پژوهش – بررسی مفهوم رنج از دیدگاه بودا- قسمت ۷

که اهل دانش تو را شمرده؟
برون رو از ره که روسیاهی
برو به هر گوشهای که خواهی!
سوسمار بیچاره، گویی هزاران سکه از کف داده، شکست خورده و نالان، سرافکنده و خوار به خانهاش برگشت.[۱۳۶]
این داستان دو منشأ مهم رنج انسان را بیان میکند: تمنا، آرزو، هوی و هوس و دیگری نادانی؛ این دو عاماً همواره از عوامل مهم ایجاد رنج محسوب میشوند. در این حکایت مشاهده میکنیم که چگونه هوی و هوس و نادانی موجب رنج سوسمار و میمون میشود. در ابتدا ماده سوسمار هوس خوردن قلب شاه میمونها را میکند که خود سرآغاز رنج است چرا که خواستن و تمنّای چیزی را داشتن همان رنج است. به ویژه اگر آن چیز را نداشته باشیم؛ پس از آن جفت سوسمار نیز اسیر خواستهی ماده سوسمار میشود و این خود نشانهی دیگری از رنج است. سوسمار، بودیستوه را که در غالب میمون حیات یافته بود را با وعدهی میوهای فریفت؛ میوه نمادی از تمنّاها و آرزوهاست که چنانچه انسان درگیر آن بشود رنج در پی خواهد داشت؛ همچنان که میمون فریفتهی لذّت شد و به دردسر افتاد که این دردسر نمادی از رنج است.
در پایان نیز سوسمار به خاطر نادانی فریب میمون را خورد؛ نادانی نیز یکی از عواملی است که رنج در پی دارد، چرا که نادان همواره خود را به ورطههایی میاندازد که جز خسران چیزی در پی ندارد همانگونه که در این داستان نادانی سوسمار موجب خواری و سرافکندگیاش شد. همچنین این داستان بیان میدارد که چگونه با داشتن کمال بردباری و صبر میتوان به رهایی رسید و از رنج دوری گزید.
داستان زیر با نام جاتکه دادابها[۱۳۷] نیز در ارتباط با منشأ رنج از جاتکه نقل میشود:
روزی روزگاری بودیستوه در قالب شیر در بنارس متولّد شد و در جنگل زندگی میکرد. در همین زمان خرگوشی در همین جنگل زندگی میکرد. روزی از روزها که خرگوش زیر درخت خوابیده بود در این فکر فرو رفت که اگر عمر زمین به پایان برسد چه خواهد شد؟ ناگهان میوهای به زمین افتاد و از صدای آن خرگوش با خود فکر کرد که جهان دارد به پایان میرسد و شروع به فرار کرد، خرگوش دیگری او را دید که تا سر حد مرگ ترسیده از او پرسید که چه شده است؟ خرگوش گفت: «فقط دعا کن و از من نپرس» خرگوش دیگر هم با ترس گفت: «دعا کنید» و شروع به فرار کرد.
سپس خرگوش لحظهای ایستاد و بدون این که به پشت سرش نگاه کند گفت: «دنیا دارد به آخر میرسد.» خرگوش دوم هم تا این را پشت سر او شنید شروع به فرار کرد. کار به جایی رسید تا اینکه یکصد هزار خرگوش پشت سر هم میدویدند. در راه یک گوزن، گراز، بوفالو، گاونر وحشی، ببر، شیر و فیل آنها را دیدند و هنگامی که از دلیل فرار آنها پرسیدند و فهمیدند که دنیا دارد به آخر میرسد آنها نیز فرار کردند. هنگامی که بودیستوه حیوانات را دید و از علت فرار آنها باخبر شد گفت: «دنیا قرار نیست به پایان برسد. یقیناً این صدای دیگری بوده است و آنها به اشتباه گمان کردند صدای زمین است. اگر تلاش نکنم همهی آنها نابود خواهند شد؛ من آنها را نجات خواهم داد.»
