کلاغ، مار، داستان، شغال، حکایت

غایَتَها

لِبُعدِ ما بینَ قاصیها و دانیها.»

(منشی، 1386: 83)

3-8-3- نقد و بررسی داستان «کلاغی و کلاغی بود»
کشاورز، ناصر (1384). کلاغی و کلاغی بود. تهران: افق.
گروه سنی ذکر شده در کتاب: ‌ب.
مأخذ کتاب: کلیله و دمنه
نویسنده در صفحه‌ی عنوان، کتاب مأخذ را ذکر کرده است.
مشخصات ظاهری: 16 ص، مصور (رنگی)

3-8-3-1- خلاصه‌ی داستان
هنوز مدتی از شروع زندگی عاشقانه و تخم‌گذاری کلاغ نر و ماده نگذشته است، که ماری با رفتن به آشیانه و خوردن تخم، آرامش آن‌ها را به هم می‌زند. کلاغ نر به پیشنهاد شغال به آبادی می‌رود و بعد از برداشتن انگشتر و النگوی زنی، در حالی که مردم او را تعقیب می‌کنند، آن را روی مار می‌اندازد. و به این ترتیب، با تدبیر شغال، مردم مار را به هلاکت می‌رسانند.

3-8-3-2- تطبیق متن بازنویسی شده با متن اصلی
الف. بخشی از متن بازنویسی شده
«دهی نزدیک آن‌ها بود
ج
پرید و زود رفت آ‌ن‌جا

رسید و بعد پنهان شد
ج
کنار چشمه‌ای زیبا
ج

از آن‌جا او زنی را دید

که بود اطراف آن چشمه
جج
که آمد تا وضو گیرد
ج
در آب صاف آن چشمه

به دستش یک النگو بود

به انگشتش یک انگشتر
ج
درآورد آن‌چه با خود داشت

که گیرد او وضو بهتر

نهاد آن زن طلاها را

همان‌جا در کنار خود

کمین کرد آن کلاغ و دید

که زن شد گرم کار خود

به آب چشمه دستی زد

و گرم دست شستن شد

در این فرصت کلاغ از پشت
ج
کمی نزدیک آن زن شد

پرید او ناگهان، گویی

که شاهینی به کفتر زد

به یک پنجه، طلاها را

ربود و ناگهان پر زد.»

(کشاورز، 1384: 12- 10)

ب. بخشی از متن اصلی
«زاغ روی به آبادانی نهاد، زنی را دید پیرایه بر گوشه‌ی بام نهاده و خود به طهارت مشغول گشته؛ در ربود.» (منشی، 1386: 85)

3-8-3-3- روش خلق اثر
داستان «کلاغی و کلاغی بود»، یکی از حکایات فرعی باب شیر و گاو کلیله و دمنه را به خود اختصاص داده است با عنوان «زاغی که بر بالای درختی خانه داشت».
بازنویس با جایگزین کردن عنوان جدید که برگرفته از متن اثر حاضر است، آن ‌را موجز و هنری‌تر کرده است:
«کلاغی و کلاغی بود

یکی ماده، یکی هم نر.»

(کشاورز، 1384ب: 2)

تمایز عمده‌ی این دو متن، در زبان نمایان می‌شود؛ کشاورز تنها به ساده و قابل فهم کردن زبان برای گروه سنی «ب»، یعنی کودکان دوم تا سوم دبستان اکتفا نمی‌کند، بلکه حکایت مأخذ را به شکلی هنری و موزون، یعنی در قالب شعر و نظم ارائه می‌دهد که در جلب توجه کودک، تأثیری چندین برابر دارد.
ورود شخصیت کلاغ نر و خلق گفت‌وگوی زنده و صحنه‌های جدید، گواه خلاقیت نویسنده است.
به علاوه بازنویس با افزودن مطالبی به آغاز و پایان داستان و هم‌چنین با بیان نکردن نقشه‌ی شغال از زبان خود او، پیرنگ را مستحکم و استوارتر کرده است.
اما عامل اساسی در جلب توجه‌ کودک به مطالعه‌ی این داستان، تصاویر زیبا و هنرمندانه‌ی کتاب است که تمامی شخصیت‌ها در آن حضور دارند؛ تصاویری جذاب و طبیعی که پابه‌پای متن، به کودک در دریافت مفهوم یاری می‌رساند.

3-8-3-4- عناصر داستان
– پیرنگ
روابط علی و معلولی ساده و به دور از پیچیدگی، حوادث داستان را به هم پیوند زده است و بنابراین پیرنگ از نوع باز است:
کلاغ نر می‌رود تا از شغال یاری بجوید زیرا همسرش به او نصیحت می‌کند که درگیر شدن با مار، کار عاقلانه‌ای نیست. او بعد از رفتن به آبادی و برداشتن جواهرات زن، آنها را روی مار می‌اندازد چونکه شغال، تنها راه مقابله با این دشمن خطرناک را نیروی مردم میداند.

