دانلود پایان نامه

خام را

هرگز نبوده‌ام چو یقین چاکر گمان

همت مرا به‌روزی باریک می‌کشد

خو کردهام چو دیده سوزن به ریسمان

رسم ادب نجیب ز کف داده]ای[ بس است

بردار دست را به دعای خدایگان

تا راست شد بخوان فلک قرص مهرو ماه

تا هست بار منت مهمان به میزبان

خو کرد? ولای تو امروز تا به حشر

از ابر آب بگیرد و وز آفتاب نان

]قصیده 4[
فاعلاتن مفاعلن فعلن
بحر خفیف مسدس مخبون محذوف
در منقبت حضرت رضا(ع)
دست هر کس که در میان باشد

زیر دست خدایگان باشد

قبض? تیغ حق امام رضا

کز کفش دهر در امان باشد

بهر خدام آستان? تو

مهر و مه کفش آستان باشد

چه عجب از حمایت تو دگر

قفس شعله پرنیان باشد

فتنه را در زمان? عدلت

خواب در خانه کمان باشد

از شفاخان? محبّت تو

تن بیمار در امان باشد

بس که آمیزش از تو یافت جهان

شب تواند به سرمهدان باشد

دشمنان ترا به خانه تن

شمع مقراض58 آب و نان باشد]55/الف[

ماه هر شب به یاری بامت.

تای پیراهن از کتان باشد

تیغت از دم کند به دشمن کار.

شعله را حربه از زبان باشد

گر به آینه بنگری یک ره

عکس تا حشر در امان باشد

هر غباری که خیزد از در تو

خلق را گنج شایگان باشد

هر سری را به عهد یاری تو

جای گل چتر زرنشان باشد

وقت انشای تو به صفحه مرا

هر الف سرو گلستان باشد

باد را از حمایت تو دگر

هر حبابی پیالهدان باشد

آنچه خیزد ز راه زائر تو

چرخ را مایه دکان باشد

پیش قدر تو آنچه جمع شود

کمتر از گرد آستان باشد

هر غباری که خیزد از در تو

سرم? چشم لامکان باشد

هر کجا از تو خوشه]ای[ یابند

چرخ چون دانه در میان باشد

آنکه چون تیر سر کشد از تو

گردنش در زه کمان باشد

خرج یک روز? گدای تو نیست

آنچه در دخل بحر و کان باشد

ماهی از بیم ناوک تو مدام

در فلوس زره نهان باشد

تا فکندی به خاک خشک نظر

مغز بیمار استخوان باشد]55/ب[

پیش انوار شمع روض? تو

مهر و مه شعل? دخان باشد

دست تو بهر حفظ عالمیان

همچو سرپوش روی خوان باشد

پیش انعام بازماند? تو

مهر و مه چون شکسته نان ]باشد[

بعد از این از محبّت تو سزد

نان گل قوت بلبلان باشد

از هوای عبیر مجلس تو

شعله از عود بدگمان باشد

شبنمی کز تو گل کنند به چمن

چاردیوار انس و جان باشد

کبک را از حمایت تو دگر

جنگل باز آشیان باشد

بعد از این از نهیب خنجر تو

گرگ سر گل? شبان باشد

آنکه پشتی کند به سایه تو

گرد دنبال کاروان باشد

پیش یک قبضه خاک کشور تو

عرص? صبح سرمهدان باشد

به کجا لب گشوده‌]ای[ از ناز

که صبا مشک در دهان باشد

حسن یوسف به ‌پیش عارض تو

تخت? آخر دکان باشد

دوستان تو را ز مقدم تو

همه شب عید مهرگان باشد

زائران تو را به ‌وقت وداع

نقل ره از ستارگان باشد

پیش قدر بلند رتب? تو

چرخ نعلین رهروان باشد]56/الف[

آنچه رأی تو خط بر آن بگذاشت

نسخ? آخرالزمان باشد

هر چه در مطبخ تو گرم نشد

چاکر هیم? دخان باشد

مور را از تو وقت خوابیدن

ملک را در زمان? تیغت

در بغل ریزههای نان باشد

سور? فتح بر زبان باشد

قدر تو گر ز جای برخیزد

زیر پا جای لامکان باشد

آنکه چون صبح دم زند از تو

روز اول در آسمان باشد

پیش دست تو ابر و باد بهار

پنبه و سین? کمان باشد

قلع? خاک را ز یاری تو

الف آب پاسبان باشد

بر خلایق ز فیض گفتن تو

دست ببریده ترجمان باشد

در صف کمترین نوال? تو

بحر یک لقم? دهان باشد

بس که برداشتی ز دل‌ها غم

درد آن سوی آسمان باشد

تا گشودی در خزانه فیض

قفل مفتاح هر دکان باشد

تا دمیدی به کاینات چو صبح

مهر زر بخش بحر و کان باشد

این گهر تا که در صدف از تو است

تخم? نان ماهیان باشد

حسنت آنجا که عرض جلوه کند

شمع و گل خار گلستان باشد]56/ب[

زینت دهر سر به سر از تو است

مطلب مرتبط :   پایان نامه با کلید واژه هایاعتماد سازمانی، قابلیت اعتماد، اعتماد بین فردی