سپس با سرعت یک شیر جلوی آنها را در پای کوه گرفت و همانند شیر سه بار غرش کرد، آنها که به شدت از شیر ترسیده بودند، حرکت خود را متوقف کردند و در برابر شیر ایستادند. شیر از آنها پرسید چرا فرار میکنید؟ پاسخ دادند که: جهان دارد متلاشی میشود. شیر از آنها پرسید چه کسی دید که جهان دارد متلاشی میشود؟ آنها پاسخ دادند که فیلها همه چیز را در این رابطه میدانند. او از فیلها پرسید، آنها پاسخ دادند: ما نمیدانیم، شیرها میدانند اما شیرها هم گفتند ما نمیدانیم ببرها میدانند. ببرها گفتند گاوهای نر وحشی میدانند، گاوهای نر وحشی گفتند بوفالوها میدانند، بوفالوها گفتند گوزنها و به همین ترتیب تا اینکه نوبت به خرگوشها رسید. وقتی شیر از خرگوشها سؤال کرد آنها به خرگوش اول اشاره کردند. شیر به او نگاه کرد و پرسید: «این درست است که دنیا دارد به پایان میرسد؟» خرگوش گفت: «بله سرورم من خودم دیدم.» شیر پرسید: «وقتی تو این صحنه را دیدی کجا بودی؟» و خرگوش گفت: «نزدیک اقیانوس زیر درختی دراز کشیده بودم و با خود میاندیشیدم که اگر دنیا به پایان رسد کجا فرار کنم.» شیر گفت من دلیل فرار شما را فهمیدم یک میوهی رسیده به زمین افتاده و تو از صدای ناگهانی آن گمان کردی که دنیا دارد به آخر میرسد سپس شیر همراه حیوانات به همان محل رفت و ماجرا را برای آنها شرح داد و به آنها گفت که ترس آنها بیمورد است. و به این ترتیب همهی حیوانات نجات پیدا کردند و این فقط به خاطر وجود بودیستوه بود که آنها نجات پیدا کردند.[۱۳۸]
در این داستان دو عامل اصلی باعث ایجاد رنج در میان حیوانات جنگل شده است. در ابتدا میل فراوان به بقای زندگی و دلبستگی به این جهان که موجب شده حیوانات جنگل حتی با فکر از دست دادن این زندگی دچار غم و غصه شوند. به بیان دیگر ترس از دست دادن این زندگی باعث ایجاد غم و غصه که منشأ رنج است در میان حیوانات جنگل شده بود. دلیل دیگر رنج حیوانات جنگل نیز، نادانی آنها بود. در ابتدا خرگوش به دلیل نادانی دچار ترس شد و سپس به تبع او سایر حیوانات جنگل نیز به این رنج دچار شدند. این نادانی و جهل یکی از بزرگترین عوامل ایجاد رنج در زندگی موجودات است چرا که اولاً نادانی موجب ایجاد دلبستگی به امور فانی و دنیوی میشوند و همچنین نادانی موجب میشود که انسان عکسالعملهایی داشته باشد و کارهایی انجام دهد که نتیجهای جز ایجاد رنج و مشقّت نداشته باشد. همچنین از میان کمالات نیز در این داستان کمال فراشناخت (یعنی همان کمال شناخت سود و زیان جانداران) به خوبی نشان داده شده است.
اما حقیقت سوم ادامه حقیقت دوم است و بیان میکند که اگر علت رنج تمنّا یا دلبستگی به امور گوناگون باشد، بنابراین راه پایان دادن به رنج کنار گذاشتن دلبستگیها و آرزوها و تمنّاها است. برای توقف رنج باید خواستهها را متوقف کرد.[۱۳۹] با پذیرش این که رنج معلول علّتی است، پس پذیرش این موضوع که حذف آن علّت موجب حذف رنج میشود نیز یقینی خواهدبود.
