به یک سو سنگ راه خویش را

دل ز غیرت آب شد از بستن افغان نجیب

چند پنهان می‌کنی در سینه آه خویش را

[غزل 91]
مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن
بحر هزج مثمن سالم
اگر یک سو گذارد زاهد افسرده دعوی را

به یک پیمانه بیرون میبرم از راه تقوی را

ز حرف یکدگر این کور دل‌ها میروند از دست

توان از سای? آوار بردن راه اعمی را

میا از خانه بیرون تا غبار از خود بیفشانی

برای سوزنی چون رشته پیچیدند عیسی را

به کنج طاق نسیان همچو شمع نیم‌سوز افتد

اگر با نال? خود سر دهد عاشق تجلی را

ز عصیان آه چندی بر لب افسردگان ماند

ز روی مصلحت چون پرده بردارند عقبی را

دل بیمار عاشق از سیه بختی چه کم دارد

چرا در سرمه خوابانند چشم مست لیلی را

دو روزی شکل غم را چون نجیب خود نمی‌دیدم

اگر میدیدمی یک بار دیگر روی طفلی را]29/ب[

[غزل 92 ]
مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن
بحر مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف
بیدار کن ز بانگ قلم حرف را ز خواب

آمد کنون که بر سر یک نیزه آفتاب

از زیر پای یار نخواهیم سر کشید

چرخ است یک هلالی و ماییم و یک رکاب

بوی تو را توان به گریبان حشر برد

پاشید عالمی و نپاشید این گلاب

دریادلان به قید تعین نمانده‌اند

با کف به یک دگر زده ]ای[ می زند حباب

آه مرا نسیه رقم کن که بارها

این مصرع از سفینه دل گشت انتخاب

در بزم یک حریف نباشد به‌زور من

بسیار همچو شیشه زدم پنجه با شراب

حاجت به امتحان نبود دست‌خشک را

دانسته‌اند قدرت تیغ مرا ز آب

تنها نه من برای دل از سر گذشته‌ام

آتش گذاشت خان? خود بر سر کباب

بی‌ذوق از حرارت می در شکنجه است

در شیشه کرده است مرا گرمی شراب

آتش دل است از می توفیق بی‌نصیب

باش آن قدر که سنگ رسد آب

چون ذره عالمی همه محتاج این درند

تنها به دانه‌ای چه کند آخر آفتاب

از خویش گریه آتش عصیان فسرده است

یک بار کن به خاطر ما چشم را پر آب

آخر نه از تبسم بیداری آگه است

گیرم ستاره را نبود بهره [ای] ز خواب

روز حساب بر تو گرفتنی نمی‌کنند

اکنون ز عمر رفته گرفتی اگر حساب

در یک نفس طلسم جهان را شکسته است

صاحب دمینخاست دراین بحرچون حباب]30/الف[

از گریه کار مزرع? دل تمام کن

کافی است یک زمین ترا اشک یک سحاب

بویی ز گلستان حقیقت نمی‌برد

شبنم به‌جای شیشه شود جامه گلاب

دل بی ملال واصل گوهر نمی‌شود

راضی مشو که آه تو افتد ز پیچ‌وتاب

بی‌جوهری است نان ز مه و مهر خواستن

جایی که آسمان به سکندر نداد آب

[غزل93]
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن
بحر رمل مثمن مخبون محذوف
به زیر طاق زراندود روزگار مخسب

جهان گذر که سیاه است زینهار مخسب

کمند زلف پی اهل هوش می‌گردد

به این امید که ناگه شوی شکار مخسب

نسیم خلد نظرباز گل عذاران است

اگر توانی البته در بهار مخسب25

زیاده از شب یلدا است روز وعد? یار
ترا به دست رخ صافتر ز مه دادند

شبی که باشی فردا به انتظار مخسب
بسان آینه بالین هر غبار مخسب

زمانه با سپر و خنجر است در پی تو

به روی سبزه و گل چشم یار مخسب

میانه روز محیط جهان سبک گذرد

تو همچو موج تهی‌مغز یک کنار مخسب

هزار پیچ و خم افتاده است راه تو را

به روی گنج تعلق بسان مار مخسب

هزار چانه ز آسیب مهر سوخته است

ز آتش دم این گرمرو سوار مخسب

ز کهکشان تهی‌مغز بوی خون آید

به زیر سایه این تیغ آبدار مخسب]30/ب[

در این چمن که به آیینه26 چشم نتوان بست

بهر ترشح27 ابری تو چون غبار مخسب

صفیر مرغ و صدای جرس به اوج رسید

نجیب اگر بتوانی در این بهار مخسب

[غزل 94]
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
بحر رمل مثمن محذوف
گرچه محتاجم در این دریا به یک دم چون حباب

