عقل، واجب، ابن‌سینا، ، کثرت

به ماده و ابزار وجود دارد و نه مانعی در کار است ذات واجب نسبت به تحقّق نظام خیر قدرت دارد. (می‌بینیم که علم و اراده و قدرت واجب حقیقت واحدی‌اند و کثرتی در کار نیست).
براساس این مقدمات، صرف تعقّل او نسبت به نظام خیر، علّت وجود آن است. پس خداوند متعال فاعل کل هستی است؛ به این معنا که او موجودی است که وجود کل نظام خیر از او فائض و صادر می‌گردد.
هم‌چنین گذشت که صدور و فیضان نظام هستی از خداوند به نحو لزوم است و از او تنها یک چیز صادر می‌شود، ولی این صدور به نحو فعل بالطبع (فعل بدون رضایت و آگاهی) نیست؛ از این رهگذر، ابن‌سینا از افلوطین فاصله می‌گیرد و فاعلیت واجب الوجود بالذات را نسبت به موجودات نظام احسن، فاعل مختار می‌داند نه فاعل بالطبع. ابن‌سینا خاطرنشان می‌سازد که چگونه ممکن است واجب الوجود بالذات فاعل بالطبع باشد، در حالی که به فعلش هم آگاه است و هم راضی.
بنابراین، ابن‌سینا فاعلیت خدا نسبت به جهان را فاعلیت بالطبع نمی‌داند، ولی صدور آن را از خدا به نحو لزوم می‌انگارد و به دیگر سخن، خدا را نسبت به فعلش واجب الفاعلیه می‌داند. استدلال ابن‌سینا این بود که خدا واجب الوجود بالذات است و ثابت شد که واجب بالذّات از همه‌ی جهت‌ها واجب است هرچه برای خدا ممکن است، واجب است و هیچ ضعفی نیست که برای خدا ممکن باشد،‌اما خدا آن را نداشته باشد؛ بلکه نه تنها آن را دارد، بلکه به طور لزوم و وجوب آن را دارد. هر صفتی که با خدا مقایسه شود، در حقّ خدا یا ممتنع است یا واجب، و نمی‌تواند ممکن به امکان خاص باشد.
اکنون با توجه به مباحث مطرح شده و هم‌چنین با توجه به قاعده‌ی الواحد که در فصل اول بیانش گذشت، ابن‌سینا در باب صدور صادر اول بر این عقیده است که همین که واجب تعالی ذات خود در تعقّل نماید یک شیء واحدی از او صادر می‌شود که همان عقل اول است. بنابراین، طبق قاعده‌ی الواحد، معلول بی‌واسطه واجب تعالی، از نظر ابن‌سینا تنها یک موجود بسیط می‌تواند باشد. اگر از واجب تعالی دو معلول یا بیشتر صادر گردد، هر کدام مقتضی جهت صدور مختلفی در ذات فاعل است. لازمه‌ی چنین چیزی ترکیب ذات باری تعالی است و حال آن که در بحث از بساطت او ثابت شد که ذات او منزّه از جمیع انحاء ترکیب بود و او بسیط من جمیع الجهات است. براساس قاعده‌ی الواحد از موجود بسیط من جمیع الجهات، جز معلول بسیط صادر نمی‌گردد. طبیعتاً چنین موجودی، جسم، ماده یا صورت جسمیّه نمی‌تواند باشد، بلکه فقط «عقل مفارق» می‌تواند باشد. (ابن‌سینا، 1387ب، ص435؛ 1363، ص78)
بنابر قاعده‌ی الواحد، معلول اول باری تعالی، جسم نمی‌تواند باشد، چون جسم هر یک از مادّه و صورت است و ایجاد مرکب مسبوق به ایجاد اجزای آن است:
[…] پس لازم می‌آید که صادر اول از او جسم نباشد، چون هر جسمی مرکّب از ماده و صورت است و این دو محتاج به دو علت هستند، یا علتی که دارای دو اعتبار باشد و در این صورت صدور آن دو از خدای تعالی محال است، چون ثابت شد که هرگز ترکیبی در او نیست. پس صادر اول چیزی غیر از جسم است، یعنی جوهری مجرد است که همان عقل اول است. (ابن‌سینا، بی‌تا، ص 255)
هم‌چنین معلول باری تعالی، صورت جسمیه که لازمه‌اش وجود ماده است، نمی‌تواند باشد. مطابق این فرض، صادر اول صورت جسمانی می‌شود و صادر دوم، ماده می‌شود. صادر سوم هم هرچه که باشد، باید از ماده صادر شود، در حالی که حیثیت ماده فقط قبول است، ‌نه فعل. محذور دیگر این است که اگر صورت جسمانی چیز دیگری را با وساطت ماده ایجاد کند. همین اشکال مطرح می‌شود و اگر بدون وساطت ماده باشد، این بدان معناست که صورت مادی، فعلی بدون مشارکت ماده داشته باشد که این هم محال است. چون اگر ماده هیچ دخالتی در علیت صورت نداشته باشد، دیگر دلیلی برای احتیاج به مادّه نمی‌ماند. به همین دلیل می‌گوییم که صورتِ تنها کافی برای وجود شیء مادّی نیست. بلکه صورت، جزئی از علّت است. (ابن‌سینا، 1387 ب، ص436 -437)
حال که روشن شد صورت جسمانی نمی‌تواند صادر اوّل باشد، مادّه هم به طریق اولی نمی‌تواند صادر اول باشد، پس صادر اول، فقط باید عقل محض باشد. (ابن‌سینا، 1387 الف، ص316)

اثبات کثرت عقول مفارق
چون عقل بودن صادر اوّل ثابت شد این سؤال مطرح می‌شود که آیا همین یک عقل برای صدور سایر کثرات موجود در عالم کفایت می‌کند، یا این که باید غیر از این عقل اول، عقول دیگری هم تحقّق داشته باشند تا تبیین فلسفی صدور کثرت از وحدت و آفرینش عالم صورت پذیرد.
