بررسی مفهوم رنج از دیدگاه بودا- قسمت ۳

قسمت اعظم داستان‌های جاتکه در مورد زندگی اولیهی بوداست. بسیاری از این داستان‌ها در قالب حکایتهای اخلاقی حیوانات است که چیزهایی در مورد اخلاقیات به یکدیگر میآموزند، این حکایتها بی شباهت به حکایتهای آئسوپ[۸۰] نیستند. بسیاری از این داستان‌ها جذاب و شاد هستند، بسیاری نیز با بیانی شیرین در کتابهای کودکانه منتشر شده است. به هر حال، همه داستان‌ها مناسب کودکان نیستند و بعضی از داستان‌ها تیره و حتی خشن هستند.
اما خود جاتکه از کجا میآید؟ این داستان‌ها مانند سایر نوشتههای آئین بودایی، منابع و نویسندگان متعددی دارند. بسیاری از داستان‌ها میتوانند به دو شکل کلی «تراواده[۸۱]» و «مهایانه[۸۲]» تقسیم شوند. جاتکهی تراواده قدیمیترین و بزرگترین مجموعه داستان‌های جاتکه در پالی کانن[۸۳] است. این داستان‌ها در قسمت کانن در بخشی که کودکه نیکایه[۸۴] نامیده میشود و از زیر مجموعههای سوته- پیتکه[۸۵] (سبد سوتره‌ها[۸۶]) است قابل مشاهدهاند؛ و به نظر میرسد اینها ثبت داستان‌های زندگانی پیشین بوداست.
برخی از اشکال جایگزین داستان‌های مشابه در سایر قسمتهای پالی کانن از هم جدا شدهاند. کودکه نیکایه مشتمل بر ۵۴۷ شعر است که براساس درازا، از کوتاهترین به بلندترین مرتّب شده است. داستان‌ها تفاسیری از اشعار هستند. آخرین مجموعهای که امروزه در دست است سال ۵۰۰ میلادی، جایی در آسیای جنوب شرقی توسط ویرایشگران ناشناس گردآوری شده است. هدف کلی جاتکههای پالی نشان دادن چگونگی دریافتن روشنگری بودا از طریق تجربه‌ی زندگانیهای بی‌شمار است. بودا در چرخه‌ی زاد مرگ در هیأت انسان، حیوانات و موجودات برتر از انسان متولّد شده است. اما در همهی قالبها در تلاش برای دستیابی به هدفش بوده است. بسیاری از آن اشعار از منابع قدیمیترند. برخی از متون هندو[۸۷]، حکایتهای پان چاتن تره[۸۸] که توسط پاندیت ویشنو شرمه[۸۹] حدود ۲۰۰ سال قبل از میلاد مسیح نوشته شده، اقتباس شدهاند. این محتمل است که بسیاری از داستان‌ها بر اساس حکایت‌های عامیانه و سایر سنتهای شفاهی که به عبارتی منسوخ شدهاند باشند. رافع مارتین[۹۰] داستانسرا، شخصی که کتابهای متعدّدی از داستان‌های جاتکه را منتشر کرده است مینویسد: «قطعات داستان‌های قهرمان‌ها و حماسهها از عمق گذشتههای هند برخاسته‌اند، این مواد قدیمی‌ حاضر دستخوش اصلاحات شده‌اند، دوباره کاری شدهاند و توسط داستان سرایان بعدی آئین بودایی در جهت اهدافشان کاهش یافتهاند.»[۹۱] حکایتهای جاتکه‌ی مهایانه، که «داستان‌های جاتکه‌ی مهایانه» و جاتکههای «جعلی»[۹۲] نیز نامیده میشوند، از منابع ناشناخته‌‌ی بیرون از مجموعهی استاندارد هستند. این داستان‌ها معمولاً به سنسکریت، در طول سالیان توسط نویسندگان بسیاری نوشته شده است. یکی از بهترین مجموعههای این کارهای «جعلی» منبع شناخته شدهای دارد. جاتکهملا[۹۳] («گلچین ادبی جاتکه»؛ که بودیستوه واداناملا[۹۴] نیز خوانده میشود)، احتمالاً در قرن ۳ یا ۴ میلادی نوشته شده است. جاتکهملا شامل ۳۴ داستان است که توسط آریاسوره[۹۵] نوشته شدهاند. اما اطلاعات زیادی از او در دسترس نیست. داستان‌های جاتکهملا عمدتاً روی کمال، مخصوصاً در مورد سخاوت، اخلاقیّات و بردباری تمرکز دارد؛ همچنین از این نویسنده به عنوان نویسنده‌ی چیره دستی یاد میشود.
