(همان:، لیلی، عشق، مجنون، محبوب

َ الأغتِرابِ

فی خیالی فَلَم إزَل فی اقتِرابِ

فَلِماذا أقولُ مابی و مابی»

(مجنون عامری را از عشقش جز شکایتِ دوری و هجران نبود. و من برعکس اویم؛ زیرا معشوق من پیوسته در خیال من و همیشه نزد من است. بنابر این محبوب من، از من، و در من، و در نزد من است؛ درینصورت برایچه شکوی کنم که اینگونهام یا آنگونهام؟!
بهگمان این نگارنده مقصود ابنعربی از «مابی و مابی» به احتمال بسیار اشاره به بیتهایی زیبا از مجنون است که با «مابی» آغاز میشده است؛ بیتهایی که فحوای آنها محل توجه و علاقۀ عرفا بوده است:
«فَلَو أنَّ ما بی بِالْحَصَی فَلَقَ الْحَصَی

و بِالصَّخرَهِ الصَّماءِ لَانْصَدَعَ الصَّخْرُ»
(دیوان مجنون، 1423: 83 )

(در مرزباننامه: «قَلِقَ الحَصَی»)
«و لَـــوْ أنَّ مــا بی بِالْحَصَی فَلَقَ الْحَصَی

و بِـــالـــرّیـــحِ لَـــمْ یُــسْـمَـعْ لَـهُنَّ هُبوبُ»
(مجنون، 1423: 23)
(دربارۀ این بیتها خاصه بیت اخیر که از ابندمینه دانسته شده، ر.ک بخش مربوط به ویژگیهای دلباخته درین رساله: «رنج او ورای طاقت است»)
4- «یکی از صالحان برایم حکایت کرد که قیس مجنون از محبّان خدا بوده است و حجابش را لیلی قرار داد؛ و او از والهان و شیفتگان بود. من این راستگفتاری را از حکایتش با لیلی برگرفتم که بدو گفت: از من دور شو! زیارا عشقِ تو مرا از تو سرگرم ساخته (و بینیاز کرده) است؛ لذا بدو نزدیک نشد. و از شأن حب این است که محب اتصال به محبوب را میطلبد؛ اینکار مخالف محبّت است؛ و از شأن محب آن است که هنگام ورودِ محبوب° بیخود میشود و سرگشته میگردد. این آن چیزی است که (مجنون به لیلی) گفت: از من دور شو! نه سرگشته شد و نه فنا پیدا کرد. بدینفعل راستگفتاریِ آن عارف دربارۀ قیس مجنون برایم محقّق شد و بعید نیست؛ چون خداوند را بندگان خاصی است؛ لذا ازآنجا مجنون به کلام محبوب و یادش آرامش پیدا کرد» (ابنعربی، 1384: 333- 334)
5- در باب صدو هشتم از بخش «معاملات» یعنی «معرفتِ شهوت» آمده است: «چون تجلی الهی در عین صورتی که آدم بر آن آفریده شده است واقع گردد و معنی با معنی مطابق شود و التذاذ به تمامه برقرار گردد و شهوت در تمام اجزای انسان ظاهراً و باطناً ساری و جاری شود، این آن شهوتی است که مطلب و مقصد عارفانِ وارث است. آیا به قیسِ مجنون در عشقِ لیلی نمینگری که چگونه او را از خودش فانی کرده است؟ همانگونه که گفتیم (از جهت برصورت او تعالی بودن است)، و همینطور محبان و عشاق واله را میبینیم که دربارۀ حق متعال –از جهت حبّ جنس- لذتی بزرگ و عشقی قوی دارند، زیرا صورت الهی در بنده، از مماثلت و همانندی جنس تمامتر است زیرا جنس را آن قدرت و توان نیست که گوش و چشم تو باشد بلکه غایتش این است که شنیدهها و مدرَکاتت باشد، و چون بنده به حق تعالی مدرِک گشت، این ادراک تمامتر و کاملتر است، بنابر این لذّتش هم بزرگتر و شهوتش نیز قویتر است؛ شهوت اهلالله نیز شایسته است اینگونه باشد» (ابنعربی، 1384ب: 240)
6- در باب دویست و نود و دوم از بخش «منازل» یعنی «معرفت منزلِ اشتراک عالم غیب و شهادت» دربارۀ «اصطلام» آمده است: «اصطلام آتشی است که بر دلهای عارفان زده میشود و هرچهرا که جز محبوب مییابد میسوزاند. گاهی در اوقاتی صورت محبوب را از نفس محب محو میکند و آن وقتی است که محب میخواهد صورت محبوبش را تخیّل کند ولی توان بر تخیّلش نداشته و صورت محبوب بهسبب قوۀ سلطه و غلبۀ سوزش شرارۀ عشق پایدار نمیماند. درینحال بدو «مُصطَلِم» گفته میشود. […] مجنون عامری درینحال° مصطلم بود که لیلی آمد و تکه یخی برگرفت و بر سینۀ او گذاشت. در دم یخ از گرمی قلبش آب شد و فریاد لیلی لیلی سر داده و بهسبب فقدان صورت او از خیالش، وی را طلب میکرد. لیلی او را ندا داد و گفت: مجنون! من مطلوب تو لیلیام. و چون وی (لیلی) را در نفس مجنون صورتی متخیَّل نبود، که بدان صورت بشناسدش، جزآنکه وقتی نامش را ازو شنید گفت از من دور شو زیرا عشق تو مرا از تو مشغول داشته است، این حال اصطلام است و آن صفت لازمۀ مرتبۀ الهیت است» (ابنعربی، 1385: 312-313)
7- در باب 558 از بخش مقامات اسمای حسنی، در بحث از «اسم وَدود» و «وُدّ» مینویسد: « و جز انسان همگی به ستایش او تسبیح گویند؛ زیرا او وی را مشاهده نکرده تا دوستش دارد. برای هیچیک از خلقش – در علم من- در اسم «جمیل» خود تجلّی نکرده جز برای انسان و در انسان؛ ازینروی انسان در حبّش به کلّیّت خود فانی و سرگشته و واله نشد مگر در پروردگارش و یا در کسی که مجلای پروردگارش است. بنابر این چشمان عالَم، محبوبان اویند؛ محبوب هرکه میخواهد باشد؛ زیرا تمام خلایق محل ظهور تجلیات حقاند؛ پس ودادشان ثابت است. بنابر این آنان «اَوِدّاء»اند و او «وَدود» است؛ و امر مستور و پوشیدۀ بین حق و خلق –به خلق و حق- است؛ ازینروی با اسم «ودود» اسم «غفور» را –بهسبب ستر و پوشش- آورد؛ گفته میشود: مجنون° لیلی را عاشق است؛ پس لیلی عین مُجلّی (و یا مجلا) است؛ همینطور بِشر هند را عاشق است و کَثَیِّر عَزَّه را، و ابنذریح لُبنَی را، و تَوبَت اَخیَلِیّه را، و جمیل بُثَینه را. و اینان تمامی مَنصات و محلهای تجلّی حقاند که حقتعالی برای آنان (عاشقان) بر ایشان (معشوقان) تجلّی کرده است؛ اگرچه بهسبب نامها بر کسی که دوستمیدارند جاهلاند» (ابنعربی، 1388: 225)
8- در ادامه با استناد به آیۀ «و قَضَی رَبُّکَ ألّا تَعبُدُوا إلّا إیّاه» (پروردگارت حکم کرده که جز او را نپرستید. اسراء/23) میگوید آدمی هرچهرا بپرستد و یا دوستداشته باشد، دانسته یا ندانسته درحقیقت خدا را دوستداشته و پرستیده «و معبودش را مَنات و عُزَّی و لات نامیده است«؛ و در بیان دیگری از این نکته که خودِ خداوند است که در شکل معشوقان زیباروی گوناگون ظهور یافته و مییابد، و درنتیجه در انگاره و نگاه عارفانه، دلباختن بر هر زیبارویی دلباختن برخداوند است، این بیتهای زیبا را سروده است:
فَلَیسَ لَیلَی [و] لَیسَ لُبنَی
إن کُنتَ فی حُبِّهِ بَصیراً
فَما اُحِبُّ المُحِبَّ غَیراً