اکنون عناصر طرح به کار رفته در داستان بررسی می‌شود:
دو بیت نخست به یاد کردن از خداوند اختصاص دارد و سپس کشاورز با بیان زندگی مشترک کلاغ نر و ماده، ساختن لانه و تخم‌گذاری آن‌ها، داستان را شروع می‌کند. گره‌افکنی زمانی است که مار، تخم کلاغ‌ها را می‌خورد و به دنبال آن کشمکش داستان در دو سطح بروز می‌کند؛ یکی زمانی که کلاغ نر و ماده، بعد از گفت‌وگو به این نتیجه می‌رسند که از شغال یاری بگیرند و دیگری، یعنی کشمکش اصلی، زمانی است که کلاغ نر، برای عملی کردن نقشه‌ی شغال راهی می‌شود. در این‌جا خواننده کنجکاور است که بداند، نقشه‌ی شغال چیست و آیا کلاغ موفق به کشتن مار می‌شود یا نه. بنابراین در حالتی از تعلیق قرار می‌گیرد. (در حکایت مأخذ، شغال نقشه‌ی خود را برای کلاغ و خواننده بیان می‌کند و بنابراین مخاطب از پایان داستان آگاه است و بدون هیچ کنجکاوی، آن را دنبال می‌کند، اما کشاورز از بازگو کردن نقشه‌ی شغال خودداری می‌کند و اجازه می‌دهد تا خود کلاغ آن‌را اجرا کند. در این حالت خواننده دچار تعلیق بیشتری می‌شود و با اشتیاق داستان را دنبال می‌کند.) بحران و نقطه‌ی اوج، زمانی شکل می‌گیرد که کلاغ، طلاهایی را که به همراه دارد، روی مار می‌اندازد. با کشته شدن مار توسط مردم، گره‌گشایی انجام می‌شود. تخم‌گذاری دوباره و به دنیا آمدن جوجه‌ها، پایان خوش داستان را رقم می‌زند.
پیرنگ اثر حاضر به علت شروع و پایان خوشی که بازنویس به داستان افزوده، از پیرنگ حکایت مأخذ استوارتر است؛ به ویژه این که کشاورز با شگرد خاص خود، حالت تعلیق را در خواننده افزایش داده است.

– شخصیت‌پردازی
علاوه بر شخصیت‌های حکایت مأخذ- زاغ، شغال و مار- در اثر حاضر یک شخصیت جدید نیز وارد می‌شود؛ کلاغ نر شخصیتی است که در حکایت مأخذ، نشانی از او نیست، اما بازنویس به منظور نشان دادن روابط گرم و صمیمانه‌ی خانوادگی که کودک بیش از هر مطلب دیگری به آن عشق می‌ورزد، او را میآفریند:
«کلاغی و کلاغی بود

یکی ماده، یکی هم نر

بهاری آمد و با هم

شدند آن‌ها زن و شوهر

برای زندگی کردن

به هم با عشق، دل دادند

و کم‌کم توی آن صحرا

به فکر لانه افتادند

قرار این شد که یک لانه

بسازند آن دوتا از چوب

درختی یافتند و داشت

برای لانه جایی خوب

یکی پوشال و چوب ریز

از آن اطرف می‌آورد
ج
یکی با دقت آن‌ها را

به روی هم بنا می‌کرد

کلاغ نر نشست از کاه

گلیمی نرم و زیبا ساخت

کلاغ ماده را بوسید

و آن را زیر او انداخت.»

(کشاورز، 1384ب: 2)
کلاغ نر یادآور شخصیت زاغ حکایت مأخذ است که در اثر حاضر با نام کلاغ ماده، نقش همسر او را به عهده دارد. او نیز هم‌چون زاغ، در مواقع حساس و بحرانی زندگی، نمی‌تواند عاقلانه تصمیم بگیرد و نیازمند نصیحت و راهنمایی همسرش می‌باشد:
«کلاغ نر به جوش آمد

به شاخه کوفت پایش را

و گفت: «آن مار کو تا من

درآرم چشم‌هایش را؟». »

(همان: 6)

«گفت می‌خواهم که چون مار در خواب شود، ناگاه چشم‌های جهان بینش برکنم، تا در مستقبل نور دیده و میوه‌ی دل من از قصد او ایمن گردد.» (منشی، 1386: 81)
«کلاغ ماده گفت: «آرام!

کمی خونسرد باش، ای مرد

مسلط شو به اعصابت

که فکری بکر باید کرد.».»