باغ رنگین ز باغبان باشد

به دعا رو نجیب هان ترسم

که ملال خدایگان باشد

تا جهان است درگذر چو نسیم

تا زمین نایب مکان باشد

پای تو در رکاب دولت باد

تا فلک را به کف عنان باشد

]قصیده 5[
فعولن فعولن فعولن فعولن
بحر متقارب مثمن سالم
کسی را خرد در برابر نشیند

که در وصف اولاد حیدر نشیند

امین خدا جانشین پیمبر

چو او کس درین بزم کمتر نشیند

شه دین بقا آنکه از فیض رایش(؟)

شب تیره چون روز انور نشیند

جدا از تو با رنگ و بو دور ماند

اگر در چمن گل مکرر نشیند

به رمح تو آید که در بزم و در رزم

گهی صف شکن گاه صفدر نشیند

هر آن ذرهای کز هوای تو برخاست

به خورشید خاور برابر نشیند

عجب بی‌صفای تو خ
وشید تابان

ز گل‌های رنگین عجب تر نشیند

قلم در صفات تو لبریز نور است

چو شمعی که در پای زیور نشیند

پی صید دل‌ها خدنگ نگاهت

مکرر رسیدیم تا پر نشیند

صریری که کلک تو در پرده ریزد

بهر گوش چون نغم? تر نشیند]57/الف[

در این بحر از استواری حفظت

کل قطره بر نوک خنجر نشیند

سحاب تو نم کم دهد بی‌خبر را

که در شورکات آب کمتر نشیند(؟)

دل و دست برگ گلستان ز بویت

به آیینه59 خیزد به جوهر نشیند

حدیث تو از قدرت چرب و نرمی

به از مغز در کاس? سر نشیند

اگر برگ از گلستان تو افتد

صبا بر سرش چون برادر نشیند

ندانم کجا رخ نمودی بهعالم

که آیینه60 در دست کمتر نشیند

ز سیمای عدل تو در بزم مستان

رگ نغمه بر روی نشتر نشیند

÷لبی کز مدیح تو آراست خود را

در آغوش افتد مکرر نشیند

خیالی که در ذهن عالم نگنجد

در آیین?61 تو مصوَّر نشیند

به دریای حلم تو گر کار افتد

ز ماهی پرش جای لنگر نشیند

در آیین?62 نه صدف گر در آییی

به شاخ زمین مرغ گوهر نشیند

اگر چشم بر روی عالم گشایی

نظرها به پیمان? زر نشیند

در آیین?63 گل غبار در تو

چو شبنم وشان شکل گوهر ]نشیند[

ز خون گرمی حفظ تو باز خودسر

چو سرخی به‌پای کبوتر نشیند(؟)

ز تمکین عشرت گزین تو در بزم

شب عیش تا روز محشر نشیند]57/ب[(؟)

ز فیض نگین خانه های خیالت

به انگشت یاقوت احمر نشیند

سحاب عطای تو در ریزش آمد

رخ جاده در لولوی تر نشیند

مدادی که از راه مدح تو خیزد

به نوک قلم شکل گوهر نشیند

پی نخل بندی رأی تو هر شب

مه نو در آغوش زیور نشیند

چه روی ورق بهر تعظیم نامت

نقط خیزد از جا و اختر نشیند

برد داروی میل موج تو بیرون

اگر آب در چشم گوهر نشیند

به کاخ دماغ چمن نکهت تو

شکفته‌تر از عود مجمر نشیند

خیال تو در روی دلهای حیران

چو آیینه در نقش جوهر نشیند

به انصاف و عدل تو در کرسی شرع

مکرر نشست و مکرر نشیند

گدای تو از رتبه سربلندی

ز نه چرخ ده گام برتر نشیند

ز فیض گریبان خلق تو نسرین

به هر جامه چون بوی عنبر نشیند

پی زائران حریم تو هر صبح

پر از نقل شب خوان اختر نشیند

اگر با خیال تو دمساز گردد

برد دوش اندیشه در زر نشیند

ز احسان مفلس نواز تو دیگر

پریشان به‌روز توانگر نشیند

هر آن دل که از خوان تو پر نگردد

بهر خانه چون حلق? در نشیند]58/الف[

اگر چرخ گردن ز حکم ]تو[ پیچد(؟)

سرش در گریبان چنبر نشیند

به پس ماندگان روی دل گر نمایی

مقدم به‌جای مؤخر نشیند

خطوط الف بی ولای تو صد ره

اگر راست استد مدور نشیند

خدیوا بزرگا خداوندگارا

ز مهرت کجا دل مکدر نشیند

دلی دارم از دست اعدا فزونتر

چو زخمی که از جور خنجر نشیند

به روی دلم جای غم نیست خالی

یکی خیزد از جا و دیگر نشیند

نه یاری که یکدم به سویش نشینم

نه دستی که بر گوشه سر نشیند

ز تیغ زبان خلایق به تنگم

جگر چند بر خوان خنجر نشیند

فلک بسته بر من در شش جهت را

چو فردی که در راه شش در نشیند

مطلب مرتبط :   پایان نامه با واژگان کلیدیپیام های رسانه ای، انحراف معیار، توزیع فراوانی