سِوَی اللَّذی أنتَ قَد عَلَمتا
تَشهَدُهُ مِنکَ أنتَ أنتا
سِواهُ فَالکُلُّ أنتَ أنتا
(همان: 227)

(لیلی و لُبنَی جز آنکسی که او را میشناسی نیستند. اگر در عشق او بصیر باشی، او را از خود شاهد میگیری که او تویی. عاشقی دیگر جز او را دوست نمیدارم؛ پس همه، تویی؛ تو)
10-
«خیالُکَ فی عَینی و ذِکرُکَ فی فَمی

و مَثواکَ فی قلبی، فأینَ تُغیبُ؟»

(خیال تو در دیدهام هست و نام تو در دهانم؛ و جای تو در قلبم؛ پس تو در کجا پنهانی؟!)
این بیت که در فتوحاتآمده (ابن عربی، 1384: 230؛ باب صد و هفتاد و هشتم از «معاملات»، معرفت مقام محبّت، ذیل «اتّحاد عشق و عاشق و معشوق») از ابیات عاشقانهای است که هم به مجنون و هم به حلّاج منسوب است و شبلی آن را میخوانده است (ر.ک شبلی، 1386: 159) و در فیهمافیه مولانا (ص 43 و 169) نیز با تفاوتی آمده و یادآور شعر فروغی بسطامی است:
«کی رفتهای ز دل که تمنا کنم تو را؟

