عشق، عربی، لیلی، مجنون، ابنعربی

مقدمه، تنها به برخی ازین موارد، ابتدا در دو اثر برجستۀ او یعنی فتوحات مکّیّه و ترجمانالأشواق، و سپس به نمونههایی از اشعار او اشاره میشود.
«ابن عربی(560–638ه.ق) را پدر وحدت وجود اسلامی دانستهاند. مبنای نظری این مکتب که در فلسفه افلوطین و مذهب بودایی هند نیز سابقه دارد، بطور خلاصه این است که عالم، همه اوست و این سخن ابن عربی که آن را چکیده اندیشههای او دانستهاند، بیانگر همین مسأله است: «سُبحانَ مَنْ أظْهَرَ الأشیاءَ و هو عَیْنُها». نظریهپرداز وحدت وجود، بر مبنای این اعتقاد که هیچ واقعیت و حقیقتی جز خدا وجود ندارد، (لیسَ المَوجودُ سِویَ الله) و مخلوقات تجلّی برونی خالقاند، انسان را آینهدار طلعت حق میشمرد؛ منتهی از دیدگاه وی، زن بهتر از مرد و هر موجود دیگر دارای چنین قابلیت و استعدادی است. در واقع ملاقات ابن عربی با دو زن برجسته در آراء او تأثیر عظیمی داشت. این دوتن عبارت بودند از، نخست فاطمه بنت ابن المثنی القُرطَبی (در اشبیلیّه) که به رغم سالخوردگی (95 سالگی)، به غایت زیبا بود و خود را «مادر الهی» ابن عربی میخواند و ابن عربی او را دو سال خدمت کرد؛ و دوم نظام ملقّب به عینالشّمس و البهاء، دختر زیبا و پارسا و دانای مکینالدین ابیشجاع اصفهانی در مکّه که الهام بخش او در سرودن «ترجمان الأشواق» بود. این اشعار عاشقانه ابن عربی چنان دلنشین و شوقانگیز است که برخی در عرفانی بودن دلبستگی ابنعربی به معبود خاکیش بهحق تردید کردهاند تا آنجا که ابن عربی ناچار شد شرحی برآن بنویسد [: ذخائرالأعلاق] و مدعی شود که منظورش در ترجمان الاشواق، معانی متداول ابیات نیست بلکه واردات الهی و تنزّلات روحانیست که در کسوت اصطلاحات غَرامی به لسان غزل و تشبیب بیان شده است» (ستّاری عشق صوفیانه ص232) «در نظر ابن عربی، زن بهترین مجلا ومظهر پروردگار است و وصلت با وی همطراز اتحّاد با خداست؛ چراکه مرد، زن را همانگونه دوست میدارد که خدا انسان را؛ بدین جهت که کل، عاشق جزء خود است (میدانیم که در تفاسیر، حوا از آدم آفریده شد) و بالعکس. از اینرو شیخ اکبر باور دارد که عشق، عالیترین صورت نیایش و عبادت خداست و رؤیت خدا در زن، کاملترین نوع رؤیت حق است زیرا خداوند به صورت غیر مادّی(مجرد) مشاهده نمیشود. درواقع به نظرمیرسد که تمثیل یا رمز پیوند زناشویی(وصلت عاشقانه دو تن) رساترین تمثیل یا رمز اتحاد عاشقانه با خدا باشد» (ستّاری،همان236و235). عشق از نظر ابن عربی سهگونه است: 1- عشق الهی 2- عشق روحانی 3- عشق طبیعی یا جسمانی (ستّاری، همان ص240). از نظر وی، عشق عرفانی ثمره آشتی و تلفیق دو عشق طبیعی و روحانی است و اینجاست که امکان رؤیت خداوند (البته نه رؤیت ذات مطلق) امکانپذیر میشود. در نظر ابن عربی، صورت زن برای عارف، کاملترین مظهر تجلّی و نمودار خلاقیّت الهی است و وصلت نکاح مانند توجّه الهی است به خلقت انسانی؛ و نفخ روح در تن آدم مانند دمیدن نطفه است در رحم تا مانند او فرزندی حاصل شود که خود را در وی مشاهده کند. از نظر ابن عربی، اتحاد حق و خلق، وآشتی میان روحانیت (یا معنویت) و طبیعت که زاینده عشق کامل یعنی عشق عرفانی است، در واقعیت مادی صورت نمیگیرد. نیروی پیوند دهنده این دو، همان «تخیّل» است که ابن عربی آن را «حضرت خیالیّه» مینامد و این حضرت خیالیّه است که معشوق حقیقی غیبی را در صورت جسمانی یا طبیعی «مُمَثَّل» میبیند. با این تفاصیل، نکتۀ جالب آنکه، ابن عربی حال و مقام مجنون را مظهر و شاهدِ عالیترین نمونه عشق میداند. (ستّاری ، همان ص 254)
اینها چکیده مباحث بسیار جالب و خواندنیای است که جلال ستّاری بهصورت مشبع از آراء و اندیشههای ابن عربی ارائه میکند. ابن عربی برای توضیح و تبیین اجزاء دستگاه فکری خود، گاه دست به تأویلهای بسیار جالبی میزند؛ مثلاً درباره حدیث «حبّب اِلَیَّ مِن دُنیاکُم ثَلاث، النِّساء و الطّیب و الصّلوه»، میگوید مرد، حد وسطی است میان دو مؤنث. یکی ذات حق که مرد از او نشأتگرفته و دیگری زن که از او ولادت یافته. همچنانکه «طیب»که در لغت عرب واژهای مذکر است، میان دو لفظِ مؤنثِ «نساء» و «صلوه» جای دارد. برای مطالعه بیشتر و آگاهی دقیقتر از آراء ابن عربی میتوان به ص226 – 270 اثر جلال ستّاری یعنی عشق صوفیانه و کتاب عوالم خیال از ویلیام چیتیک خاصه ص 89-90 و 109- 156 درباره خیال و تصویر پردازی شاعرانه مراجعه کرد.