شبنم من سر نمی پیچد ز شمع آفتاب

منت خشک چمن بر من نباشد خوش تر است

مطلب مرتبط :   منابع پایان نامه ارشد درموردافزایش مشارکت، مقدار خطا

من که می‌باشم به هر ته شیشه [ای] همچون گلاب

سربلندی زیر پای چشم تر خوابیده است

جای بر خورشید دارد شبنم از چشم پر آب

هیچ گه ایمن نبودم از سپهر کینه جو

داشتم چون سایه خود دشمن پا در رکاب

داغ من گاهی سری بر دوش غفلت می‌دهد

لاله پیدا کرد در صحرای خود یک چشم خواب

آسمان گر پیکرم را همچو موی سر کند

خاک من گردن نمی‌پیچد ز حکم پیچ‌وتاب

از حصار سایه خود پای کی بیرون نهم

گر کند ایام هر موی مرا صد آفتاب

ساقی مجلس مرا از بیخودی معذور دار

شور چشمی کرده‌ام در بزم چون زخم کباب

هر چمن دارد ز بوی من گلی28 در زیر سر

بس که پاشیدم ز هجران تو خود را چون گلاب

بعد چندین وقت پرسد آن پری رو نام من

می‌شوم عاجز اگر هر موی من گردد جواب

از گل می نیست در بزم و چمن بی‌باک تر

غنچه را لب خنده رسوا کرد ومستان را شراب]31/الف[

در تنور حرص کی سوزد دل سرگرم من

من که قانع ساختم خود را ز کار نان و آب

زندگی خواهی در این سرسبز گلشن وا مشو

ایمن است از ]ز[خم چیدن غنچه تا دارد نقاب

رشته آشفتهگان آسوده کی ماند نجیب

بر سر هر مو خورد دستار من صد پیچ‌ و تاب

[غزل95]
مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن
بحر مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف
عیش و غم زمانه چو تیر از کمان گذشت

تا غنچه لب گشود بهار و خزان گذشت

پروانه سر به شمع اگر داد دور نیست

آری برای یار ز سر می‌توان گذشت

از راستی ز چرخ چرا نگذرند خلق

جایی که تیر کج ز حصار کمان گذشت

یک جا به سان مغز نشستن کمال نیست

باید چو درد بر هم? استخوان گذشت

خواهی که نامی از تو بماند به روزگار

باید چو رستم از سر این هفت‌خوان ]گذشت[

بی ریزش بلند کسی سر به درنکرد

خورشید بام کرد برون تا زمان گذشت(؟)

ما همچنان به شاخ بلند بهانه‌ایم

چندین بهار آمد و چندین خزان گذشت

صد سال اگر به روی چمن خفته [ای] چو گل

چون باد صبح باید از این گلستان ]گذشت[

احوال ناله‌های سحرخیز ما مپرس

در خواب بود صبح که این کاروان گذشت

[غزل96 ]
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن
بحر مجتث مثمن مخبون محذوف
در این سرای سه پنجی کسی شراب گرفت

که‌در‌ دو هفته ‌نشست و زخود حساب گرفت]31/ب[

حریف جرع? سرشار نیست شعله مهر

مرا ز دست فلک دید? پرآب گرفت

دعای من به قفس ماندهگان که خواهد برد

کنون که جای مرا بلبل خراب گرفت

نسیم دست ندارد که گوش گل پیچد

قرار از دلم آن حسن بی‌نقاب گرفت

چراغ ناله شود روشن از کشاکش آه

که رشته صاف برآید چو پیچ‌ و تاب ]گرفت[

قلم ز فیض خموشی دو صد زبان دارد

سؤال پوچ مکن مدعی جواب گرفت

هزار بار سفید و سیاه و سرخ شدم

شبی که دست ترا در حنا عتاب گرفت

در این محیط پر آشوب جزو هستی را

تو تا نفس زده [ای] از بغل حباب گرفت

اگر به گل نظر بلبلان درست افتد

ز پاره‌های قفس می‌توان گلاب گرفت

[غزل97 ]
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلان
مجتث مثمن مخبون مقصور
از آن به خان? تصویر بودنم هوس است

که حرف پنب? گوش زبان هم نفس است

دل فسرده چه لذت ز داغ عشق برد

که هوش در سر بی‌مغز پنب? جرس است

میان خوف‌ و رجا زندگی به خیر بود

ز سنگ می‌گذرد میوه‌ای که نیم رس است

ز سر برون نرود شور عشق بلبل را

پر فتاد? این باغ طر? قفس است

مکن ز خان? شاخ29 شکسته سر بیرون

در آن مقام که شهباز نایب مگــس اســت
نسیم و لاله و گل رخت از این چمن بستند

هنوز بلبل ما در تهی? قفس است]32/الف[

غزل 98
مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن
بحر هزج مثمن سالم
مزن بر آتش‌ دل‌های ما آوارگان دامن