ستم نیست از دست این سوز چشمان

اگر کعبه گردی به خیبر نشیند

مرا هر نفس قرع? زندگانی

چو قلب کرم در برابر نشیند

بجا ماند از صورت من نشانی

چو آن نقش داعی که بر سر نشیند

اگر خاک کوی تو در دیده ریزم

هر انگشت من کیمیا گر نشیند

به تلخی گذشت است ایام عمرم

مگر از تو چندی به شکّر نشیند

بشو نامه ]ات[ را ز عصیان]و[ مگذار(؟)

خط سهو بر روی دفتر نشیند]58/ب[

چه خواهد شدن از نم فیض فضلت

اگر تشنه‌ای رو به کوثر نشیند

ز تاریک قبرم براری چه گردد(؟)

دو عالم ز نور تو انور نشیند

چنان کن که زیر لوای تو فردا

دل مفلس من توانگر نشیند

عذوبت مرا آن قدر باید از تو

که نظمم به‌زانوی شکر نشیند

ز حلوای لطف خودم چاشنی بخش

چه نقصان که موری به شکر نشیند

سگ آستان تو ام برنگردم

کمال سگ این است بر در نشیند64

بگردان ورق را نجیب این زمان بس

مبادا دل شه مکدّر نشیند

غم دهر تا زیر این چرخ مینا

گهی بر اقل گه بر اکثر نشیند

عدوی تو بر فرش محنت شب و روز

پریشان و بیمار و ابتر نشیند

]قصیده 6[
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن
بحر مجتث مثمن مخبون محذوف
در منقبت حضرت علی(ع)
چنان مرا فلک تنگ چشم کرد حقیر

که با دو ناله توانم گذشت در رهگیر(؟)

نمیتوان به صد افسون به چرخ ما را بست

میان ما و کمان دوری است یک سر تیر

خمیر مایه از شال فقر بافتهام

عجب که سوزن من سر کند بنان حریر

توان ز آتش من شور در جهان افکند

ز بس که خو به نمک کردهام بسان پنیر

ز نال? سحری دهر را مسخر کن

که صبح با دم تنها شد است عالمگیر]59/الف[

نمانده دست ک
ه کار مرا به ساز آرد

ز آستین تهی ناله میکنم چو نفیر

نیم چو میوه دیگر به تربیت محتاج

رسانده‌ام ز هوا شیر خویش چون انجیر

به کنج خانه مهیاست ساز و برگ جنون

کدام سلسله بهتر بود ز نقش حصیر

ز بند بند من آواز نی برون آید

نصب درست کند پهلویم به نقش حصیر

تنی که نیست در او استخوان نخواهم داشت

به دوش چند کشم بار ترکش بی تیر

ملول کی شود از زخم خار پهلو]ی[ مرد

به روی فرش سمور است در نیستان شیر(؟)
غم زیاده بود چو عقبتر آمدهام

گرانتر است در این کاسهخانه کاس?زیر

میا ز خانه برون تا گل از سفر آید

که کاروان به سر شب نمی‌کند شبگیر

مبند راه نفسهای ما تهی دستان

که دیگ خالی ما نیست قابل دم گیر

هنوز پار? دل در کنار سوفار است

که طفل من ز مکیدن نمیشود دلگیر

ز هند فقر مرا خرقه]ای[ به دوش آمد

از این چه قید که شالم نیاید از کشمیر

هزار بار اگر پای خم برون آیم

به خویش ره نبرم بی شراب صحبت پیر

ندیده‌است کسی که روزن مرا روشن

که آفتاب نتابد به کوچ? زهگیر

علم به چرخ زند مهر از جریده شدن

برهنه پایی من نیست مانع شبگیر

همیشه آه من از بال ناله در سفراست

که همرهی نبود تیر را به از پر تیر]59/ب[

برای سوختن داغ دل بهکار آید

ز آتش است همان اعتبار آتشگیر

کناره می‌کند از نعمت جهان چشمم

که از طعام نمکچش نمیکند کفگیر

چنان ز جور فلک ریخت شهربند دلم

که مور از نفس خود کند مرا تسخیر

نمانده است دماغی که سر کنم با کس

نمانده پای که از زیستن کنم شبگیر(؟)

مگر به سایه شاه جهان کشم خود را

که هست سایه او آفتاب شاه و وزیر

بزرگ کرده دولت علی ولی‌الله

امین سر پیمبر امیر کل امیر

هنوز مادر گیتی نبسته بود کمر

که بود دست تو گاهی در آب و گه در شیر

مهابت تو نبندد گر آسمان‌ها را

دگر که بندد نه فیل را به یک زنجیر

چنان به عهد تو بی


دیدگاهتان را بنویسید