فتوحات مکّیّه:
و إذا قُلْتُ هَوِیتُ زَیْنَباً
إنَّهُ «رَمْزٌ» بَدیعٌ حَسَنٌ

أوْ نِظاماً أوْ عِناناً فَاحْکَمُوا
تَحْتَهُ ثَوْبٌ رَفیعٌ مُعْلَمُ
(فتوحات: 2/320)
(و هنگامی که میگویم شیفتۀ زینب یا نظام یا عنان شدهام، اینگونه داوری کنید
و بدانید که آن «رمز» و نمادی بدیع و نیکوست که جامهای بلند و منقّش در زیر آن است)

ابنعربی در مجلّدات مختلف فتوحات، بارها به نامها و داستان لیلی و مجنون اشاره کرده و مفاهیم ذهنی خود را بر مبنای احوال ایندو تشریح کرده است؛ بهویژه در بخش «معاملات» و باب صد و هفتاد و هشتم آن یعنی «معرفت مقام محبّت»، که اصول عقاید وی دربارۀ عشق را در بر دارد (همچنین مباحث وی دربارۀ «مراتب عشق» در مجلّد «معارف» باب هفتاد و سوم). ابنعربی درینبخشها در بحث از عشق الهی و تبیین این نکته که تمام خلایق محل ظهور تجلیات حقاند، لاجرم عشقباختن بر هر زیبارویی دلباختن و مهرورزیدن با خداوند است، دستکم یکبار از دیگر نامآوران دلباختگی در ادب عرب همچون جمیل و بُثَینه، کَثَیِّر و عَزَّه، قیسبنذریح و لُبنَی، تَوبه و اَخیَلِیّه، و بِشر هند نیز نام برده است (ابنعربی، 1388: 225) اما نکتۀ حائز اهمّیت این است که تنها از داستان لیلی و مجنون برای تبیین و استوارداشتِ باورها و نظریههای خاص خود دربارۀ عشق سود جسته است و تا آنجا که نگارنده جستجو کرد، از تمثیلها و اشارات داستانی به احوال دیگر عشّاق نامیِ عرب از جمله شعرای عذری بهرهای نبرده است. مهمترین دلیل این امر نیز این است که چنانکه در ادامه خواهد آمد، ابنعربی با تأیید نظر «یکی از صالحان»، مجنون را «از والهان و شیفتگان» و «محبّان خدا» میدانسته که «حجابش را لیلی قرار داد»ه بوده است (چنانکه پیشازین اشاره شد که جنید نیز مجنون را از اولیاءالله دانسته بود). لذا احوال مجنون و لیلی برای ابنعربی ارزشی بیشاز یک تمثیل و اشارۀ داستانیِ صرف داشته است. ابنعربی علاوهبراین در باب «معرفت مقام محبّت» از بخش «معاملات»، سرودههایی نیز دربارۀ لیلی و مجنون دارد و نیز چنانکه در ادامه خواهد آمد، به سرودههایی از مجنون تلمیحاً اشاره کرده و آنها را به نقد کشیده است. ابن عربی سرودههایی بسیار دلنشین از خود را سرآغاز باب مذکور قرار داده است که فشردۀ عقاید او دربارۀ دلباختگیست. در اینجا به نمونههایی از اشارات ابنعربی به لیلی و مجنون در بخشهای مختلف فتوحات اشاره میشود:
1- ابن عربی در بخش «معاملات» از کتاب فتوحات، در «معرفت مقام محبّت»، یک داستان را در سه موضع تکرار کرده و البته در هربار توضیحاتی دقیق و متفاوت در تبیین آن ارائه میکند. ذیل «اتّحاد عشق و عاشق و معشوق» مینویسد: «این لطیفترین چیز در محبّت است و پایینتر ازین، حبِّ حُب است؛ و آن اشتغال به حب است از متعلّقش. لیلی نزد قیس (مجنون) آمد درحالیکه مجنون سرگرم لیلی لیلی گفتن بود و قطعۀ یخ را میگرفت و بر قلبش میگذارد و یخ از حرارت دلش آب میشد. لیلی در آنحال بر او سلام کرد و گفت من مطلوبت هستم؛ من گمشدهات هستم؛ و من محبوبت هستم و من روشنی چشمت هستم؛ من لیلیام. بدو نگریست و گفت: از من دور شو! چون عشق تو مرا از تو مشغول داشته است.
