بریتانیا، انگلستان، انقلاب، رژیم، سیاست

تحکیم مبانی مشروعیت نظام جمهوری اسلامی ایران
جدول5- مهمترین بحران های سیاسی انگلستان در ایران ِدوران پهلوی دوم

جمع بندی:
در این فصل، برخی از مهمترین بحران سازی های سیاسی انگلستان در دوران پهلوی دوم مورد بررسی و تبیین قرار گرفت. در این میان، کودتای 28 مرداد 1332 و شکست نهضت ملی گرایان در ایران، جدایی بحرین از ایران در قالب سیاست های تجزیه طلبی ارضی و نهایتا کنفرانس گوادلوپ و عدم حمایت از رژیم پهلوی دوم به مثابه مهمترین بحران سازی های سیاسی انگلستان در ایران درنظر گرفته شده اند.
در خصوص کودتای 28 مرداد که در سازواری عینی با تئوری بی ثباتی سیاسی دیوید ساندرز (تغییر حکومت و چالش های خشونت آمیز) قرار می گیرند باید افزود که بریتانیا همواره از شکل گیری نیروهای مبارزه کننده با استعمار در قالب جبهه ملی گرایان و نیروهای مذهبی در هراس بوده است و هنگامی که مبارزه ملی گرایان با بریتانیا در ابتدا منجر به ملی شدن صنعت نفت و قطع ید بریتانیا از منابع تقریبا رایگان نفتی ایران گردید، حذف و حاشیه رانی چنین نیروهایی از سوی انگلستان در قالب کودتا صورت پذیرفت. از یک سو در راستای اجرای چنین طرحی، ابزارها و رویکردهایی مورد نیاز بریتانیا بوده است که در این فصل با استفاده از روش تاریخی در بعد داخلی بدان پرداخته شد و از دیگر سو حمایت نیروهای خارجی و هم پیمانان بریتانیا همچون آمریکا در قالب عدم حمایت های اقتصادی از دولت ملی گرای مصدق که با استفاده از بعد خارجی روش جامعه شناسی تاریخی بدان پرداخته شد، اجرای کودتا و سقوط دولت مصدق به وقوع پیوست.
در واقع، نقطه آغاز چنین بحرانی را می توان چنین تحلیل نمود که با قطع سیطره بریتانیا بر منابع نفتی ایران و بروز مشکلات اقتصادی و انرژی فراوان در داخل این کشور، بحران های مهمی جامعه داخلی انگلستان را فرا گرفت(بعد خارجی روش جامعه شناسی تاریخی). انگلستان در راستای حل و فصل بحران مذکور خود سعی در حذف و حاشیه رانی عوامل این بحران برآمد و از آنجا که جبهه های ملی و مذهبی در ایران مهمترین عوامل بروز چنین بحرانی برای نظام بریتانیا تلقی می شدند، طرح و اجرای کودتا با کمک عوامل متعدد داخلی و خارجی که از دربار پهلوی گرفته تا نیروهای مزدور داخلی و حمایت نیروهای خارجی در دستور کار بریتانیا قرار گرفت. به دیگر سخن طرح و اجرای کودتای 28مرداد را می توان به نوعی مدیریت بحران انگلستان در قبال ملی گرایان و نیروهای مذهبی در ایران دانست که همواره مهمترین مانع داخلی در راستای تطمیع منافع بریتانیا در ایران به شمار می رفتند(مدیریت بحران برچر). در ادامه و پس از سقوط مصدق و جبهه ملی گرایی و ظهور غول های نفتی در قالب کنسرسیوم نوعی بازگشت مالی- صنعتی کشور ایران به قدرت های غربی و به خصوص انگلستان صورت می گیرد( مرحله دوم وابستگی دوس سانتوس).
مرحله دوم بحران سازی های سیاسی بریتانیا در عصر پهلوی دوم مربوط به اعمال سیاست های تجزیه طلبانه در خصوص بحرین می باشد. پس از پایان جنگ جهانی دوم و وقوع بحران های اقتصادی فراوان در داخل نظام بریتانیا، همچون عدم توانایی و استطاعت مالی در راستای اداره مستعمرات و جوامع تحت سلطه بریتانیا سعی در حل بحران مذکور برآمد. در این راستا، بریتانیا با حمایت از برخی از شیخ نشینان خلیج فارس که از حامیان سیاست های انگلوفیل به شمار می رفتند و نیز تحریک اعراب منطقه در قالب استقلال خواهی از ایران به صورت غیرمستقیم درصدد اداره مناطق مذکور برآمد. اعمال چنین سیاستی از یک سو هزینه های بالای اداره این کشورها را برای بریتانیا به حداقل ممکن می رسانید و از دیگر سو دامنه خطر قدرتمندی ایران و سیطره بر مناطق سوق الجیشی منطقه را نیز کمتر می کرد(مدیریت بحران برچر) لذا در یک جمع بندی کلی بریتانیا با بیشترین حمایت های ممکن در این زمینه و اعمال فشار بر سیاست مداران ایرانی سعی نمود تا جدایی بحرین را از ایران ممکن سازد. شاه ایران نیز با اجرای سیاستی نمایشی جهت اثبات خود به عنوان فردی دموکرات مآب، سرنوشت ساکنان بحرین را منوط به همه پرسی نمود که در نهایت بحرین از ایران جدا گردید.