یکی از مطالعات پیشینی که در دانشگاه توکیو انجام شده اشاره میکند که بودا پسر پادشاه بود که میراثش را برای راهب شدن ترک کرد، ولی هیچ اثباتی برای راست بودن این ادعا وجود ندارد. داستان‌های جاتکه در طی قرون در عمل و نوشتار چیزی بیشتر از داستان‌های پریگون بودهاند. این داستان‌ها آموزه‌های روحی و اخلاقی بوده و هستند و همواره جدی تلقی شدهاند. مشابه با سایر داستان‌های اسطورهای دیگر این داستان‌ها نیز ارجاع به خود شخص دارد. همانطور که جوزف کمبل[۹۶] میگوید: «شکسپیر گفته که هنر آئینه‌ای را در برابر طبیعت نگه داشته است. و آن همان چیزی است که هست. ذات، ذات شماست، و تمام این تصاویر اعجابانگیز اسطورهای، اشاره به چیزی در درون شما دارد. داستان‌های جاتکه در نمایشها و رقصها به تصویر کشیده شده اند.»
نقاشیهای ماهاراشترای[۹۷] غار آجاناتا[۹۸]، هند (قرن ۶میلادی) داستان‌های جاتکه را با نظم به تصویر کشیده است، چنانکه مردم با عبور از غار داستان‌ها را یاد میگیرند.
به نظر میرسد جاتکه بسیار قدیمی باشد چرا که اصطلاح جاتکه شامل مقولاتی کهن از ادبیات بودایی میشود و صحنههای داستانهای جاتکه در هنر بودایی هند در قرن دوم پ.م دیده میشود. این گونه به نظر میرسد که همه زندگیهایی که در جاتکه آمده در زمان بودیستوه[۹۹] بودن بودا رخ داده است. (رهاشدگان مهایانه‌ای که اصطلاحاً بوداسَف Bodhisattva(به معنای وجود بیدار) نامیده می‌شوند به خاطر برخورداری از روانی بیدار و در نتیجه، مهرورزی به تمامی موجودات، در آستانه «فراسو» باقی می‌مانند تا بتوانند به بقیه نیز برای رسیدن به بیداری یاری برسانند).[۱۰۰]
آموزه های بودا به سه مقصد نهایی اشاره دارد: اول کاهش رنج و درد از طریق راههای هشتگانه و رسیدن به زندگی بهتر. دوم نیل به نیروانه و رهایی از چرخه بازتولد و سوم نیز از میان بردن کامل رنج از طریق ده کمال و رسیدن به رهایی نهایی و بودا شدن. از این رو میتوان یکی از اهداف و نقشهای اساسی جاتکهها را همین موضوع دانست که کار نمایاندن این کمالات به همراه بیانی نقض در دل داستانهای زیبا از جمله نقشهای جاتکه میباشد.
