فلسفه، دینی، فلسفههای، مضاف، حکمت

است»682
در حالی که میدانیم یک سیستم علمی، یک مجموعه بههمپیوسته است و کارآمدی آن در گرو حضور تمام عوامل و اجزاء آن علم برای حل معضل است
از توجه به‌این نکته نباید غفلت کرد که هر تئوری طی یک فرایند نیاز و ارضاء تولید میشود؛‌این نیاز و ارضاء در غرب، مادی است؛ یعنی تئوری در بستر یک سیستم مادی و برای یک سیستم مادی تولید شده است و نمیتوان با جابهجا کردن‌این زیرسیستمها (تئوریها) از سیستم و انتقال آنها به یک سیستم دیگر، سیستم دوم را بهطور طبیعی ارتقا داد
چه، هر زیرسیستم فقط با لحاظ سیستم خود قابلیت کاربست دارد
683
2- رویکرد فلسفههای مضاف: فلسفههای مضاف به واقعیات از جمله فلسفه ذهن، فلسفه نفس و فلسفه معرفت، حقیقتی خارجی یا ذهنی را موضوع تحلیل عقلانی قرار میدهند و دانشی فرانگرانه تولید میکنند که خود، مبنای مفروضات اساسی علم قرار میگیرد و سپس علم مربوطه بر آن استوار میگردد
معتقدان به اصلاح علوم از طریق فلسفههای مضاف، تولید فلسفه مضاف را تحت «فلسفه مطلق اسلامی» تعریف میکنند و سیاست و اقتصاد و حقوق و

را بر اساس‌این فلسفهی اعلاء اسلامی بنیان مینهند
طبق ادعای این نظریه، تولید علوم انسانی دینی بایستی با تکیه بر یک پایه عقلانیت دینی – یعنی فلسفه جامع اسلامی که استعداد کاربردی شدن را دارد – اتفاق افتد

در مقام ارزیابی و نقد‌این رویکرد باید پرسید اولاً ارتباط منطقی میان فلسفه اسلامی و علوم انسانی اسلامی چگونه برقرار میشود؟ به نظر میرسد تولید فلسفههای مضاف بر اساس حکمت متعالیهی برآمده از فلسفه اعلای اسلامی اگر ناممکن نباشد بسیار دشوار و غیر قابل درک است
استنباطِ مثلاً یک نظام سیاسی روشن مبتنی بر فلسفه صدرایی امری است نشدنی
دیگر آن که، در‌این رویکرد، هنوز ارتباط روشمند میان فلسفه مضاف با فلسفه عام اسلامی روشن نیست و از سوی دیگر، مبنای دستگاه فلسفی مورد نظر‌این رویکرد ذاتاً قابلیت امتداد اجتماعی و نقشآفرینی در نظریهپردازی علوم انسانی را ندارد

3- رویکرد قبض و بسط: نظریه قبض و بسط میخواهد یک پیوستار معرفتی درست کند و معرفتهای دینی را بر محور معرفتهای تجربی هماهنگ سازد؛ یعنی میخواهد معرفتهای تجربی انسانی را اصل قرار دهد و مبتنی بر آنها معرفت دینی را بازسازی کند
در واقع،‌این نظریه یک پیوستار سکولار ارائه میدهد که به عرفی کردن تفقه دینی منتهی میشود
لازم به ذکر است در حوزه تفقه دینی، روش هم باید متناسب با تفقه دینی باشد
روشهای فلسفه مضاف به دنبال نادیدهگرفتن جایگاه مطالعات تجربی، عقلانیت تجربی، مطالعات میدانی و شهود بشر نیست، بلکه به دنبال برقراری نسبتی بین محاسبات نظری، مشاهدات روحی، مشاهدات تجربی و مطالعات عینی بشر بر اساس تعبد و و استناد به وحی است

