معرفتی، اعتماد، باورهای، اخلاقی، اختلاف‌ها

با این حال، همچنان ممکن است در مواردی، اعتماد وجدان‌مدارانه‌ی فاعل فراتر از شمول این اصول رود. به گفته‌ی زگزبسکی، علاقه‌ی فیلسوفان، به طور خاص، معرفت‌شناسان و فیلسوفان اخلاق، به آوردن مصادیق خاص در بحث از قواعد یا اصول کلی بدان دلیل است که در برخی شرایط، ارزش اعتماد به شهودهای جزئی بیش از اصول و قواعد کلی می‌نُماید. بنابراین، اصل یا قاعده نمی‌تواند به نحو پیشینی فیصله‌دهنده‌ی اختلاف تلقی شود.
در درون اجتماع معرفتی، الگوهای معرفتی نیز می‌توانند گره از اختلاف‌ها بگشایند. همان‌گونه که در نظریه‌ی اخلاقی زگزبسکی، تشبّه به الگوی اخلاقی بسیاری از دشواری‌هایی را برطرف می‌کرد که به کمک قواعد اخلاقی یا با اتکا به قوای اخلاقیِ خود رفع‌شدنی نبودند، در نظریه‌ی معرفت او هم تشبّه به الگویی که برتری او در برخی زمینه‌ها، به‌ویژه در اتّصاف و آراستگی به فضایل عقلانی، وجدان‌مدارانه پذیرفته شده است، می‌تواند در حل برخی اختلاف‌ها مؤثر باشد. مهم آن است که تأمل وجدان‌مدارانه‌ی من نشان دهد که با در نظر گرفتن مجموع احوال معرفتی و غیرمعرفتی خودم، اعتماد و تشبّه به حجیّتی که او را وجدان‌مدارانه تحسین می‌کنم، می‌تواند پاره‌ای اختلاف‌ها را زایل کند.818 باز هم باید تأکید کرد که گفت‌وگوها، قراین و مقاصد بعدی می‌تواند ناقض این اعتماد و تشبّه باشد و اعتمادهایی دیگر را جایگزین آن کند. گاه حتی این تغییرات به نحوی است که شخصیت فاعل اساساً دگرگون می‌شود و او را به سوی مخالف می‌راند اما طبعاً، شدّت چنین تغییری آن‌قدر زیاد و وسعت آن در ساحت عواطف، باورها و امیالِ فاعل چنان وسیع است که احتمال وقوع این دست تغییرهای شخصیتی را کمتر می‌کند.819 به‌علاوه، هرچه باورِ در حال مقایسه با باور متعارض به مرکز مجموعه‌ی باورهای فرد نزدیک‌تر باشد یا مبنای باورهای گسترده‌تری قرار گرفته باشد، احتمال تغییر در آن کمتر است. به دیگر سخن، امکان تغییر باورهای حاشیه‌ای یا روبنایی سریع‌تر و سهل‌تر است اما هرچه از این باورها به سوی مرکز یا باورهای زیرین حرکت کنیم، تغییر باورها تعارض بیشتری را برمی‌انگیزد چراکه احتمالاً، تغییر یک باور مرکزی یا زیربنایی موجب تغییرهایی به‌مراتب گسترده‌تر می‌شود. اما فاعل وجدان‌مدار باید ذهن، عواطف و امیال خود را بر چنین تغییرهایی نیز بگشاید تا به‌رغم دشواری‌ها، در صورت لزوم، به فتوای اعتماد وجدان‌مدارانه‌ی خود عمل کند.
اما با اختلاف‌هایی که بین اجتماع‌های معرفتی متفاوت و به تبع، الگوهای معرفتی و اخلاقی آن جوامع به چشم می‌خورد چه باید کرد؟ آشکار است که همه‌ی اختلاف‌ها و تعارض‌ها را نمی‌توان به حقانیّت یا بطلان آراء پذیرفته در اجتماع‌ها فروکاست. همان‌طور که اختلاف بین افراد در سطح تأملِ آگاهانه و وجدان‌مدارانه نیز بر جای می‌ماند، اختلاف بین اجتماع‌ها نیز به گونه‌ای است که تبیین یک‌سویه را برنمی‌تابد. اجتماعات نیز، همچون افراد، باورهایی را می‌پرورانند که از ساحت ناخودآگاه به ساحت خودآگاه رخنه کرده و از تأمل انتقادی گذشته‌اند. فرض یکسانیِ علی‌الاصولِ افراد در قوای معرفتی خود در مورد اجتماعات نیز صادق است. آن اجتماع‌ها نیز غالباً از شیوه‌ها، فرایندها و اصول فکری مشابهی بهره می‌برند تا باورهای خود را متأملانه‌تر و وجدان‌مدارتر سازند. بنابراین، باید باورهای برآمده از اجتماع‌های دیگر را نیز به دیده‌ی عنایت و از سرِ اعتماد نگریست. افزون بر این، اگر اجتماع را، چنانکه گفته شد، خویشتنِ بسط‌یافته‌ی فاعل در نظر آوریم، اهمیت اختلاف بین اجتماع‌های معرفتی و ضرورت رفع آن برای همه‌ی اعضای آن اجتماع‌ها نیز آشکارتر می‌شود. پرسش این است که اولاً، این اختلاف‌ها را چگونه باید سنجید و ثانیاً، آیا طریقی برای کاستن از آن‌ها وجود دارد. این پرسشی است که من فصل پیشین را با طرح نظیر آن در زمینه‌ی اخلاقی به پایان بردم و اکنون زمانی مناسب برای مواجهه با آن در هر دو زمینه‌ی معرفتی و اخلاقی است.
منطبق با بحث از اعتماد به دیگری، می‌توان در مواجهه با اجتماع‌هایی با باورهای مخالف، سه رویکرد در پیش گرفت. ممکن است گفته شود «ما فقط آنگاه برای باور به الف دلیل داریم که کاربرد فرایندهای باورساز در درون اجتماعِ ما دلایلی برای باور به الف در اختیار ما قرار دهند. اینکه اجتماعی دیگر به الف باور دارد، دلیلی را برای باور به آن فرا نمی‌آورد». این رویکرد بیانگر «خودمحوری معرفتیِ جمعیِ حداکثری»820 است. همچنین، ممکن است گفته شود «اینکه اجتماعی دیگر باوری خاص دارد، مبنایی را برای ما فراهم می‌کند که به آن باور آوریم فقط در صورتی که بتوانیم با استفاده از فرایندهای باورسازِ جمعی‌مان دریابیم که آن اجتماع اعتمادپذیر است».821 این رویکرد را می‌توان نمونه‌ی جمعیِ «خودمحوری معرفتیِ حداقلی/ معیار» دانست. بنا بر دلایلی که گفته شد و با توجه به آنچه در زمینه‌ی اعتماد به دیگری در سطح فردی آمد، این هر دو رویکرد نادرست به نظر می‌رسد و در مقابل آن‌ها، زگزبسکی از عام‌گرایی معرفتی در ساحت اجتماعی دفاع می‌کند.