اما دیگر نقش اصلی جاتکه روشن کردن این موضوع است که بودیستوه چگونه در زندگی پس از این زندگی، پرهیزگارانی را پرورده است و در نهایت به مرحله بوداشدگی رسیده است (البته با توجه به اصل بیان کمالات در جاتکه میتوان اینطور نیز برآورد کرد که بودا به پروراندن کمالات در جاتکهها همت گمارد). بر همین اساس بسیاری از حکایتهای جاتکه بودیستوه را به عنوان چهرهای شفیق، خردمند و رهبانی ترسیم میکند. داستانهای جاتکه علاوه بر این که به پالی و سنسکریت باقی ماندهاند، به کانونهای چینی و تبتی نیز راه یافتهاند. جاتکه نقش مهمی در درک آموزههای بودایی ایفا میکند.[۱۰۱]
در باب ماهیت جاتکهها فرانسیس و تامس در کتاب داستانهای جاتکه در بخش مقدمه صفحه ۶ چنین بیان میدارد که: آئین بودایی آموزه تولد دوباره و کرمه هندوها را گرفت و آن را اخلاقی نمود. تولد در آسمانِ دیگر نه با قربانی کردن حیوانات بدست میآید و نه با خودآزاری؛ بلکه تنها با انباشت نکوکرد مانند خیرات، راستگویی، عفو دشمنان و… حاصل میشود.
اما این تعالیمی که در جاتکهها برجسته شدهاند تعالیم اصلی آئین بودا نیستند. انجام کارهای خوب هرگز به رهایی نمیانجامد. اگر کسی در زندگی فقط کار خیر انجام دهد ولاغیر، در زندگیهای آیندهاش تنها پاداش خواهد گرفت؛ اما این امر هرگز باعث رهایی نهایی وی نخواهد شد. هدف نهایی سالک انباشت نکوکرد نیست بلکه رسیدن به بینش است. اگرچه اکثر داستانهای جاتکه توصیههای اخلاقی هستند اما گاه به بیان آموزههایی میپردازد که به روشنشدگی منجر میشوند. مانند آموزههای نپایندگی، باور یا اعتقاد به بودا، نفی آموزههای آئینهای خرافاتی، رهایی از بند شهوت، کینه، نادانی و دیگر بندهایی که سالک ناگزیر است برای گام نهادن در راه جلیل از پای برگیرد.
مجذوب شهوت، خشمناک از خشم، نابینای فریب، شکست خورده، با دلی دربند، مرد به ویرانی خود میرود، به ویرانی دیگران، به ویرانی هر دو، و درد و اندوه در جان احساس میکند. ولی مرد اگر از شهوت، خشم و فریب آزاد شده باشد، هدفش نه ویرانی خود است، نه ویرانی دیگران و نه ویرانی هر دو، و درد و اندوه در جان احساس میکند. بدین سان، نیروانه بیدرنگ، در این زندگی، دیدنی، فراخواننده، به خود کشنده و برای فرزانگان دریافتنی است. فرونشاندن آز، فرونشاندن خشم، فرونشاندن فریب: این را به راستی نیروانه خوانند.[۱۰۲]
از مهمترین آموزههای بودایی در این رابطه چهار حقیقت شریف است. همان طور که قبلاً نیز اشاره شد نخستین حقیقت از حقیقتهای چهارگانه بودایی، حقیقت رنج است که با مشاهدهی منظرههای پیری، بیماری و مرگ به ذهن سیدارته رسید. اما به همین سه موقعیت محدود نشد. اندیشهی رنج، بسیاری از حالات و موقعیتهای زندگی انسان و غیر انسان را شامل میشود. تولّد رنج است، کهنسالی رنج است، پیری و هر آنچه برای انسان وابستگی درپی داشته باشد رنج است.[۱۰۳] بیماری رنج است؛ مرگ رنج است؛ از عزیزان دور بودن رنج است؛ با ناعزیزان محشور بودن رنج است؛ به آرزو نرسیدن رنج است. سخن کوتاه، همهی پنج تودهی دلبستگی رنجاند. طبق این اصل این جهان پر از محنت است، زندگى رنج است از ولادت تا مرگ، رنج کودکى، رنج نوجوانى، رنج جوانى، رنج پیرى، بیمارى، فقر، اضطراب، مرگ و… این رنجها را باید شناخت.
