جمال، لیلی، نهاد، مجنون، دل

را دوست میدارد.
مرد عشقِ تو هم تویی؛ که تویی

دایماً در جمالِ خود نگران

پس بر مجنونی که نظرش در آینۀ دوست بر جمال مطلق بُوَد، قلمِ انکار نرود» (عراقی، 1372: 475- 476)
مضمون حدیث اخیر (حدیث عشق) را، یعنی «کتمان»، «عفّت»، و «مرگ در عشق» که در حکم «شهادت» است، عراقی در انتهای فصلِ نخستِ رسالۀ ده فصل یا عشّاقنامه بدینگونه آورده است:
عاشق ار رازِ خود بپوشاند
بهحقیقت مرید عشق بُوَد

وز ورع شهوتش فروماند،
چون بمیرد، شهیدِ عشق بُوَد
(همان، 393)

2- در آغاز لمعۀ بیست و سوم آمده است: «عشق آتشیست که چون در دل افتد، هرچه در دل یابد، همه بسوزد تا بهحدّی که صورتِ معشوق نیز از دل محو کند. مجنون در این سوزش بود که گفتند لیلی آمد. گفت من خود لیلیام و سر به گریبانِ فراغت فرو برد. لیلی گفت سربردار که منم، محبوبِ تو. «آخر بنگر که از که میمانی باز؟!» گفت: «إلَیک عَنّی فَإنَّ حُبُّکِ شَغَلنی عَنک»
آن شد که به دیدار تو من بودم شاد

از عشقِ تو پروایِ توام نیست کنون»
(همان: 518-519)

(عین این حکایت در فتوحاتِ ابنعربی نیز آمده است و باتوجّه به آشنایی عراقی با آثار ابنعربی، به احتمال بسیار این حکایت از فتوحات برگرفته شده است. ر.ک یادداشتهای مربوط به ابنعربی درین رساله)
بیت منسوب به مجنون:
إذا طَلَعَ الصَّباحُ لِنَجمِ راحٍ

یُساوِی فیه سَکرانٍ و صاحٍ
(همان: 484)

دربارۀ این بیت منسوب به مجنون که در مجالس غزّالی نیز با اختلافاتی آمده است، ر.ک یادداشتهای مربوط به احمد غزّالی در رسالۀ حاضر.

غزلیات:
مضمونهای شعر عذری در غزلهای عراقی، نمود چندانی ندارند اما درین میان چندینبار به به نام لیلی و مجنون بازمیخوریم؛ با این توضیح که لیلی و مجنون در غزلهای او کاملاً شکلی نمادین یافتهاند. در اینجا به یک نمونه اشاره میشود:
عشق شوری در نهاد ما نهاد
داستان دلبران آغاز کرد
قصّۀ خوبان بهنوعی بازگفت،
رمزی از اسرار باده کشف کرد
عقلِ مجنون در کف لیلی سپرد

جان ما را در کف غوغا نهاد […]
آرزویی در دل شیدا نهاد
کآتشی در پیر و در برنا نهاد […]
راز مستان جمله بر صحرا نهاد […]
جان وامق در لب عذرا نهاد
(عراقی، 1372: 74)

این غزل به شکلی دیگر و با اختلافاتی در دیوان عراقی دیده میشود:
عشق شوری در نهاد ما نهاد
دمبهدم در هر لباسی رخنمود
حسن را بر دیدۀ خود جلوه داد
هم به چشم خود جمال خود بدید
حسن مجنون در رخ لیلی نمود
تا تماشای جمال خود کند

جان ما در بوتۀ سودا نهاد […]
لحظه لحظه جای دیگر پانهاد […]
منّتی بر عاشق شیدا نهاد
تهمتی بر چشم نابینا نهاد
جان وامق در لب عذرا نهاد
نور خود در دیدۀ بینا نهاد

که غزل نخست زبانی عاشقانهتر دارد و زبان غزل دوم عارفانهتر و همراه با اشارات و انگارههای عارفانه است. مهمترین این انگارهها، باور به این مطلب است که خداوند در چهرههای مختلف زیبارویان جلوهگر شده است («دمبهدم در هر لباسی رخنمود») و جملۀ زیبارویان، اعم از لیلی و غیر او، درحقیقت جلوهای از جمال اویند؛ لاجرم عشقباختن با هر زیبارویی درحقیقت عشقباختن با جمال الهیست. گذشته ازین، هر عاشقی نیز جلوهای دیگر از خداوندست؛ درنتیجه خداوندست که بر جمال خود عشق میبازد («هم به چشم خود جمال خود بدید»). یعنی در منظومۀ عاشقانۀ نگاه عرفا، اساس خلقت برهمین معنی استوار است: جهان در حکم آینه، و بهانهای است برای اینکه خداوند جمال خود را نظارهگر باشد؛ و او خود هم دلباخته است و هم دلدار. (تا تماشای جمال خود کند، «نور خود در دیدۀ بینا نهاد»)
گفتم که کهرایی تو بدین زیبایی؟
هم عشقم و هم عاشقم و هم معشوق

گفتا خود را؛ که خود منم یکتایی
هم آینه، هم جمال، هم بینایی