امامت، معجزه، نصّ، آله)، ابوبکر

امام دانسته می¬شود؛ پس نیازی به عصمت امام نیست. مسئله¬ی دوم مقایسه¬ی امام با امرا، حکّام و فرماندهان سپاه در بعضی امور است.
3-2-3-3-3. عدم جواز ظهور معجزه بدست امام
استدلال هارونی به این مطلب همان استدلال در عدم وجوب عصمت از جهت جنبه¬ی نیاز به امام است: نیاز به امام فقط در تنفیذ احکام شرعی، اموری که باعث حفظ نظام است، جنگ با دشمنان و عهده¬داری منصب قضاوت است و ما در این امور اولاً به اطاعت از طریق ظاهر و نه باطن فراخوانده شده¬ایم و ثانیاً به آنچه فقط یک راه برای شناخت آن داریم (معجزه) احتیاجی نداریم؛ پس نیازی به وجود معجزه نیست، همچنانکه امرا و حاکمان نیز به معجزه نیازی ندارند. خداوند نیز ظهور معجزه توسط غیر انبیا را جایز نمی¬داند، زیرا ظهور معجزه از غیر انبیا تنفّر مردم را در توجّه به معجزات انبیا به دنبال دارد: زمانی که مردم ظهور معجزه را در جایی که ضرری در ترک آن نیست جایز بدانند، پس آن را تعمیم داده و در سایر معجزات نیز این مسأله را جایز می¬دانند و از توجه به معجزه دوری می¬کنند. نه تنها بر خداوند انجام معجزه بدست غیر پیامبر جایز نیست بلکه خود خدا پیامبران را از آنچه باعث دوری مردم از آنان می¬شود، باز داشته است. هارونی در همین قسمت اشاره می¬کند که انجام صغایر توسط انبیا محل بحث ما نیست و صغایر فقط موجب نقص در پاداشند و مانند دروغ و سایر کبائر، سبب دوری و نفرت مردم نمی¬شوند.
دلیل دیگر هارونی بر جایز نبودن معجزه توسط غیر انبیا این است که ظهور معجزه توسط غیر انبیا معجزه را از اینکه دلیل بر صدق نبوتشان باشد، خارج می¬سازد، زیرا اگر جایز باشد که خداوند معجزه را بدون اینکه دلیل صدق ادّعای نبوت باشد جاری کند، در حکم سایر افعال الهی است که متناسب با مصالح انجام می¬شوند؛ پس سایر مردم نیز می¬توانند در خلوت خویش چنین معجزاتی داشته باشند. این جواز، معجزه را به دو دلیل از دلالت بر نبوت خارج می¬سازد:
1ـ در این صورت راهی برای آگاهی از اینکه معجزه دلیل صدق نبوت است باقی نمی¬ماند؛ چرا که زمانی که جایز باشد معجزه در غیر صدق نبوت صورت بگیرد، هنگام ظهور آن توسط انبیا علم به اینکه خدای سبحان قصد تصدیق نبی را دارد پیدا نخواهیم کرد.
2ـ در صورتی که انجام معجزه به دست افراد زیادی ممکن باشد از خرق عادت بودن خارج می¬شود و در این صورت دلیل بر صدق نبوت نیست.
3-2-3-4. مباحث نصّ
3-2-3-4-1. بطلان ادعای اثبات امامت، فقط با نصّ جلی
از منظر هارونی لازم نیست که امامت فقط با نص و آن هم نصّ جلی ثابت شود. نص فقط مربوط به سه امام نخست است و امامت در سایر امامان پس از جمع شدن شرایط آن و دعوت خود امام، محقّق خواهد شد. هارونی در ردّ ادّعای قائلین به اثبات امامت فقط با نصّ جلی می¬گوید: اگر وجود نصّ جلی ضروری بود، لازم بود که راهی برای شناخت این نص باشد تا بتوان به آن علم پیدا کرد و این شناخت یا ضروری است یا اکتسابی که هر دو حالت منتفی است. از این رو اعتقاد به وجود نصّ جلی در جهت شناخت امام باطل است. این شناخت ضروری نیست زیرا اگر ضروری بود باید مانند سایر ضروریات، همه¬ی افراد به آن معتقد بودند، مانند علم به ارکان و اصول عمومی شریعت یا علم به وقایع بزرگ؛ در حالی که چنین نیست. از راه اکتساب نیز نمی¬توان به وجود نصّ جلی علم پیدا کرد زیرا روشهایی که منجر به حصول علم از این راه برای افراد می¬شود منتفی است: ادعای معتقدین به وجود نصّ جلی در صورتی صحیح است که شرایط تواتری که منجر به علم می¬شود ـ مانند کثرت ناقلین، تفاوت و فاصله¬ی میان ناقلین و عدم امکان تبانی آن¬ها بر کذب ـ وجود داشته باشد، اما تواتری در این باب نیست و در صدر اسلام کسی چنین ادعایی نداشته است تا تواتری وجود داشته باشد. از این رو هر دو روش ضرورت و اکتساب باطل می¬شوند.