این لطیفترین چیزی است که ممکن است و در محبّت بسیار دقیق است ولی در آنچه که ما از لطف گفتیم پایینتر است» (ابن عربی، 1384: 229)
همین داستان در لَمَعات فخرالدّین عراقی نیز عیناً آمده است. ر.ک یادداشتهای این نگارنده مربوط به لمعات.
2- «در حب اشتباهات بسیاری واقع میشود و اوّل آنها آن چیزی است که بیان داشتیم و آن اینکه میپندارند محبوب° امری وجودی است؛ درحالیکه او امری عدمی است که حب بدو تعلّق میگیرد و او را موجودی در عین (خارج) موجود میبیند و چون او را دید، حبّش به دوام آن حالی که وجودش را از آن عین موجود دوست میدارد انتقال مییابد. پس محبوب پیوسته معدوم است و بیشتر محبّان بدین امر آگاهی ندارند؛ مگر آنکه عارفان به حقایق و متعلّقات آنها باشند و ما آنرا بیان داشتهایم، و بیشتر سخن ما درینباب دربارۀ محبّتِ مفرط [: یعنی عشق] میباشد زیرا آن، خردها را زایل میسازد و موجب پژمردگی و فکر دائم و اندوه لازم و بیتابی و نازکدلی و شوق و اشتیاق و بیخوابی و تغییر حال و ناامیدی و سرگشتگی و بلاهت و بدگمانی به محبوب میگردد. یعنی موجودی را که دوستداری ظهور محبوبت در او باشد، آنچهرا که عامه میپندارند محبوبشان است، و ما درینباره بر دو نظریهایم: گروهی از ما کسی است که نظر به مثالی که در خیالش از آن موجودی که مجبوبش در او ظاهر میشود دارد و وجود محبوبش را بهعیان میبیند و آن اتصال به او –در خیالش- است و وی را مشاهده میکند که بدو اتصال دارد؛ اتصالی لطیف، لطیفتر از آنکه در دیدهاش در وجود خارجی است؛ و این آن چیزی است که قیس مجنون بدان از لیلی فراغت داشت؛ هنگامی که لیلی از خارج بر او وارد شد بدو گفت: از من دور شو! مبادا تراکم محسوس او وی را از لطایف این مشاهدۀ خیالی محجوب و پوشیده دارد زیرا او (لیلی) در خیال او لطیفتر و زیباتر از آنچیزیست که در خارج است؛ و این لطیفترین مرحلۀ محبّت است؛ و صاحب این صفت پیوسته منعم و برخوردار است و از فراق و دوری شکایتی نمیکند.» (همان: 279-280)
3- وی در ادامه دربارۀ چگونگی دریافت عشق الهی از عشق انسانی و درواقع تصعید و برکشیدن معشوق از عالم انسانی و تلطیف او در عالم خیال و بهگونهای تصوّوری تشبیهی از خداوند، مینویسد: «[…] و آن فرمودۀ آن حضرت صلّی الله علیه و سلّم است که فرمود: «أعبُدُ اللهَ کَأنتَ تَراه» [: خدای را چنان پرستش کن که گویی مشاهدهاش میکنی] و چون او را دوست داشتیم و به این صفت موجودی بودیم که ظهور محبوبمان را در او –از محسوسات عالم تراکم- دوست داشتیم، او را تلطیف میکنیم؛ یعنی (از محسوس) به عالم خیال بالا میبریم تا حُسنی فوق حُسنِ او بر او بپوشانیم و او را در مرتبهای که امکان هجران با آن، و انتقال از آنجا نیست قرار دهیم؛ پس ما
پیوسته در اتصال دائم هستیم. ما را درینباره سرودهایست:
ما لِمَجنونِ عامرٍ مِن هَواه
و أنا ضِدُّهُ فَإنَّ حَبیبی
فَحَبیبی مِنّی و فیَّ و عِندی

غَیرَ شَکوَی البِعادِ و