احساسات، نقشپذیری، شرم، عواطف، خجلت

انتظارات آن گروه پیروی کنیم و احساسات و عواطف به ما کمک میکند تا به ارزیابی دایره و دامنه پذیرش و دریافت آن انتظارات بپردازیم. آیا ما از انتظارات دیگران، آزرده خاطر میشویم؟، آیا هنگام عدم برآورد انتظارات، از احساس خجالت رنج میبریم؟ آیا با جلب رضایت آنها احساس خشنودی میکنیم؟ چطور به راحتی با این انتظارات روبرو شویم و در صورت نیاز هنگام مواجهه با آنها چه اقداماتی انجام دهیم؟.
عواطف به ما کمک میکند تا خود را در جهانهای قشربندیشدهای که در آن زندگی میکنیم، جای دهیم: ما تشخیص میدهیم که رودرروی دیگران قرار داریم و اگر از این تشخیص حس نارضایتی داشته باشیم، از طریق تأثیر عاطفی و تغییر موضع خود، با آن به مبارزه و پیکار برمیخیزیم. ما به رهنمودهای احساسی متکی هستیم و راهبردهای تعاملی را در «خردهسیاستهای عاطفی» تعاملات چهرهبهچهره برای تعیین و تثبیت «جایگاه» خود و دیگران یا منزلت اجتماعی بکار میگیریم. توجه تعاملگرایان نمادین به فرایندهای سازمان اجتماعی، ساخت معنا و کنترل اجتماعی، علاقه خاصی را به آنچه که شات195 (1979) «عواطف نقشپذیری»196 مینامد مانند گناه، خجلت، شرم و همدلی، برمیانگیزد. عواطف اجرای نقش، مستلزم خودِ اجتماعی است: بدون تکوین دیگری تعمیمیافته، احساس شرم منتفی است؛ احساس گناه میتواند حتی در خلوت و تنهایی، تأثیر مخربی داشته باشد، زیرا در برابر دستورات اجتماعی احساس مسئولیت میکنیم. پس عواطف و احساسات نقشپذیری، هم موجد خودکنترلی و هم موجد کنترل اجتماعی است. آدمیان یا احساس شرم و یا انتظار شرم دارند؛ از این رو، به طور معمول میکوشند خود را از این گونه احساسات برهانند و یا از آن گذر کنند (ترنر،158:2006).
برخلاف سایر احساسات، که جهت احضار آنها نیازی به نقشپذیری نیست، احساسات نقشپذیری نمیتواند بدون قرار گرفتن خود در موقعیت دیگری و احراز دیدگاه او محقق شود. بنابراین، فردی که احساس نقشپذیری را تجربه میکند (مثل خجالت یا شرم)، نخست به لحاظ شناختی، نقشِ دیگری واقعی یا پنداری یا دیگری تعمیمیافته را، که مید به عنوان «اجتماع سازمانیافته یا گروه اجتماعی توصیف میکند که تمامیت خود را در اختیار فرد میگذارد»، بر عهده میگیرد. هرچند نقشپذیری ممکن است، گاهی اوقات احساسات غیرنقشپذیری را برانگیزد (مثلاً وقتی شخص پس از نقشپذیری دیگری خشمگین میشود و نگرش خصومتآمیز یا مغرورانهای را بروز میدهد)، نقشپذیری شناختی مذکور برای برپایی احساسات فاقد نقشپذیری (خشم، ترس، یا لذت)، الزامی نیست. ترس بر اثر دیدن حرکت رو به بالای آسانسور 12 طبقه، یا خشم آنی ناشی از لغزش صندلی، اغلب بدون نقشپذیری پدید میآیند (شات،1323:2009).
احساسات نقشپذیری دو گونهاند: احساسات نقشپذیری تأملی197، که معطوف به خود بوده و متشکل از گناه، شرم، خجلت، غرور و خودبینی است؛ و احساسات نقش پذیری تلقینی198 (همدلانه)، که با قراردادن ذهنی خود در موقعیت دیگری و احساس آنچه دیگری احساس میکند، حاصل میشود. احساسات نقشپذیری متضمن ملاحظه این مسأله است که خود شخص چگونه به دیگران یا دیگری تعمیمیافته عرضه و ارائه میشود و به جز احساسات تجربهشده تلقینی، به خویشتن معطوف هستند. لذا در عمل خودانگارههای احساسی199 هستند.احساسات نقشپذیری تأملی و تلقینی، هر دو، محرکهای اصلی و عمده رفتار هنجارمند و اخلاقی بوده، و از این رو، تسهیلگر کنترل اجتماعی هستند (همان:1324).
