داستان، (ص،1380:، است".، طنز، صادقی

خواهدآمد”. (همان:392)
– “آقای هادی پور و پرویزخان که اندکی پس از ورود مهمان عزیز،مطابق قراری که داشتند وارد شده بود،آهسته و ساکت قدم می زنند”. (همان:397)
– “وپدرش که کارمند بانک است،بانکی که تاکنون در این شهر به کسی جایزه نداده است،به این چیزها باجه می گوید”. (همان:378)

* واوهای پیاپی میان کلمات و جملات
– “به مشهدی عباس مؤثر و کربلائی سلطان مؤثر و روزیتا و ژاله و احمد و بلال خانم مؤثر شام دادند و آن ها را خواباندند”. (ص،1380: 339)
– “در هیچ کتاب و تابلو نقاشی و هیچ یک از آثار موسیقی کلاسیک و مدرن و اشعار ایرانی و اروپائی به چنین چیزی اشاره نشده است.آه…بله،البته درست است که موجودات افسانه ای و اساطیری و خدایان اقوام مختلف هیئت های عجیب و غریب داشتند،اما این مورد چه ربطی به آن ها دارد؟این جا دهی است با کوچه های تنگ و خاکی و مردم سیاه سوخته ی لاغر و فقیر و اکنون صبح یکی از روزهای مهرماه است که هوای بیرون در تن آدم چندش می اندازد و همه چیز هم حقیقی است نه افسانه ای و خیالی حتی این خمره ی احمق قرون وسطائی هم واقعی است،نفس می کشد،ادا در می آورد و حاضر است به دستور من برقصد و بشکن بزند”. (همان:346)
– “من عطسه کردم و طعم خمیر در دهانم بود و سرفه امانم نمی داد و موهایم سفید شده بود”. (همان:378)

2-5-1-2 ویژگی های ادبی
2-5-1-2-1 ظرافت های بیانی

* تشبیه
پرکاربردترین آفرینش ادبی در نوشته های صادقی است که بیشتر هم از نوع حسّی و ملموس آن استفاده می شود و تازگی و ابتکار در خلق این تشبیهات کاملاً محسوس است:
– “عقیده ی همه بر این بود که گرچه او آیتی از زیبایی است،اما مثل شراب کهنه مرد افکن و خمار شکن است”. (ص،1380: 284)
– “اشک هایش مثل جوئی در مزرعه ای ماتم زده در ریش سفید انبوهش فرو رفت”. (همان:367)
– “بی اراده مادر را که مثل پیچکی به دورش می خزید از خود می راند”. (همان:197)
– “به گیجی احمقانه ای دچار شده بود،مثل مرغ مسمومی پرپر می زد”. (همان:202)
– “روبرویش جاده مثل یک نوار نقره تا خط افق امتداد داشت”. (همان:279)
– “در هوا مثل این بود که ذره های خون پاشیده اند”. (همان:283)
– “دیدم که چشم هایش مثل شیشه شفاف است”. (همان: 378)
– “این نگاه گویی طنابی است که به انتهایش وزنه ای سربی آویخته باشند”. (همان:385)
– “و مسعود؟آخ،خشک است،خشک مثل هیزم”. (همان:174)
– “سایه اش مثل حیوان عجیب و غریبی از دنبالش روان شد”. (همان:281)