کی بودهای نهفته که پیدا کنم تو را؟»

ترجمانالأشواق
أدینُ بِدینِ الْحُبِّ أنِّی تَوَجَّهَتْ

رَکائِبُهُ؛ فَالْحُبُّ دینی و إیمانی
(ترجمانالأشواق، 1381: 44)
(به هرکجای که مرکبِ عشق رویآوَرَد، من معتقد و متدیّن به دینِ محبّتم؛ پس محبّتْ دینِ من و ایمان من است)
ترجمانالأشواق مجموعهای از چند غزلوارۀ عاشقانۀ دلانگیز با اوزان و قوافی مختلف است که الهامبخش ابنعربی درین مجموعهسرودهها نظام ملقّب به عینالشّمس و البهاء، دختر زیبا و پارسا و دانای مکینالدین ابیشجاع اصفهانی در مکّه بود. ابنعربی در جایجای این سرودهها صراحتاً از نظام اصفهانی یادکرده و به وی اشارهها داشته است (ر.ک ابنعربی، 1381: 82-84، 127، 150 و 160) و درمواردی نیز به بازیهای زبانی خاصه با واژۀ «نظام» و «شمس» ازو یاد میکند: ر.ک همان: 83 و 152-153) ازآنجا که برخی در عرفانی بودن دلبستگی ابنعربی تردید کردند، وی خود شرحی برین ابیات نوشت (الذّخائر و الأعلاق فی شرح ترجمانالأشواق) و آنها را درواقع «تأویلِ» عرفانی کرد؛ چراکه از الفاظ این اشعار معانیای بهدر کشیده و آنها را به معانیای تعبیر و تفسیر کرده است که از ظاهر کلام برنمیآید. ابنعربی درین سرودهها، در شعری محوری که در آن صراحتاً از نظام اصفهانی یادکرده است، درکنار سُلُیمَی، هند و … یکبار نیز از لُبنی، و نیز قیس و لیلی نام برده است (همان: 83) از لبنی، یکبار دیگر نیز درکنار دعد، رباب، زینب، هند، سلمی و زمزم یاد شده است. (همان: 23) فضای غالب بر ترجمانالاشواق، درمجموعْ متفاوت از فضای شعر فراقیِ عذری است. فضای این سرودهها تنها در پارهای موارد «فضایی بیابانی»ست. در بسیاری از بیتها تصاویرِ ذهنیِ ابنعربی گویای «فضایی گلستانی»ست که از آهوان و توصیفات پیکرینۀ معشوق سخن میرود و همیشه سخن از فراق نیست (ر.ک همان: 137 ب2) گذشته ازآنکه فضای حاکم برین مجموعه، برخلاف شعر عذری همیشه فضای حزن و اندوه نیست و بیش ازآنکه فضای یأس باشد، فضای امید است (برای نمونه ر.ک همان: 140 ب5 و6، و 141 ب1) فضایی برآمده از خیال که درآن حتی اشک او نیز ازگونهای دیگر است. (همان: 144ب2)
دراینجا برای کوتاه کردن سخن، بدون ذکر نمونههای شعری تنها به برخی مضامین و درونمایههای مشترک با سنّتهای شعر عذری (که البته در شعر غیر عذری نیز دیده میشوند اما بسامد سبکی ندارند) اشاره میشود: «فراق و مرگ در عشق» (ر.ک همان: 52 ب2)، «فراق منجر به مرگ» (همان: 57 ب2)، «مرگ در عشق» (همان: 70، 82 ب1، 168 ب5، 96 ب5)، «ممات و قبور» (همان: 66 ب2)، «عاشق که قتیل عشق است و درینصورت در عشق خود صادق است» (همان: 142 ب2)، «عاشق که قتیل تیر نگاه است» (همان: 178 ب3)، «عاشق که اهل عفاف است» (همان: 33 ب2)، «اشک و آه سوزان» (همان: 175 ب1و2، 36 ب2، 118 ب3و4)، «گریه» (همان: 29 ب1، 48 ب2، 113 ب4، 115 ب2، 157 ب3و4و6)، «حزن» (همان: 40ب2، 58 ب3)، «گریه، شوق، حزن، وجد» (همان: 100)، «عاشق که بیصبر و شکیب است» (همان: 163 ب4)، «غریب متیّم» (همان: 26 ب1)، «معشوق، قتل و موتِنفس» (همان: 32 ب2)، «آتش عشق، و معشوق که موقدالنّار است» (همان: 36، 56 ب1، 73 ب3، 104 ب2)، «معشوق که میمیراند و زنده میسازد» (همان: 16 ب2، 120 و 121 ب3-7، 151 ب1)، «معشوق که غنی است و عشق که فقیر» (همان: 35 ب 3)، «معشوق که عاشق را بیمار میکند»