بودا معتقد است که پایان یافتن رنج در همین جهان قابل دسترسی است اما باید اعمالی را رعایت کرد. به طور مثال فرد با پشت سر گذاشتن چهار مرتبهی: تمرکز، مهار عواطف و امیال خود به طور کامل و تدبر دائم در حقیقت میتواند یوغ وابستگی به دنیا را کنار بگذارد و به یک ارهت[۱۴۰] تبدیل شود.[۱۴۱]
مطابق این اعتقاد، بودا در مقابل عقیدهی مهم عصر خود قرار می‌گیرد. این عقیده بر آن بود که فرآیند زایش، دوباره به طور خودکار صورت می‌گیرد و هر موجودی در هر وضعیتِ ممکنی باید دوباره زاده شود؛ صرف‌نظر از آنکه چه کارهایی انجام می‌دهد؛ و هر موجودی مقدّر است که در نهایت رستگار گردد؛ پس هرگونه تلاش خاصی در این ‌باره بی‌معناست. اما بودا معتقد بود:
هرچند استعدادها و ظرفیت‌های آدمی را شرایط موجود در زندگی‌های گذشته‌اش شکل می‌بخشند، ولی آدمی باز هم می‌تواند در محدودهی همین زندگیِ حاضر، رفتار خود را داوطلبانه تغییر دهد. آدمی می‌تواند با مشاهدهی جهان بدان ‌گونه که هست و در چهار حقیقت شریف توصیف شده است، سرّ نادانی را از سر خود رفع کند. همچنین آدمی می‌تواند به کمک انضباط حساب‌ شدهی تارکان دنیا که بودا در ترویج آن می‌کوشید، نیروی تمنّا را در خود به مهار کشد.[۱۴۲]
حکایت های زیر با نام هاتهی پالا[۱۴۳] جاتکه که در ادامه میآید اشاراتی نمادین به همین موضوع دارد.
روزی روزگاری برهمهداته در بنارس حکومت میکرد. بودیستوه در همین زمان در خانوادهای برهمن در بنارس زاده شد و او را کاپای[۱۴۴] جوان نامیدند. هنگامی که کاپا بزرگ شد انواع هنرها را فرا گرفت و سپس زندگی دینی را آغاز کرد. در همین زمان زاهدی با پانصد شاگرد که معلم آنها بود در هیمالیا سکنی گزید. بودیستوه نزد او رفت و ارشد پانصد شاگرد او شد. در آنجا سکونت گزید و رفتار دوستانهای از خود نشان داد و استاد را تحت تأثیر خود قرار داد و آنها بسیار با هم صمیمی شدند.
پس از مدتی آنها به همراه دیگر شاگردان به بنارس رفتند تا نمک و سرکه طلب کنند و نزدیک باغ شاه منزل گزینند. روز بعد آنها به شهر رفتند، هنگامی که شاه دستهی مردان مقدّس را دید آنها را به درون دعوت کرد و در منزل خود به آنها غذا داد و در باغ خود ساکن کرد. هنگامی که فصل باران تمام شد زاهد نزد شاه رفت تا اجازهی مرخّصی از شاه بخواهد. شاه گفت: «مرد مقدّس شما سالخورده هستید. بهتر نیست نزد ما ساکن شوید و زاهدان جوان را به هیمالیا بفرستید؟» او متقاعد شد و شاگردان را با شاگرد ارشد به هیمالیا فرستاد و خود کاملاً تنها باقی ماند. کاپا به همراه دیگر زاهدان به هیمالیا رفت، اما زاهد پیر از این که از انجمن و کاپا دور افتاده بود بسیار غمگین بود و در فراق کاپا خواب نداشت و در نتیجهی نخوابیدن غذایش به خوبی هضم نمیشد و به بیماریهای جسمی دچار شد. شاه پرستارانی برای او فرستاد اما بیماری او درمان نیافت.