* استعاره
– “اتوبوس آرام آرام مثل زورقی که روی امواج نرم دریا به پیش برود،به راه افتاد”. (ص،1380: 192)
استعاره از فضای اتاق و ساکنان آن
– “کلاغ ها خندان کمی جلوتر آمدند”. (همان:225)
استعاره از زنان سیاهپوش
– “من ادیب نیستم که جمله های قشنگی ببافم”. (همان:260)
بافتن استعاره ی تبعیه از: گفتن،ساختن،ایجادکردن
– “ماه می خرامد”. (همان:268)
خرامیدن استعاره ی تبعیه از: حرکت آهسته ی ماه در آسمان
– “شاگردک گوژپشت و آبله روی مغازه زوزه می کشید”. (همان: 380)
زوزه کشیدن استعاره ی تبعیه از: مویه کردن
* کنایه
به دلیل توجه صادقی به کاربرد طنز و زبان عامیانه در داستان هایش،تعداد زیادی از این کنایه ها در این آثار به چشم می خورد.ما در زیر پرکاربردترین آن ها را می آوریم:
– “کسی چه می داند شاید دختر چشم آبی به تور شما بیفتد”. (ص،1380: 271)
کنایه از “به دست کسی افتادن”
– “مدیر کاملاً ما را دست انداخته است”. (همان:274)
کنایه از “مسخره کردن”
– “در اطاق صحبت تازه کرک می انداخت”. (همان:183)
کنایه از “رونق یافتن،رشد کردن،توسعه یافتن”
– “مطمئن باش آب از آب تکان نمی خورد”. (همان:277)
کنایه از”تغییر و تحولی ایجاد نشدن”
– “قدمشان روی چشم،مادرش را به عزایش می نشانم”. (همان:285)
کنایه از”خوش آمد گویی” کنایه از”کشتن”
– “پس چرا دست بالا نمی زنید که پدرشان را دربیاورید؟” (همان:306)
کنایه از” اقدام کردن” کنایه از “حساب کسی را رسیدن،اذیت کردن کسی”
– “می خواستی خون را بخوابانی؟” (همان:384)
کنایه از”پنهان کردن قتل”
– “روی پایم بند نبودم”. (همان:390)
کنایه از “خوشحالی زیاد”
– “مثلاً اگر همین الان جلوم سبز شود نمی دانم چه بگویم و چه کار کنم…” (همان:325)
کنایه از “حاضر شدن “

2-5-1-2-2 ظرافت های بدیعی
* استفاده از زبان آهنگین(توازن آوایی کلمات)
چنان چه در بخش زندگی نامه ی بهرام نیز اشاره نمودیم بخش وسیعی از فعالیت های ادبی او شعرهایش می باشد و این توانایی او در موزون سازی کلمات و جملات در نثر وی به خصوص در داستان های کوتاهش تأثیری عمیق باقی می گذارد:
– “آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم”. (ص،1380: 304)
– “چه بگویم که ناگفتنم بهتر است،زبان در دهان پاسبان سر است”. (همان)
– “مرا دردی است اندر دل که گر گویم زبان سوزد”. (همان:305)
– “دریغا،دریغا جوانی که رفت،دم شادی و کامرانی که رفت”. (همان)
– “زساعت از چه می پرسی که ساعت هاست نالانم”. (همان:307)
– “آتش به جانم زدی برادر،ولی از گریه و زاری چه ثمر؟” (همان:305)
– “شهرمان آن سوی کوه قاف بود”. (همان:309)

* تکرار
– “نمردیم و دیدیم!نمردیم و دیدیم!شیخ بهائی را می خواهد”. (ص،1380: 303)
– “در همین لحظه،درست در همین لحظه،آری در همین لحظه،آری درست در همین لحظه…آه!خسته شدن کشنده تر از احساس ابتذال است”. (همان:427)
– “بیچاره مثل اینکه تحت تأثیر مواد رادیواکتیو قرار گرفته باشد کش آمد و کش آمد و باز کش آمد”. (همان:314)
– “یکی از دستگاه های ضبط صوت را که با باطری کار می کرد و به اندازه ی چمدان کوچکی بود برداشت و لبخندی زد،وقتی لبخند زد از سالن خارج شد،کوتوله که از سالن خارج شد خدا را شکر کرد…” (همان:303)
– “با آن بوی خوب…آن بوی خوب…و آن صدای آشنای دو دست و پای دیگر که به وجدش می آورد”. (همان:374)
– “در کوچه آفتاب زمستان بر همه چیز می تابید.در خیابان آفتاب زمستان بر همه چیز می تابید”. (همان:372)

* ضرب المثل
که این زیبایی ادبی نیز به دلیل روی آوردن صادقی به زبان مردم کوچه و بازار و علاقه به ساده نویسی نسبتاً در آثار وی پرکاربرد است:
– “حالا که پاش رفته رو بیل،ول کن معامله نیست”. (ص،1380: 309)
– “یک جمله ی معروفی بود،تفرقه بینداز و…آقای مهاجر حرف او را تکمیل کرد:آه!بله…بینداز و حکومت کن”. (همان:195)
– “آن وقت تازه قوز بالا قوز این است که ناهار هم نخورده باشد”. (همان: 389)
– “دیگ به سه پایه بند است”. (همان:112)
– “دوبار به رحمان التماس کرده بود که از خر شیطان پایین بیاید”. (همان:412)
– “حتی بعید نیست که اگر کار عشق آن دو به مراحل باریک کشیده باشد بتوانی از این آب گل آلود ماهی بگیری”. (همان:296)