(کشاورز، 1384ب: 6)

در حکایت مأخذ شغال، زاغ را هدایت کرده از اندیشه‌ی نادرستش باز می‌دارد:
«شگال گفت: این تدبیر بابت خردمندان نیست، چه خردمند قصد دشمن بر وجهی کند که در آن خطر نباشد.» (منشی، 1386: 81)
هر دوی این شخصیت‌ها، سرانجام چاره را در آن می‌بینند که با شغال مشورت کنند:‌
«چون از حد بگذشت و زاغ درماند، شکایت آن بر شگال که دوست وی بود بکرد.» (همان: 81)

«شغالی می‌شناسم من

که هم داناست هم عاقل

و می‌دانم که دست اوست

کلید حل این مشکل.»

(کشاورز، 1384ب: 8)
کلاغ ماده برخلاف زاغ حکایت مأخذ، وظیفه‌ی هدایت همسرش را به عهده دارد و راه و چاه را به او می‌نمایاند. کشاورز با خلق گفت‌وگو‌های جدید، سعی دارد به این خصلت کلاغ ماده از زبان خود او اشاره کند:
«کلاغ ماده گفت: «آرام!

کمی خونسرد باش، ای مرد

مسلط شو به اعصابت

که فکری بکر باید کرد

غم من نیست آن یک تخم

که ده تا در شکم دارم

و راحت می‌توانم باز

برایت تخم بگذارم

غمم از دست آن مار است

که پیدا کرده این‌جا را

و می‌ترسم که او روزی

ببلعد جوجه‌ی ما را»

– ولی ساکت نشستن نیست

عزیزم چاره‌ی این کار

بگو یک‌باره بنشینیم

پذیرایی کنیم از مار!

– عزیزم کشتنش هم نیست

برایت کار آسانی

نباید وضع را بدتر

کنیم از روی نادانی.»

(همان: 8- 7)
کلاغ نر و ماده علاوه بر راوی، در میان گفت‌وگوهای خود نیز به خواننده معرفی می‌شوند. (شخصیت‌پردازی مستقیم و غیرمستقیم). در حالی که در حکایت مأخذ، سهم عمده‌ی شخصیت‌پردازی زاغ به عهده‌ی خود او است.
شغال شخصیتی است قراردادی که همیشه به عقل و خرد منسوب بوده است و در این‌جا نیز با تدبیری که می‌اندیشد، آرامش را به کلاغ نر و ماده باز می‌گرداند. او همان شخصیت حکایت مأخذ است، با این تفاوت که در متن کهن، خود او در لابه‌لای گفت‌وگوهایش، شخصیتش را به خواننده معرفی می‌کند؛ اما در اثر حاضر، از زبان کلاغ نر و راوی، به مخاطب شناسانده می‌شود:
«شگال گفت: صواب آن می‌نماید که در اوج هوا پرواز کنی و در بام‌ها و صحراها چشم می‌اندازی تا نظر بر پیرایه‌ای گشاده ‌افکنی که ربودن آن میسر باشد. فرود آیی و آن را برداری و هموارتر می‌روی، چنان‌که از چشم مردمان غایب نگردی، چون نزدیک مار رسی، بر وی اندازی تا مردمان که در طلب پیرایه آمده باشند، نخست تو را باز رهانند، آن‌گاه پیرایه بردارند.» (منشی، 1386: 85)
«شغالی می‌شناسم من

که هم داناست هم عاقل

و می‌دانم که دست اوست

کلید حل این مشکل.»

(کشاورز، 1384ب:‌ 8)
«به این ترتیب و این نقشه

شد آن مار عاقبت نابود

بله! این نقشه‌ی خوب از

شغال پیر و دانا بود.»

(همان:‌ 12)
مار شخصیت مخالف داستان را شکل می‌دهد که با بی‌رحمی جوجه و بچه‌ی کلاغ را می‌خورد.
در اثر حاضر راوی مار را بی‌انصاف و دیوانه خوانده و باعث می‌شود تا حس تنفر و بی‌زاری کودک از او، به مراتب بیشتر از حکایت مأخذ باشد:‌
«خزید آن مار بی‌انصاف

به سوی تخم در لانه

و آن را با دهان برداشت

شکست و خورد دیوانه.»

(همان: 6)
«و در آن حوالی سوراخ ماری بود، هرگاه که زاغ بچه‌بیرون آوردی، مار بخوردی.»
(منشی، 1386: 81)
جوجه‌های کلاغ شخصیت دیگر داستان هستند که در اثر حاضر، با مباحثی که بازنویس به پایان داستان می‌افزاید، حضوری برجسته‌تر از متن مأخذ پیدا می‌کنند:

به جفتش گفت: «وقتی‌که

تو رفتی من دعا کردم

در این لانه برای تو

دو تخم دیگر آوردم»

بله! آن دو کلاغ خوب

دوباره جوجه آوردند

و تا پایان عمر خود

به شادی