، مفهوم:، -، آرایه‌های، ادبی:

نــه‌ای زهــر، سینـه کمتــر ســـوز
ورنــه‌ای دهــر، کینــه کمتـــر کـــــش
معنی و مفهوم: اگر زهر کشنده نیستی، کمتر دل ما را بسوزان و اگر روزگار نیستی کمتر کینه توزی کن.
آرایه‌های ادبی: زهر و دهر جناس یکسویه در آغاز دارند. سینه مجاز از دل است به علاقه‌ی حال و محل .

32 – دسـت گیــر آفتــاب را چـــون صبـــح
در سمــــاع خـــوش قلنـــدر کـــــش
واژگان: سماع: هر آواز که شنیدن آن خوش آید. (آنندراج) قلندر: درویش بی قید. (معین)
معنی و مفهوم: در مجلس بزم و سماع، تو نیز همچون صبح دست آفتاب را بگیر و قلندری وار به رقص و پای کوبی بپرداز.
آرایه‌های ادبی: آفتاب به فردی تشبیه شده است که در بزم صبحگاهی به رقص و پای کوبی می‌پردازد.

33 – روز و شــب جــز خــطّ مــزوّر نیســت
خیـــز خـــط در خـــطّ مــزوّر کـــــش
واژگان: مزوّر: ساختگی، مصنوع، فریبنده و دروغگو، باطل و خیالی. (معین) خط در کشیدن: ترک گفتن، محو کردن. (فرهنگ لغات)
معنی و مفهوم: این گذر روز و شب، مکر و فریبی بیش نیست، برخیز و این تزویر و مکر را باطل کن و از مرز این دو بگذر.
آرایه‌های ادبی: خط در کشیدن کنایه از باطل کردن و صرف نظر کردن از چیزی است. دو خط دارای جناس است. تکرار مزّور در بیت آرایه‌ی ردالعروض الی العجز ساخته است.

34 – پیــش دریــا کشــی چــو خـاقــانــی
یـــاد شـــه گیــر و کشــتی زر کـــــش
معنی و مفهوم: در نزد شراب خوار بزرگی چون خاقانی، به یاد شاه اخستان، از جام کشتی شکل زرّین، شراب بنوش (یا آکنده از شراب زرد کن).
آرایه‌های ادبی: دریاکش کنایه از باده خواری که دیر مست شود. کشتی زر مجاز از شراب به علاقه‌ی حال و محل است.

35 – افســر خســروان جــلال الــدّیـــن
ظــل حــق، آفتــاب جــان ملـــوک
معنی و مفهوم: شاه اخستان تاج سر پادشاهان عالم و سایه‌ی خدا در زمین است. او مانند آفتابی است که به جان و روح پادشاهان عالم روشنی و گرمی می بخشد .
آرایه‌های ادبی: شاه به تاج سر پادشاهان مانند شده و همچنین به آفتابی که به جان شاهان روشنی و گرمی می‌بخشد. مصراع دوم اشاره به این روایت دارد که سلطان سایه‌ی خدا در زمین است. ظل و آفتاب با هم نوعی تضّاد دارند.

بند چهارم:
کلمات قافیه: هندو، ابرو، جادو و …
حروف اصلی قافیه: و
حرف روی: و
حروف الحاقی: ی
ردیف: تُست

36- تُـرک مـن، کـه آفتــاب هنـدوی تـوسـت
عیـد جــان‌هــا هــلال ابــروی تـوســـت
واژگان: هندو: اهل هند، مردم هند، غلام و بنده. (دهخدا)
معنی و مفهوم: ای محبوب و معشوق زیبای من که آفتاب همچون غلام هندویی در خدمت تو می‌باشد، ابروی هلالی تو، مانند ماه نو، جان‌ها را به عید بشارت می‌دهد.
آرایه‌های ادبی: شاعر آفتاب را مانند غلام هندویی در خدمت ممدوح و هلال ابرویش را همچون هلال ماه نو، بشارت دهنده‌ی عید دانسته است.