مطابق دیدگاه ابن‌سینا که نه فلک و نه نفس را طبق طبیعیات بطلمیوسی در تکوین عالم ضروری می‌داند، باید به تعداد این افلاک و نفوس علّت فاعلی ایجادی وجود داشته باشد. چرا که هر فلکی و هر نفسی یک نوع وجود مخصوص به خود دارد که با افلاک و نفوس فلکی دیگر از نظر نوع و وجود متفاوت است،‌ لذا باید بین آن‌ها و علت‌شان سنخیتی برقرار باشد تا بتوانند از آن علت صادر شوند و از طرفی چون ابن‌سینا منکر علت فاعلی اجسام و نفوس است در نتیجه، این علل فقط باید اموری مجرّد باشند که از این علل مجرّد به عقول تعبیر می‌شود، به این ترتیب کثرت عقول به اثبات می‌رسد. ابن‌سینا کثرت این موجودات مجرد را در تبیین آفرینش و خلقت ضروری و لازم می‌داند عبارت وی در این زمینه چنین است: «لو کان المتشبّه به واحداً لکان التشبّه فی جمیع السماویّه واحداً، و هو مختلف. و لو کان لواحدٍ منها بالآخر مشابهه لشابهه فی المنهاج، و لیس کذلک إلّا فی قلیل.» (ابن سینا، 1387 الف، ص300-301) یعنی اگر آن‌چه به او تشبه شد یعنی عقل یکی می‌بود، می‌بایست در تمام اجرام آسمانی یک نوع همانندی باشد، و حال آن‌که همانندی اجرام آسمانی گوناگون است و اگر اجرام سماوی به یکدیگر همانند بودند می‌بایست از جهت حرکت و طریق آن یکی می‌بودند، و حال آن‌که جز در موارد کمی چنین نیست.
بنابراین، طبق دیدگاه ابن‌سینا در عالم باید ده عقل تحقّق داشته باشد، اما چگونه این عقول ده‌گانه و نفوس و فلک نه گانه از عقل اول صادر خواهند شد، در حالی که گفتیم عقل اوّل واحد است.

نحوه‌ی صدور کثیر از عقل اوّل
از نظر ابن‌سینا صدور بی‌واسطه جسم از مبدأ اوّل جایز نیست، بلکه جسم با واسطه‌ی از او صادر می‌گردد و واسطه صدور جسم از واجب تعالی نمی‌تواند وحدت محض داشته باشد و هیچ‌گونه جهت کثرتی در آن نباشد. بنابراین، در عقل اول، ضرورتاً باید جهات کثرتی باشد تا مبین پیدایش کثرات باشد. (ابن‌سینا، 1387ب، ص437) از نظر ابن‌سینا از صادر اول، سه حیثیّت، قابل انتزاع است: یکی این‌که ممکن الوجود است و به این امکان ذاتی‌اش علم دارد، دیگری جنبه‌ی وجوبی است که از ناحیه‌ی مبدأ دارد و سومی تعقّل او نسبت به خود ذات مبدأ است. این سه حیثیّت، ‌لازمه‌ی صادر اوّل است و از هر کدام آن‌ها چیزی به وجود می‌آید. (همان، ص438؛ 1363، ص79)
این کثرت که در صادر اوّل حادث شده،‌ از علّت آن یعنی واجب الوجود بالذات ناشی نشده است؛ امکان صفت ذات صادر اول است و آن را از واجب الوجود نگرفته است، بلکه از آن جهت که از واجب الوجود صادر شده واجب بالغیر است نه ممکن. کثرتی که از ناحیه‌ی تعقّل ذات و تعقّل واجب الوجود بالذات در صادر اول حادث می‌شود، کثرتی اضافی و نسبی است که خارج از مبدأ قوام آن است. از صادر اوّل از آن جهت که واجب الوجود را تعقّل می‌کند. عقل دوّم و از آن حیث که خودش را تعقل می‌کند، نفس فلک اقصی و از آن جنبه که ممکن بالذّات است، جرم فلک اقصی صادر می‌شود. (ابن‌سینا، 1387 ب، ص438)