با دقت در روایات نیز مشخص می¬شود که مثلاً نصوصی که بر امامت امام علی (علیه السلام) ـ مانند حدیث غدیر و منزلت ¬ـ و امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) وجود داشته، در زمان علی¬بن حسین (علیه السلام) موجود نبوده¬اند و چنین اخباری بعد از این زمان مطرح و در زمان بعضی از خلفای عباسی تقویت شد. حتی بزرگان علم معتقدند که تصریح به این قول ـ وجود نصّی که در این زمانه به آن تصریح می¬شود ـ تا قبل از ابوالحسین احمد راوندی مرسوم نبوده است.
هارونی در نقد این شبهه که نباید ضروری بودن این شناخت را انکار کرد زیرا ممکن است عدّه¬ای این نقل را کتمان کرده باشند، می¬گوید: امکان ندارد حوادث بزرگ و مهمی که شرایط تواتر می¬یابند و در معرض افراد زیادی واقع می¬شوند، مختصّ به یک قوم باشد و معرفت به این امور مخصوص گروهی خاص باشد با وجودی که دیگران نیز در آگاهی یافتن از آن مانند گروه اول هستند. در صورت پذیرش چنین نصّی جایز است آنچه ملحدین درباره قرآن می گویند درست باشد، اگرچه ما به آن علمی نداریم و نیز جایز است که حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) موارد زیادی غیر از آنچه ما می¬دانیم تشریع کرده باشد اما ما به دلیل کتمان از آن بی¬خبر باشیم. حال آنکه چنین مواردی ممکن نیست. درست است که بسیاری از قوانین و احکامی که حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) تشریع نمودند، به دلایل مختلف درباره¬ی آن¬ها اختلاف ایجاد شد ـ مانند اختلاف در اعمال حج، شکل ظاهری نماز مثل بالا بردن دست و… ـ اما این مطلب غیر از قول ما و اختلاف پیرامون نص است؛ این گونه نیست که مردم در آن¬چه در زمان ایشان تشریع شده باشد اختلاف نکنند، اما این اختلاف بیشتر در اوصاف این ارکان و نحوه¬ی انجامشان است زیرا محدوده¬ی آن¬ها مشخص نشده است و به صورت¬های مختلف تقریر شده¬اند و بعدها به دلیل اجتهادهای گوناگون درباره آن¬ها این اختلاف¬ها به وجود آمده است و لذا با نص در این زمینه متفاوتند. از منظر هارونی علم به وجود ویژگی¬های امام نیز نیاز به نص و معجزه ندارد و چون امام مسئول اجرای احکام شرعی به نحو ظاهر است، این مسئولیت نیازی به نص از جانب خداوند ندارد.
3-2-3-4-2. اثبات امامت سه امام نخست با نصّ
3-2-3-4-2-1. امامت امیرالمؤمنین (‌علیه السلام)
از جمله امور دال بر امامت حضرت علی باید به قول پیامبر (صلی الله علیه و آله) «أنت منّی بِمنزلۀ هارونَ مِن موسی إلّا أنّه لا نبیَ بعدی» اشاره کرد. عمومیت این خبر دلالت می¬کند بر اینکه همه¬ی مقام-هایی که از جانب موسی برای هارون بود، برای حضرت علی (علیه السلام) نیز ثابت است، مگر مقامهایی که اختصاص به نبوت دارد و می¬دانیم یکی از مقام¬های هارون، تصرّف بر امت موسی ـ از باب ولایت امام بر مأموم یا سرپرست بر مکلفین ـ بود که از این مقام به امامت تعبیر می¬شود. دلیل دوم، فرموده¬ای دیگر از پیامبر (صلی الله علیه و آله) است: «مَن کنتُ مولاه فعلی مولاه.» این خبر به دو بیان، دلالت بر امامت حضرت علی (علیه السلام) می¬کند. اول اینکه ظاهر کلام مقتضی این معناست بویژه که این کلام عطف بر جمله¬ی «ألستُ اولی بکم مِن أنفسِکم» شده است و بدنبال اقرار گرفتن از مردم ـ قالو بلی ـ آمده است. هر چند که ولایت رسول (صلی الله علیه و آله) بر مردم، از طریق نبوّت بوده است، اما حضرت امیر (علیه السلام) از این بخش مبرّی است و ولایت او فقط به مسائل امامت و خلافت اختصاص دارد. دلیل دیگر این است که عبارت عمومیت دارد و باید بر همه¬ی احتمالات حمل شود، مگر اینکه با دلیلی تخصیص بخورد، حال آنکه چنین تخصیصی به ما نرسیده است.
