شرم، احساسات، خشم، انتظارات، ترنر

(همان:151).
به رغم این، همانطور که فوکو ملتفت بود، طی دوره قرون وسطی و دوره مدرن، افراد مقتدر، فرصت بیشتری برای فشار و استثمار طبع درونی انسان با احساس شرم داشتهاند تا موقعیت قدرت خود را به قیمت اکثریت مردم ارتقا ببخشند. از این منظر، تمدن مدرن موجب رشد و ارتقای افراد نبوده، بلکه برعکس، آنها را محدود کرده، تنزل داده، و سبب شده آنها بسیار کمتر از آنچه میتوانستند، داشته باشند. فوکوهرچند بر مفهوم تحقیر تاکید ندارد، ولی استدلالاش این بود که زنان و مردان مدرن توسط فرهنگ و نهادهای خود تحقیر میشوند.
یکی از تفاوتهای الیاس و فوکو بدین قرار است: الیاس ضمن برخی استثنائات، به سهم مثبت شرم اعتقاد دارد؛ فوکو، بیاستثنا، معتقد به سهم منفی بوجود آمده توسط تحقیر است. این مسأله سوال از تفاوت بین شرم و تحقیر را به میان میکشد که بهترین جا برای کند و کاو در باب پرسش فوق، باغ عدن است.
رندال کالینز238
رندال کالینز، نظریه دیگری از برپایی احساسات بسط داده و تحلیل گافمن از مواجهه متراکم239 را مفهومسازی کرده است. در مفهومسازی اخیرکالینز، مناسک تعاملی آنگاه شروع میشود که افراد حضور جمعی داشته باشند و حضور جمعی با بومشناسی موقعیت و دامنهای که افراد به فعالیتهای مشترک مشغولاند، ارتباط یابد. حضور جمعی، چندین نیروی درهمتنیده را بوجود میآورد. یکی از آنها استفاده از تشریفات کلیشهای240یا آن چیزی است که گافمن احترامات مناسکی مینامد. علاوه بر این، حضور جمعی، کانون توجه را متمرکز میسازد و وقتی مناسک ادای احترام، احساسات زودگذر سطح پایین را برمیانگیزد و مشی مشترکی را پدید میآورد، این مناسک نیز تمرکز توجه متقابل را افزایش میدهد. با تداوم تعامل، کلام و زبان بدنی به نحو موزون هماهنگ میشود و این نیز به سهم خود، جوشش جمعی و انرژی عاطفی مثبت را افزایش میدهد. خیزش انرژی عاطفی مثبت، جوش و خروش را شعلهور میسازد و این نیز به سهم خود، هماهنگی موزون را تقویت میکند که با بازگشت به خود، مشی مشترک241 و کانون توجه را فزونی میبخشد. در خلال رفت و برگشت این فرایندها، سطح انسجام گروهی افزایش مییابد؛ و سرانجام، انسجام گروهی از عاطفه نمادین لبریز میشود. با شروع شدن رشد و توسعه نمادهای گروه (نظیر واژگان، عبارات، اشیاء، اهداف، شعایر و غیره)، تعامل به احتمال زیاد تکرار خواهد شد؛ و علاوه بر این، گردش نمادها گروه را شکل میدهد و نیز سرمایه فرهنگی ویژهای (الگوهای مشترک تکلم، تجربه ها، حافظه) را که کالینز معرفی کرده، پدید میآورد که به پایداری انسجام گروه منجر میشود. این مجموعه کلی از پیامدهای رفت و برگشت، همان چیزی است که کالینز مناسک با سرمایه242 «R» مینامد؛ هرگاه نمادینسازی گروه و سرمایه فرهنگی نمادینشده در بین اعضای گروه ردوبدل شود، این نمادها اخلاقی میشوند؛ و در صورتی که توسط اعضا یا کسانی خارج از گروه نقض شود، خشم موجه243سر برمیکشد (ترنر،347:2009).
در اصل، کالینز نیاز به این ندارد که پدیدههای عاطفی جمعی مانند جوشش جمعی را پیش فرض بگیرد – برای ظهور انرژی عاطفی، تعاملات دوتائی کفایت میکنند. ولی، کالینز تاکید دارد که جامعهشناسی مناسک به طور عمده «جامعه شناسی تجمعات244-جماعات، شراکت ها، دستهجات، حاضرین» است. وی در ادامه میگوید «وقتی بدنهای انسان در مکان واحدی جمع میشوند، وفاق فیزیکی پدید میآورند: جریانات احساسی، احساس توجه یا علاقه، تغییر بارز در جو و فضا». به نظر میرسد که همگرایی فیزیکی نزد کالینز، شرط لازم و اساسی برای تحقق جوشش جمعی و عواطف جمعی است. به این معنا، او راه را برای کارکردهای گفته شده احساسات جمعی، دست کم در سطح دوتایی تحلیل هموار میسازد: «وقتی که اجسام باهم جمع شوند، ممکن است فراگرد تشدید تجربههای مشترک، که دورکیم جوشش جمعی و شکلگیری آگاهی یا وجدان جمعی مینامد، اتفاق بیفتد». «ممکن است چنین مسألهای را به عنوان یک شرط بینالاذهانی بلند و والا بدانیم». فرایند اصلی، دریافت دوسویه احساس و توجه توسط شرکتکنندگان و خلق عاطفه مشترک/تجربه مشترک» است (اسکیو،4:2011).
