گوسفند، سگ، بیچاره، راهزن، علف

گفت‌وگو با مرد ساده لوح به او تلقین می‌کنند که حیوانی که همراه او است، سگ است نه گوسفند. مرد نیز با زودباوری و درست پنداشتن گفتار آن‌ها، گوسفند را در دشت رها می‌کند تا نصیب دزدان شود.

3-7-7-2- تطبیق متن بازنویسی شده با متن اصلی
الف. بخشی از متن بازنویسی شده
«اما در میان راه چند راهزن که در کوه‌ها کمین کرده بودند او و گوسفنداش را دیدند‌‌آن‌ها کمی فکرکردند و سپس نقشه‌ای کشیدند تا گوسفند را از چنگ صاحبش درآورند. برای همین ابتدا یکی از آن‌ها از کوه پایین آمد و خودش را به او رساند. او به مرد گفت: « آهای…. بگو ببینم این سگ بیچاره را کجا می‌بری؟ چرا به گردن این سگ طناب بسته‌ای؟» مرد با تعجب نگاهی به گوسفند خود انداخت و گفت: «کدام سگ را می‌گویی؟» این‌که گوسفند است !» راهزن دوباره گفت: «گوسفند!؟ به این حیوان بیچاره می‌گویی گوسفند!! لابد می‌خواهی برای غذا به آن علف هم بدهی؟» مرد گفت: «خوب معلوم است! همه گوسفندان علف می خورند.» راهزن گفت: «ای مرد ساده لوح! تو با این کا‌‌ر ‌این حیوان بیچاره را به کشتن می‌دهی.» مرد توجهی به حرف او نکرد و به راه خود ادامه داد.»