و در نهایت، عدم حمایت از رژیم پهلوی در سال های منتهی به انقلاب اسلامی آخرین سیاست های بریتانیا در قبال ایران عصر پهلوی دوم به شمار می رفت. پس از برگزاری کنفرانس گوادلوپ، غرب در یک جمع بندی کلی بدین نتیجه رسید که بقای حومت پهلوی دوم میسر نمی باشد ولذا با قطع حمایت های سیاسی خود از رژیم پهلوی دوم و اعلان حمایت های حدودی از نیروهای انقلابی سعی در نوعی معامله سیاسی با رهبر انقلاب داشتند.
در واقع منافع سیاسی بریتانیا در ایران ایجاب نمود تا با قطع حمایت از شاه و حمایت های اولیه از نیروهای انقلابی سیطره خود بر ایران و منطقه را تا حد زیادی حفظ نماید اما با اثبات ماهیت اسلامی انقلاب ایران برای بریتانیا و غرب، هجمه وسیعی به بنیان های مشروعیت انقلاب اسلامی از سوی آنان شکل گرفت که با استفاده از روش های تاریخی و جامعه شناسی تاریخی و تحلیل سه گانه از دوس سانتوس-ساندرز – برچردر فصل آینده به تفصیل بدان خواهیم پرداخت.

فصل ششم: دوره پیروزی انقلاب اسلامی

مقدمه:
با اضمحلال قدرت مطلق استعمار انگلستان در ایران، علی الخصوص پس از جنگ جهانی دوم، به تدریج بسترسازی های لازم جهت گسترش دامنه فعالیت قدرت های دیگر غربی نیز در ایران مهیا گردید. قدرت هایی همچون آلمان، روسیه، فرانسه و خصوصا ایالات متحده آمریکا با ورود به جریانات منتهی به سیاست های استعماری، بریتانیا را در ایجاد بحران های سیاسی در ایران یاری نمودند. همچنین اشاره گردید که با شعله ور شدن آتش انقلاب در میان طیف های مختلف مبارز در ایران، غرب به زعامت انگلیس و آمریکا دریافتند که که دوام و بقای رژیم پهلوی دوم میسر نیست، لذاکنفرانس گوادلوپ را می توان مرکز ثقل جمع بندی نهایی غرب در قبال رژیم پهلوی دوم دانست. جالب آن که بریتانیا و دیگر رهبران غربی سعی در نوعی معامله سیاسی با امام خمینی (ره) داشته و حتی در ابتدای انقلاب به نوعی موافقت ضمنی خود را با تحرکات انقلابیون ابراز داشتند اما هنگامی که ماهیت اصیل انقلاب اسلامی از سوی حضرت امام(ره) برای غرب شفاف گردید، باز هم کوس ایجاد انواع مختلفی از بحران های سیاسی از سوی انگلیس و آمریکا در ایران نواخته شد.
آنچه که در فصل حاضر که حسن ختام تبیین بحران سازی های سیاسی انگلستان در ایران از دوران دو پادشاه پهلوی تا سال 1390 هجری شمسی می باشد، تشریح و واکاوی دلایل ایجاد بحران های مذکور از سوی انگلستان و دیگران متحدان غربی اش در قبال ایرانِ پس از پیروزی انقلاب، از سوی نویسنده پژوهش حاضر خواهد بود. نویسنده بر این تلاش است تا ایجاد بحران های سیاسی پس از انقلاب اسلامی از سوی انگلستان و دیگر هم پیمانان غربی را با استفاده از تحلیل سه گانه دوس سانتوس-ساندرز-برچر از یک سو و استفاده از تلفیق دوگانه روش های تاریخی و جامعه شناسی تاریخی(در ابعاد داخلی و خارجی) از سویی دیگر، نوعی همپوشانی و تطابق برقرار سازد .