اما تشنگی خاستگاه رنج است؛ مراد از تشنگی همان وابستگی است که ممکن است به هر یک از مظاهر دنیوی که با حواس پنجگانه درک میشود، ایجاد شود؛ به این معنا که چشمْ شکلی را میبیند، گوش صدایی را میشنود، بینی بویی را میبوید، زبان مزهای را میچشد، تن چیزی را لمس میکند، با اندیشیدن چیزی را میشناسد. همهی این موارد لذت آورند و به دنبال آن تشنگی خواهد آمد و همین تشنگی است که موجب تناسخ میشود و به تعبیر دیگر خاستگاه رنج، طلب و شهوت است و خودِ تشنگی به سه قسم تقسیم میشود: ۱- تشنگی کام (میل به لذت های موضوعات حواس پنج گانه). ۲- تشنگی هستی (میل به زندگانی جاودان). ۳- تشنگیِ نیستی که منجر به دوباره زاییده شدن و رنج میشود.[۱۰۴] اساس آئین بودایی بر این اصل واقع شده که عالم سراسر رنج و بدبختى است و انسان براى رهایى از این رنج باید تلاش کند.
گوتمه معتقد بود انسان در برابر رنج بیچاره است و رنج نتیجهی شرطها و علّتهای متغیر است. هستی انسان دستخوش فنا است.[۱۰۵] رنجِ جهانی و ناپایداریِ اشیا و عدم جوهر ثابت از ارکان آئین بودا هستند. این اندیشه که جهان صحنهی درد و رنج بیپایان است، منجر به این میشود که همه چیز رنج و مشقّت است پس ثبات و سکونی هم نمیتوان یافت و پدیدهها دائم در حال تغییر و تبدیل هستند و عوارض گذارنده و مرگ در بردارند و هیچ جایی نمیتوان یافت که آدمی به آن پناه برد و از گزند مرگ در امان باشد.
در جهان هستی هیچ لحظهی ثابتی را نمیتوان یافت که در آن امری به هستی بگراید و استقرار یابد و سکون اختیار کند، چه به مجرد اینکه این چیز را به مدد صورت و نامش درک میکنیم، متوجه میشویم که آن چیز دیگر است و صورت دیگری یافته و خاصیّت دیگری بدست آورده است؛ وجود یعنی مسخ و دگرگونی مراتب متوالی پیدایش و انهدام. همهی اشیا محکوم به این نظام دگرگونی هستند. اشیا پدید میآیند یک چندی میمانند، رشد و نمو پیدا میکنند و معدوم میگردند و تمام این فعل و انفعالات لحظهای بیش در ابدیت نیست.[۱۰۶]در اینجا رنج به مثابهی چیزی در نظر آورده می‌شود که با ظرافت تمام در لابه‌لای تک‌تک تاروپود تجربیّات آدمی تنیده شده است؛ در اینجا تجربیّات آدمی براساس کوچک‌ترین مقیاس زمان، یعنی ثانیه‌ثانیه، در زیر میکروسکوپ قرار می‌گیرد و با چشمان کنجکاو یک مکاشفه‌ کنندهی درون‌نگر بررسی می‌شود. در زیر این میکروسکوپ، لفظ دوکه به درون حلقه دیگری از معانی، نظیر نقص یا کمال ‌نایافتگی، ناپایداری، ناماندگاری، نابسندگی، بی‌اساسی، ناتمامی، مهارناپذیری و مانند اینها راه می‌یابد. بحران‌های بزرگی که بانگ و فغان می‌طلبند، و گرفتاری‌های کوچکی که به غُرولند می‌انجامند، همگی چیزی جز مواردِ به ویژه مشهودی از آن نقص آمیخته با ناپایداری – یعنی همان رنج – نیستند که در ذات تجربیّات آدمی است. خود تجربه نیز، دقیقاً چون پویا، متحوّل و مهارناپذیر است و چون در نهایت، باعث خشنودی آدمی هم نمی‌شود، ناگزیر جز رنج نیست.[۱۰۷]
بسیاری از حکایتهایی که در کتاب جاتکه ثبت شده اند نیز ناظر به همین حقیقت نخست هستند و میکوشند در لابه لای بیان داستان نشان دهند که چگونه رنج سراسر زندگی را فرا گرفته است.
