عقل، نفس،، بدن،، عقلی، نفسانی

که در انسان عقلی وجود دارد150 که در انسان جسمانی، انسان نفسانی و انسان عقلی، موجود است و انسان جسمانی با آنها مرتبط است و بلکه تمثل آن‌ها است
از این‌رو برخی از کارهای انسان نفسانی و نیز برخی از کارهای نفس عقلی را انجام می‌دهد
151
3-3
ارتباط نفس با بدن
نخستین پرسش پس از اثبات حدوث جسمانى نفس، آن است که نفس با وجود جسمانى‏اش هنگام حدوث و پس از آن، نسبت به بدن چه وضعیتى دارد؟ صدرالمتألهین در پاسخ، به ترکیب اتّحادى نفس و بدن اعتقاد دارد؛ همان‏گونه که به ترکیب اتّحادى مادّه و صورت معتقد است
152
وی در این باره می نویسد: بین نفس و بدن ترکیب اتحّادى برقرار است؛ به گونه‏اى که نفسْ صورت بدن، و فعلیتش به آن است
ترکیب اتحّادى بین مادّه و صورت، گواهى روشن بر اتّحاد نفس و بدن است؛ به گونه‏اى که نفس، همان بدن و بدن، همان نفس است؛ آن‏گونه که جسم، همان، صورت جسمیه و صورت جسمیه، همان جسم است؛ بنابراین این پیوند و ارتباط میان نفس و بدن به صورت ملازمت است
البته نه هم چون همراهی دو امر اضافی و نه هم چون همراهی دو معلول یک علت در وجود که میان آن ها، ارتباط و وابستگی نیست، بلکه هم چون همراهی دو شیی ای که به نحوی ملازم یک دیگرند؛ مانند مادّه و صورت
به طوری که هر یک نیازمند دیگری است بدون این که دور، لازم آید که محال است؛ بنابراین بدن، نیازمند همه‌ی نفس است، نه جزئی از آن است و نیاز نفس به بدن، نه از حیث حقیقت مطلق عقلی‌اش، بلکه به لحاظ وجود متعیّن و شخصی و حدوث هویّت نفسانی اش است
153
وی نفس را صورت نوعیه154، نحوه وجود155 و تمام بدن مى‏داند که بایکدیگر، ماهیت نوعى انسان را مى‏سازند؛ به گونه‏اى که نفس، علت صورى و بدن، علت مادّى تکّون ماهیت انسانى است
156 این نوع از تعلق، حاکى از ارتباط و اتحادى محکم بین نفس و بدن است؛ به گونه‏اى که با وجود نفس، نابودى بدن امکان ندارد؛ هم چنان‏که وجود بدن نیز بدون نفس، ناممکن است و آن چه پس از جدایى نفس از بدن بر جاى مى‏ماند، نه بدن، بلکه جسمى از نوعى دیگر است؛ زیرا بدن از آن جهت که بدن است، شرطش آن است که نفس، به آن تعلق داشته و شریک علتِ بدن باشد؛ آن‏گونه که صورت جوهرى، شریک‏العله براى مادّه است157 نفس تا وقتی نفس است، وجود ذاتی وابسته دارد و در این وجود ذاتی، به بدن نیاز دارد و از حیث قوای حسی و طبیعی خود، قائم به بدن است و از طریق این نوع پیوند، با او ارتباط دارد
158 تا آن جایی که ترکیب اتّحادى نفس و بدن را تا هنگام مرگ و انتقال نفس از حیات دنیوى به حیات اخروى، جدایی‌ناپذیر است
بنابراین، حتى پس از راه یابى نفس به ساحت تجردى، باز هم رابطه نفس و بدن، اتحّادى است
بنابراین نفس از طریق اجزای بدن، استعداد خود را بروز می دهد و علم‌ افروزی می کند و از درجه ی عقل هیولانی به درجات عقل بالملکه، عقل بالفعل و عقل مستفاد می رسدکه در این مرتبه، نفس انسانی با عقل فعال، مرتبط می‌گردد
بدن برای رشد و کمال عقل، حکم سکوی پرتاب را دارد
چنان که مولوی نیز به آن اشاره می کند:
از جـمادی مـردم و نامی شــدم        وزنــما مـردم بـه حـیوان بــرزدم
مـردم از حیوانی و انسان شــدم         پس چه ترسم کی زمردن کم شـدم
حــمله دیـگر بمیــرم از بـــشر       تــا بــرآرم از ملایــک پـرّ و سـر
و از ملک هم بایدم جستن زجوی        «کــلّ شـیء هـالــک إلا وجهـه»
بــار دیـــگر از ملک پـران شـوم      آنـچه انــدر وهـم نـایـد آن شـوم
