داستان، منتر، 1385:، مأخذ، (سعیدی،

اثر مشابه است، بررسی می‌شود:
داستان با شرح حال منتر، کهنه شدن دستگاه بافندگی او و رفتن او برای بریدن درخت، شروع می‌شود. انتخاب درختی که محل زندگی فرشته است، گره‌افکنی را به وجود می‌آورد. سخنان منتر و فرشته برای حل این مشکل و سرانجام پیشنهاد فرشته، کشمکش داستان است. این مطلب که منتر چه آرزویی می‌کند، خواننده را در حالتی از تعلیق قرار می‌دهد. بحران زمانی است که آرایشگر به منتر پیشنهاد می‌دهد، آرزو کند پادشاه شود، اما منتر بدون توجه به نصایح او، می‌رود تا با همسرش مشورت کند و سرانجام، سخنان این زن، داستان را به نقطه‌ی اوج می‌رساند. با کشته شدن منتر، گره‌گشایی شکل می‌گیرد.

شخصیت‌پردازی
تمامی شخصیت‌های داستان، انسانی هستند به جز فرشته‌ی درخت.
منتر شخصیت اصلی است که درحکایت مأخذ از او به منتهر یاد می‌شود و همان‌طور که در مباحث پیش عنوان شد، تلفظ ساده‌تر «منتر» عامل این تغییر جزئی است. پارچه‌باف یا جولاه مأخذ، شخصیتی است که به نصایح و سخنان دوست خود بی‌توجه است و سرانجام با کم خردی و اقدام کورکورانه به سخنان همسرش، مرگ خود را رقم می‌زند:
«مرد گفت: حرف خوبی است و نزد درخت برگشت و گفت: آرزو دارم که یک سر و دو دست دیگر به من بدهی.» (سعیدی، 1385: 2/173)
«جولاهه را به غایت این سخن پسندیده افتاد، گفت: آفرین بر تو ای جفت نیک‌نهاد، به غایت نیک گفتی؛ من هم‌چنین می‌کنم.» (هاشمی، 1363: 380)
این شخصیت با منتهر مأخذ تفاوتی ندارد و همانند متن کهن، بیشتر در گفت‌وگو با سایر افراد، شخصیتش را به خواننده معرفی می‌کند (شخصیت‌پردازی غیرمستقیم).
آرایشگر یا حجام حکایت مأخذ، شخصیتی است که با گفتارش، راه و چاه را به منتر نشان می‌دهد و به او گوش‌زد می‌کند که با همسرش مشورت نکند، اما منتر به سخنان او بی‌توجه است:
«آرایشگر گفت: آرزوکن حاکم بشوی و مرا هم وزیر خودت کنی! منتر گفت: نیک گفتی اما من باید با همسرم هم مشورت کنم. آرایشگرگفت: با همسرش مشورت نکن!» (سعیدی، 1385: 2/172)
در حکایت مأخذ این شخصیت با بیان عقایدش در ضمن گفت‌وگو، حضوری برجسته دارد:
«در خانه‌ای که زنان و مرد دغلباز و خردسالان صاحب اختیار باشند؛ آن خانه خراب می‌شود.» (هاشمی، 1363: 379)
شخصیت مخالف آرایشگر، همسر منتر است که با نادانی و عدم دوراندیشی، همسرش را به کام مرگ می‌فرستد:
«زنش گفت: حاکم و پادشاه همیشه جانش در خطر است و دیگران مرگ او را می‌خواهند.» (سعیدی، 1385: 2/172)
او نیز در حکایت کهن با انتقال عقایدش، حضوری پررنگ‌تر دارد:
«با باد فروش و حجام و طفل و سنیاسی و گدا و مردم سفله مشورت نباید کرد.» (هاشمی، 1363: 379)
فرشته‌ی درخت که در پنجاکیانه از او به «دیوته» یاد می‌شود، شخصیتی است که به منتر فرصت می‌دهد تا سرنوشت نیکی برای خود رقم زند؛ غافل از این‌که او با کم خردی علاوه‌بر این سعادت، جان خود را نیز از دست می‌دهد:
«فرشته‌ی درخت گفت: تو مرا نبر من می‌توانم خواسته‌ی تو را برآورده کنم.» (سعیدی، 1385: 2/172)

«دیوته گفت: این درخت را مبر و هر چه خاطرت خواهد از من بخواه.» (هاشمی، 1363: 378)
شخصیت‌های آرایشگر، فرشته‌ی درخت و همسر منتر نیز با حکایت مأخذ تفاوتی ندارند و در میان گفت‌وگوهایشان شناخته می‌شوند (شخصیت‌پردازی غیرمستقیم).
تمامی شخصیت‌ها هم‌چون مأخذ، ایستا هستند.

