، مار، قورباغه‌ها، پادشاه، دختر

فراموش می‌کند. نقطه‌ی اوج زمانی است که رییس قورباغه‌ها به علت عهد شکنی مار خال خالی، دیگر برای او غذا نمی‌فرستد. پشیمانی مار خالخالی از اقدام نادرستش و این‌که رییس قورباغه‌ها او را می‌بخشد و دوباره به او غذا می‌دهد، گره‌گشایی را به وجود می‌آورد. سخن مار خال خالی که قول می‌دهد همیشه به عهد خود وفا کند و مزاحم هیچ یک از قورباغه‌ها نشود، پایان داستان را رقم می‌زند.
در حکایت ماخذ کشمکش درونی داستان تنها در وجود خود مار شکل می‌گیرد و او با به کار گرفتن تدبیر به خواسته‌اش می‌رسد، اما در اثر حاضر این تدبیر را رییس قورباغه‌ها می‌اندیشد.

شخصیت پردازی
همه‌ی شخصیت‌های داستان حیوانی هستند و عبارتند از: مار خالخالی، رییس قورباغه‌ها و سایر قورباغه‌ها. شخصیت‌ها همانند مأخذ نام‌گذاری نشده‌اند. از مار به خالخالی یاد می‌شود.
مار خالخالی شخصیت اصلی داستان است. او که در جوانی یک بار نیز طعم گرسنگی را نچشیده است، اکنون که پیری توان او را گرفته است،‌ تنها آرزویش خوردن یک قورباغه است:
«آرزوی خال خالی این بود که یک قورباغه بزرگ برای نهارش داشته باشد.» (قلانی، 1388ه: 3)
حال و روزش چنان تأسف‌‌بار و رقت‌انگیز است که حتی قورباغه که او را دشمن دیرینه‌ی خود می‌داند، برایش دل‌سوزی می‌کند:
«قورباغه با شنیدن این حرف، دلش به حال مار سوخت و همان موقع پیش رئیس قورباغه‌ها رفت و ماجرای مار را برای او تعریف کرد.» (همان: 6)
اما با این حال نیز همچون مار حکایت مأخذ، تن به خفت و خواری نمی‌دهد؛ در آن‌جا او حاضر است مرکب ملک غوکان شود تا شاید با صدقه‌ی او به نوایی برسد و با دروغ از زبان زاهدی به ملک غوکان می‌گوید:
«از پروردگار خویش می‌خواهم که تو را ذلیل گرداند و مرکب ملک غوکان شوی و البته غوک نتوانی خورد مگر آنکه ملک ایشان بر تو صدقه کند و اکنون به ضرورت اینجا آمدم تا ملک بر من نشنید و من به حکم ازلی و تقدیر آسمانی راضی گردم.» (منشی، 1386: 232).
این شخصیت بیشتر از طریق راوی به خواننده معرفی می‌شود (شخصیت‌پردازی مستقیم):
«مار خالخالی در زمان‌های گذشته بسیار جوان و شاداب و زرنگ بود. او همیشه به راحتی برای خود غذا پیدا می‌کرد و هیچ وقت گرسنه نمی‌ماند. اما حالا که پیر و ناتوان شده بود، دیگر نمی‌توانست با زرنگی به این طرف و آن طرف برود و برای غذا پیدا کند.» (قلانی، 1388ه: 3)
رییس قورباغه‌ها شخصیتی است که عنوان کتاب از او به قورباغه‌ی دانا یاد می‌کند. دانایی او از آن جهت است که امنیت قورباغه‌ها را فراهم می‌کند؛ برخلاف ملک غوکان که به منظور فخر و مباهات خود، زیر دستانش را به کام مرگ می‌فرستد:
«رییس قورباغه‌ها دلش برای او سوخت و به او قول داد هرروز یک قورباغه برای نهار او بفرسد به شرطی که خال خالی هیچ وقت مزاحم بقیه قورباغه‌ها نشود.» (همان: 9)
«ملک غوکان را این باب موافق افتاد و خود را در آن شرفی و منقبتی و عزی و معجزی صورت کرده بر وی می‌نشست و بدان مباهات می‌نمود. چون یک چندی بگذشت مار گفت: زندگانی ملک دراز باد، مرا قوتی و طعمه‌ی باید که بدان زنده مانم و این خدمت به سربرم. گفت: بلی، از آن چاره نیست. و هر روز ادرار دو غوک موظف گشت.» (منشی، 1386: 233)
این شخصیت بعد از این که مار با شکستن عهدش به قورباغه‌ای حمله می‌کند، دیگر برایش غذا نمی‌فرستند و در جواب او می‌گوید:
«تو به قول خودت وفا نکردی. اگر من برای تو غذا نمی‌فرستادم، تو الان از گرسنگی مرده بودی!» (قلانی، 1388ه: 11)
هرچند رییس قورباغه‌ها با سخنانش خود را به خواننده معرفی می‌کند، اما سهم عمده و اساسی شخصیت‌پردازی او بر خلاف متن اصلی بر عهده‌ی راوی است (شخصیت‌پردازی مستقیم):
«رئیس قورباغه‌ها که دید خال خالی به اشتباه خود پی برده است، او را بخشید.» (همان: 12)
در این اثر سخن از قورباغه‌ی دیگری است که وقتی درماندگی مار خالخالی را می‌بیند، به حال او دل می‌سوازند و رئیسش را از این ماجرا می‌آگاهاند تا شاید برایش چاره‌ای بیندیشید، در واقع هم او است که زمینه‌ی آشنایی مار با رئیس قورباغه‌ها و رسیدن به آرزویش را فراهم می‌کند:
«قورباغه با شنیدین این حرف، دلش به حال مار سوخت و همان موقع پیش رئیس قورباغه‌ها رفت و ماجرای مار را برای او تعریف کرد. رئیس قورلاغه‌ها دستور داد مار پیر را پیش او ببرند. قورباغه جوان دوباره پیش مار پیر برگشت و به او گفت: رئیس ما می‌خواهد تو را ببیند… بهتر است با من بیایی…» (همان: 7)
در حکایت مأخذ این شخصیت وقتی مار را در چنین وضعی می‌بیند و سخنانش را می‌شنود، می‌رود تا به رئیسش مژده دهد:
«آن غوک برفت و ملک خویش را بدین خبر بشارت داد.» (منشی، 1388: 232)
این شخصیت نیز بیشتر از طریق راوی به خواننده معرفی می‌شود (شخصیت‌پردازی مستقیم).
تنها شخصیت جامع داستان مار است؛ ماری که اگرچه به رئیس قورباغه‌ها قول داده است که به سایر قورباغه‌ها حمله نکند، اما گاهی عهدش را فراموش می‌کند:
«او که قول خود را فراموش کرده بود به طرف قورباغه رفت و به راحتی او را آشکار کرد.» (قلانی، 1388ه: 10)
تمامی شخصیت‌های داستان ایستا هستند و در وجودشان دگرگونی ایجاد نمیشود. مار نیز هرچند از صید قورباغه‌ها دست بر می‌دارد، اما آن‌چه که او را به این کار وا می‌دارد، اجبار است نه این که او شکار کردن قورباغه‌ها را دوست نداشته باشد؛ پس او نیز شخصیتی ایستا دارد.

