(همان:، داستان، 153) ، مأخذ، شغال

این کار شیر به زیان او است، دوباره از ظلم وستم او سخن میگوید و به همین دلیل شیر دست از دنیا میشوید.
عناصر طرح که در هر دو اثر یکسان است، به این شکل است:
شروع داستان اشاره‌ای است به زندگی شیر با دو بچه‌اش در بیشه. گره‌افکنی که نویسنده به طور مستقیم به آن اشاره نمی‌کند و از مفهوم داستان برداشت می‌شود، خوی وحشی‌گری شیر است که حیوانات بی‌گناه را شکار می‌کند، خصلتی که در پایان داستان به گره‌گشایی میانجامد و شیر بدون آزار سایر حیوانات از دنیا کناره می‌گیرد و نمی‌توان کشته شدن فرزندان او را گره‌افکنی به حساب آورد، این قسمت کشمکش جسمانی داستان است و در واقع پاسخی است به کردار ظالمانه‌ی شیر. این کشمکش، درونی نیز می‌شود، تلاش شغال در بازداشتن شیر از کشتن جانوران. شغال با سخنانش شیر را به اندیشه وامی‌دارد. در ادامه خواننده در حالتی ازتعلیق و کنجکاوی قرار می‌گیرد، این‌که عکس العمل شیر در برابر افشاگری‌های شغال چیست و آیا درونش متحول می‌شود. خواننده با اشتیاق داستان را دنبال می‌کند. بحران زمانی شکل می‌گیرد که شیر، تحت تاثیر سخنان شغال از کارهای بد و کشتن حیوانات دست می‌کشد و میوه‌خوار می‌شود. وقتی شغال میوهخوار، شیر را رقیب و شریک خود در غذا خوردن میبیند و دوباره به خوی و خصلت ستمکارانه‌ی او اشاره می‌کند، داستان به نقطه‌ی اوج خود می‌رسد. گره‌گشایی و پایان زمانی رقم می‌خورد که شیر، خوردن میوه را نیز کنار می‌گذارد و با دل کندن از مادیات، آرزو می‌کند که مرگش فرا رسد.

شخصیت‌پردازی
به جز مرد تیرانداز، سایر شخصیت‌ها که عبارتند از شغال، شیر و دو بچه‌اش، حیوانی محسوب می‌شوند.
شیر شخصیت اصلی داستان است؛ شخصیتی وحشی و خون‌خوار که غذای صد سال زندگی او از گوشت موجودات بیچاره تامین می‌شده است:
«شغال گفت: «چند سال عمر داری؟»شیر گفت:«صدسال!»شغال گفت: «در این مدت غذای تو چه بوده است؟»شیر گفت: «گوشت جانواران و مردمی که شکار می‌کردم.».» (همان: 153)
هر چند مرگ فرزندان، درونش را آشفته می‌کند؛ اما خود او سرنوشتی بدتر را برای دیگران رقم زده است:
«وقتی شیر بازگشت و بچه‌هایش را در آن حالت دید، فریاد بلندی کشید و بسیار غمگین شد.» (همان: 152)
«تو خود چندین برابر آن‌چه که از تیراندز به تو رسیده است، به دیگران ظلم کرده‌ای! کسانی که تو به آن‌ها ظلم کرده‌ای،همانند تو ناآرام و بی‌قرار شده‌اند و چاره‌ای جز صبر کردن نداشته‌اند.» (همان: 152)
حادثهی تلخ از دست دادن فرزندان درون او را متحول میکند تا جاییکه دست از دنیا میشوید:
«…. از خوردن میوه دست برداشت و روزگار خود را به عبادت گذارند و آرزو کرد که خداوند عمرش را به پایان برساند!» (همان: 153)
این شخصیت بیشتر در لابهلای سخنان شغال، معرفی میشود (شخصیتپردازی غیر مستقیم).
شغال شخصیتی است که با گفتارش، شیر را به دنیای دیگری میکشاند، او بدون هیچ ترسی، شخصیت شیر را به او میشناساند و کشته شدن فرزندانش را نتیجهی اعمال خود او میداند:
«اگر آن زمان به عاقبت کارهایت فکر میکردی و از ریختن خون خوداری میکردی، به هیچ وجه فرزندانت را از دست نمیدادی!» (همان: 153)
البته او نیز شخصیتی منفعتطلب دارد، در مواردی سخنانش چندان هم منطقی نیست؛ او که در آغاز با برشمردن خصیصه خون خواری شیر، او را برآن میدارد تا کمآزاری را پیش بگیرد، اکنون که شیر با روی آوردن به میوهخواری، منفعت او را به خطر انداخته است، با سخنانش گویا دوباره او را به خونخواری تشویق میکند:
«پس از مدتی چون شغال دید که شیر به خوردن میوهها که غذای او است، روی آورده است، ناراحت شد و به او گفت: چرا خوردن گوشت را رها کردهای و از غذای دیگران که برایت سودمند نیست میخوری؟! بدان که درختان آنقدر میوه ندارند که بتوانی غذایت را از آنها تامین کنی.» (همان: 153)
این شخصیت بیشتر در ضمن سخنانش خود را معرفی میکند (شخصیتپردازی غیر مستقیم).
تیرانداز شخصیتی است قراردادی که در اکثر داستانها نمونهی او یافت میشود. او طعم تلخ ستمهای شیر را یک بار به او میچشاند و زمینهساز تحول او میشود.
دو بچهی شیر نیز هر چند حضوری اندک در داستان دارند، اما با مرگشان، خصلت غرور و خودخواهی شیر را به او میشناسانند:
«شیر چون این سخنان را شنید، به حقیقت قضیه پی برد و مطمئن شد که این ناکامی به خاطر خودخواهی و غرور خودش حاصل شده است.» (همان: 153)
شیر شخصیتی پویا دارد. شخصیتی خونخوار و درنده که بعد از سخنان تاثیرگذار شغال، درونش دگرگون میشود:
«شیر چون این سخنان را شنید، از خوردن میوه دست برداشت و روزگار خود را به عبادت گذارنده و آرزو کرد که خداوند عمرش را به پایان برساند.» (همان: 153)
سایر شخصیتها که بر یک عقیده میمانند، همچون اشخاص مأخذ ایستا هستند.