داستان ۳۸۰ جاتکه، آسانکا جاتکه[۱۰۸] زمانی را حکایت میکند که بودیستوه در خانوادهای تاجر و ثروتمند متولّد شده بود. پس از مرگ پدر خانواده برادر بودیستوه ادارهی خانواده را بدست گرفته بود و بودیستوه از نظر مالی به او وابسته بود، پس از مدتی برادر بودیستوه نیز بر اثر یک بیماری خطرناک درگذشت؛ وابستگان و دوستان دور هم جمع شدند و قادر نبودند احساسات خود را کنترل کنند اما بودیستوه نه گریه میکرد و نه تأسف میخورد. مردم گفتند او را ببینید بسیار سنگدل است. نه گریه میکند و نه ناراحت است شاید منتظر بوده برادرش بمیرد تا سهم بیشتری ببرد. به همین دلیل به بودیستوه گفتند: «برادرت مرده است تو حتی یک قطره اشک هم نمیریزی؟» بودیستوه با شنیدن سخنان آنها گفت: «شما نابخردان گریه و زاری میکنید چرا که برادر من فوت شده است اما نمیدانید که خود من و شما نیز خواهیم مرد؟ پس چرا برای مرگ خودتان گریه نمیکنید؟ همهی شما به خاطر جهل خود به راههای هشتگانه گریه میکنید اما من چرا باید گریه کنم؟»[۱۰۹]
همان گونه که مشاهده کردیم این حکایت به یکی از جنبههای رنجآور بودن زندگی یعنی ناپایداری مظاهر آن اشاره دارد. زندگی موقت و ناپایدار است و این ویژگی برای هر باشندهای که روی زمین نفس میکشد یکسان و بدون استثنا است. چه تاجر ثروتمندی که شاید در ظاهر بتواند با پول هر چیزی را به تملک خود درآورد و چه فردی جوان که در ابتدای راه زندگی خویش است. همان گونه که در نخستین حقیقت از حقایق چهارگانهی بودا نیز آمده است ذات این ناپایداری جهان برای کسانی که به چهار حقیقت شریف و راههای هشتگانه نجات آگاهی نداشته باشند بسیار رنجآور است و این جهل یعنی ندانستن چهار حقیقت. اما همانطور که در مطالب قبلی نیز بیان شد هدف از بیان جاتکهها نشان دادن ابعاد متفاوت کمالات است. این داستان نیز به خوبی کمال صبر را نشان میدهد و بیان میدارد که چگونه میتوان با صبر ورزیدن از رنج و ناراحتی رها شد.
چنانچه در این داستان نیز مشاهده شد اطرافیان تاجر پس از مرگ تاجر و پسرش قادر به کنترل احساسات خود نبودند و به ناله و فغان پرداختند اما بودیستوه که با درک چهار حقیقت شریف و عمل به راههای هشتگانه، اقیانوس پر تلاطم احساسات را پشت سر گذاشته و به روشن شدگی رسیده بود به راحتی قادر به کنترل احساسات خود بود، چرا که میدانست همه چیز در این جهان موقتی و زودگذر است و این سرنوشتی است که در انتظار خود او نیز خواهد بود. لذا دل بستن به دنیا و تعلّق خاطر به آن، نتیجهای جز رنج کشیدن ندارد. مرگ روندی است که با تولّد آغاز میشود و با رشد کردن و بزرگ شدن ادامه مییابد اما در هر زمان و هر سنی که مرگ فرا برسد باز هم رنج است. مرگ همواره ناخوشایند است و کسی انتظار آن را نمیکشد اما با این وجود برای همهی موجودات زنده اتفاق میافتد و موجب جدایی و از هم گسیختگی همه چیز میشود. همهی موجودات زنده که از ترکیب چند جزء تشکیل شدهاند موضوع مرگ میشوند و اجزایشان از هم جدا خواهندشد. حتی انسان نیز روزی نابود میشود و بدنش به هزاران ذرهای که از آن تشکیل شده است تبدیل میشود و این برای انسانی که به بدن خود دل خوش کرده است رنج بزرگی خواهد بود.[۱۱۰]
بودا در گفتوگو با یکی از شاگردان خود در ارتباط با متغیر و ناثابت بودن جوهر هستی از وی چنین میپرسد:
به نظر تو ای راهب جسم مادی متغیر است یا ثابت؟
شاگرد پاسخ میدهد: متغیر است ای سرور بزرگ.
