، فیل‌ها، داستان، خرگوش‌ها، (همان:

ا بخورد، عاقبتش همین است.» (همان: 105)
این شخصیت‌ها هر چند بیشتر در لابه‌لای گفت‌وگوهایشان نمایان می‌شوند (شخصیت‌پردازی غیرمستقیم)، اما راوی نیز اطلاعاتی از آن‌ها به دست می‌دهد (شخصیت‌پردازی مستقیم):
«ماهی‌ها مدت زیادی با هم حرف زدند و مشورت کردند. بالاخره به این نتیجه رسیدند که بروند و با مرغ ماهی‌خوار صحبت کنند.» (همان: 100)

– سبک و زبان
بازنویس با توجه به فهم و درک کودک، زبان را ساده کرده است که در لابه‌لای آن کاربرد زبان عامیانه نیز به چشم می‌خورد:
«… گرسنگی امانم را بریده است.» (همان: 98)
« و توی دلش به آن‌ها می‌خندید.» (همان: 105)
«نکند کلکی توی کارش است…» (همان: 105)
«بهتر است تا شکی نبرده و برایم دردسری درست نکرده، او را هم ببرم و کلکش را بکنم.» (همان: 106)
توصیفات اثر حاضر، همان توصیفات به کار رفته در متن مأخذ است، البته به زبانی ساده و قابل فهم‌تر برای کودک:
«پشت آن تپه آبگیر دیگری هست که آبش بسیار زلال است. طوری که سنگ‌ریزه‌های ته آن دیده می‌شود. حتی ماهی‌ها را از آن بالا می‌توان دید. خلاصه آبگیر بسیار پر آب و زیبایی است. محل پر رفت و آمدی هم نیست و صیادها به آن‌جا نمی‌آیند.» (همان: 102)
بازنویس از کاربرد درست نکات دستوری سرپیچی نکرده است.

– درون‌مایه
نویسنده‌ی کلیله و دمنه به‌طور مستقیم به درون‌مایه اشاره کرده است:
«و این مثل بدان آوردم که بسیار کس به مکر و حیلت خویشتن را هلاک کرده است.»‌(منشی، 1386: 85)
درون‌مایه‌ی اثر حاضر با متن مأخذ متفاوت است. شیخی می‌خواهد این مطلب را به کودک انتقال دهد که انسان نباید فریب دشمن را بخورد و به او اعتماد کند. خود بازنویس نیز از زبان حال ماهیان به این مطلب اشاره کرده است:
«همه از خرچنگ تشکر کردند و فهمیدند نباید به مرغ ماهی‌خوار اعتماد می‌کردند و گول حرف‌هایش را می‌خوردند.» (شیخی، 1389: 108)

– صحنه‌پردازی
بازنویس بدون اشاره به زمان داستان، مکان را این‌گونه معرفی می‌کند:
«آبگیری بود پر از ماهی‌های ریز و درشت و رنگ به رنگ.» (همان: 98)
و از طرفی وجود علف‌زارها و درختان سرسبز در تصاویر، فصل بهار را تداعی می‌کند.
حکایت مأخذ نیز با بیان نکردن زمان داستان، به این شکل به مکان اشاره می‌کند:
«آورده‌اند که ماهی‌خواری بر لب آبی وطن ساخته بود، و به قدر حاجت ماهی می‌گرفتی.»
(منشی، 1386: 82)

3-4-3- نقد و بررسی داستان «چشمه‌ای که مال ماه بود»
شیخی، مژگان (1389). « چشمه‌ای که مال ماه بود»؛ قصه‌های تصویری از کلیله و دمنه
[120 ص. مصور (رنگی)]. تهران: قدیانی
گروه سنی ذکر شده در کتاب: ‌ب، ج.
مأخذ کتاب: کلیله و دمنه
نویسنده در صفحه‌ی عنوان، کتاب مأخذ را ذکر کرده است.
مشخصات ظاهری: 12 ص، مصور (رنگی)
3-4-3-1- خلاصه‌ی داستان
دسته‌ای از فیل‌ها در سرزمینشان با آرامش زندگی می‌کنند، اما وقوع خشک‌سالی و در نتیجه‌ی جستجوی آب، آن‌ها را به سوی چشمه‌ای می‌کشاند که محل زندگی خرگوش‌ها است. در هجوم فیل‌ها به چشمه، عده‌ی زیادی از خرگوش‌ها زخمی و آواره می‌شوند. آن‌ها خوب می‌دانند که توان مقابله فیزیکی با فیل‌ها را ندارند؛ بنابراین پیروز، شخصیت اصلی داستان، بر آن است تا با به کارگیری خرد و تدبیر، چشمه را از فیل‌ها پس بگیرد. او در شبی مهتابی، نزد سلطان فیل‌ها می‌رود و با معرفی کردن خود به عنوان فرستاده‌ی ماه، به او می‌گوید که چشمه متعلق به ماه بوده و او از حضور شما در آن‌جا، خشمگین است. سلطان فیل‌ها که شگفت‌زده شده است، به سوی چشمه می‌رود و خرطومش را در آب می‌زند. ناگاه تصویر ماه به لرزه در می‌آید و او به تصور این‌که ماه عصبانی شده است، می‌ترسد و با یارانش چشمه را ترک می‌کند.