– سبک و زبان
اثر حاضر یک سادهنویسی از متن مأخذ است، بیشک در این سادهنویسی بسیاری از مطالب و کلمات دشوار و یا عربی، معادل سازی و قابل فهم شده و همچنین نویسنده به ضرورت مواردی را حذف نموده است.
متن مأخذ از توصیفات بیشتری برخوردار است، زیرا برای بیان این توصیفات از امکاناتی برخوردار است که دست سادهنویس از آن کوتاه است.
در این سادهنویسی گل‌محمدی پارهای از ویژگیهای متن مأخذ را به اثر حاضر انتقال داده و باعث ایجاد ضعف و سستی در زبان شده است از جمله کاربرد کلمات عربی و مترادفات:
«فقط جاهلانی که نمیتوانند بین خیر و شر و سود و ضرر تفاوتی قائل شوند، به آزار دیگران میپردازند و به خاطر حماقت ….» (151)
«زیرا عقل و درک گمراهان کمتر از آن است که مصلحتها را درک کنند و نادانی و جهالشان مانند پرده و حجابی است که مانع دستیابی آنها به سعادت و خوشبختی میشود.» (همان: 151)
«قبلا ظلم و ستم تو بر جان حیوانات میرسید و تو ایشان را میکشتی اما امروز پرهیزکاری و پارسایی تو باعث شده که غذای آنها کم شود.» (همان: 153)
«این است نتیجهی کارهای کسی که گستاخ و بیباک باشد و باعث رنج و عذاب دیگران میشود و از عاقبت بد کارهایش نمیترسد تا به همان بلاها گرفتار میگردد، و پس از آن راه صحیح و درست را پیدا میکند.» (همان: 153)
نمونههای دیگر: نصیحتها و پندها، زینت و زیور، ناآرام و بیقرار، خودخواهی و غرور، پاداش و جزا.
اما در مواردی به علت پیروی از سبک مأخذ، جملات مبهم و سوال برانگیز است:
«اگرکسی بخواهد بدکرداری خود را با مکر و ریا بپوشاند، و خود را مانند افراد نیکوکار جلوه دهد تا به نیکنامی مشهور شود، نمی‌تواند با این کار ظاهرآرایی‌ها و آلودگی‌های خویش را مخفی کند.» (همان: 151- 152)
در کل گلمحمدی زبانی ساده و به دور از آرایههای ادبی را برگزیده است.

