همگنان، دازاین، بشر، سارتر، 1388،

صحیح این است که هنگامی­که عملی را به طور صحیح انجام می­دهیم ساختار هستی(وجود) خود را برای خودمان در مسیری مناسب آشکار می­کنیم. که در این صورت به شکل خاصی از خودآگاهی می­رسیم. (Pedersen, 2009, 73)

سارتر می­گوید: فرد کاملاً در برابر زندگی خویش مسئول است، نه فقط در برابر اعمال خود، بلکه در برابر کوتاهی­هایش هم مسئولیت دارد. (یالوم، 1390، 314)

گفته سارتر که «تو زندگانی خود هستی» ـ با دنباله آن که «زندگانی تو چیزی جز جمع اعمال تو نیست» ـ بیان یک مرد اخلاق است که ما را هشدار باش می­دهد که چون  حساب نهایی زندگی هر فردی رسیدگی شود، از مسئولیت آنچه که آن فرد انجام داده و آنچه که ناکرده باقی گذاشته است، گریز نیست. ما نمی­توانیم با توسل به اینکه ممکن بود چنین و چنان شود، خود را تسلی دهیم. امکاناتی که تحقق نیافته­اند تهی و غیرواقعی  هستند. (بارت، 1362، 143)

لذا سارتر در “اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر” با ذکر اینکه بشر مسئولیت کلی دارد می­نویسد:

اگر به راستی وجود مقدم بر ماهیت است، پس بشر مسئول وجود خویش است.[9] بدین گونه، نخستین کوشش اگزیستانسیالیسم آن است که فرد بشری را مالک و صاحب اختیار آنچه هست قرار دهد و مسئولیت کامل وجود او را بر خود او مستقر کند. (سارتر، 1386، 30)

 

اجتماعی بودن مسئولیت

انسان­ها با پذیرش محدودیت­های این عالم تلاش می­کنند با درک فردیت و مسئولیت­پذیری خود به زندگی اصیل برسند. برای این کار باید نخست به درکی از هستی خود و مسئولیت­پذیری رسید. به گفته سارتر وقتی یک اگزیستانسیالیست می­گوید انسان مسئول خودش است منظور او این نیست که او تنها مسئول فرد خودش است بلکه او مسئول همۀ انسان­هاست. (علیزاده، 1388، www.philo-mind.blogfa.com)

وجود داشتن بیرون شدن از خود و در کنار دیگر باشندگان ایستادن است. انسان هیچ­گاه خلوت­گزین و فاعلی دربسته به روی خود و باشنده­ای مستغنی به ذات و محصور در خویش نبوده که سپس قادر به ایجاد روابط با عالم یا با دیگر فاعل­ها شود. او از همان ابتدا از خودش بیرون می­آید و در میان اشیاء و دیگر اشخاص برپا می­ایستد. ما می­توانیم بگوییم که او فقط به این دلیل هست که در این روابط قرار می­گیرد. (مک­کواری، 1377، 127)

سارتر می­گوید: زجرِ انتخاب از این امر واقع برمی­خیزد که من در انجام دادن انتخابم فقط با خودم عهد نمی­بندم، بلکه به طرزی خاص با همه نوع بشر عهد می­بندم. «فیلسوف وجودی بی­پرده­پوشی بیان می­کند که انسان در زجر است. مقصود او این است که: وقتی انسان خودش را به چیزی متعهد می­کند، کاملاً تشخیص می­دهد که او فقط آنچه را خواهد شد انتخاب نمی­کند، بلکه او بدین وسیله در عین حال تصمیمی قانون­گذارانه برای کلّ نوع بشر می­گیرد ـ در چنین لحظه­ای انسان نمی­تواند از حسّ مسئولیت کامل و عمیق بگریزد.» این مسئولیت زجرآمیز بی­درنگ این پرسش را مطرح می­کند که آیا مفهوم یا صورت انسانی که من برای خودم انتخاب می­کنم آن­گونه  انسانی است که من می­توانم برای همه انتخاب کنم. این حسّ مسئولیت ظاهراً برخی انتخاب­های دیگر را طرد خواهد کرد، مانند انتخاب خودپرستی، مطلقاً بی­شفقت بودن یا شاید انتخاب فاشیست بودن. زیرا مسلماً من نمی­توانم در چنین انتخاب­هایی خودم را مسئولانه انتخاب کرده باشم. (مک­کواری، 1377، 210) فلذا سارتر می­گوید: در آن لحظه که من احساس می­کنم که آزادی­ام بطور تفکیک ناپذیری وابسته به آزادی همه مردمان دیگر است نمی­توان از من توقع داشت که آن را برای صحّه بر بردگی برخی از آنها بکار برم. (سارتر، 1388، 138)