همچنین نویسنده بر این عقیده است که گرچه طیف گسترده بحران های سیاسی انگلستان در ایران پس از انقلاب، حجیم و دامنه تاثیرگذاری آن به مراتب از دوران پهلوی های اول و دوم بیشتر بوده است، اما در میان گستردگی بحران های منتسب به انگلستان می توان سه رویکرد کلان خصمانه انگلستان وغرب را تا سال 1390 شمسی برجسته تر از سایر بحران ها قلمداد نمود. حمایت از رژیم بعث عراق در حمله نظامی به ایران در شهریور1359 در کنار ایالات متحده و دیگر رهبران غرب(بحران سیاسی و نظامی) و تحریک و ترغیب اعراب منطقه در اتخاذ مواضعی خصمانه در قبال انقلاب اسلامی ایران(سیاست تجزیه طلبی ارضی)، حمایت از نیروهای گریز از مرکز در داخل نظیر مجاهدین خلق و گروه های مبارز نظیرجند الشیطان جهت ایجاد بی ثباتی و تزلزل در داخل کشور(بنیادگرایی قومی و مذهبی)، تاثیرات مستقیم انگلیس در ایجاد ناآرامی های مربوطه به جریان انتخابات 1388 شمسی و نهایتا اتخاذ مواضعی خصمانه در قبال مسئله هسته ای و اعمال تحریم های همه جانبه علیه ملت ایران را می توان رویکردهای کلان انگلستان و غرب در قبال ایران پس از پیروزی انقلاب اسلامی دانست(بحران های سیاسی و اقتصادی).
در ذیل، مساعی نویسنده برآن خواهد بود تا علاوه بر بررسی تاریخی حضور انگلستان در بحران های مذکور، به تفسیر و تبیین دلایل رویکرد های مذکور بپردازد. هر چند باید اذعان داشت که برخی موانع دراین راستا، در پیش و روی پژوهش حاضر قرار دارد. به عنوان مثال، از آنجایی که بحران های صورت گرفته منتسب به انگلستان اخیرا به وقوع پیوسته و از دیگر سو انتشار اسناد محرمانه مداخله بریتانیا در این خصوص، طی سالیان آتی منتشر خواهد شد، نویسنده را در باب ارائه تفسیری دقیق و نیز تبیینی متقن با مشکل مواجه خواهد نمود. این معضل در خصوص کتب موجود نیز مصداق می یابد. به عنوان مثال مواضع و رویکردهای انگلیس در قبال مسئله هسته ای، بحران سیاسی منتج از انتخابات سال1388 و موارد دیگر عینیت می یابد.
گفتار1- بررسی تئوری های مربوط به پیروزی انقلاب اسلامی ایران، نقش انگلیس و غرب در اضمحلال پهلوی دوم:
پیش از آنکه مواضع بریتانیا و غرب را در قبال پیروزی انقلاب اسلامی بررسی نمائیم به نظر می رسد بررسی و تحلیل برخی از تئوری های صورت گرفته در خصوص چرایی وقوع انقلاب اسلامی ضروری باشد. ضرورت از آن حیث که برخی از تئوری ها، وقوع انقلاب اسلامی ایران را به نحوی به سیاست های اتخاذ شده انگلیس و دیگر شرکای غربی نسبت داده و سقوط رژیم پهلوی دوم را تا حد بسیاری بازخورد سیاست های مذکور تلقی می نمایند. قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، رژیم های اول و دوم پهلوی، کاملا وابسته به قدرت های بزرگ به ویژه انگلستان وآمریکا بودند و به نوعی تامین کننده منافع آنان در منطقه از نظر اقتصادی، متکی به نفت و واردات، بازار مصرف کالاهای خارجی و بی اعتنا به بخش های تولیدی و صنعتی و کشاورزی وموارد بسیار دیگر آن طور که دوس سانتوس در تئوری وابستگی خود ذکر می کند، به شمار می رفتند. از نظر فرهنگی نیز، بی هویتی و خود باختگی و نفوذ فرهنگ اومانیستی غرب(بحران هویت)، گسترش فساد و بی بند و باری و بی اعتنایی و زیر پا گذاشتن ارزش ها و اعتقادات مذهبی(بحران مشروعیت)، نتیجه استیلای غرب بر ایران بود به نحوی که جیمی کارتر رئیس جمهور وقت آمریکا از ایران، به عنوان جزیره ثبات در پر تلاطم ترین منطقه دنیا یاد کرد (محمدی،1380: 134).
انقلاب اسلامی، ایران را از کشوری وابسته و حافظ منافع قدرت های بزرگ به کشوری تأثیرگذار و مستقل در منطقه و سطح