خوب است در همین قسمت به ادلّه¬ی قائلین به امامت ابوبکر اشاره کنیم و به نقد آن¬ها از منظر هارونی بپردازیم.
1ـ اولین دلیل آن¬ها وجود نص بر امامت ابوبکر و تواتر در آن است. این ادعا باطل است زیرا در صورت وجود نص، باید راهی برای علم به آن باشد که این علم نیز از دو حال ضرورت و اکتساب بیرون نیست. آگاهی از امامت ابوبکر اگر ضروری باشد، باید همه¬ی اهل علم در این علم مشترک باشند، ولی نزد اکثر امت چنین علمی وجود ندارد؛ بلکه به خلاف آن معتقدند. در صورتی هم که این علم اکتسابی باشد باید خبر از آن شرایطی داشته باشد که تواتر آن منجر به علم گردد و چنین خبری که این شرایط را داشته باشد، وجود ندارد. همچنین اگر نصّ متواتر بر امامت او وجود داشت، قبل از بیعت با او، افراد به سراغ بیعت با فردی دیگر نمی¬رفتند. عمر نیز راجع به بیعت با ابوبکر عبارت «فَلتۀ» را به کار گرفته است که به معنای امر ناگهانی و تصادفی و بدون تدبیر قبلی است، که این با وجود نصّ متواتر سازگار نیست.
برخی نصوصی که به آن¬ها استناد شده است عبارتند از: مقدم داشتن ابوبکر بر نماز توسط حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) و این خبر حاکی از آن است که ابوبکر در امامت نسبت به دیگران اولی است، اما این دلیل باطل است، زیرا خبر از جمله اخبار واحدی است که ناقلین آن از جمله عایشه و حفصه¬اند که در نزد شیعه اعتباری ندارند. بر فرض قبول صحّت خبر نیز، باز هم دلالت بر امامت وی ندارد، زیرا میان امامت در نماز با حکومت برامّت تفاوت وجود دارد به علاوه افراد دیگری هم بوده¬اند که از جانب حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) امام جماعت می¬شدند، ولی این امر بر امامتشان دلالت نمی¬کرد. کسی هم گمان نمی کرد که امامت در نماز اقتضای امامت امت را دارد. انتخاب ابوبکر توسط حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) در زمان بیماری ایشان که منجر به رحلتشان گردید نیز دلالتی بر ادعای آن¬ها ندارد، زیرا بیماری در امر امامت دخالتی ندارد. به علاوه اگر بیماری مذکور ملاک باشد در این صورت اسامۀ بن زید نیز که توسط پیامبر به فرماندهی لشکر انتخاب شد و مردم به همراهی او در جنگ مأمور شدند، در امامت اولویت دارد.
همچنین عده¬ای با استناد به آیه 16 سوره فتح گفته¬اند: در آیه بعد از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) به داعی فراخوانده شده است که اطاعتش ثواب دارد و مخالفت با او مایه¬ی عقاب است و چون صفت واجب شد پس امامت داعی (موصوف) هم واجب می¬گردد. با توجه به این¬که اولین داعی بعد از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) ابوبکر بود که با روم جنگید، پس امامت او هم واجب می¬شود. این آیه با وجود اینکه به ثواب پیروان و از طریق مفهوم شرط به عقاب مخالفان اشاره دارد، اما دلالتی بر امامت نمی¬کند. اگر لفظ «فَإن تُطیعُوا» بر داعی به قتال حمل شود همیشه اطاعت از او واجب نیست. در حقیقت اگر داعی به جنگ امام باشد گاهی اطاعتش واجب است و اگر امام هم نباشد، که قطعاً فقط در برخی موارد اطاعتش واجب است، زیرا مسلمین همیشه با کفار نمی¬جنگند و فقط در صورتی که کفار ظلم نموده و ضرر زیادی برای اسلام داشته باشند جنگ با آنها واجب است. از این رو اجابت داع

  • 2