– درون‌مایه
حکایت مأخذ اشارهای مستقیم به درون‌مایه دارد، سادهنویس نیز همان درون‌مایه را البته به زبانی سادهتر به اثر حاضر انتقال داده است. بنابراین به منظور رعایت اختصار تنها به نقل درونمایه یک اثر اکتفا میشود:
«این است نتیجهی کارهای کسی که گستاخ و بیباک باشد و باعث رنج و عذاب دیگران میشود و از عاقبت بد کارهایش نمیترسد، تا به همان بلاها گرفتار میگردد، و پس از آن راه صحیح و درست را پیدا میکند.» (همان: 153)

– صحنهپردازی
اثر حاضر بدون اشاره به زمان، مکان را اینگونه معرفی میکند:
«آوردهاند که شیری ماده، با دو بچه در بیشهای زندگی میکرد.» (همان: 152)
حکایت مأخذ نیز مکان را همینگونه معرفی کرده است؛ ولی در آنجا نویسنده با آوردن ابیات عربی، مکان را که بیشهای است توصیف کرده است:
«آوردهاند که شیری ماده با دو بچه در بیشهای وطن داشت
فی صحنِ آجامٍ حصاها لٌؤلُؤ

و تُرابُها مسکٌ یشابُ بِعَنبرِ

مُخضَّرهٌ و الغیثٌ لیسَ بساکبٍ

و مُضَیَّهٌ وَ اللّیلُ لیسِ بِمُقِمرِ

ظَهَرَت لِمُخترقِ الشَمالِ وَ جاوَرَت

ظُلَلِ الغَمامِ الصائبِ المستغزرِ.»
(منشی، 1386: 335)
3-9-2- نقد و بررسی داستان «پادشاه و فنزه»
گل‌محمدی، مجید (1387). «پادشاه و فنزه»؛ کلیله و دمنه [185ص]. تهران: آوای سورنا.
گروه سنی ذکر شده در کتاب: نوجوان
مأخذ کتاب: کلیله و دمنه
نویسنده در صفحه عنوان، کتاب مأخذ را ذکر کرده است.
مشخصات ظاهری:8 ص [136-129]

3-9-2-1- خلاصهی داستان
پرندهای به نام فنزه با جوجهی تازه به دنیا آمدهاش، در قصر پادشاه زندگی میکند. در همین زمان، پسر پادشاه نیز متولد میشود و مهربانی و توجه فنزه به این کودک، ارزش او را نزد پادشاه چندین برابر میکند. اما این زندگی خوش، دوام چندانی ندارد. پسر پادشاه با آزرده شدن از جوجهی فنزه، او را میکشد و فنزه نیز با کور کردن دو چشم شاهزاده، از او انتقام گرفته خود به جایگاه امنی میرود. پادشاه برآن است تا فنزه را فریفتهی سخنان چاپلوسانه و دروغین خود کند و با به دست آوردن او، کینهاش را فرونشاند، اما این پرندهی دوراندیش خام سخنان او نمیشود و میرود تا در جایی دیگر، زندگی دوبارهی خود را آغاز کند.

3-9-2-2-تطبیق متن بازنویسی شده با متن اصلی
الف. بخشی از متن بازنویسی شده
«پیرزنی در روستایی به نام چکاو زندگی میکرد و صاحب دختر زیبارویی به نام مهستی بود. پیرزن دو گاو نیز داشت. روزی از روزها دختر او بیمار شد و روز به روز ضعیفتر میگشت. پیرزن از بیماری دختر بسیار غمگین و ناراحت بود. در این میان، یکی از گاوهای پیرزن برای خوردن غذا به هر طرفی میرفت. ناگهان پیرزن از همه جا بیخبر، گاو را دید که به سوی او میآید! او گمان کرد که عزرائیل برای گرفتن جان او آمده است! بسیار ترسید و به او گفت: «ای عزرائیل! من مهستی نیستم، بلکه، من پیرزنی بیآزار هستم، اگر به دنبال مهستی آمدهای برو و او را با خود ببر! این کار از نظر من اشکالی ندارد!»فنزه رو به پادشاه کرد و گفت:«دیدی که پیرزن تا وقتی رنج و بلایی در کار نبود، دخترش را دوست میداشت، اما هنگامی که بلایی به سویش آمد، دختر را به دست بلا سپرد. من این حکایت را به این خاطر آوردم که بدانی در هنگام بلا و رنج، هیچ کس در کنارت نیست و به تو کمکی نمیکند، بلکه تنها خودت هستی که میتوانی خودت را نجات بدهی!».» (گل‌محمدی، 1389: 132)

ب. بخشی از متن اصلی
«داشت زالی به روستای چکاو

مهستی نام دختری و دو گاو

نو عروسی چو سرو تر بالان

گشت روزی ز چشم بد نالان

گشت بدرش چو ماه نو باریک

شد جهان پیش پیرزن تاریک

دلش آتش گرفت و سوخت جگر

که نیازی چون او نداشت دگر

از قضا گاو زالک از پی خورد

پوز روزی به دیگش اندر کرد

ماند چون پای مقعد اندر ریگ

آن س