نظریه تعاملگرایی نمادین نظر به اینکه بر نقشپذیری و اهمیت آن در کنترل اجتماعی تاکید دارد، در تحلیل رویهای که از آن طریق احساسات نقشپذیری کنترل اجتماعی را تسهیل میکنند، مفید و سودمند است؛ و چنین تحلیلی به تجربههای متعدد مرتبط با احساسات نقشپذیری پیوند میخورد. سه گزاره عمده در تعاملگرایی نمادین به طور خاص با این حوزه ارتباط دارد:
1.افراد از این امکان و ظرفیت برخوردارند که با خویشتن به عنوان ابژه برخورد نمایند. تفکر در حقیقت چیزی بیش از مذاکره و گفتگوی درونی با خود نیست و مستلزم مواجهه با خویشتن به مثابه ابژه اجتماعی است. در نتیجه افراد میتوانند خود را در گزارشات به عنوان عواملی در موقعیت مذکور ببینند و به ارزیابی رفتارها، کنشها و خویشتن بپردازند.
2. خودانگارههای عاملین و ظرفیت آنها در خودتعاملی ذهنی عمدتاً از نقشپذیری (با دیگران خاص یا دیگری تعمیمیافته) نشأت میگیرد. از این رو، افراد غالباً با اخذ نگرشهای دیگران، غیرمستقیم یاد میگیرند و تجربه میکنند؛ تنها از این طریق میتوانند ابژههای خود باشند.
3.کنترل اجتماعی، تا حدود زیادی، خودکنترلی است. از آنجا که افراد می توانند خود را در کسوت دیگران ببینند، کنترل اجتماعی میتواند در قالب خودانتقادی عمل کند و خود را «صمیمانه و به طور فراگیر بر رفتار فردی تحمیل کند و به یکپارچگی فرد و کنشهای او با رجوع به فرایندهای اجتماعی سازمانیافته و رفتاری که از آن طریق عمل میکند، کمک کند». دیگری تعمیمیافته بویژه برای این نوع از کنترل اجتماعی مهم است، چون وسیلهای است که از طریق آن، نگرشهای اجتماع و گروه در افراد ترکیب شده و بر رفتار و طرز فکر آنها تأثیر میگذارند.

نقش احساسات نقشپذیری تأملی در تسهیل کنترل اجتماعی
روشن است که گناه، شرم و خجلت رفتار انحرافی را تشخیص داده و تنبیه میکند؛ ولی هر کدام تحت شرایط متفاوتی احضار میشوند. گناه احساسی است که با خودسنجی منفی همراه است و هرگاه فرد دریابد، رفتار او با ارزشهای اخلاقی معینی که خود را ملزم به همنوایی با آن میداند، اختلاف دارد، رخ میدهد. از این رو، گناه موقعی احساس میشود که شخص مرتکب کنش «غیراخلاقی» شود یا در آن خصوص بیندیشد، و سپس نقش دیگری تعمیمیافته (یا دیگران مهم) را برگیرد و قضاوت پنداری خود را از خویشتن، به مثابه نقض اخلاقی بپذیرد. ولی شرم، ناشی از احساس نقص اخلاقی که بنیاد گناه است، نیست؛ بلکه شرم حاصل قضاوت واقعی یا پنداری منفی است که به تحقیر خویش در مقابل گروه میانجامد. شرم مانند خجلت نیست، هرچند خجلت اغلب به منزله شکلی از شرم تلقی میشود. شرم با ادراک این مسأله حاصل میشود که دیگران (یا دیگری تعمیم یافته) خود شخص را ناقص و ناکارا میانگارند، در حالی که خجلت حاصل این آگاهی است که دیگران (یا دیگری تعمیمیافته) به ارائه خود توسط شخص به صورت نامناسب و ناشایست مینگرند. خود ناقص معمولاً، متضمن ارائه و نمایش نامناسب خویشتن است؛ از این رو، شرم معمولاً با خجلت همراه است. ولی عکس این قضیه درست نیست؛ به عنوان یک قاعده، خجلت تابع شرم نیست. به زبان مودیگلیانی200 (1968)، «نقص و کمبود در ارائه خود … هویت عمومی فرد را تخریب نمیکند؛ بلکه بیش از همه هویت موقعیتی محدودی را بیاعتبار میکند که در چهارچوب تعامل جاری وارد نموده است» (همان:1325).