– سبک و زبان
هدف سعیدی، ارائه‌ی یک ساده‌نویسی از حکایت کهن بوده است و زبان او هم‌چون مأخذ از توصیف و آرایش‌های کلامی بی‌بهره است.
زبان نویسنده در این اثر هم‌چون سایر آثار او سست و ضعیف است و اشتباهات و تعابیر نامناسبی را در خود گنجانده است. برای نمونه:
«او در کارگاه خود هر روز یک پارچه می‌بافت.» (سعیدی، 1385: 2/172)
کاربرد اشتباه «یک پارچه» به جای «یک قواره پارچه».
«کم کم دستگاه بافندگی او کهنه و شکسته شد و نمی‌توانست روزی چند متر پارچه ببافد، بافنده تصمیم گرفت دستگاه بافندگی خود را نو کند. برای همین یک تبر و اره برداشت و به محیط اطراف آن شهر رفت و یک درخت را انتخاب کرد که چوبش را ببرد و برای خود از چوب درخت دستگاه بافندگی بسازد.» (همان: 172)
تکرار زاید «دستگاه بافندگی» و «چوب»
و هم‌چنین کاربرد عباراتی سست، هم‌چون:
«ضمن سلام و علیک گفت.» (همان: 172)
رعایت نکردن علایم نگارشی و یا کاربرد اشتباه آن، از دیگر ضعفهای نویسندگی سعیدی است:
«فرشته‌ی درخت به من گفته: هرچه آرزو کنم به من می‌دهد تو کمک کن که چه آرزویی کنم.» (همان: 172)

– درون‌مایه
«سرانجام بد و زیان‌بار نشنیدن سخن ناصحان» درون‌مایه‌ای است که از هر دو اثر دریافت می‌شود؛ با این تفاوت که حکایت مأخذ، به طور مستقیم به این مطلب اشاره می‌کند، اما بازنویس اجازه می‌دهد تا کودک با درگیر کردن ذهن و حضور فعال، آن را برداشت کند:
«کسی که خود از خرد و دانش بهره نداشته باشد و به سخن دوستان نیز عمل کند؛ او به هلاکت رسد. مانند این جالاهه که خود را هلاکت انداخت.» (هاشمی، 1363: 380)

– صحنه‌پردازی
حکایت مأخذ بدون اشاره به زمان، مکان را به صورت مبهم، شهری می‌داند:
«آورده‌اند که در شهری منتهر نام جولاهه‌ای بود.» (همان: 379)
اثر حاضر نیز با اشاره به زمانی مبهم، مکان را در لابه‌لای داستان شهری می‌داند:
«یکی بود، یکی نبود. در قدیم پارچه بافی بود به نام منتر ….. و به محیط اطراف آن شهر رفت.» (سعیدی، 1385: 2/172)

3-3-4- نقد و بررسی داستان «مرغانی که دو کله ویک شکم داشتند»
سعیدی، بتول (1385). «مرغابی که دو کله و یک شکم داشتند»؛ 101 قصه کلیله و دمنه. ج1 [200ص، مصور]. تهران: شرکت توسعه‌ی کتابخانه‌های ایران.
گروه سنی ذکر شده در کتاب: ج
مأخذ کتاب: پنچاکیانه
نویسنده در مقدمه، کتاب مأخذ را ذکر کرده است.
مشخصات ظاهری: 2ص. مصور [79]

3-3-4-1- خلاصه‌ی داستان
یکی از سرهای مرغابی دو سر، بعد از یافتن قطره‌ی آب حیات، حاضر نمی‌شود، دیگری را در آن سهیم کند. به دنبال این اقدام سر دیگر به جستجوی سمّ می‌پردازد و به این ترتیب، به علت اختلاف این دو، مرغابی جان خود را از دست می‌دهد.
3-3-4-2- تطبیق متن بازنویسی شده با متن اصلی
الف. بخشی از متن بازنویسی شده
«سر دوم که از سر اول دلخور شده بود، به جستجوی سم پرداخت و بالاخره یک دانه‌ی سمی پیدا کرد و آن را خورد. در اثر دانه‌ی سمّی آن مرغ مرد.» (سعیدی، 1385: 1/79)

ب. بخشی از متن اصلی
«منقار دوم از آن غصه در جست‌وجوی زهر شده، پیدا کرد بخرد تا بمرد.» (هاشمی، 1363: 180)

3-3-4-3- روش خلق اثر
این داستان در پنچاکیانه، با عنوان «مرغانی که دو دهن و یک شکم داشتند» یکی از حکایات فرعی باب «متر سنپراپت» [MITRA SAMPRATI] را به خود اختصاص داده است.
این باب که به معنی «به دست آوردن دوستان» است، در کلیله و دمنه به باب «دوستی کبوتر و زاغ و موش و باخه و آهو» معروف است.
نویسنده‌ی پنجاکیانه به نثر ساده و به دور از آرایشات کلامی، این حکایت کوتاه را در اثر خود گنجاده است. سعیدی نیز بدون هیچ‌گونه تغییری و تنها با امروزی و ساده کردن زبان، آن را بازنویسی کرده است.
تنها تصویر غیررنگی، هر چند برای کودک جذابیتی ندارد.
اثر حاضر یک بازنویسی ساده از متن کهن است؛ بنابراین عناصر داستانی به جز زبان در هر دو اثر مشابه است.