37 – جـــو‌جــو از زر منـــم در آن بــــازار
کــه تـرازوش زلــف جــادوی تــوســــت
واژگان: جوجو: پاره پاره، ریزه ریزه. (برهان)
معنی و مفهوم: در آن بازار که دو رشته‌ی زلف تو همچون دو رشته‌ی ترازو از دو طرف صورتت آویخته شده، وجود من از زردی و شکستگی عشق، مانند ریزه پاره‌های زر است (تا ترازوی زلف تو آن را برسنجد).
آرایه‌های ادبی: جو جو از زر بودن کنایه از چهره‌ی زرد و شکسته‌ی شاعر است. زلف دو رشته‌ی محبوب به دو رشته‌ی ترازو مانند شده است. ترازو با بازار تناسب دارد.

38 – جـو زرّیـن چـه سنجـدت، کـه بــه نقــد
قـرص خـورشیــد در تـرازوی تــوســــت
معنی و مفهوم: زلف تو کی به ریزه‌های زر، توجّه می‌نماید وقتی که روی رخشان همچون قرص خورشید را حاضر در میان دارد.
آرایه‌های ادبی: قرص خورشید استعاره از روی زیبای محبوب و ترازو استعاره از دو رشته‌ی زلف است.

39 – پیــش چشمــت خیــال هستــی مــن
سـایــه‌ی مــوی بنــد گیسـوی تـوســـت
واژگان: خیال: هر صورت که از مادّه مجرد باشد مانند شئی در آینه. (معین)
معنی و مفهوم: آن‌چنان در نزد تو خوار و ضعیف شده‌ام، که شبه وجود و هستی مرا سایه‌ی موی بند خویش تصوّر می‌کنی.
آرایه‌های ادبی: شاعر در نزاری و ضعیفی، شبه وجود خود را به سایه‌ی موی بند محبوب تشبیه کرده است .

40 – از فلـک، زخـم هــاسـت بــر دل مـــن
کـانهــم از دستــبرد نیــروی تـوســــت
معنی و مفهوم: زخم‌هایی که آسمان بر دل من وارد کرده است، همگی به واسطه‌ی نیروی شگرف توست.

41 – نکنــم مــرهــم جـراحــت خــویــش
کــان جـراحــت بـه مُـهر بـازوی تـوســت
معنی و مفهوم: زخم‌های دلم را مرهم نمی‌گذارم و درمان نمی‌کنم؛ زیرا این زخم‌ها همگی نشان و مُهر بازوی توهستند و باید به عنوان نشان بندگی به یادگار بمانند.
آرایه‌های ادبی: مهر بازو اضافه‌ی تشبیهی است.
42 – نــالـش از آسمــان کنـــم نــی نـــی
کـاسمـان هـم بـه نــالش از خـوی تـوسـت
معنی و مفهوم: من هرگز از آسمان ناله و فریاد نمی‌کنم؛ زیرا که آسمان خود نیز از خُلق و خوی تند تو به ناله و فریاد است.
آرایه‌های ادبی: آسمان به شخصی مانند شده است که از خلق و خوی تند معشوق در ناله و فریاد است.

43 – پهــلو از مــن تهــی مکـن کـــه مــرا
پهـلوی چــرب هــم ز پهـلوی تـوســــت
واژگان: پهلوی چرب: چرب پهلو، فربه. ( رهان)
شاهد: جـــان خــاقــانـی تـــو داری اینـــت صیـــد
چــــرب پهلـــــویـــی هــــم از پهلــــوی تـــــو
(خاقانی، ۱۳۸۸: ۶۵۸)
معنی و مفهوم: مرا تنها رها مکن؛ چرا که فربهی و رونق شکوه من، همه از وصال تو حاصل می‌شود.
آرایه‌های ادبی: پهلو تهی کردن کنایه از تنها گذاشتن است. پهلو در بیت تکرار شده و آرایه‌ی رد صدر الی العجز ساخته است.