زاهد از شاه پرسید: «سرورم آیا میخواهید حال من خوب شود یا میخواهید بمیرم؟» شاه پاسخ داد: «میخواهم بهبود یابی!» اگر میخواهید بهبود یابم پس مرا به هیمالیا بفرستید. شاه پذیرفت و او را به هیمالیا فرستاد. او تنها با مشاهدهی کاپا و زاهدان ناراحتیاش بر طرف شد. کاپا سوپی از ارزن، برنج وحشی و شبنم گیاهان بدون نمک و ادویه آورد و او آن را خورد. شاه مجدداً کسی را فرستاد تا احوال زاهد را جویا شود. او هنگامی که دید حال زاهد خوب شده است از او پرسید: مراقبت و پذیرایی شاهانه حال شما را خوب نکرد! کاپا چگونه توانست حال شما را خوب کند؟
زاهد جواب داد: هر چیزی که در اینجا میبینید نیک است اگر غذا با عشق آمیخته شود حال انسان را خوب میکند.[۱۴۵]
انسان در فاصلهی بین تولد و مرگ باید آماده باشد که با بیماریها مواجه شود، انواع بیماریها اعم از ذهنی و جسمی گونهای از دوکه محسوب میشوند. بودا میگوید ممکن است کسی هزار سال عمر کند و حتی یک مرتبه هم به بیماری جسمی دچار نشود اما نمیتوان حتی برای مثال یک نفر را پبدا کرد که در زندگی به بیماری و رنج روحی و ذهنی دچار نشده باشد. بنابراین ممکن است انسان بتواند بدون بیماری جسمی زندگی کند اما بیماریهای روحی همواره انسان را تهدید میکنند. بیماریهایی که ممکن است ریشه در امیال شیطانی انسان داشته باشند.
همانگونه که دوری جستن از بیماری برای انسان غیر ممکن است، زندگی بدون رنج نیز برای انسان غیر ممکن خواهد بود. تأکید فراوان بر «رنج و بیماری» به این دلیل است که انسان همواره بیماری را در نظر داشته باشد و بداند که جوانی و تواناییاش ممکن است دستخوش بیماری و ناملایمتی شود. بیماری جنبهای از رنج است که امکان فرار از آن وجود ندارد و انسان باید در نظر داشته باشد که در زمان سلامت، بیشترین تلاش را در جهت انجام اعمال نیک بکند؛ چرا که وقتی به «رنج یا بیماری» دچار شود امکان انجام کاری را نخواهد داشت.[۱۴۶]
علاوه بر این، داستان بیان شده به زبانی کاملاً نمادین با ما سخن میگوید. بیماری زاهد در این جا نماد رنجهایی است که انسان در این جهان به آنها دچار میشود و کاپا یا همان بودیستوه نمادی است از انجام دادن هشت راه و مانند این است که با انجام دادن این راهها به آرامش رسیده است. رنج و تعبی که راهب در فراق کاپا به آن دچار میشود نمادی است از اینکه چنان چه انسان هشت راه توصیه شده در آئین بودا را فراموش کند دچار رنج و سختی میشود. هنگامی که در نهایت رنج با رفتن به نزد کاپا این بیماری پایان مییابد؛ در واقع بیانگر این موضوع است که رنج در این دنیا پایان پذیر است و راه نجاتی دارد و انسان میتواند در همین حیات به آرامش و رهایی از رنج برسد.
اما به سراغ داستانی دیگر از جاتکه با نام سوجاتا[۱۴۷] جاتکه میرویم:
روزی روزگاری هنگامی که برهمهداته در بنارس حکومت میکرد بودیستوه در قالب پسر یک ملّاک متولّد شد و او را سوجاتا[۱۴۸] نامیدند. هنگامی که او بزرگ شد پدربزرگش درگذشت. پدر او از روزی که پیرمرد درگذشت در غم و اندوه فرو رفت و استخوانهای او را در محوطه و باغ خانهاش قرار داد. همیشه روی آن را با گل میپوشاند و به گریه و زاری میپرداخت. نه حمام میکرد و نه خود را خوشبو میکرد و نه چیزی میخورد و نه به کار خود میپرداخت. بودیستوه هنگامی که این وضعیت را مشاهده کرد با خود اندیشید: «پدرم از بعد از مرگ پدربزرگم در غم و اندوه غوطهور شده است و یقین دارم که همه از من انتظار دارند که او را تسلّی دهم. من راهی پیدا خواهم کرد و او را از این غم بیرون خواهم کشاند.»