سارتر در 29 اکتبر 1945 سخنرانی عمومی­ای با عنوان «آیا اگزیستانسیالیسم نوعی انسان­باوری است؟» ایراد نمود که طولی نکشید به بیانیه جنبش اگزیستانسیالیستی تبدیل شد. (فلین، 1391، 71) در قسمتی از این سخنرانی سارتر این پرسش را به چالش می­گیرد که هر فردِ عاملی باید با خودش بگوید: «آیا من کسی هستم که حق دارد به گونه­ای عمل کند که بشریت خودش را با اعمال من تنظیم کند؟» این بحث ظاهراً نوعی مفهوم مسئولیت برای شخص دیگر و حتی برای جامعه به عنوان یک کل را در بر داشت. (فلین، 1391، 73)

وی در اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر می­نویسد: هنگامی که ما می­گوییم بشر مسئول وجود خویش است، منظور این نیست که بگوییم آدمی مسئول فردیت خاص خود است، بلکه می­گوییم هر فردی مسئول تمام افراد بشر است. (سارتر، 1386، 30)

در انتخاب ماهیت خودمان ما ماهیت کل انسان­ها را انتخاب می­کنیم. بنابراین باید عملی را انتخاب کنیم که دوست داریم همه انسان­ها آنگونه عمل کنند. عملی که انتخاب می­کنم تنها تحت شرایط، تمایلات و اهداف خاص من نیست. اینگونه عمل کردن درواقع عمل کردن از روی «ایمان بد» است، یعنی عمل کردن تنها بر اساس تصویری که از نمایشگر درونی خودمان داریم. یکی از عوامل موثر در عملی که انتخاب می­کنم این است که با دیگر فاعل­های آزاد در آن عمل شریکم. درواقع هریک از ما آدمیان با آفریدن ماهیت خود آنگونه که می­خواهیم باشیم، تصویری از بشر می­سازیم که به طور کلی باید چنان باشد. هر عملی که انجام می­دهیم درواقع تایید ارزش آن نیز هست؛ زیرا ما هرگز بدی را نمی­توانیم انتخاب کنیم. هیچ چیزی برای ما خوب نمی­تواند باشد مگر اینکه برای همگان خوب باشد. به همین دلیل هم اگزیستانسیالیت­ها می­گویند مسئولیت ما بسیار عظیم­تر از آن است که می­پنداریم. ما مسئول همۀ بشریت هستیم. مفهومی چون دلهره/اضطراب نیز از چنین مسئولیت عظیمی ناشی می­شود. ما همچون قانون­گذارانی هستیم که با انتخاب شخص خود جامعه بشری را انتخاب می­کنیم. کار جهان چنان است که گویی تمام آدمیان چشم بر رفتار هر یک از ما دوخته­اند. بنابراین من باید همانگونه انتخاب کنم که دیگران انتخاب می­کنند. با این حساب، برای آزاد بودن لازم است «قاعدۀ زرین» را مدّنظر داشته باشم، یعنی به گونه­ای عمل کنم که انتظار دارم دیگران عمل کنند. (علیزاده، 1388، www.philo-mind.blogfa.com) لذا سارتر در “ادبیات چیست؟” می­نویسد:

و اما منِ خواننده، اگر دنیایی بیدادگر بیافرینم و آن را در هستی نگه دارم، نمی­توانم کاری کنم که مسئول آن نباشم؛ و همه هنر نویسنده در این است که مرا وادارد تا آنچه را او آشکار می­کند من خلق کنم و بنابراین حیثیت خود را در گروِ آن بگذارم. ما دوتنه بار مسئولیت جهان را به دوش می­کشیم. (سارتر، 1388، 134)

هایدگر در “هستی و زمان” می­گوید:

آدمی خود به دیگران تعلق دارد و سلطه آنان را استوار می­دارد. «دیگران»، که آدمی چنین می­نامدشان تا مگر تعلق ذاتی خود را به آنان بر خود پوشیده دارد، آنانی هستند که در با یکدیگر بودنِ هرروزینه بدواً و غالباً «آن جا هستند». این “که” نه این کس است نه آن کس. این “که” نه خود است، نه بعضی کسان و نه مجموعه همه. این «که» آنی است که خنثاست؛[10] همگنان است. (هایدگر، 1386، 322) در بهره­گیری از وسایل نقلیه همگانی، و در استفاده از خدمات اطلاع­رسانی (روزنامه) دیگران همه ماننده همند. این با یکدیگر بودن دازاینِ خاصِ هر کس را چنان در نوع هستی «دیگران» مستحیل می­گرداند که در حقیقت پیدایی و تفاوت دیگران را هر دم افزون­تر از پیش محو و ناپیدا می­سازد. در این ناچشمگیری و عدم قطعیت[11] است که دیکتاتوری حقیقی همگنان پرده از چهره برمی­دارد. لذت و شادی ما به سان لذت و شادی همگنان است. ما می­بینیم، می­خوانیم و درباره ادبیات و هنر داوری می­کنیم به همان سان که همگنان می­بیند و داوری می­کند؛ اما همچنین ما در رویارویی با «توده­ای عظیم» پس می­کشیم به همان سان که همگنان پس می­کشد. ما «برآشوبنده» می­یابیم آنچه را همگنان برآشوبنده­اش می­یابد. همگنان اگرچه نه چیزی معین است و نه در جمله یک مجموعه است، نوع هستی هرروزینگی را مقرر می­دارد. (هایدگر، 1386، 322)

از هر طرف که رویم، «همگنان» آنجاست، اما به چنان طریقی که هرگاه دازاین بر عزمی[12] پا می­فشارد، بی­صدا و دزدانه از صحنه بیرون خزیده است. با این همه، از آنجا که همگنان هر داوری و عزمی را از آن خود جا می­زند، بار پاسخگویی و مسئولیت را از دوش این یا آن دازاین برمی­دارد. همگنان گویی از عهده آن برمی­آید که «آدمیان» را مدام بر آن دارد که به آن استناد کنند. همگنان می­تواند در غایتِ سهولت مسئول همه چیز گردد، زیرا او نه آن کسی است که بر سر پیمان بودن درباره چیزی بر وی لازم باشد. درباره همگنان می­توان گفت که این او «بود» و در عین حال «هیچ کس» نبود. در هرروزینگی دازاین اغلب چیزها از جانب آنی رخ می­دهد که درباره­اش باید گفت: «او هیچ کس نبود.»

بدین سان همگنان این یا آن دازاینِ خاص را در هرروزینگی­شان سبکبار می­کند. اما قضیه به همین­جا ختم نمی­شود؛ تا آنجا که دازاین را گرایشی به آسان­گیری و آسان­سازی است، همگنان با رهانیدن دازاین فعلی از بارِ هستی آن دازاین را با تمایلاتش همساز می­سازد، و چون همگنان با رهانیدن این یا آن دازاین دائماً او را موافق و همساز می­گرداند، خواجگی و سلطه سخت­سر خود را ماندگار و متصلب می­سازد.

هرکس، دیگری است و هیچ کس خودش نیست. این همگنان که پاسخ به پرسش در باب که بودن دازاین هرروزینه را در چنته دارد، آن هیچ­کس[13] است که هر دازاینی در ضمنِ در میان دیگران بودنش هماره پیشاپیش خود را به آن واگذار کرده است. (هایدگر، 1386، 325)

برخلاف آنچه بسیاری در انتقاد به مفهوم اصالت هایدگری گفته­اند که او اصالت را امری فردی شناخته، باید گفت که به نظر او اصالت به هیچ رو محدود به امور شخصی نیست. یاری دادن به دیگران است تا آنها نیز روی پای خود بایستند، و خود را از وابستگی خلاص کنند. روی پای خود ایستادن، به این معنا، تیمار است. (احمدی، 1388، 476)

یاسپرس می­گوید: من می­خواهم که هرکس دیگری آن چیزی باشد که من می­کوشم باشم، می­خواهم که او بگونه­ای صادقانه و بگونه­ای حقیقی خودش باشد. (بلاکهام، 1387، 87)

مارسل، نشاط زندگی را مرتبط با احساس فردیتی می­بیند که از ریشه داشتن در محیطی عینی و ملموس جدایی ناپذیر است. (کین، 1375، 30)

مارسل برخلاف دکارت هرگز اعتقاد ندارد که تفکر با «من هستم» آغاز شود؛ بلکه او معتقد است که فلسفه با «ما هستیم» آغاز می­شود: با [co-esseباهم بودن] نه با [esseبودن]. از دیدگاه او فرد را نمی­توان به صورت منفک و جدا از ارتباط­هایش لحاظ کرد بلکه این ارتباط­ها هستند که هستی را می­آفرینند.

انسان از منظر مارسل نمی­تواند بین خود و افراد دیگر مرز روشن و دقیقی را مشخص سازد. این مسأله از آن روست که آدمی نمی­تواند بین خود و جسمش مرز مشخص کند. او می­گوید انسان تنها دررابطه با دیگران وجود دارد و بنابر این هویت ما از وجود فردی ما فرات

برچسب‌ها:,