3-3-1
نمونه ایی از ارتباط نفس با بدن
هرگاه کیفیت نفسانی‌ای در نفس رخ می‌دهد، اثر آن، از او به روح، تعالی می یابد و از طریق آن، به بدن تنزّل می‌یابد، هر جا که یک حالت بدنی برای بدن رخ بدهد، اثر آن، از آن تعالی می‌یابد و از طریق روح به نفس می‌رسد
بنابرین نفس و بدن به واسطه ی گونه‌ای رابطه علّی که میان شان وجود دارد، موازی و مشابه یکدیگر هستند
درست همان طور که جوهر هر یک، مشابه جوهر دیگری است، کیفیت آن، مشابه کیفیت دیگری، انفعال آن، مشابه انفعال دیگری، تغییر آن، مشابه تغییر دیگری است و هم چنین است درباره ی روح که حایل میان آن دو است
اگر کیفیتی نفسانی هم چون لذّت که در نفس به وجود می‌آید عقلی و خیالی باشد، چه صورت کامل عقلی و چه صورت خیالی، در آن صورت گستره ی روح متعادل، در مغز به وجود می‌آید و به واسطه ی آن، انگیزش بدن، پاکی آشکار خون و برافروختگی چهره حاصل می گردد

اگر ترس یا درد در نفس به وجود آید، روح در درون، فشرده می‌شود و از طریق آن در بدن، فشردگی حاصل می گردد به طوری که می‌توان آن را در رنگ پریدگی چهره، مشاهده کرد و هم چنین است درباره‌ی بقیه‌ی کیفیات نفسانی و وقوع آن ها در بدن
159 برعکس، زیادی روح، موجب شادی و نشاط می گردد و کاستی نفس، موجب صرع، سکته، غم، اندوه و مالیخولیا است
160 پس این، یکی از جنبه‌های ارتباط میان نفس و بدن است

3-4
قوای نفس ناطقه
فلاسفه برای نفس ناطقه به اعتبار داشتن ویژگی قبول و فراگیری علوم از مافوق خویش که همان عالم عقول است و قدرت بر تصرف و تدبیر در مادون خویش، دو قوه را مطرح کرده اند که عبارت است از: «قوه ی عقل نظری» و «قوه ی عقل عملی»
161
حکیم سبزواری در تبیین این دو قوه ی نفس ناطقه، این گونه بیان می کند که ادراکات انسان یا مربوط به علم صرف و معقولات فکری او است که همان عقل نظری است و یا مربوط به کارهایی است که نفس ناطقه بعد از ادراک، آن ها را انجام می دهد که در این جا هم نوعی ادراک وجود دارد امّا همراه با عمل نفس است که آن، عقل عملی نامیده می شود
قوه‌ی عقل عملی، اوّلاً افعال اختیاری را انجام می‌دهد و ثانیاً اعمال این قوه بر ادراک و تفکّر، مؤثر است که این وجه ممیز انسان از دیگر موجودات است
162
قوه ی علامه و عماله، دارای دو صفت و حالت متضاد است که یک حدّ افراط و زیاده روی به نام «جربزه»163 و یک حدّ تفریط به نام «بلاهت» هستند
که هر دو حالت، مانع از کمال انسان می گردند
حدّ وسط این دو حالت را «حکمت» نامیده اند که می تواند باعث حرکت درست انسان و دست یابی به حقایق امور گردد
164
نفس، هنگام رسیدن به مرتبه ی کمال عقلی و بی نیازی از حرکات فکری به وسیله ی ترتیب قیاس برای انتقال از معلومات به مجهولات، دو قوه ی عقل عملی و نظری، به قوه ی واحدی مبدّل گشته و در این هنگام، علم او عین عمل و عمل او عین علم می گردد و هرچه اراده کند، بی درنگ به وقوع می پیوندد و هر چه را در خاطر او خطور کند صورت عمل به خود می گیرد
چنان که در مورد خداوند گفته اند «و انمّا عمله فعله» علم او فعل او است
165

3-4-1
عقل نظری
صدرالمتألهین عقل نظری را با عناوین دیگر، چون «قوه ی نظری تجردی»و «قوه ی عالمه»166 و «قوه ی علمی»167 نیز یاد می کند
این قوه رو به عالم بالا؛ یعنی مجرّدات داشته، علوم و حقایق را از آن جا دریافت می کند
168
حاصل آن که کلیات و نظریات و اعتقادات را استنباط می کند، به این صورت که تصورات و تصدیقات را ادراک می کند و حق و باطل را در مورد آن چه که ادراک و تعقل می کند تشخیص می دهد و تمییز دادن این دو را انجام می دهد