سپس روزی او گاو نری را بیرون شهر دید که مرده است، او علف و آب برداشت و در برابر او نهاد و گفت: «بخور و بنوش!» همهی عابرانی که این صحنه را دیدند به او گفتند: «رفیق سوجاتا! آیا عقلت را از دست دادهای؟ آب و غذا به حیوانی که مرده است میدهی؟» اما او حتی کلمهای پاسخ نداد. پس آنها نزد پدرش رفتند و گفتند: «پسرت دیوانه شده است به حیوانی که مرده است آب و غذا میدهد!» ملّاک با شنیدن این سخنان گریه و زاری برای پدرش را متوقف کرد و نزد پسرش رفت و گفت: «پسر عزیزم آیا عقلت را از دست دادهای؟ چرا سعی داری به حیوانی که مرده است آب و غذا بدهی؟»
بودیستوه چنین پاسخ داد: «این حیوان از سر تا دُمش سالم است اما سر و اعضای بدن پدر بزرگ من از بین رفته است. هیچ احمقی برای او گریه نمیکند؟ اما تو میکنی!» با شنیدن این سخنان، پدر بودیستوه با خود اندیشید: «پسر من خردمند است. او میداند که هم برای این دنیا و هم برای زندگی بعدی چه بکند او این کار را کرد تا من را قانع بکند.» سپس به پسرش گفت: «پسر خردمند و عزیز من! دانستم که همه چیز در این جهان فانی است از این رو دیگر من گریه نمیکنم.»[۱۴۹]
در این داستان ابتدا با یکی از حقایق رنجآور جهان آشنا میشویم که همان مرگ عزیزان است. هنگامی که به مرگ همانند پدیدهای طبیعی نگریسته شود تحمّل غم و اندوه آن نیز آسان می شود. چنانچه این حقیقت را بپذیریم که «هر چه که در ذات خود برخاستن داشته باشد بدون شک افتادن و اُفول کردن نیز در ذات خود دارد.» به آسانی بسیاری از تعالیم دمّه را نیز میتوانیم درک کنیم. کسانی که در تعالیم دمّه تأمل و دقت کردهاند و ذهن خود را گسترش دادهاند، در مواجه با رنج، مقاومت بیشتری از خود نشان میدهند و کمتر گریه و زاری میکنند. رنج و اندوه ذهنی با انسان متولّد میشود و انسان را از آن گریزی نیست. اینطور باید بیان داشت که رنج جسمی در جسم انسان به ودیعه نهاده شده است. دردهای روحی و روانی نیز همیشه همراه انسان بوده و نتیجهی آز و طمع است و تنها راه رهایی از آن عمل به تعالیم دمّه است.[۱۵۰]
مرد ملّاک از آنجا که به زندگی و نزدیکان خود دلبستگی داشت نمیتوانست مرگ پدر را تحمّل کند و همین عدم فراموشی و دلبستگی موجب رنج او شده بود. همچنین دلبستگی او به پسرش نیز موجب شد هنگامی که مردم به او گفتند پسرش دیوانه شده، رنج از دست دادن پدر را فراموش کند و رنج پسر را بکشد. اما پسرش که در واقع بودیستوه بود با یک مثال عملی فانی بودن و موقتی بودن همه چیز را در این زندگی به او نشان داد. در واقع به صورت عملی به او نشان داد راهی برای رهایی از رنج وجود دارد و پدر خویش را در این جهان از رنج رهانید و موجب آرامش یافتن وی شد.