– سبک و زبان
اثر حاضر متناسب با فهم و درک کودک، ساده شده است، اما بازنویس از به کار بردن زبان عامیانه خودداری کرده است.
داستان بیش از آنکه محاوره‌ای باشد، بیشتر از طریق راوی روایت می‌شود.
کاربرد نادرست نکات دستوری، حذف و یا تکرارهای بی‌مورد و تعابیر اشتباه در زبان بازنویس مشاهده نمی‌شود.

– درونمایه
وفای به عهد و قول خود را زیر پانگذاشتن، درونمایه‌ی اثر حاضر است که جمله‌ی پایانی داستان نیز این مطلب را نشان می‌هد:
«… و یاد گرفت که همیشه به قول وفا کند.» (همان: 12)
اما تحمل مذلّت و خواری و رنج در مواقعی که سود و منفعت انسان در میان است، درونمایه‌ی اثر ماخذ را شکل داده است. همان طورکه سطر پایانی حکایت ماخذ نیز به آن اشاره دارد:
«و به حکم آن که در آن تواضع، منفعتی می‌شناخت، آن را مذلّت نشمرد و در لباس عار پیش طبع نیاورد.» (منشی، 1386: 232)

– صحنه پردازی
حکایت ماخذ بدون اشاره به زمان داستان، مکان را این‌گونه معرفی می‌کند:
«و آنگاه بر کران چشمه‌ای رفت که در او غوکان بسیار بودند…» (همان: 231)
اثر حاضر نیز با اشاره به زمانی مبهم، مکان را جنگلی سرسبز می‌داند:
«روزی، روزگاری در یک جنگلی سرسبز و زیبا که پر از حیوان‌های مختلف بود ماری خال خالی و پیر زندگی می‌کرد.» (قلانی، 1388ه: 3)
مکان زندگی قورباغه‌ی جوان نیز رودخانه‌ای است:
«یک روز که خال‌خالی آرام به کنار رودخانه می‌رفت تا کمی آب بخورد، ناگهان چشمش به یک قورباغه‌ی چاق و تپل افتاد.» (همان:5)