آنچه در نقد نظریه «نقش فلسفههای مضاف در تولید علوم انسانی اسلامی» گفته شد، البته یک روی سکه و وجه سیاهِ آن است
در مقابل، باید به رویکرد کارکردگرایانه نسبت به فلسفه نیز توجه داشت؛ چرا که از زاویه دید‌این رویکرد است که میتوان مدخلیت فلسفه را در تولید علوم انسانی به همراه آورد و از غنای ظرفیت‌این حوزه از معرفت – فلسفه – بهره جست
توضیح آن که، رویکرد کارکردگرایانه، کارکرد مسائل فلسفی بیان و خاصیت علمی، فرهنگی و اجتماعی آن مسائل را مشخص میکند
متاسفانه از زمان شیخ اشراق و سپس ملاصدرا به بعد که فلسفه به الهیات منحصر گشت، تنها کارکرد الهیاتی مباحث هستیشناسی نمآیان و وکارکردهای دیگر ناپیداست
بنابراین آسیب دیگر فلسفه اسلامی‌این است که از مباحث دنیوی و کاربردی فاصله گرفته و تنها به عرشیات و مباحث مربوط به متافیزیک اختصاص یافته است
ضرورت دخالت فلسفه در حوزه اجتماعیات، علمیات و اخلاقیات تنها یک توصیه اخلاقی نیست، بلکه یک ضرورت فلسفی و منطقی است؛ زیرا همانگونه که در فلسفههای مضاف روشن گشته، تمام بینشهای علوم تجربی، طبیعی و علوم انسانی و نیز منشهای اخلاقی و کنشهای رفتاری بر تئوریهای فلسفی مبتنی است684
از همین بابت است که یکی از اندیشمندان معاصر حوزه علمیه قم تصریح نموده است: «ادعای ما‌این است که تمام علوم طبیعی و انسانی و اجتماعی و مهندسی و تمام حقایق عالم مبتنی بر مبادی فلسفی و عقلانی هستند که باید فلسفه اسلامی به آنها بپردازد و حقایقی که تمدن نوبنیاد اسلامی بدون آنها تحقق نمیپذیرد
»685
متاسفانه، دستگاه فلسفه اسلامی معاصر – صدرایی و نوصدرایی – نتوانسته به نظامسازی در علوم کمک بزرگ و در حد انتظاری بکند؛ دقیقا به‌این خاطر که‌این دستگاه فلسفی اساساً با توجه به دغدغه مطلقاندیشی و جامعیتگرایی، توجه و پرداختن به امور طبیعت و امور جزئی را دور از شأن فلسفه میدانست
به‌این ترتیب، ارتباط فلسفه با علوم متنوع تقریبا قطع شد
فلسفه صدرایی اساساً یک فلسفه نظری است که به حوزه هستها معطوف گشته است
‌این فلسفه نظری نتوانسته حکمت عملی در خور و متناسب خود را سامان دهد و یعنی نتوانسته به علوم انسانی همچون سیاست، اقتصا، حقوق و

راه یابد
شاید بتوان چنین توجیه کرد که فلسفه اسلامی چون چنین غرض و هدفی را – یعنی حکمت عملی (باید و نبایدها) را با فقه تأمین میکرد، ضرورتی برای گشودن باب جدیدی در حکمت عملی نمیدید
‌این در حالی است که حکیمان قبل از ملاصدرا به اقتصاد و سیاست توجه مینمودند و جالب آن که‌این علوم را زیرمجموعه حکمت عملی میدانستند؛ طوری گاهی فارابی از مسائل فلسفه اولی در فلسفه سیاسی استفاده میکرد686

به هر روی، در جهان کنونی و فلسفه اسلامی کنونی، انتظارات حداکثری ما با‌این فلسفه تأمین نمیشود و ما نیازمند طرح جدیدی از فلسفه که موضوع، مسائل و غایتش امر عینی و کاربردی باشد، و در عین حال هویت آن اسلامی باشد، هستیم تا افق فراروی ما در حوزه علوم انسانی اسلامی، چشمانداز عرصهای نباشد که همچنان به حل و گرهگشایی «موردی و مسئلهای» مشغول باشد، بلکه «راهبرد فرامسئلهای» و «روششناختی» و «فلسفی» را اساس کار خود قرار دهد

4- رویکرد مدیریت شبکهای برای منظومهسازی معرفتی (نظریه مرجح): طبق‌این نظریه، باید در حوزه تفقه دینی و حوزه دانشهای تجربی و تجریدی، نظام روشگان هماهنگ ارائه شود تا تعامل محصولات فکری برقرار گردد
در غیر‌این صورت، اگر فضا و یا روش تفقه دینی در درون خود با روشها و تحقیقات تجربی تعامل نداشته باشد، هماهنگسازی محصولات آن دشوار خواهد بود
دغدغه اصلی در‌اینجا آن است که اگر روش تجربی‌این قابلیت را نداشته باشد که مفروضات اساسی حوزه دین را بپذیرد و مانند روشهای پوزیتیویستی عمل کند، هرگز امکان تولید علم دینی وجود نخواهد داشت
حال، همچنان که نظریه روشگان به عنوان نرمافزار رسیدن به علم دینی معرفی میشود، سختافزار مورد نیاز برای رسیدن به‌این هدف نیز مدیریت شبکهای میباشد که مبتنی بر فلسفه روش تحقیق شکل میگیرد
به عبارتی‌این فلسفه روش تحقیق باید قادر باشد نحوه شبکهسازی مدیریت تحقیقات را ارائه دهد
در واقع، فقط نرمافزار نیست که مدیریت تحقیقات دینی را تحویل میدهدف بلکه به شبکهسازی نیز نیاز است؛ یعنی باید مدیریت تحقیقات نیز همچون نرمافزارهای تحقیق بین دادههای حوزه فرهنگ، مذهب و