جاناتان ترنر
به زعم ترنر، احساسات تحت دو حالت بنیادین ظهور میکنند: 1)دریافت مجازات منفی یا مثبت و 2) برآورد انتظارات یا شکست در برآورد انتظارات (ترنر،18:2011). در صورتی که خود تأییدیه و جواز مثبتی از دیگران دریافت کند و/یا انتظارات نسبت به آنچه که اتفاق افتاده یا بایستی اتفاق بیفتد، برآورد شود، فرد احساس رضایت و خشنودی خواهد داشت؛ و در صورتی که فرد ذرهای گمان برد که این نتایج حاصل شده، غرور سراپای وجود او را دربرمیگیرد. بالعکس، با عدمتأیید و جواز منفی و یا انتظارات شکست خورده، شخص احساسات منفی دریافت خواهد کرد. اما احساسات تجربه شده با میانجی پویش دیگری صورت میگیرد که با اقتباس از روانشناسی گشتالت، فرایندهای انتسابی245 نامیده میشود. هرگاه افراد به خاطر دریافت جوازهای منفی یا ناکامی در تحقق انتظارات به سرزنش خود بپردازند و احساس آنها از خویشتن و هویتهای مهم آنها نیز برجسته و پررنگ باشد، احساس شرم و در صورتیکه هویتها برجستگی کمتری داشته باشند، احساس غم و اندوه دست خواهند داد. اگر گروههای دیگری را مورد سرزنش قرار دهند (مثلاً یهودیان، زنان، همجنسبازان، جمهوریخواهان)، خشم خود را به جانب این گروهها معطوف
کرده و تبعیض و تعصب علیه آنها روا خواهند داشت. و اگر به سرزنش و نکوهش ساختار واحد اجتماعی بپردازند که احساسات منفی در آنجا تجربه میشود، احساس ازخودبیگانگی کرده و تعهد خود را به این ساختارها از دست خواهند داد (ترنر،2011؛دفلم،233:2006).
ترنر مانند همه تئوریهای روانکاوی، تجلی احساسات منفی را عامل تغییردهنده پویش عاطفی میبیند. نزد ترنر، شرم، گناه و ازخودبیگانگی، آمیزهای از سه احساس منفی اولیه – خشم، ترس، و غم – با وزنهای نسبتاً متفاوت است. شرم عمدتاً غمناک است و با تنزل مقام و رتبه فرد، خشم علیه خود و ترس از پیامدهای آن در پی مجازاتهای منفی یا عدم برآورد انتظارات همراه است؛ گناه نیز عمدتاً غمناک است، ولی موقعیت نسبی خشم و ترس عوض میشوند، یعنی افرادی که نسبت به پیامدهای نقض اصول اخلاقی بیشتر تجربه ترس داشته و به خاطر انجام آن بر خود خشم میگیرند. شرایط ازخودبیگانگی مانند شرم است، اما مولفه خشم در آن قویتر است. ترنر نیز همچون لوئیس و شف، شرم را عمدتاً به صورت احساس سرکوبشده میبیند؛ زیرا شرم حملهای است علیه خود به عنوان موجودی بیکفایت و ناشایست؛ مدل ترنر در پی تبیین این مسأله است که چرا شرم به خشم تبدیل میشود. اساساً هرگاه مولفههای (دستکاری های) مرتبه دوم سه احساس اولیه سرکوب شود، احساسات سازنده آنها جدا و خشم حادث میگردد. مورد دیگر نزد افرادی است که اضطراب زیادی تجربه میکنند (نوعی از مولفه ترس)؛ و مورد دیگر برای مولفه غم شرم است که موجب سرکوب میشود. (همان:233).