* تلمیح
– “من آدم بیچاره ی بی دست و پایی هستم که گوشه ای به حال خودم افتاده ام و علاقه ای به دیدن اقوام و آشنایان ندارم و حتی نفس فرشتگان هم ملولم می کند”. (ص،1380: 396)
– “آن یار…کزاو خانه ی ما…رشگ پری بود
سر تا قدمش چون پری…از عیب بری بود
معلوم نشد…
معلوم نشد از چه سبب مرد و…کجا رفت
تا بود ملک…شیوه ی او پرده دری بود”. (همان:111)

* حس آمیزی
– “اگرچه لبخندش شیرین و مهربان بود”. (ص،1380: 381)
– “مرد جوان با صدایی که از آن بوی گریه می آمد گفت…” (همان:329)
– “برادر بزرگتر که ظاهراً از سیر اوضاع ناراضی بود،قیافه ی خشکی به خود گرفت”. (همان:188)
– “هنوز در راهرو بودند که از پله ها صدای سنگین و لخت پائی برخاست”. (همان:212)
– “با صدای گوشخراشی آوازش را بر سر و روی دکتر ریخت”. (همان:225)

2-5-1-2-3 طنز116
مهم ترین مشخصه ی ادبی داستان های صادقی.او به حق از تواناترین نویسندگان این عرصه به شمار می رود.خود او طنز را هدف نوشته هایش معرفی می کند و می گوید: “اوایل این طور بوده که وقتی من داستان می نوشتم طنز یکی از پایه های ساختمان داستان بوده در کنار عوامل مختلفی که داستان را می سازد؛طنز یکی از آن عواملی بوده که تکنیک و ساختمان داستان را بنا می کرده و کمک می کرده به پیشبرد داستان،متناسب با وضعیت خاصی که آدم ها داشته اند،اما بعدها…طنز برای من واقعاً هدف شده است.یعنی قبل از این که من بخواهم یک داستان کوتاه بنویسم که طنز هم داشته باشد می خواهم طنزی به وجود بیاورم که داستان کوتاهی هم در آن مستتر باشد”. (مهدی پور عمرانی،1379: 83)
در جهان داستانی صادقی هیچ قاعده و قانونی وجود ندارد.کوچکترین عامل می تواند خرق عادتی عظیم ایجاد نماید.صادقی خود در مصاحبه ای می گوید:”ما می آییم آدم هایی را و روابطی و حالاتی را که در واقع طبیعی است ولی مبتذل است و ابتذالش از بس زیاد و شایع است به صورت قانونی درآمده و کسی درکش نمی کند در موقعیت هایی قرار می دهیم که ابتذال و مسخره بودن کارشان برجسته شود”. (عابدینی،1366: 222)و این است راز جذابیت داستان های صادقی؛شخصیت هایی کمیک که طنز آن ها در وجود خود آن هاست و نویسنده”فقط این جنبه را برون افکنی کرده است”. (همان)
“طنز بنیادین صادقی از دل واقعیت تراژیک زاده می شود”. (صدر،بی تا: 3) خودش در این مورد می گوید: خواسته ام طنزی داشته باشم که”نقطه نظرهای اجتماعی در آن رعایت شده باشد و بر مبنای تجزیه و تحلیل روانی به صورت کاوش در زوایای تاریک و ناشناخته و مجهول زندگی و روان باشد”. (عابدینی،1366: 229)
صادقی به خوبی آگاه است که شگرد ماندگار برای اعتراض اجتماعی،نمی تواند زبان عادی و جدی و رسمی باشد،بلکه تنها از طریق طنزی تأثیرگذار می توان این گونه انتقادها را به تصویر کشید.او برای تحقق این هدف در ابتدا به طنزی سیاه روی می آورد،طنزی چون چخوف و پیراندلو.اما کم کم رویه ای شاد به آن می زند که پشت این رویه ی شاد البته”سیاهی اجتماع و ارواح شکست خورده و از پا افتاده نهفته است”. (همان:329) نمونه هایی از این نوع طنز اجتماعی در آثار وی را با هم می خوانیم:
– “پسربچه های هفت هشت ساله ی قشنگ شسته و روفته،مثل مور و ملخ،با کفش های نو و لباس اتوخورده و شکم های سیر،از مدرسه برگشته…جیب برها در دست پاسبان ها اسیر،گداها را در کامیون ها ریزان،مردان باتربیت و تحصیل کرده ای که هرکدام ده دوازده سرعائله دارند و تا دیروز در دهات و آبادی هایشان در قید و بند بوده اند اکنون با کلاه های