که پا افتادگان را هر نسیم سهل دیوار است

ز بینش نیست خالی هر سر مویی در این محفل

اگر آگه شوی آیینه30 هم یک چشم بیدار است

مطلب مرتبط :   منابع تحقیق دربارهحقوق بشر، کودک و نوجوان، مشارکت مردم

تلاش بی بری کن میل آزادی اگر داری

که دوش سرو از فیض تهی‌دستی سبک‌بار است

به زیور ره نیابی تا نسوزی پیکر خود را

که شمع انجمن را از ریاضت جامه زر تار است

[غزل 99]
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن
بحر رمل مثمن سالم
ای خوش آن رندی که از خود بار مستی برگرفت

خرقه را در آب مشرب شسته و ساغر گرفت

باغبان بیهوده بر چاک قفس گل میزند

کی توان از پنبه راه دید? مجمر گرفت

می‌توان از ناله بر گرداند چندین سیل را

لیک نتوان گریه دل را ز چشم تر گرفت

بس که در شب‌های هجران سینه بر آتش زدم

بوریا از پهلوی من رنگ خاکستر گرفت

حسن از تأثیر عاشق شد گریبان چاک تر

طوطی از منقار خود آیینه را در زر گرفت

می‌خورد از شعل? مقراض31 سیلیهای گرم

از چراغ خودنمایی شمع تا افسر گرفت

چون هلاکم ساختی از کشتنم غافل مشو

داد من هم می‌تواند دامن محشر گرفت

دوست با دشمن مصاحب گشت و دل با صبر یار

در میان ما و او صحبت نخواهد در گرفت

تن به ‌دشواری نهادن می‌شود صد کار راست

تا نکردی حلقه نتوان دامن آن در گرفت

دوش می‌کردم رقم در حالت مستی نجیب

خامه از انشای حسنش چون کبوتر پر گرفت]32/ب[

[غزل 100]
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
بحر رمل مثمن محذوف
تنگ شد بر من جهان بی گوش? ابروی دوست

زندگی تلخ است دل را چون نباشد روی دوست

ماه نو را تاب بال افشانی آن شمع نیست

چند می‌آید برون شمشیر با ابروی دوست

یاد آن قربی که بی تمهید رشک دورباش

می‌گشودم دیده بر آیین? زانوی دوست(؟)

روشنایی از رخ بختم نمی‌آید چه سود

هر سر مویم چراغی شد ز جست وجوی دوست

با دو رنگی چون بر آیم من که دامان مرا

می‌کشد یک سوی دشمن می‌کشد یک سوی دوست

در کجا یک بار از روی تو گل بر سر زدیم

از دماغ شیشه می‌آید هنوزم بوی دوست

ما عبث از حرف پهلودار درهم می‌شویم

سینه ‌بند قبا چاک است از پهلوی دوست

کاس? چشم گدایی ه
یچ گه خالی نبود

هر که را دیدیم دارد میل گفت ‌و گوی دوست

چون برآید با تو امشب شعل? آه نجیب

بر نمی‌آید سپهر کینهجو با خوی دوست

[غزل 101]
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات
بحر رمل مثمن مقصور
گفتگوی ما و زلفش را زبان شانه بست

این پریشان زخمها را شعل? بیگانه بست

از تمنای جهان آزاد شد آغوش من

راه این خمیازه را ساقی به یک پیمانه بست

پهلوی من می‌شناسد نقش پای غیر را

گل اگر داغ است نتوان بر من دیوانه ]بست[

آه عاشق بر قد معشوق بی اندام نیست

شمع را دستار رنگین سوختن پروانه بست

دیده من تاب زور سرمه مرهم نداشت

سخت بی‌جا این پریشان زخم را ]ا[فسانه بست]33/الف[

روح معنی خضر را در عمر جاویدان فکند

زندگی را بر من بی‌درد آب و دانه بست

تن به‌زودی در نمیدادیم با غفلت نجیب

چشم این ویرانه را آتش به صد افسانه بست

[غزل 102]
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لان
بحر مجتث مثمن مخبون اصلم مسبغ
به صبر باده در آغوش جام و مینا رفت

که کار پیش به حیثیت مدارا رفت

ز راه نشأ توفیق بر نمیگردد

کسی که چند قدم در عنان مینا رفت

مشو بلند به دیوار آرزو چون خار

که سیل گل افتادگی به دریا رفت(؟)

برای بودن دلها زمانه تنگ نبود

به آسمان ز غم این و آن مسیحا رفت

به چشم کوچه دلدار مو نمی‌گنجد

به کعبه زود رسد عاشقی32 که تنها رفت

ز دست تیره درونان این جهان دو رنگ

نماند دل که توانم به‌سوی عنقا رفت

به زیر برگ و بر خویش زین چمن زنهار

که از تهی ثمری کار سرو بالا رفت

همیشه دامن این دشت بی شکار نبود

رسید سبزه اگر لاله] ای[ ز صحرا

دسته بندی : پایان نامه ها

دیدگاهتان را بنویسید