3-7-2- نقد و بررسی داستان «دختر پادشاه و حکیم ماهر»
قلانی، بهزاد (1388). « دختر پادشاه و حکیم ماهر»؛ حکایت‌های زیبا برای بچه‌های زیبا. تهران: راقم.
گروه سنی ذکر شده در کتاب: ب
مأخذ کتاب: کلیله و دمنه
نویسنده در صفحه‌ی عنوان، کتاب مأخذ را ذکر کرده است.
مشخصات ظاهری: 12ص. مصور (رنگی)

3-7-2-1- خلاصهی داستان
«پادشاه و دخترش در کمال آرامش در قصر زندگی می‌کنند که ناگاه بیماری دختر، درون پادشاه را آشفته کرده غم و اندوهی بر جانش می‌نشاند؛ بیماری و دردی که حتی بهترین طبیبان شهر از درمان آن درمانده‌اند. پادشاه اعلام می‌کند که اگر کسی دخترش را معالجه کند، هر خواسته‌ای را که داشته باشد، برآورده می‌کند. طبیب جوان با شنیدن خبر بیماری این دختر، کلبه‌ی جنگلی‌اش را رها می‌کند و با رفتن به قصر، به معاینه‌ی او می‌پردازد. پادشاه که بعد از چند روز از مداوا، تغییری در حال او مشاهده نمی‌کند، طبیب را به زندان می‌اندازد، اما در همان لحظه دختر بهبود می‌یابد و طبیب نیز از بند رها می‌شود. او خواسته‌ی خود، یعنی ازدواج با همین دختر را به پادشاه اعلام می‌کند و با پذیرفتن پادشاه، مدتی بعد زندگی خود را آغاز می‌کنند.

3-7-2-2- تطبیق متن بازنویسی شده با متن اصلی
الف. بخشی از متن بازنویسی شده
«پادشاه که همسر خود را از دست داده بود به همراه دخترش در قصری زیبا و بزرگ زندگی می‌کرد. دختر پادشاه ‌یکی از زیباترین و مهربان‌ترین دختران آن سرزمین بود. روزی دختر پادشاه به خاطر غذای آلوده‌ای که خورده بود بیمار شد و در بستر بیماری افتاد. پادشاه که دخترش را بسیار دوست داشت و خیلی نگران حال او بود، بهترین حکیم‌های شهر را فرا خواند تا به مداوای دخترش بپردازند. تعداد زیادی از حکیم‌های شهر در اولین فرصت، خود را به قصر پادشاه رساندند تا دختر را معالجه کنند. پادشاه به آن‌ها قول داد، اگر دختر او را از بیماری نجات دهند، به آن‌ها هدیه و پاداش گرانبهایی می‌دهد.»(قلانی، 1388ب: 6-2)

ب. بخشی از متن اصلی
«و ملک آن شهر دختری داشت و به بذاذززاده‌ی خویش داده بود و او را در حال نهادن حمل، رنجی حادث گشت. طبیب پیر دانا را حاضر آوردند.» (منشی، 1386: 146)

3-7-2-3- روش خلق اثر
حکایت «دختر پادشاه و حکیم ماهر» با عنوان «طبیب حاذق و مدعی جاهل» یکی از حکایت‌های فرعی باب «بازجست کار دمنه» کلیله و دمنه را شکل داده است.
در اثر حاضر نشانی از «مدعی جاهل» نیست و از طرفی دختر پادشاه نیز حضوری برجستهتر از متن مأخذ دارد؛ بنابراین عنوان نیازمند تغییر است.
اثر حاضر به هیچ‌وجه با حکایت مأخذ، انطباق ندارد. به طوری که اگر خود نویسنده در صفحه‌ی عنوان آن را اقتباسی از کلیله و دمنه نمی‌دانست، تشخیص آن برای مخاطب و حتی خواننده‌ی مأنوس با این کتاب کهن امکان‌پذیر نبود.
کسالت و بیماری دختر پادشاه، تنها وجه ‌اشتراک این اثر با حکایت مأخذ است. قلانی نیز همین قسمت از متن مأخذ را اقتباس کرده و به دل‌خواه، پرورده است. با این حال علت بیماری دختر پادشاه نیز در دو اثر متفاوت است؛ نویسنده‌ی اثر حاضر، غذای آلوده را علت بیماری این دختر بیان می‌کند و با این کار خواسته است به طور غیرمستقیم کودکان را از خوردن غذای آلوده منع کند:
«روزی دختر پادشاه به خاطر غذای آلوده‌ای که خورد بیمار شد.» (قلانی، 1388ب: 2)
این در حالی است که در حکایت مأخذ، دشواری وضع حمل، جان دختر پادشاه را به خطر انداخته است:
«و ملک آن شهر دختری داشت و به بذاذر‌زاده‌ی خویش داده بود و او را در نهادن حمل رنجی