ابن‌سینا می‌گوید: ما قبلاً ثابت کرده‌ایم که عقول مفارقه کثرت عددی ‌دارند. از طرف دیگر به مقتضای قاعده‌ی الواحد همه‌ی آن‌ها با هم از واجب تعالی صادر نشده‌اند، بلکه صدورشان ترتیب دارد؛ یعنی بالاترین عقل همان اول موجود صادره از واجب تعالی است، بعد به دنبال آن عقلی و به دنبال آن هم عقلی دیگر، به همین ترتیب هر عقل تحت عقل دیگر قرار می‌گیرد و تحت هر عقلی، علاوه بر عقل دیگر، فلکی قرار دارد که بخشی از آن صورت است که به نفس فلکی موسوم است و بخشی دیگر مادّه فلک (جرم فلک) است. پس تحت هر عقلی سه چیز وجود دارد و آن‌چه که موجب پیدایش این سه چیز است، جهات کثرتی است که در صادر اول وجود دارد. (همان، ص438-439)

انقطاع صدور عقل و فلک از عقل فعّال
اما این سلسله‌ی طولیه‌ی عقول هم‌چنان ادامه نمی‌یابد، ‌بلکه به عقل دهم که می‌رسد، متوقّف می‌گردد. تدبیر نفوس ما با همین عقل است. بنابراین، این سلسله تا بی‌نهایت پیش نمی‌رود و چنین نیست که تحت هر مفارقی، مفارق دیگری تا بی‌نهایت باشد، بلکه به عقل دهم خاتمه می‌یابد و دیگر از آن عقل و یا فلکی صادر نمی‌شود. ممکن است گفته شود چرا این جریان در عقل دهم پایان می‌یابد و هم‌چنان تا بی‌نهایت ادامه پیدا نمی‌کند به چه دلیل هر عقل مفارقی عقل مفارق دیگری را ایجاد نمی‌کند و چرا با به وجود آمدن عقل مفارق دهم این سلسله قطع می‌شود؟ ابن‌سینا در پاسخ به این پرسش ابتدا دو نکته ذکر می‌کند و سپس در بیان دیگری، سبب قطع جریان پیشین و پدید آمدن سیر جدید را توضیح می‌دهد. اشکال ناشی از این‌جا است که توّهم شده بود اگر در هر عقلی کثرت تثلیثی مذکور یافت شود، آن عقل باید مصدر سه موجود بعدی، یعنی عقل و نفس فلکی و جرم فلکی گردد. این ادّعا اثبات ناشده است و این غیر از آن است که در باب امکان صدور کثرت گفته شده بود: اگر موجودات کثیر از عقل صادر شوند آن عقل باید مشتمل بر کثرت باشد و وجود معانی متکثر در آن عقل سبب صدور موجودات کثیر از آن شده است. ابن‌سینا که این سخن را می‌پذیرد و آن را مصحّح صدور کثرت می‌داند، عکس آن را درست نمی‌داند؛ یعنی نمی‌پذیرد که اگر در موجودی چنین کثرتی وجود داشت، آن موجود باید دارای این معلولات خاص باشد، نکته دومی که ابن‌سینا در پاسخ به این اشکال می‌گوید آن است که اگر عقل اول تا عقل دهم همه از یک نوع بودند، معلولات آن ها نیز یکسان و شبیه یکدیگر می‌بودند و از این دو ممکن بود انتظار داشته باشیم که عقل دهم نیز مانند عقول قبلی عمل کند و همان اقتضائات را داشته باشد و جریان سابق ادامه می‌یافت. اما چنین نیست و این عقول انواع متفاوت‌اند و هر یک اقتضای خاصی دارد و نباید امیدوار بود که همه یکسان عمل کنند.
این دو نکته که ابن‌سینا در پاسخ به پرسش مذکور می‌آورد، بیان‌گر این حقیقت هستند که سلسله‌ی عقول طولی با وصفی که گذشت، ضرورتاً نامتناهی نیست و ممکن است در جایی متوقّف شود. اما آن که این جریان چگونه و چرا در عقل فعّال توقف می‌یابد بیان دیگری لازم دارد. ابن‌سینا در توضیح این مطلب که در واقع، عقل فعّال به منزله واه