اگر مردی به چیزی که ناثابت و رنج آلود و متغیر است نگاه کند میتواند بگوید: «این مال من است، این منم، این خود منم»؟
شاگرد به نمایندگی از همهی راهبان گفت: این امکان ناپذیر است سرور بزرگ.
پس ای راهب (راهبان)! هر آنچه که مربوط به جسم و احساس و ادراک و تأثرات ذهنی و آگاهی است و در گذشته بوده و در حال موجود و در آینده خواهد بود و یا متعلّق به موجودات ذی روح هست یا نیست و یا لطیف است و یا کثیف و یا بزرگ است و یا کوچک و یا دور است و یا نزدیک، خود یعنی «آتمن» نمیتواند بود. هر آنکس که به معرفت ممتاز میگردد این واقعیت را باید بداند. هر آنکس که ای راهبان پدیدههای جهان را در پرتو این واقعیت دریابد و به فرزانگی آراسته گردد و از صُوَر مادی روی گرداند و از احساسات و ادراک و از تأثرات ذهنی و آگاهی فارغ گردد، از تمایلات به نجات این حاصل گردد. و در دل هر آنکس که آزاد شده، آگاهی و هشیاری این آزادی نیز طلوع خواهد کرد. باز پیدایی خاموش شود و تقدّس بدست میآید. همچنین وظیفه انسان نیز به پایان خواهد رسید و او باید بداند که دیگر به این جهان صیرورت بر نخواهد گشت.[۱۱۱]
داستانهایی که ماهیّت رنجآور بودن جهان را نشان میدهند در جاتکه فراوان است و اگر بگوییم همه حکایتهایی که در جاتکه آمده است اشارهای ولو اندک به رنج دارند سخنی به گزاف نگفتهایم. زیرا موضوع اصلی و ماهیت خود جهان رنج است و به نحوی میتوان اینطور بیان داشت که در تمامی جاتکهها از رنج انسان سخن رانده شده است. همچنین در دانشنامه باسول آمده است که کارکرد کلی جاتکهها این است که به تصویر بکشد چگونه بوداسف در زندگیهای پی در پی خود فضیلت را در خود میپرورد؟ که در نهایت این صفات چگونه او را به روشن شدگی میرساند؟
در حکایتی دیگر در جاتکه باعنوان نالی نیکا جاتکه[۱۱۲] چنین میخوانیم:
روزی روزگاری هنگامی که برهمهداته[۱۱۳] در بنارس حکمرانی میکرد بودیستوه در غالب پسر زنی از طبقه پاریا[۱۱۴] در بنارس متولّد شد. هنگامی که این پسر بزرگ شد و برای خود خانواده تشکیل داد همسرش هوس انبه کرد و به او گفت: «همسرم هوس کرده ام انبه بخورم» بودیستوه پاسخ داد: «همسرم در این فصل انبه پیدا نمیشود به جای آن برایت میوه ترش دیگری میخرم.»
همسرش دوباره گفت: «اگر نتوانم انبه بخورم خواهم مُرد.»
