرغ افسانه یی همانقدر به گروپس شباهت دارد که به فوینیکس . طبق احادیثی که به ما رسیده ، اعتقاد به عنقا خاستگاهی عربی دارد ، و از سویی می دانیم که مولفان یونانی و رومی عصر باستان جایگاه فوینیکس را در صحرای عربستان می دانسته اند . عنقا در اسلام موقوف به حدیثی منقول از ابن عباس [ پسر عم و صحابی حضرت رسول معروف به حبرالامّه متوفای 68 هـ . ق ] است ( مسعودی ، مروج الذهب ) : پیمبر ( ص ) فرمود خداوند به روزگار اول ، پرنده یی بسیار نیکو بیافرید و از هر خوبی چیزی در آن نهاد [ و صورت آن را چون صورت مردم کرد و در بالهای آن همه رنگ بال نکو بود و از هر طرف چهار بال برای آن آفرید و دو دست برای آن آفرید که پنجه ها داشت و منقاری داشت که چون منقار عقاب کلفت بود ] ماده ی آن را نیز همانند آن آفرید و آن را عنقا نامید ، آنگاه خدای تعالی به موسی بن عمران وحی کرد که من پرنده ی عجیبی آفریده ام و آن را نر وماده آفریده ام و روزی آن را در حیوانات وحشی بیت المقدس قرار داده ام و آنها را انیس تو کردم تا از جمله چیزها باشد که بنی اسراییل را به وسیله ی آن فضیلت داده ام … بعدها عنقا با سیمرغ ایرانیان همذات شد .
عنقا یا سیمرغ ، نماد عارفی است که به سوی الوهیت پرواز می کند . شاعر و عارف بزرگ ایرانی ، در تمثیلی شگفت از زبان مرغان ، سفر رمز بار سی مرغ را نقل می کند ، که نماد بندگانی هستند که سر انجام به مقابل خداوند می رسند :
آفــتـــاب غــربــت از پــیــشان بــتــافــت / جـمــله را از پــرتــو آن جــان بــتـــافــت
هــم ز عــکــس روی ســیــمــرغ جـــهـان / چــهــــره ی سیــمــرغ دیدنــد از جــهـان
چون نگه کردند ، آن سیمرغ زود / بی شک این سی مرغ ، آن سیمرغ بود ( نقل از منطق الطیر عطار ) .
عنقا با نامهای مختلفی که به او اطلاق شده ، نماد بخشی از انسان است آن بخشی که فراخوانده شده تا در باطن خود به حق و اصل شود . در این وصال تمام تفاوتها از میان می روند و همانا عنقا هم خالق است و هم مخلوق معنوی . ( شوالیه – گربران ، 1385 ، 321 – 322 ) .
4 – 6 – 2 منابع قدیمی :
4 – 6 – 2 – 1 منطق الطیر :
هــر یــکــیــرا بــود عــذری لـنــگ لنــگ / ایــنــچــنــیــن کس کی کنــد عنقا بچنگ
هــر کــه عــنــقـــا راسـت از جــان خواستار / دســــت از جــــــان بــــردارد مـــــردوار
هــرکــرا در آشــیــان سـی دانــه نــیــســت / زیــن ســفــر تــن زد اگــر دیــوانه نیست
چـــون نـــداری دانـــه ای را حـــوصــــلـــه / کــی تو با سیمرغ باشی هــم چله ( عطار ) .
( عطار نیشابوری ، 1353 ، 142 ) .
4 – 6 – 3 ضرب المثلها و کنایه ها :
– عنقا را به دام نتوان گرفت .
– نباشد محرم عنقا مگس ( مولوی ) .
ابله آن گرگی که او نخجیر بـا شیران کنــد / احمق آن صعوه که او پرواز با عنقا کنـد ( منوچهری ) .
با هر کس منشین و مبــر از همگــان نیــز / بر راه خرد رو نه مگس باش نه عنقـا ( ناصر خسرو ) .
خرسنــد مشــو بــه نــام بــی مــعـنــی / نــام تــهی اسـت زی خــرد عنــقـا ( ناصر خسرو ) .
گر چه عنقا را نگیرد هیــچ بـاز صیـد گیــر / بــاز کز دست تو پـرد صیـد او عنـقــا بـود ( معزی ) .
نقاش چیره دست است آن ناخدای ، تــرس / عنقا ندیده صورت عنقـا کنـد هــمی ( کلیله و دمنه ) .
عنکــبــوت ار طــبــع عــنـقــا داشــتی / از لعــابــی خــیــمــگی افــراشـــتــی ( مولوی ) .
ملک بکام کی شود تا نـرسد بــحــکــم او / عنقا دایه کی شـود تا نرسد بـزال زر ( مجیر بیلقانی ) .
مـن انــدر رنــج و دو نــان بر سر گـنــج / مــگــس در گلشـن و عـنــقــا بـگلخن ( خاقانی ) .
گــر چــه شــد زاهـــل روزگــار جــــدا / چه کم است آخــر از مــگــس عــنــقــا ( سنایی ) .
بـبــاز چــتــر عــنــقــا را بــگــیــریـد / بــتــاج زر ثــریـــا را بــگــــیـــــرد ( نظامی ) .
در جــوف ســپــهــر تــنــگــدل بـــود / عــنــقــا بــقــفـــس درون نــیــایـــد ( انوری ) .
گر بـخــدمــت کــم رســد مــعــذور دار / کــز پی عنــقــا نــشـان خــواهم گزیـد ( خاقانی ) .
و گر عنقایی از کوه قاف دیــن مگــذر / که چون بی قاف شد عنقــا عنــا گردد ز نادانی ( خاقانی ) .
چــو مــشک از نـــاف عزلــت بــو گرفتم / بــه تنهایی چــو عنــقــا خــو گرفــتـم ( نظامی ) .
بــرون رفــت و روی از جهــان در کشیــد / چو عنــقـا شد از بــزم شــه نــاپــدیــد ( نظامی ) .
وصــف بــازان را شــنــیــده در زمــــان / گفتــه مــن عــنقــای وقتــم بیگمــان ( مولوی ) .
اگــر عــنــقــا ز بی بــرگـی بــمــیــرد / شکــار از چنـگ گنجشکــان نــگــیــرد ( سعدی ) .
یـــافــت ز عــنــقــا عــزلـــت و دوری / قــاف تــا قــاف نــــام مــســطــوری ( اوحدی ) .
عنقا پیکر : بزرگ جثه ، که پیکری چون عنقا دارد .
عنقا وار : مانند عنقا . بسان عنقا .
عنقای فرتوت : کنایه از زمین و ظلمت شب باشد . ( انجمن آرای ناصری ) کنایه از زمین است .
شباهنـگــام ایــن عــنــقــای فــرتــوت / شکــم پــر کرد از ایــن یکـدانه یــاقوت ( نظامی ) .
خود را عنقا کردن : کنایه از گم شدن و ناپدید گردیدن است .
از که مشرق چــو طاووسی برآیــد بامــداد / در که مغرب شبانگه خویشتن عنقا کند ( ناصر خسرو ) .
عنقا سخن : که سخنی چون عنقا دارد .
عنقا مهر : دارای مهری چون عنقا ، به مجاز پر مهر . ( از عنقای به معنی انسان کامل ) .
مرغ را دیدی که عنقا مهر و زال اندیشه بـود / خانه رستم به عنقا دادی احسنت ای ملک ( خاقانی ) .
عنقا شدن : غائب و ناپدید شدن ( آنندراج )

مطلب مرتبط :   سازش، عدالت، انتقالی، جرایم، آفریقای

دسته بندی : علمی