برخلاف احساسات دیگری که کنترل اجتماعی را تقویت میکنند (مثل ترس)، احساسات مذکور حتی در غیاب ناظر بیرونی و موقعی که خطر به دام افتادن فرد بواسطه جرم و خلاف وجود ندارد، کراراً تحریک میشود. به نظر میرسد در بین این احساسات، خجلت با حضور عملی دیگران شدیداً در ارتباط باشد، شرم با حضور دیگران ارتباط کمتری داشته باشد و گناه دارای کمترین پیوند باشد. دلیل این امر احتمالاً به این مسأله بازمیگردد که خجلت اغلب با ملاحظه نحوه نمایش خودِ شخص به دیگرانِ خاص تحریک میشود، گناه ابتدائاً به نقشپذیری دیگری تعمیمیافته بستگی دارد و شرم در این رابطه، حالتی بینابین دارد. ولی خجلت ممکن است حتی به صورت محرمانه هم تجربه شود؛ خجلت خصوصی احتمالاً بواسطه تصور چگونگی ارائه نامناسب خود پدیدار میشود که در صورت مشاهده دیگران، عیان خواهد شد. لذا از آنجا که احساسات مزبور، تنها به نقشپذیری با دیگران حاضر یا غایب، واقعی یا پنداری، بستگی دارند، میتوانند حتی بدون نگاه و نظاره دیگران و در خلوت و تنهایی به درجات گوناگون، احساس شوند. در تحلیل نهایی، هیچ کس غیر از خودِ ما نمیتواند ما را شرمسار، گنهکار یا خجل سازد؛ و این امر قطعاً بدون ظرفیت تجربه احساسات و جامعه آن طور که ما میشناسیم، ناممکن خواهد بود (همان:1325).
به طور کلی، نقشپذیری عاملان اجتماعی و تلاش آنها برای اجتناب از عواطف و احساساتی مانند شرم، گناه، خجلت، گروههای اجتماعی و سلسلهمراتب اجتماعی را بازنمایی کرده، بوجود آورده و حفظ می کند. عواطف و احساسات در حقیقت، بنیاد نظم اجتماعی و عضویت گروهی هستند (ترنر،158:2006).

جورج هربرت مید
اساس نظریه مید در رابطه با تکوین اجتماعی ذهن و خود، این است که ذهن و خود هیچ یک نمیتوانند به کنش مادی و مکانیکی فروکاسته شوند. ذهن و خود برآیند و ماحصلاند. به زعم مید، تمام «اشیاء» – همه محصولات انسانی- به صورت اجتماعی ساخت یافتهاند؛ یعنی ابژههائی اجتماعیاند که از کنشهای اجتماعی سرچشمه میگیرند. اینها اقدامات و تلاشهای پیوستهاند؛ آنچه که انسانها تولید میکنند – خواه چوب بیس بال باشد یا شوهای رقص، خواه حیوانات خانگی باشد و خواه آداب مذهبی- همیشه در رابطه با جهان اجتماعی موجودیت مییابند. ادراک انسان از اشیاء مستلزم پذیرش نگرش اجتماعی نسبت به آنهاست: دیدن چیزی آنطور که دیگران میبینند، متضمن آگاهی اجتماعی یا آگاهی جامعهپذیر است. موقعیت عملی یک چیز- واقعیت آن – در فرایند تعامل با خود در موقعیتهای اجتماعی خاصی است (مککارتی201،54:1989).
مید ذهن و خود را «خارج» از بدن جای میدهد به این معنا که هر یک به مناسبات فعال گونههای خاصی از ارگانیسم و محیط آنها ربط دارد. ذهن و خود تنها در ارتباط با اذهان و خودهای دیگر در چارچوب فرایند اجتماعی وجود دارد. دانستن، باور کردن، احساس کردن و آرزو کردن فعالیت خودهای ذهنیافته202 هستند. ذهن ساختار روابط در یک جهان است؛ آگاهی در چارچوب این روابط عمل میکند.
کیفیت پدیداری احساسات مستقیماً از ایده ذهن مید به صورت همافزا با خود فرایند اجتماعی تبعیت میکند. مید میگوید که زمینه تجربی کلی ما اساساً با فراگرد اجتماعی رفتار ارتباط دارد. مضمون جهان عینی، به طوری که ما تجربه میکنیم در مقیاس کلان از طریق روابط فرایندهای اجتماعی با آن شکل میگیرد. در تقریر مید از احساسات، احساسات نه جوهرند و نه حالت؛ احساسات و عواطف پدیدارهایی در چارچوب رفتارها محسوب میشوند. ضمن اینکه عواطف از لحاظ کارکردی با ارگانیسم فیزیکی در ارتباطاند، اما نمیتوانند به ارگانیسم تحویل شده یا بواسطه آن تبیین شوند. مید مدعی است که عواطف در چارچوب روابط مکانیکی بین خود و ارگانیسم تعین نمییابد. بلکه عواطف جزئی از روابط آگاهی، کنشها و تجربههای خود هستند. احساسات و عواطف «درون» اندامهای ما قرار ندارند،