۴- توقف رنج در جاتکه
روی دیگر سکهی رنج و ناپایداری در آئین بودا، تمجید از کسی است که خود را از زنجیر غم و اندوه رهانیده است. فرضیهی رنج جهانی در آئین بودا مانند فلسفهی «اندوهگرایی» نیست. تنگنای اندوه برای آنانی است که از مبدأ رنج و طریق فرونشاندن آن آگاهی حاصل نکرده باشند. اما در دل یک بودایی که خود را از این رنج آزاد کرده است این اندوه مبدل به ترحمی آکنده از مهر میشود که وی برای تیره روانانی که هنوز دست به گریبان نادانی هستند و در بند اسارت به سر میبرند احساس میکند و خود او نه فقط کوچکترین احساس اندوهی نمیکند بلکه نوعی وجد و شادی هم در ژرفای وجودش متجلّی است. همان شادی فرزانهی حکیمی که از «هر چه رنگ تعلّق پذیرد» آزاد است. همان سروری که از آزادی نشأت میگیرد و در آن، معرفت بر این آزادی هم تحقّق میپذیرد.[۱۵۱]
حقیقت چهارم ابزاری برای پایان دادن به مرگ است و مسیری هشت قسمتی را پیشنهاد میکند. با کنار هم قرار دادن حقایق شریف چهارگانه آگاهی نسبت به منشأ رنج انسان کشف میشود و همزمان با آن راه حل پایان دادن به رنج انسان پیشنهاد میشود که همان راههای هشتگانه است.[۱۵۲]
راه هشتگانه راه میانهای است که بودا طی نخستین موعظهاش شرح داد این هشت روش که در ادامه شرح آن میآید زنجیر وار نیستند. چرا که هر کدام وابسته به دیگری است و باید در تعامل با هم عمل و اندیشه شوند. یعنی نمیتوان فقط یک مرحله را به خوبی انجام داد و دیگر مراحل را انجام نداد وقتی این هشت روش همراه هم و کاملاً انجام شوند انسان به روشن شدگی میرسد.[۱۵۳]
بودا به مشکل زندگی رویکردی روانشناسانه دارد، راهحل هشتگانه او نیز ناظر به همین بُعد است. او معتقد بود روش درست آن قدر مهم است که اصول دیگر را تحت تأثیر قرار میدهد. هنگامی که میخواهیم فیل وحشی را آموزش دهیم و رام کنیم بهترین روش این است که با یوغ زدن به او آغاز کنیم.[۱۵۴] آن گاه که میخواهیم روان و روح سرکش انسان را تربیت کنیم نیز بهترین روش این است که با مهار کردن آن آغاز کنیم. راه هشتگانهی بودا به منزلهی یوغ و مهاری برای نفس انسان است. این راهکارهای هشتگانه عبارتند از: فهم درست، فکر درست، سخن درست، عمل درست، معاش درست، تلاش درست، توجه درست، و تمرکز درست.
اما این نکته نیز باید بیان شود که رهایی در آئین بودا تنها با ایمان حاصل نمیشود. ایمان وسیلهای است که با آن انسان از عمق رودخانهی وجود گذر میکند و به سلامت به نیروانه[۱۵۵] میرسد.[۱۵۶] بودا این راه‌های هشت‌گانه را به سه بخش کاهش می‌دهد که عبارتند از: تهذیب نفس یا اخلاق، مراقبه و فرزانگی که در سانسکریت «سیلا[۱۵۷]، سامادهی[۱۵۸] و پانّا[۱۵۹]» خوانده می‌شوند؛ از این‌رو، یکی از راه‌های مهم نجات و نسخهی شفابخش بودا برای رهایی از رنج، راه اخلاق و تهذیب نفس است.[۱۶۰] اخلاق، عبارت است از ادامهی راهی در زندگی که با صلح، صدق و راستی همراه است و خود از هر نظر منضبط باشد؛ راهی که چنان سنجیده شده باشد که نه موجب آزار خود آدم گردد و نه موجب آزار دیگران.[۱۶۱]
بنابراین سالکان بودایی با نردبان اخلاق، خود را از رنج رهانده و به مقصد اعلای اخلاقی زیستن می‌رسانند. نیروانه، غایت اخلاقی زیستن در آئین بوداست. نیروانه هم هدف و هم مبنای تحرّک و اخلاق در میان بوداییان است. نیروانه، دو جنبهی سلبی و ایجابی دارد: خاموش کردن هوس‌ها، توقف کامل و همیشگیِ همهی رنج‌ها؛ یعنی دستیابی به سکون و آرامش کامل.[۱۶۲] حکایت زیر از جاتکه نشان میدهد که چگونه میتوان با شیوهای درست، رنجها را در این جهان کاهش داد. این داستان آمادانتی جاتکه[۱۶۳] نام دارد.