او با حرف همسرش به فکر فرو رفت و با خود اندیشید: در این موقع سال از کجا میتوانم انبه پیدا کنم؟ درخت انبهای در باغ شاه وجود دارد که در همهی فصلهای سال انبه دارد. پس او با خود اندیشید به باغ شاه میروم و یک انبه رسیده برای او میچینم تا هوس او را فرو بنشانم. او به باغ شاه رفت از درخت انبه بالا رفت و از شاخهای به شاخهی دیگر پرید و به دنبال میوه گشت و آن را یافت. در همین هنگام روز در حال به پایان رسیدن بود. او با خود اندیشید: اگر اکنون از درخت پایین بیایم گمان میکنند که من دزدم صبر میکنم تا هوا تاریک شود سپس پایین میروم؛ پس از شاخهای بالا رفت تا موقع تاریکی از آنجا برود. در همین هنگام شاه بنارس با دینیار خود در حال آموزش متنهای مقدّس بود به باغ آمد و پایین درخت انبه نشست و دینیار پایینتر از او نشست. در همین حالت درسی به شاه داد. بودیستوه نیز بالای سر هر دو نشسته بود و با خود میاندیشید چقدر این شاه ضعیف است؛ او از کسی متنهای مقدّس را یاد میگیرد که پایینتر از او نشسته است. من نیز ضعیف هستم چرا که اسیر قدرت یک زن شدهام.
سپس از درخت پایین آمد و مقابل آن دو مرد ایستاد و گفت: «ای شاه بزرگ، من مرد گم شدهای هستم و تو یک احمق و این دینیار یک مرد مُرده.» شاه از او پرسید که منظورش از این سخنان چیست؟ بودیستوه یک متن برای او قرائت کرد و شاه با شنیدن آن قانع شد و از او پرسید که متعلّق به چه طبقهای است و او پاسخ داد: «از طبقه پاریا هستم سرورم.» شاه پاسخ داد «اگر از طبقه بالایی بودی تو را شاه میکردم اما اکنون من روزها شاه میشوم و تو شبها شاه باش.» سپس شاه حلقهی گل به گردن او انداخت و او را تقدیس کرد و او را پادشاه شهر اعلام کرد و از آن روز به بعد شاه هنگام یادگیری متنهای مقدّس پایینتر از معلم خود مینشست.[۱۱۵]
در این داستان نیز همچون داستان پیشین میبینیم که هوی و هوس و خواستهها و تعلّقات انسان چگونه موجب رنج و آزردگی او را فراهم میآورد. همان گونه که هوس و آرزوی زن موجب رنج خودش شده بود. چرا که نمیتوانست آن را بدست بیاورد، موجب رنج همسرش نیز شده بود چرا که او نیز به خاطر علاقه شدید همسرش به انبه خود را گرفتار رنج و تعب فراوانی کرده بود تا بتواند میوهای را که همسرش آرزو کرده بود برایش فراهم کند. یعنی میتوان این طور بیان داشت که دلبستگی و به آرزو نرسیدن رنج است و این همان رنج ذاتی است. انبه در داستان نمادی از امور ناپایدار دنیوی است، اموری که گاهی در دسترس ما مهیا هستند و گاهی نیز از تملّک ما خارج میشود؛ امور ناپایداری که دلبستن به آنها موجب رنج فراوان میشود. در قسمتی از داستان مرد خطاب به همسرش میگوید: «در این فصل انبه پیدا نمیشود» در واقع داستان با این جمله بیان میکند که همه چیز گذرا و ناپایدار است. گاهی چیزی به دست میآید و گاهی از دست میرود و گذران فصلها نیز اشارهای به همین اصل است. چنانچه کسی به هرکدام از این عناصر ناپایدار دل ببندد، از دست دادن آن یا نبودن آن موجب رنج و اندوه وی میشود. اما از نظر بیان کمالات این داستان به پرورش کمال نیرو، قدرت متناسب و ادب و احترام برای خیر و بهروزی دیگران اشاره وافر دارد.