3-3-4-4- عناصر داستان
– پیرنگ
روابط علی و معلولی ساده و اندک، حوادث را به هم پیوند زده و داستان را منسجم ساخته است:
یکی از سرهای مرغابی، از سر دیگر دل‌خور می‌شود؛ زیرا آن سر حاضر نیست قطره‌ی آب حیات را با او تقسیم کند و سرانجام به دلیل اختلاف دو سر، مرغابی جان خود را از دست می‌دهد.
اکنون عناصر طرح که در هر دو اثر یکسان است، بررسی می‌شود:
داستان با توصیف مرغان دو سر و معرفی آن‌ها به خواننده شروع می‌شود. خودخواهی یک از سرها که حاضر نیست، قطره‌ی آب حیات را با سر دیگر تقسیم کند، گره‌افکنی را به وجود می‌آورد و به دنبال آن کشمکش بیرونی که گفت‌وگوی این دو سر است، شکل می‌گیرد. این مطلب که سرانجام چه اتفاقی می‌افتد، خواننده را در حالتی از تعلیق قرار می‌دهد. زمانی‌که سر مرغابی به جست‌وجوی دانه‌ی سمی می‌پردازد، داستان به بحران و نقطه‌ی اوج خود می‌رسد. با مردن مرغابی، داستان به گره‌گشایی می‌انجامد.
عنصر پیرنگ در این داستان جلوه‌ای ندارد، زیرا هدف اساسی نویسنده، نشان دادن عقاید شخصیت‌ها، یعنی تفرقه و اختلاف آن‌ها است و بنابراین داستان شخصیت محور است.

– شخصیت‌پردازی
مرغ دو سر شخصیتی است که از متن مأخذ به اثر حاضر انتقال یافته است. هر کدام از دو سر این مرغ، نماد شخصیت‌هایی هستند که با اختلاف و تفرقه‌ی خود، سرانجام ناخوشایندی را به بار می‌آورند، همان‌گونه که این دو با اختلاف بی‌مورد، مرگ مرغ و در واقع مرگ خود را رقم می‌زنند:
«سر دوم که از سر اول دلخور شده بود، به جستجوی سم پرداخت و بالاخره یک دانه‌ی سمی پیدا کرد و آن را خورد. در اثر دانه‌ی سمی آن مرغ مرد.» (سعیدی، 1385: 1/79)
«منقار دوم از آن غصه در جست‌وجوی زهر شده، پیدا کرده، بخورد تا بمرد.»
(هاشمی، 1363: 180)
این نوع از مرغان در پنجاکیانه به «بهارند» نام‌گذاری شده‌اند؛ برخلاف اثر حاضر که نامی برای آن‌ها در نظر نگرفته است:
«در یکی از حوض‌ها، مرغابی‌اند بهارند نام که دو سر دارند و یک شکم.» (همان: 180)
شخصیت مرغ دو سر در دو اثر ایستا است و روشی که هر دو نویسنده در شخصیت‌پردازی آن به کار گرفته‌اند، مستقیم است.

– سبک و زبان
سعیدی زبان را به شیوه‌ی امروزی و با توجه به فهم و درک مخاطب، ساده کرده است؛ زبانی که همانند مأخذ از توصیف و آرایه‌های ادبی بی‌بهره است و شکل محاوره‌ای در آن نمودی ندارد.
این اثر یک حکایت کوتاه را به خود اختصاص داده است، اما زبان بازنویس در همین سطرهای محدود و انگشت‌شمار نیز خالی از اشکال نیست. به عنوان مثال تکرار خسته کننده‌ی «یک» و «قطره‌ی آب حیات» از زیبایی اثر کاسته است:
«از قضا یک روز یک از مرغان دو سر که به هر طرف می‌رفت، یک قطره آب حیات پیدا کرد. یکی دهان مرغ خواست آن قطره‌ی آب حیات را بخورد. دهان دیگر گفت: این قطره را با من نصف کن که من هم از آب حیات بخورم. سر اول قبول نکرد و تمام قطره‌ی آب را خودش خورد.»
(سعیدی، 1385: 1/79)

– درون‌مایه
«عاقبت بد و زیان‌بار تفرقه و دعوت به اتحاد و یکپارچگی»، درون‌مایه‌ای است که از هر دو اثر دریافت می‌شود؛ با این تفاوت که متن کهن اشاره‌ای مستقیم به درون‌مایه دارد، اما بازنویس اجازه می‌دهد تا خود کودک با