169
علامه طباطبایی برای عقل نظری، چهار مرتبه عقلانی قائل است که این مراتب مترتب بر هم هستند و هر کدام، خادم مرتبه ی بعد از خود است، به این معنا که نفس، وارد هر مرتبه ای که می شود باید، واجد مراتب قبلی هم باشد
مراتب عقل نظری به ترتیب، عقل هیولانی، عقل بالملکه، عقل بالفعل، عقل بالمستفاد نامیده می شوند
170
3-4-1-1
عقل هیولایی
از نظر صدرالمتألهین، عقل هیولانی عبارت است از جوهر نفسانی ای که ماهیت انسانی در آن تمام شده است؛ یعنی نخستین مرتبه ای که از مرز حیوانیت گذشته و پای به مرحله انسانی گذارده است و از این رو نخستین درجه از درجات انسانی است171 که برای هر نفسی از نفوس انسان بر حسب اصل ذات و فطرت، هنگام تهی بودن وی از تمام صور به نام استعداد پذیرفتن جمیع معقولات موجود است
172
از سوی دیگر، تمام انسان ها دارای آن عقل هستند که در آن مرتبه، هر چند از همه ی معقولات بدیهی و نظری، خالی است ولی نفس، توان و آمادگی برای کسب درک معانی معقول را دارا است
در این مرتبه از عقل، هنوز هیچ نقشی از صور معانی در نفس، ارتسام نیافته است ولی آمادگی برای پذیرش هر معقولی را دارد، از این رو نام آن را عقل هیولانی گذاشته اند؛ زیرا به هیولای نخستین که در ذات خود، هیچ گونه فعلیتی ندارد و آماده پذیرش هر صورتی است، شباهت دارد
173
نفس در این حالت، دارای وجود عقلی است، ولی عقل بالقوه، نه عقل بالفعل
بنابراین نفس در آغار حدوث و تکونش جوهری ضعیف است؛ نظیر جوهریت هیولا و قوه ی محض و خالی از هر گونه فعلیتی است
174
علامه طباطبایی در وجه تسمیه ی عقل هیولانی می گوید:
یعنی نسبت به همه ی معقولات بالقوه است و هیچ جهت بالفعلی در آن نیست و چون به جهت خالی یودنش از معقولات، شبیه هیولا است که نسبت به همه ی صور بالقوه است، آن را به این اسم نامیده اند
175
3-4-1-2
عقل بالملکه
صدرالمتألهین می گوید:
از طرفی، قبلاً گفتیم که عقل هیولانی که نخستین مراتب عقل نظری است، عالمی است عقلی؛ ولی عقل بالقوه که شایسته این است که ذات و ماهیت و صورت هر موجودی در وی مرتسم گردد، بدون آن که از ناحیه وی، صعوبت و دشواری و یا ابا و امتناعی از پذیرفتن آن صورت باشد176
پس اگر چیزی بر او گران و سخت آمد، آن چیز یا در نفس خود وجودش ممتنع است، یا آن که در وجود ضعیف، بوده و شبیه عدم است؛ مانند هیولایی، حرکت، زمان، عدد ولی اگر وجودش، شدید و قوی باشد و در غایب قوت و شدت وجود به حدی که بر نیروی ادراک غالب و قاهر گردد و شدت وحدت نور وجود او بر دیده ی ادراک، چنان کند که نور شدید محسوس بر دیده‌ی خفاش کند و این وجود شدید که در عقل بشر نگنجد و چشم عقل از مشاهده آن عاجز و قاصر ماند، مانند حضرت واجب الوجود و مجاوران درگاه او، از نوع عقول کلیه و انوار قاهره است؛ زیرا تعلّق به مواد و احتجاب به حجب جسمانی موجب آن می شود که در قوه ی عقلیه، ضعف و عجزی از ادراک قواهر نوریه و عقول کلیه قادسه پدید آید و بدین علت نتواند شاهد و ناظر نیر اعظم و اقمار تا بنده ی حریم او باشد
177
چنین به نظر می رسد اگر قوه عقلیه به طور کلّی از حجاب های جسمانی و قیود و علایق مادّی رهایی یابد و بتواند آفتاب عالم تاب عرصه هستی را مشاهده کند، با تابش نور حق از قوه به فعلیّت مطلق می رسد
178 پس هنگامی که انسان در این مرحله است؛ نوری به نام شعاع عملی از عالم عقل، تابش می کند و