، مهراب، دیو، دزد، (همان:

گوش ندادی!» بعد او را تا نیمه‌های راه بدرقه کرد و گفت: «برایت دعا می‌کنم.» (همان: 6)
علاوه بر این موارد، تصاویر نیز شخصیت‌های دیگری را نشان می‌دهد؛ به عنوان مثال در دوره‌ی آرامش نسبی که خود حیوانات، غذای شیر را می‌فرستند، طراح در صحنه‌ای غذای شیر، یعنی الاغی را ترسیم می‌کند که به حالت ستان افتاده است و دارد از ترس قالب تهی می‌کند و یا در جایی دیگر پرندگان، سنجاب‌ها و میمونی دیده می‌شود که بدون ترس بر سر و یال شیر نشسته و شادی می‌کنند.
اما شخصیت ‌اصلی داستان، خرگوش است که با تدبیر، شیر را به هلاکت می‌رساند. نویسنده در پرداخت شخصیت او از دو روش مستقیم و غیرمستقیم بهره گرفته است:
«مأموران غذا خرگوش را بردند. توی راه خرگوش شروع کرد به فکر کردن. او با خودش گفت: «دعا کردن و زار زدن دردی را دوا نمی‌کند. باید عقلم را به کار بیندازم. این‌طور شاید چاره‌ای به نظرم برسد.» او همینطور که جلو می‌رفت و اطرافش را نگاه می‌کرد یکدفعه چشمش به چاه بزرگ وسط جنگل افتاد. فکری به ذهنش رسید.» (همان: 8)
«دوستان من فکری به ذهنم رسیده است اگر نقشه‌ام بگیرد برای همیشه از دست این شیر درنده خلاص می‌شویم!».» (همان:‌)
شیر شخصیت مخالف خرگوش را شکل می‌دهد که با بی‌رحمی، حیوانات را شکار می‌کند. نویسنده شخصیت او را به خوبی ترسیم می‌کند (مستقیم):
«سلطان جدید وحشی و درنده بود و همیشه در فکر دریدن حیوانات بود. به هیچ حیوانی رحم نمی‌کرد حتی به بچه‌های حیوانات» (همان: 2)
غرور او که نمی‌تواند رقیبی دیگر را تحمل کند، در ضمن گفت‌وگویش با خرگوش نمایان می‌شود (شخصیت‌پردازی غیرمستقیم):
«شیر گفت: «یک شیر دیگر؟! غلط کرده! برویم نشانش بده. می‌خواهم حسابش را کف دستش بگذارم.» (همان: 10)
می‌توان یک شخصیت فرعی دیگر نیز به داستان افزود و آن شیری است که ساخته‌ی ذهن خرگوش است و در چاه زندگی می‌کند، یعنی همان انعکاس تصویر شیر در آب، که او را از پا در می‌آورد.
بازنویس در اثر حاضر از شیری یاد می‌کند که در حکایت مأخذ نشانی از او نیست:
«از روزی که سلطانشان مرد و شیر دیگری سلطان شد، یک روز خوش ندیدند» (همان: 2)

– سبک و زبان
از عواملی که باعث شده است متن حاضر با حکایت مأخذ تفاوتی چشم‌گیر داشته باشد، تغییرات زبانی است.
بازنویس به منظور توجه به درک و فهم مخاطب، داستان را به زبان ساده نقل کرده است که از اصطلاحات کوچه و بازاری و ضرب‌المثل خالی نیست:
«اُوم… فکر بدی نیست!…» (همان: 5)
«خیلی ناراحتم که باید این خبر را به تو بدهم اما چه کنم که مأمورم و معذور!… » (همان:6)
«مواظب بچه‌ها باش. چه می‌شود کرد. امان از دست سرنوشت.» (همان: 6)
«گاو وحشی گفت: «اگر ناهارش دیر برسد واویلا. آن وقت خر بیار و معرکه بار کن!» (همان: 9)
«پس تا حالا کدام گوری بودی.» (همان: 10)
«اما ای دل غافل. چشم‌تان روز بد نبیند…» (همان: 10)
گاه نمونه‌ای از تشبیه در این اثر دیده می‌شود:
«زنش که مثل ابر بهاری گریه می‌کرد گفت…» (همان: 6)
بازنویس از قواعد دستوری سرپیچی نکرده است و حذف، تکرارهای ملال‌انگیز و تعابیر اشتباه، در کلام او مشاهده نمی‌شود.

