لیلی، عشق، مجنون، (همان:، عاشق

(همان، ج2: 322)

نکتۀ دیگر اینکه این بیت همروال با تائیۀ کثیّر و سرودهای از مجنون نیز هست.

تمهیدات:
«دریغا عشق فرضِ راه است همه کس را. دریغا اگر عشقِ خالق نداری باری عشق مخلوق مهیّا کن تا قدر این کلمات تو را حاصل شود» «ای عزیز! به خدا رسیدن فرض است و لابدّ هرچه بهواسطۀآن به خدا رسند فرض باشد به نزدیک طالبان. عشقْ بنده را به خدا رساند پس عشق از بهر این معنی فرضِ راه آمد» (عینالقضات، 1386: 96-97 تمهید ششم، حقیقت و حالات عشق)

تمهیدات مشتمل بر در ده تمهید است و تمهید ششم «در حقیقت و حالات عشق» است (96-141). در این اثر تنها از لیلی و مجنون و به سبیل تمثیل یاد شده است:
1- « اویس قرنی – رضی الله عنه- چ.نکه مصطفی را میدید به حقیقت قصد صورت را به صورت ننمود زیرا که مقصود از دیدن صورت معنی بود […] مگر نشنیدهای که مجنون را گفتند که لیلی آمد گفت من خود لیلیام و سر به گریبان فروبرد یعنی لیلی با من است و من با لیلی» (عینالقضات، 1386: 35)
2- «دریغا دانی که چرا اینهمه پردهها و حجابها در راه نهادند؟ از بهر آنکه تا عاشق روز به روز دیدۀ وی پخته گردد تا طاقت بارکشیدن لقاءالله آرد بی حجابی. ای عزیز جمال لیلی دانهای دان بر دامی نهاده؛ چه دانی که دام چیست؟ صیّاد ازل چون خواست که از نهاد مجنون مرکبی سازداز آن عشق، خود که او را استعداد آن نبود که به دام جمال عشق ازل افتد که آنگاه به تابشی از آن هلاک شدی. بفرمودند تا عشق لیلی را یکچندی از نهاد مجنون مرکبی ساختند تا پختۀ عشق لیلی شود آنگاه بارکشیدن عشق الله را قبول تواند کردن» (همان: 104 و 105)
3- «دانی ای عزیز که جمال لیلی با عشق شیفتۀ مجنون چه گوید؟ میگوید ای مجنون اگر غمزهای زنم، اگر صدهزار مجنونصفت باشند که همه از پای درآیند و افتادۀ غمزۀ ما شوند. گوشدار که مجنون چه میگوید. میگوید فارغ باش که اگر غمزۀ تو فنا دهد مجنون را، وصال و لطف تو بقا دهد. مجنون عاشق را اگرچه فنا از معشوق باشد، اما هم بقا از معشوق یابد. دل فارغدار» (همان: 110)
4- «ای دوست دانی که قصّۀ یوسف – علیهالسلام- چرا احسنالقصص آمد؟ زیرا که نشان «یُحِبُّهُم و یُحِبّونَه» دارد […] انگبین و شکر به زبان گفتن دیگر باشد و به چشم دیدن دیگر باشد و خوردن و چشیدن دیگر. عاشق بودنِ لیلی دیگر است و نام بردن لیلی دیگر و قصّۀ مجنون بر وی خواندن و شنیدن دیگر. جوانمردا «یحبّهم» با «یحبّونه» در خلوتخانه همسرّ شده است «و لا زحمۀً فی البین»! (همان: 131)
5- «دریغا در مقام اعلی، شب معراج با محمّد –علیهالسّلام- گفتند: ای محمّد! وقتهای دیگر قایل من بودم و سامع تو، و نمکاینده من بودم و بیننده تو، امشب گوینده تو باش که محمّدی و شنونده من، و نماینده تو باش و بیننده من. دریغا درین مقام که مگر معشوق مصطفی بود و عاشق او که عاشقان کلام معشوقان دوست دارند. آن نشنودهای که مجنون چون لیلی را بدیدی از خود برفتی و چون سخن لیلی شنیدی با خود آمدی؟ این مقام خود مصطفی را عجب نیست» (همان: 133)
6- «علامت محبّ خدا آن باشد که محبوبات دیگر را دربازد […]» (همان: 138) «اما اینجا ای عزیز دقیقهای بدان: چیزی را دوستداشتن به تبعیّت، در کمالِ عشق و محبّت، قدح و نقصان نیارد. مگر این بیت نشنیدهای:
اُحبُّ لحبّها تَلَعاتِ نَجدٍ