روزی روزگاری بودیستوه در قالب برهمن در روستایی بیرون از دروازههای بنارس متولّد شد. خانوادهی او متشکل از دو فرزند، یک دختر و یک پسر بودند. هنگامی که پسر بزرگ شد، پدرش از خانوادهای که در شأن و مرتبهی خودش بود همسری برایش گرفت و به خانه آورد. پس با خدمتکار خانه، آنها شش نفر شدند که به شادی کنار هم زندگی میکردند. همواره بودیستوه آن پنج نفر را توصیه میکرد: «تا چیزی بدست آوردید صدقه بدهید، به فانی بودن خود بیندیشید. مرگ قطعی است و زندگی موقتی است، همهی موجودات فانی و موضوع مرگ هستند. پس شب و روز به راه خود دقت کنید.» آنها توصیههای او را جدی میگرفتند و شب و روز به یاد مرگ بودند.
روزی بودیستوه و پسرش برای خیش زدن زمین خود رفتند. پسر زبالهها را یکسو جمع کرد و آتش زد. در فاصلهای نه چندان دور یک مار زندگی میکرد، دود چشم مار را سوزاند مار با خشم از سوراخ بیرون آمد و پسر را نیش زد و پسر مُرد.
بودیستوه با دیدن منظرهی افتادن پسرش، بیل را انداخت و به سمت او دوید و متوجه شد که او مرده است. بودیستوه پسر را بلند کرد و پای درختی گذاشت و با خود گفت: آن چه موضوع مرگ است لاجرم روزی خواهد مُرد. همهی ذاتهای فانی خواهند مُرد. در همین لحظه یکی از همسایهها را دید که نزدیک مزرعه آمده است به او گفت: ای دوست به خانه میروی؟ او پاسخ داد: بله.

این مطلب را هم بخوانید :
مقایسه اثرات سطوح مختلف نانو‌زئولیت و زئولیت طبیعی جیره‌ای بر خصوصیات استخوان درشت نی، ...

منبع فایل کامل این پایان نامه این سایت pipaf.ir است

Releated

بررسی میزان تاثیر هوش سازمانی بر عملکرد سازمان با توجه به قابلیت …

جاهاری و استفانز[۷۰](۲۰۰۶) معتقدند که مفهوم هوش رقابتی دارای تاریخچه غنی ۲۰۰۰ساله است. مفهوم هوش رقابتی به عنوان بخشی از استراتژی بازاریابی که به عنوان یک فعالیت منجر به افزایش رقابت پذیری شرکت و فرایند برنامه ریزی استراتژیک میشود، میباشد(گایتون[۷۱]،۱۹۶۲؛ مونتگومری و ویدبرگ[۷۲]، ۱۹۷۹؛پیرس[۷۳]،۱۹۷۶؛ مونتگومری و اوربان[۷۴]،۱۹۷۰).بررسی های به عمل آمده نشان میدهد که با […]

پژوهش – بررسی مفهوم رنج از دیدگاه بودا- قسمت ۱۳

انسان اگر در تمام امور، اراده‌ی خود را تسلیم اراده‌ی خداوند بداند با بینشی عارفانه بلا را لذّتی از جانب حقّ تلقی می‌کند‌:در بلا هم می‌چشم لذّات او مات اویم مات اویم مات او ۲۶۴۷/۲بلا مایه‌ی بخشش گناهان بزرگ و کبیره نیز است. از آن رو که چشیدن این عذاب ذره ذره گناهان آدمی را […]