– درون‌مایه
به کارگیری حیله و تدبیر در مواقعی که قدرت تأثیرگذار نیست، درونمایهی دو متن است؛ با این تفاوت که بر خلاف اثر حاضر نویسندهی کلیله و دمنه، آشکارا به این مطلب اشاره میکند.:‌
«… چه کمین غدر که از مأمن گشایند جای گیرتر افتد، چنان‌که خرگوش به حیلت شیر را هلاک کرد.» (همان: 86)

– صحنه‌پردازی
بازنویس مکان اثر حاضر را جنگلی سرسبز و خرم می‌داند:
«یکی بود یکی نبود. جنگل سرسبز و خرمی بود که همه‌ی حیوانات در کنار هم خوب و خوش زندگی می‌کردند.» (پناهی‌آذر، 1387الف: 2)
اثر حاضر به‌طور مستقیم به زمان وقوع داستان اشاره نمی‌کند، اما وجود درختان سرسبز و علف‌زار حکایت از فصل بهار دارد.
یکی از اوقاتی که حیوانات را دچار رعب و وحشت می‌کند، ظهر، یعنی وقت ناهار خوردن شیر است؛ در این هنگام یکی از حیوانات باید غذای او شود:
«اوم… فکر بدی نیست. به شرطی که قول بدهید هر روز سر ظهر غذایم را بفرستید.» (همان:‌4)
«کلاغ گفت: «خیلی ناراحتم که باید این خبر را به تو بدهم اما چه کار کنم که مأمورم و معذور. امروز ظهر…» (همان: 6)
تصاویر کتاب در این زمینه بسیار مفید و کارگر، واقع شده است.
گاه مکان ‌وقتی نمایان می‌شود که توجه‌ی یک شخصیت به آن جلب ‌شود؛ به‌طور مثال لحظه‌ای که مأموران غذا می‌خواهند خرگوش را به سوی شیر ببرند و او با دیدن چاه بزرگ وسط جنگل، نقشه‌ی به هلاکت رساندن شیر، به ذهنش می‌رسد:
«او همینطور که جلو می‌رفت و اطرافش را نگاه می‌کرد یکدفعه چشمش به چاه بزرگ وسط جنگل افتاد. فکری به ذهنش رسید.» (همان:‌9)
در حکایت مأخذ به طور صریح، به مکان اشاره شده و سخن از درختان پر بار و شقایق، فصل بهار را تداعی می‌کند:‌
«آورده‌اند که در مرغزاری که نسیم آن، بوی بهشت را معطر کرده بود و عکس آن روی فلک را منوّر گردانیده. از هر شاخی هزار ستاره تابان و در هر ستاره، هزار سپهر حیران
یُضاحِک الشمسُ منها کوکبٌ شرقٌ

مُؤزَّرُ بعیم النبتِ مکتهلُ…»

(منشی، 1386: 86)

3-2-2-نقد و بررسی داستان «دیو و دزد گاو»
پناهی‌آذر، امید. (1387). دیو و دزد گاو. تهران: خانه هنر.
گروه سنی ذکر شده در کتاب: ب، ج.
مأخذ کتاب:‌کلیله و دمنه
نویسنده در صفحه‌ی عنوان، کتاب مأخذ را ذکر کرده است.
مشخصات ظاهری:‌12 ص، مصور (رنگی)

3-2-2-1- خلاصه‌ی داستان
تنها دارایی مهراب، گاوی دوشا است که با آن خرج زندگی‌اش را در می‌آورد. یک روز که مهراب به همراه گاوش از چراگاه به سمت خانه باز می‌گردد، دیو و دزدی او را تعقیب می‌کنند، تا یکی به گاوش برسد و دیگری جان و هستی خود او را بگیرد. با فرا رسیدن شب، مهراب به استراحت می‌پردازد و این فرصت مناسبی برای این دو است تا هر یک به هدف خود برسد، اما بر سر این که چه‌کسی اول به کار اقدام کند، دچار اختلاف میشوند و جر و بحث آن‌ها، چنان بالا می‌گیرد که مهراب و همسرش از خواب بیدار می‌شوند. در ادامه با آمدن همسایه‌ها، دیو و دزد، پا به فرار می‌گذارند.

3-2-2-2- تطبیق متن بازنویسی شده با متن اصلی
الف. بخشی از متن بازنویسی شده
«دیو گفت: «من دزد نیستم، این دزده! این مرد می‌خواهد گاو تو را بدزد بلند شو در طویله را چهار قفله کن!» مهراب گفت: «آره زن، مثل اینکه خبرهایی است.» پس فریاد زد: «آهای هوار! هوار! … همسایه‌ها به دادم برسید!» دزد فریاد زد: «آهای مهراب مواظب باش این دیو می‌خواهد تو را بکشد!» با فریاد مهراب و داد و بی‌داد دزد و دیو، همسایه‌ها با چوب و چماق ریختند توی خانه‌ی مهراب، همه فانوس به دست به طرف پشت بام دویدند. دزد و دیو که دیدند هوا پس است، زدند به چاک جاده و پشت سرشان را هم نگاه نکردند.» (پناهی‌آذر، 1387ب: 11)