و ما شَغَفی بها لولا هواها

وما حبّ الدّیارِ شَغَفنَ قلبی

ولکن حبُّ مَن سَکَنَ الدّیارا

اگر مجنون را با سگ کوی لیلی محبّتی و عشقی باشد، آن محبّت نه سگ را باشد، هم عشق لیلی باشد. مگر این بیت را نشنیدهای؟:
مجنون روزی سگی بدید اندر دشت
گفتند که بر سگی تو. را شادی چیست؟

مجنون همگی بر سر سگ شادان گشت
گفتا روزی به کوی لیلی بگذشت»
(همان: 139)

واپسین بیت عربی، از مجنون است. دربارۀ این بیت ر.ک یادداشتهای مربوط به اللّمع، شرح تعرّف، و نامههای عینالقضات.
7- «دریغا چه میگویم؟ اگر چنانکه دانستهای که مجنون لیلی را چه بود و لیلی مجنون را چه، و مجمود ایاز را چه بود و ایاز محمود را چه در دنیا، پس ممکن باشد که بدانی که محمّد مر خدا را چه بود و چیست، و احد مر احمد را چه بوده است و چیست […]» (همان: 230)
از آراء برجستۀ عینالقضات یکی است که برای عاشق، «معشوق» مهم نیست بلکه داشتن «عشق» است که دارای اهمیت است؛ در این تعبیر، وصال مرگ عشق است و، فراق حیات و بقای عشق: «بدایت عشق بهکمال، عاشق را آن باشد که معشوق را فراموش کند؛ که عاشق را حساب با عشق است، با معشوق چه حساب دارد؟ […] درین حالت وقت باشد که خود را نیز فراموش کند که عاشق وقت باشد که از عشق چندان غصّه و درد و حسرت بیند که نه در بند وصال باشد و نه غم هجران خورد زیراکه نه از وصال او را شادی آید و نه از فراق او را رنج و غم نماید. همۀ خود را به عشق داده باشد» (همان: 101)
جمیل در معنایی نزدیک به سخن عینالقضات سروده است:
یَموتُ الهَوی مِنّی إذا ما لَقیتُها

و یَحیا إذا فارَقتُها فَیَعودُ
(جمیل، 1416: 62)

باری، مذهب عینالقضات چنانکه خود گفته است، «مذهب عشق» بود: «مذهب و ملّت محبّان خدا چیست و کدام است؟ ایشان بر مذهب و ملّت خدا باشند؛ نه، بر مذهب و ملّت شافعی و ابوحنیفه و غیرهما نباشند» (همان: 115)

رشیدالدّین میبدی (نیمۀ نخست قرن ششم)

کشفالاسرار و عدّۀ الابرار، معروف به تفسیر خواجه عبدالله انصاری، به شرح، تفصیل و تألیف امام رشیدالدین احمدبن محمود میبدی، تفسیری است بر آیات قرآن که هر جزو و سوره و آیه، در آن به سه نوع تفسیر شده است: 1- «النّوبۀ الاولی»: تفسیر لفظی ساده به اختصار 2- «النّوبۀ الثّانی»: تفسیر لغوی و معنوی با ذکر حدیثها، خبرها، مثلها، داستانها، شأن نزولها، وقایع تاریخی، و احکام شرعی و اخلاقی 3- تفسیر سوم یا «النّوبۀ الثالثۀ» که تفسیری عرفانی است بر آیات قرآن. در بخشهای سومِ تفسیرهای این کتاب یا «النّوبۀ الثالثۀ» بارها به داستانها، نامها و نمادهای ادب عذری، و نیز به سرودههای شاعران عذری اشاره شده است. در اینجا به نامها و نمادها و نیز داستانهای ادب عذری، و سپس به سرودههای شاعران عذری در این اثر اشاره میشود:
نامها، نمادها و داستانهای ادب عذری:
الف) داستان لیلی و مجنون:

1- در «النّوبۀ الثالثۀ» یا تفسیر عرفانیِ جزء هفتم از سورۀ مائده، در ادامۀ تفسیر آیۀ «اللهمّ ربّنا انزِل علینا مائدۀً مِنَ السّماء»که دربارۀ درخواست مائدۀ آسمانی توسط عیسی (ع) از خداوند است، مینویسد: «چون عیسی دعا کرد و مائده خواست، رب العالمین دعای وی اجابت کرد و مراد وی در امت بداد. گفت […] یا عیسی! دریغ نیست که مائده میخواهند و نعمت که میطلبند، و نعمت خود همه برای خورندگان دادم؛ اما ما را دوستانیاند از امت محمد که از ما جز ما را نخواهند، و جز بهیاد ما نیاسایند، ور حدیث کنند جز حدیث ما نکنند، ور شراب خورند جز بهیاد ما نخورند، از مهر ما با خود نپردازند و از عشق ما با دیگری ننگرند […]
چون عشق مجنون روی در خرابی نهاد، پدر وی گفت یا مجنون! تو راخصمان بسیار برخاستهاند. روزی چند غایب شو تا مگر مردم تو را فراموش کنند و این سودای لیلی از تو لختی کمتر شود. وی برفت. روز سوم میآمد، گفت ای پدر! معذورم دار که عشق لیلی آرام ما برده و همه راهها به ما فروگرفته است. راه به راه صلاح خود نمیبرم؛ هرچند که همیروم جز به سر کوی لیلی آرام نمییابم […]» (میبدی،، ج 3: 273)
2- در تفسیر آیۀ «ولقد ارسَلنا الی اُمَمِ مِن قبلِک فأخذناهم بالبأساءِ والضَّرّاء» از سورۀ انعام همین داستان را مکرر میکند و مینویسد: «ابن عطا گفت: «اخذنا علیهم الطّرُق کُلَّها لِیَرجِعوا الینا» راهها فروبستیم بر ایشان تا یکبارگی از کل کون اعراض کردند و با صحبت ما پرداختند و مهر دل بر ما نهادند. و بر وفق این حکایت مجنون است: او را دیدند در طواف کعبه بیخودگشته و بیآرام شده و دریای عشق در سینۀ او موج بر اوج زده و دست برداشته که: «اللهمّ زِدنی حبَّ لیلی» بارخدایا! عشق لیلی در دلم بیفزای و بلای مهر وی یکی هزار کن. آن پدر وی امیرِ وقت بود؛ گفت: «یا مجنون! تو را خصمان بسیار برخاستهاند؛ روزی چند غایب شو مگر تو را فراموش کنند و این سودا بر لیلی کمتر شود. مجنون برفت. روز سوم بازآمد، گفت: «یا پدر! معذورم دار که عشق لیلی همه راهها به ما فروگرفته و جز به سر کوی لیلی هیچ را نمیبرم» (همان، ج 3: 359)
3- در ضمن تفسیر عرفانیِ سورۀ اعراف مینویسد: «[…] پس چون موسی از مناجات بازگشت و بنیاسرائیل را دید سر از چنبر طاعت بیرون برده و گوسالهپرست شده، عتابی که کرد با هارون کرد نه با ایشان که مجرم بودند؛ تا بدانی که نه هر که گناه کرد مستوجب عتاب گشت. عتاب هم کسی را سزد که از دوستی بر وی بقیتی مانده بود؛ از بیم فراق کسی سوزد که عزّ وصال شناسد:
عشقِ جانان باختن کی درخورِ هر دون بُوَد؟

مهرِ لیلی داشتن هم بابتِ مجنون بُوَد
(همان، ج3: 731)

4- در تفسیر عرفانیِ آیۀ «و تریهم یَنظُرون الیک وهم لایُبصِرون» از جزء نهمِ سورۀ اعراف مینویسد: «آن زخمخوردگان عدلِ ازل و نابایستگانِ خضرت عزّت، از مصطفی (ع) انسانیت دیدند، نبوت ندیدند؛ آدمیت دیدند، عبودیت ندیدند؛ لاجرم میگفتند: «إن هذا لَساحِرٌ مُبین»، «أ إنّا لَتارِکوا آلِهَتَنا لِشاعرٍ مجنون؟!» آن دیدههای شوخِ ایشان به رمص کفر آلوده بود و سزای دیدنِ جمال نبوّت نبود؛ از آن ندیدند […] دیری بباید تا تو از خلق و آدمی بیرون از تن ظاهر چیزی بینی. تو لیلی میبینی، معشوقی نمیبینی؛ مجنون میدانی، عاشقی نمیدانی. لاجرم از کوی حقایق و راه مردان دور افتادی. ای هفتاد هزار سال در منزل خاک بمانده و هرگز قدم در ولایت عشق ننهاده!؛ پایبندِ صورت گشته و هرگز عالمِ صفت ندیده!
تا تو مردِ صورتی، از خود نبینی راستی

مرد معنی باش و گام از هفت گردون درگذار
(همان، ج3: 821-822)

ب) لیلی:
1-
جئتُمانی لِتَعلَما سِرَّ لَیلَی (سُعدی)

تَجِدانی بَسِرِّ لَیلَی (سُعدَی) شَحیحاً
(همان،ج5: 209 ج10: 400)

این بیت که در کشفالاسرار یکبار با ضبط «لیلی» و بار دوم با ضبط «سُعدَی» آمده است، بنا به الموسوعه، از ابن میادۀ (از مخضرمین اموی و عباسی، 766 م) است و در الأغانی و مصارعالعشّاق، و نیز در طی غزلی چهار بیتی در بهجۀ المجالس و در باب «کتمان السّر و افشائه» با ضبط «سُعدَی» بهجای «لیلی» آمده است؛ و در تذکرۀ حمدونیّه نیز با تفاوت «إن