44 – وصـل و هجــرت مـرا یکی اسـت از آنـک
درد تــو هــم مــزاج داروی تــوســــت
واژگان: مزاج: خلق و خوی، طبیعت، سرشت. (معین)
معنی و مفهوم: فراق و وصال تو برای من یکسان است؛ زیرا که درد جدایی و داروی وصالت هردو تلخ و گزنده‌اند (در وصال نیز با خوی تند خود کام مرا تلخ می‌کنی).
آرایه‌های ادبی: بیت دارای لف و نشر مشوّش است، وصل به دارو مانند شده و هجر به درد شبیه گردیده است. وصل و هجر با هم تضّاد دارند.

45 – جــان سپنــد تــو سـاخــت خـاقـانـی
چــه کنـد، چشـم عالـمی سـوی تــوســت
معنی و مفهوم: برای جلوگیری از رسیدن چشم زخم به تو، از جان خویش برایت اسفند ساختم؛ زیرا چشم همه‌ی جهانیان به سوی توست و ترسیدم که مبادا چشم زخمی به تو برسد.
آرایه‌های ادبی: جان به اسفند مانند شده است. چشم عالم مجاز به علاقه‌ی حال و محل و مقصود چشم اهل عالم است.

46 – لـؤلـؤ افشـان تویـی بـه مـدحـت شــاه
عقــد پـرویـن بهــای لـؤلـؤ تـــوســــت
واژگان: لؤلؤ: مروارید خرد، دُر، گهر. (دهخدا) پروین: شش ستاره است به یکدیگر خزیده مانند خوشه‌ی انگور. (دهخدا)
معنی و مفهوم: ای خاقانی، تنها تو هستی که سخنان با ارزش همچون مروارید، در مدح شاه عرضه می‌کنی. بها و ارزش این سخنان مرواریدگون، خوشه‌ی پروین است که باید به تو بدهند.
آرایه‌های ادبی: لؤلؤ استعاره از سخنان با ارزش و نیکوست و خاقانی در بالا بردن ارزش سخن خود اغراق کرده و بهای آن را خوشه‌ی پروین دانسته است.

47 – حـــرز امّـــت، سپـــاه دار عجــم
کهــف ملّــت، نگــاهبــان ملــوک
واژگان: حرز: دعایی که بر کاغذ نویسند و با خود دارند، تعویذ. (معین) کهف: پناه، ملجأ. (معین)
معنی و مفهوم: شاه اخستان، پناه و حافظ مردم و دین و فرمانده‌ی ایرانیان و نگهبان و محافظ همه‌ی پادشاهان است.
آرایه‌های ادبی: حرز امّت و کهف ملّت، هر دو اضافه‌ی استعاری هستند، شاه به حرز و دعایی که حافظ جان امّت است و همچنین به غاری که پناه دین و مذهب است شبیه گردیده است.

بند پنجم:
کلمات قافیه: جان، میان، آسمان و …
حروف اصلی قافیه: ا ن
حرف روی: ن
حروف الحاقی: ندارد
ردیف: بگسست

48 – زخـم هجــرت، میــان جــان بگسـست
مــدد مـــرهــم از میـــان بگســـــست
معنی و مفهوم: زخمی که از هجر تو به جان من رسیده بود، کمر جان مرا از هم گسست و جانم را ضعیف و ناتوان کرد؛ به گونه‌ای که دیگر امیدی به مرهم و درمان نیست.
آرایه‌های ادبی: زخم هجر اضافه‌ی تشبیهی و میان جان اضافه‌ی استعاری است. میان و میان با هم جناس تام دارند.

49 – از همـه تـا همــه دلـی کــه مـراســـت
بـــه همــه دل، امیـــد جــان بگســست
معنی و مفهوم: از همه‌ی دنیا، دلی داشتم که آن نیز تمام آمال و آرزوهایش بر باد رفت و نا امید شد.

50 – بـــر ســــر کـــویــــت از درازی راه
مــرکــب نــالـــه را میــان بگســـست
معنی و مفهوم: از بس که