ب. بخشی از متن اصلی
«دزد زاهد را آواز داد که: این جا دیوی است و تو را بخواهد کشت. و دیو هم بانگ کرد که: دزد گاو می‌ببرد. زاهد بیدار شد و مردمان درآمدند و ایشان هر دو بگریختند و نفس و مال زاهد به سبب خلاف دشمنان مسلّم ماند.» (منشی، 1386: 215)

3-2-2-3- روش خلق اثر
داستان «دیو و دزد گاو» با عنوان «زاهدی که از مریدی گاوی دوشا ستد» یکی از حکایات فرعی باب بوف و زاغ کلیله و دمنه است. بازنویس با تغییری جزئی که در داستان انجام داده است، خود را ملزم به این تغییر عنوان می‌بیند؛ در آن‌جا نویسنده بیان می‌کند که زاهد، این گاو را از مریدی خریده است، اما در اثر حاضر، مهراب گاو را نخریده و از قبل داشته است.
پناهی‌آذر مواردی را به داستان افزوده است که بیشتر در زمینه‌ی شخصیت‌پردازی است. او با نگه‌داشتن اصل و محتوای داستان، زبان را متناسب با فهم و درک کودک ساده و امروزی کرده و در این راه نیز موفق بوده است.
آفرینش شخصیت و رویدادهای جدید، همه گواه خلاقیت پناهی‌آذر است و نشان می‌دهد که کار او یک بازنویسی خلاق از متن مأخذ است.

3-2-2-4-عناصر داستان
– پیرنگ
روابط علی و معلولی، حوادث داستان را به هم پیوند زده است:
دزد به قصد ربودن گاو مهراب او را دنبال میکند. در ادامه دیو نیز به منظور گرفتن جان مهراب به آنها می‌پیوندد، تنها به این دلیل که دیوها از انسان‌های خوب بیزارند. دیو سد راه دزد می‌شود و اجازه نمی‌دهد که او گاو را بدزد؛ زیرا با این کار دزد، گاو بانگ بر می‌آورد و با بیدار شدن مهراب، دیو نمی‌تواند جانش را بگیرد. به دلیل جر و بحثهای دیو و دزد، مهراب و سپس همسایهها از خواب بیدار میشوند و به این ترتیب جان و مال مهراب از خطر حفظ می‌شود.
اکنون کاربرد عناصر طرح در این اثر بررسی می‌شود:
شروع داستان در اثر حاضر، به دلیل توصیف و گفت‌وگوهای بیشتر و هم چنین اطلاعاتی که در این میان به مخاطب داده می‌شود، پربارتر از آغاز حکایت مأخذ است. گره‌افکنی زمانی شکل می‌گیرد که دزد می‌خواهد به حیاط برود و گاو را بدزدد، اما دیو مانع می‌شود. بعد از آن کشمکش داستان در دو مرحله ایجاد می‌شود؛ یکی هنگامی که دیو و دزد، بر سر این که چه کسی زودتر کارش را انجام دهد، درگیر می‌شوند (کشمکش بیرونی) و دیگر زمانی که مهراب از بودن آن‌ها آگاه شده با فریادهای خود از همسایه‌ها کمک می‌طلبد (کشمکش بیرونی). بحران وقتی است که دزد و دیو یکدیگر را رسوا می‌کنند؛ دیو به مهراب می‌گوید دزد آمده است گاوت را ببرد و دزد می‌گوید، دیو می‌خواهد تو را بکشد. با داد و فریاد مهراب، همسایه‌ها با چوب و چماق به خانه‌ی مهراب می‌آیند و داستان به نقطه‌ی اوج خود می‌رسد. فرار دیو و دزد و در امان ماندن جان و مال مهراب، گره‌گشایی را رقم می‌زند. پایان زمانی است که مهراب به طویله رفته و به گاوش که با آرامش خوابیده است، نگاه می‌کند. تصاویر کتاب، صحنه‌ پایانی را به خوبی ترسیم کرده است.
می‌توان گفت که پیرنگ اثر حاضر برای کودکان از پیرنگ حکایت مأخذ، جذاب‌تر و قابل قبول‌تر است؛ به ویژه با شروع پر بار و پایان زیبایی که بازنویس برای داستان رقم می‌زند. در حکایت کلیله و دمنه عنوان شده است که دیو و دزد مهراب را بیدار و همدیگر را رسوا می‌کنند، اما در اثر حاضر بیان شده است که با سر و صدای این دو، زن مهراب بیدار شده و شوهرش را آگاه می‌کند.
از آن‌جا که هیچ‌گونه پیچیدگی در روابط علی و معلولی مشاهده نمی‌شود و از طرفی داستان نیز قابلیت گسترش دارد، پیرنگ از نوع باز است.

– شخصیت‌پردازی
شخصیت‌های انسانی مشترک در این دو اثر، مهراب،