با حوزه مطالعات میدانی و تجربی، یک ترکیب حقیقی (مزجی) و نه انضمامی‌ایجاد کنند؛ به گونهای که خروجی آن برآیندی از تفقه دینی و مطالعات تجربی باشد و عقلانیت کاربردی دینی‌ایجاد شود687؛ چرا که تولید علم ذاتاً به صورت جمعی و متعددالوجهی صورت میگیرد و‌این علم جمعی، مشمول سیاستگذاری و برنامهریزی است
علم، عبارت است از مجموعهای از قضآیایی که دارای محوری واحد (موضوع) است و با یکدیگر تناسب دارند و در نتیجه، یک منظومه معرفتی را تشکیل میدهند
بنابراین، علم هویت مجموعی دارد و باید آن را به صورت یک جریان دید
688 چنین هدف کلان و صعبالوصولی نیازمند نوعی انسجام نخبگانی و به تعبیر دیگر، محتاج یک دکترین تحول در علوم انسانی است
بر اساس‌این دکترین میتوان استراتژیها و برنامهها را جهت سازماندهی تعیین کرد
اولین گام تولید‌این دکترین،‌ایجاد یک مانیفست است
‌این مانیفست اگر مورد پذیرش و اجماع نخبگان قرار گیرد، برداشتن گامهای بعدی در تولید علم دینی ممکن میشود

در خصوص اسلامی شدن فلسفهها و روشهای تحقیق در علوم انسانی، به طور کلی باید به‌این مهمترین قاعده توجه داشت که مادامی که ارتباط محتوای علوم انسانی با منابع درجه اول دین، ارتباطی قاعدهمند و واضح نباشد نمیتوان استناد نظریات به دین و تئوریهای علوم انسانی و دستاوردهای پژوهشی‌این بخش را به دین ثابت کرد و پروژه اسلامیسازی علوم انسانی در مراحل پیشگفته نیز موفق نخواهد بود689
مقام معظم رهبری (دامت افاضاته) در تشریح پیامدهای منفی جایگاه و کارکرد کنونی فلسفه اسلامی معاصر در جامعه مسلمانان، تعبیری دارند که ناظر بر بحث ماست: «نقص فلسفه ما‌این است که‌این ذهنیت، امتداد سیاسی و اجتماعی ندارد
فلسفههای غربی برای همه مسائل زندگی مردم، کم و بیش تکلیفی معین میکند؛ سیستم اجتماعی را معین میکند

میتوان در مبانی موجود فلسفیِ ما نقاط مهمی را پیدا کرد که اگر گسترش داده شود و تعمیق گردد، جریانهای بسیار فیّاضی را در خارج از محیط ذهنیت به وجود میآورد و از‌اینها میشود یک دستگاه فلسفیِ اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و

[و از جمله، حقوقی] درست کرد
»690
حجهالاسلام نجف لکزایی، نکتهای را درباره لایه‏هاى معرفتى در فلسفه علوم انسانی یادآورد شده است که محل تأمل است
‌ایشان میگوید: «وجود تعارض، به طور منطقى، در درون هر لایه ممکن است، اما تصور تعارض میان دو لایه معرفتى، باتوجه به‌این‏که هر کدام به پرسش‏هاى خاص خود پاسخ مى‏دهند متصور نیست؛ مگر‌این‏که لایه معرفتى مورد بحث دامنه شمول مدعیات خود را آنقدر گسترش دهد که مدعیات لایه‏هاى معرفتى دیگر را نیز شامل شود؛ براى مثال هر عالم دینى از یک نظام فلسفى و کلامى و تجربى و شهودى، آگاهانه یا ناآگاهانه برخوردار است و بنابراین فرض، تعارض فقه و فلسفه یا فقه و عرفان و یا علم و دین منطقاً فرض درستى نیست، اما فرض تعارض در میان فقه فقها و مکاتب فقهى مختلف یا فلسفه فیلسوفان و مکاتب فلسفى مختلف یا عرفان عارفان و مکاتب عرفانى مختلف و یا معرفت‏هاى تجربى متصور است؛ چنان‏که مثلاً در حوزه فلسفه، سه مکتب فلسفى مشاء، اشراق و حکمت متعالیه را در جهان اسلام داریم یا مکاتب کلامى مختلف و یا در حوزه فقه، مکاتب فقهى متفاوت را داریم»691
سخن فوق از‌این حیث قابل نقد است که نویسنده، مذکور، فرض تعارض میان فقه و عرفان و فلسفه را منتفی دانسته است
‌این نشان میدهد وی فهم بشر از وحی را مترادف وحی انگاشته و‌این خطایی بسیار بزرگ است
فقه، معرفتی کاملاً بشری است
چه،