ولی در تقابل با عمده نظریههای روانکاوی و جریان اصلی تعاملگرایی نمادین، ترنر سعی دارد به تشخیص احساساتی بپردازد که شخص تحت شرایط اجتماعی و فرهنگی تجربه میکند. ترنر میکوشد که دریابد بروز احساسات مختلف مثبت و منفی، برای ساختارهای اجتماعی و فرهنگ آنها که تعاملات در آنجا تقریباً همیشه تبلور مییابند، چه پیامدهایی میتواند به دنبال داشته باشد. از آنجا که شرم دردناک است، غالباً سرکوب میشود؛ و گرچه یکی از مکانیزمهای دفاعی کلاسیک در نظریه روانکاوی ممکن است تحریک شود (یعنی، انکار، جابه جایی، شکلگیری واکنش، فرافکنی، و والایش)، ترنر استدلال میکند که عمدهترین مکانیزم دفاعی به لحاظ جامعهشناختی انتساب، مخصوصاً انتساب بیرونی به دیگران، موقعیت و ساختار اجتماعی است (خرد، میانه، کلان). بسته به هدف و مقصد انتسابها، احساسات تا حدودی تغییر میکنند؛ هرگاه بخش عمدهای از مردم در چارچوب مواجهههای مکرر در ساختارهای اجتماعی مجازات منفی ببینند و در تحقق انتظارات و توقعات ناکام بمانند، پویش های بسیار ظریف و لطیفی پدیدار میشود و به طور معمول، افراد از فرهنگ و ساختار میانی و کلانساختارها بیگانه شده یا کنارهگیری میکنند (ترنر،2011؛ دفلم،233:2006).

جمعبندی و نتیجهگیری پیشینه تجربی و نظری تحقیق
طبق مطالعات و یافتههای تجربی نظریه شرمساری بازپذیرکننده، به نظر میرسد عملکردهای شرمساری بازپذیرکننده به تخلف کمتر و عملکردهای شرمساری طردکننده به تخلف بیشتر منجر میشود. در عین حال، روابط به هم پیوسته فردی و خانوادگی احتمال رفتار مجرمانه را کاهش میدهد و نوع تجربه شرم (شرم-گناه یا شرم حلنشده) به طرز متفاوتی با رفتار تخلفآمیز ارتباط دارد. مضاف بر اینکه به نظر میرسد نظریه شرمساری بازپذیرکننده در خصوص تخلفاتی همچون جرایم یقهسفید یا بزهکاری و قلدری نوجوانان از قدرت و توانایی تبیین بیشتری برخوردار است تا تخلفات خرد مجرمانه از قبیل دزدی، رانندگی در حالت مستی و رفتارهای خشونتآمیز. در مجموع شواهد تجربی مخلوط و آمیخته است که حاکی از پیچیدگی و دشواری مفهوم شرمساری بازپذیرکننده، دخالت متغیرهای زمینهای و مشروطکننده، مفهومسازی های متعدد و تعاریف عملیاتی گوناگون است. همین موضوع خود میتواند یکی از دلایل و انگیزههای اصلی برای انجام تحقیقات بیشتر در حوزهها و زمینههای گوناگون اجتماعی و فرهنگی باشد.
با مرور پیشینه نظری و تجربی مفهوم شرم، روشن میشود که این مفهوم، در ادبیات نظری و تجربی رشتههای متعدد علمی از جمله روانشناسی، روانکاوی، روانشناسی اجتماعی، انسانشناسی، جامعه شناسی و غیره محل توجه و امعان نظر بوده است. شرم، به مانند تمام پدیدارهای انسانی و بشری، مفهوم و واقعیتی بسیار پیچیده، ذوابعاد، چندلایه و چندوجهی است. دست کم سه نوع تلقی از شرم در ادبیات شرم وجود دارد: شرم به مثابه تهدید اجتماعی، شرم به مثابه شکست شخصی و شرم به مثابه تهدید اخلاقی. احساس شرم، بر خلاف احساسات چهارگانه اولیه یعنی غم، ترس، خشم و شادی، مستقیماً ریشه در پویشها و فرایندهای زیستشناختی و عصبشناختی ندارد، بلکه به عنوان احساس ثانویهای تعریف میگردد که از ترکیب سه احساس منفی غم، ترس و خشم حاصل میشود. در ضمن شرم به عنوان یک احساس خودآگاه تلقی میگردد. بدین معنا که شخص نخست باید درکی از خود و محیط اطراف خود داشته باشد و واجد یک سری از معیارها و هنجارهای اجتماعی بوده باشد تا بتواند چنین احساسی را در خود تجربه کند. تعامل اجتماعی و درونی شدن هنجارها و ارزشهای اجتماعی و اخلاقی، در بروز و ظهور شرم نقش بسزایی دارد.
تحقیقات تجربی و تأملات نظری، شیوع و همهگیر بودن شرم را در عین پوشیده بودن و نامرئی بودن و عدم بروز مستقیم نشان میدهد. تحقیقات روانشاختی در باب