داستان دیگری که در زیر از جاتکه نقل میشود نیز به بیانی دیگر در مورد رنجهای زندگی میپردازد:
در گذشتههای دور وقتی که برهمهداته در سرزمین بارانهسی[۱۱۶] حکومت داشت بودیستوه در زهدان نخستین همسر راهب شاه زندگی تازهای یافت.
در همان روزی که بودیستوه چشم به جهان گشود پادشاه بارانهسی نیز صاحب پسری گردید. هنگامی که روز نامگذاری فرا رسید، هستی کامل را سوسیمهکومهره[۱۱۷] و فرزند پادشاه را برهمهداته کومهره[۱۱۸] نام نهادند. شاه برهمهداته با خود چنین گفت: «سوسیمهکومهره نیز همان روزی متولّد شد که پسر من متولّد شده است.» پس نوزاد را طلبید و برایش دایهای تعیین کرد و همراه با پسر خویش به پرورششان فرمان داد.
وقتی به سن بلوغ رسیدند هر دو نوجوان مانند خدایان زیبا مینمودند. پس به شهر تکهسیلا[۱۱۹] رفتند و پس از فراگرفتن علوم و فنون به بارانهسی بازگشتند.
شاهزاده برهمهداته کومهره به ولیعهدی منصوب شد و همواره در خور و خواب و نوش با بودیستوه به سر میبرد و لحظهای از هم جدا نمیشدند. بدین ترتیب پس از درگذشت پادشاه چون برهمهداته کومهره به تخت سلطنت برنشست بودیستوه را به مقام راهب خاص خود منصوب کرد و از نعمت و شوکت سیراب گردانید.
یک روز شاه فرمان داد تا شهر را آذین بستند سپس خود را مانند سکه[۱۲۰] فرمانروای خدایان بیاراست و بر فیلی برنشست که به همان شکوه و غرور ارونا[۱۲۱] بود.
بودیستوه را نیز در قفای خویش بر فیل نشانید و در پیرامون شهر مراسم پدههینیه[۱۲۲] را برگزار کرد. قضا را چنین پیش آمد که مادر شاه که بر روزن ایستاده بود و پسرش را نظاره میکرد راهب را که پشت سر شاه نشسته بود و مراسم پدههینیه را دور شهر به انجام میرسانید را دید و دلباخته او شد. زمانی که به خانهی خویش بازگشت با خود گفت : «اگر نتوانم او را از آن خود کنم در همین جا خواهم مُرد.» پس بیآنکه دست به طعام برد به رختخواب رفت.

این مطلب را هم بخوانید :
بررسی مفهوم رنج از دیدگاه بودا- قسمت ۲

برای دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت  pipaf.ir  مراجعه نمایید.

Releated

بررسی میزان تاثیر هوش سازمانی بر عملکرد سازمان با توجه به قابلیت …

جاهاری و استفانز[۷۰](۲۰۰۶) معتقدند که مفهوم هوش رقابتی دارای تاریخچه غنی ۲۰۰۰ساله است. مفهوم هوش رقابتی به عنوان بخشی از استراتژی بازاریابی که به عنوان یک فعالیت منجر به افزایش رقابت پذیری شرکت و فرایند برنامه ریزی استراتژیک میشود، میباشد(گایتون[۷۱]،۱۹۶۲؛ مونتگومری و ویدبرگ[۷۲]، ۱۹۷۹؛پیرس[۷۳]،۱۹۷۶؛ مونتگومری و اوربان[۷۴]،۱۹۷۰).بررسی های به عمل آمده نشان میدهد که با […]

مقاله – بررسی مفهوم رنج از دیدگاه بودا- قسمت ۱۱

قهر او را ضد لطفش کم شمر اتحاد هر دو بین اندر اثر ۵۴۶/۴در دیدگاه مولانا درد، رنج و عذاب، اصلی اساسی و مهم در نیل انسان به کمال و لقای الهی است. رنج به عنوان همزاد و یار دیرین آدمی‌ در طول تاریخ بشریّت همواره با او بوده است ‌. بنابراین کمتر کسی را […]