3-4-3-2- تطبیق متن بازنویسی شده با متن اصلی
الف. بخشی از متن بازنویسی شده
«ماه می‌گوید، حیوانی که قوی است نباید به حیوان‌های کوچک و ضعیف ظلم کند و به قدرت خود مغرور شود. همین قدرت ممکن است سبب نابودی و بدبختی‌اش شود. و تو ای فیل بزرگ، خود را از حیوان‌های دیگر برتر و قدرتمندتر می‌دانی. به غرور و خودخواهی افتاده‌ای.» (شیخی، 1389: 32)

ب. بخشی از متن اصلی
«هر که فضل قوّت بر ضعیفان بیند، بدان مغرور گردد، خواهد که دیگران را اگرچه از وی قوی‌تر باشند دست‌گرائی کند، هر آینه قوّت او راهبر فضیحت و دلیل هلاک شود. و تو بدان‌چه بر دیگر چهارپایان خود را راجح می‌شناسی در غرور عظیم افتاده‌ای.
دیو کآن‌جا رسید سر بنهد

مرغ کآن‌جا رسید پر بنهد

نرود جز به بدرقه گردون

از هوا و زمین او بیرون.»

(منشی، 1386: 205- 204)
3-4-3-3- روش خلق اثر
این داستان در لابه‌لای حکایت فرعی «مرغان که می‌خواستند بوم را امیر خویش کنند» باب بوف و زاغ نقل شده است.
بازنویس عنوان را از «ملک پیلان و خرگوش» به «چشمه‌ای که مال ماه بود» تغییر داده است که قدرت تأثیر آن به مراتب بیشتر از حکایت مأخذ است. در واقع چنین عنوانی، کودک را به سرعت درون داستان می‌کشاند و او از خود می‌پرسد مگر می‌شود ماه، صاحب چشمه باشد.
بازنویس در این اثر، هیچ‌گونه تغییری در اصل و محتوای داستان صورت نداده و حتی در مواردی، متن مأخذ را بدون هیچ‌گونه کم و کاست و البته به زبان ساده نقل کرده است و در واقع یک بازنویسی ساده ارایه میدهد.
او با توصیفاتی که شامل توصیف زندگی و روحیات شخصیت‌ها است، به ویژه در آغاز داستان، امکان حضور فعال کودک را فراهم کرده آن‌ها را با شخصیت‌ها آشنا می‌کند:
«روزی بود، روزگاری بود. جنگلی بود سرسبز و پر آب و علف. در این جنگل گروهی از فیل‌ها زندگی می‌کردند، فیل‌های بزرگ و کوچک. فیل‌ها، علف‌های آبدار را می‌خوردند. به چشمه‌ها می‌رفتند و خرطوم‌های بلندشان را پر از آب می‌کردند. به سر و تنشان آب می‌پاشیدند و فیل کوچولو‌ها هم، با هم آب بازی می‌کردند.» (شیخی، 1389: 26)
کار شیخی تنها یک بازنویسی ساده از متن اصلی است.
تصاویر کتاب نیز، پا به پای متن به یاری کودک آمده و جذابیت و تأثیر داستان را بیشتر کرده است.

3-4-3-4- عناصر داستان
– پیرنگ
داستان هر چند کوتاه است، اما روابط علی و معلولی بین رویدادها به آن نظم خاصی بخشیده است:‌
فیل‌ها به سبب کم‌آبی و گرما از سرزمینشان کوچ می‌کنند. از طرفی خرگوش‌ها به دلیل آوارگی و گلآلوده شدن آب چشمه از آمدن فیل‌ها ناراحت و ناراضی هستند. پیروز دست به تدبیر می‌زند؛ زیرا میداند با قدرت نمی‌توان با فیل‌های غول پیکر مبارزه کرد. او در شبی مهتابی نقشه‌اش را به اجرا در می‌آورد؛ زیرا انعکاس تصویر ماه در آب چشمه، جزء اصلی نقشه‌ی پیروز است. سلطان فیل‌ها با جنبش عکس ماه در آب، تصور میکند که ماه عصبانی شده است و به همین دلیل فرار می‌کند.
اکنون عناصر طرح به کار رفته در داستان، بررسی می‌شود:
داستان با توصیف زندگی فیل‌ها و جنگلی که در آن زندگی می‌کنند شروع می‌شود. (در حکایت مأخذ، نویسنده از همان آغاز با ذکر وقوع خشک‌سالی، به سراغ اصل مطلب می‌رود؛ بدون هیچ‌گونه توصیف و یا مطلبی اضافه، اما بازنویس با توصیفاتی که از زندگی فیل‌ها قبل و بعد از وقوع خشک‌سالی ارائه می‌دهد، به داستان جذابیت بخشیده است).
در ادامه با وقوع کم‌آبی و گرما، فیل‌ها با هجوم به چشمه‌ی خرگوش‌ها و آواره و زخمی کردن آن‌ها، گره‌افکنی را شکل می‌دهند و کشمکش درونی داستان، با تدبیر پیروز برای مبارزه با فیل‌ها و راندن آن‌ها از کنار چشمه صورت میگیرد. در ادامه خواننده مشتاق است بداند، تدبیر پیروز چیست؟ آیا فیل‌ها فریب او را خورده از کنار چشمه می‌روند؟ همه‌ی این سوالات خواننده را در حالتی از تعلیق قرار می‌دهد و او با کنجکاوی، ادامه‌ی ماجرا را دنبال می‌کند. بحران زمانی شکل می‌گیرد که پیروز برای اجرای نقشه، به سوی سلطان فیل‌ها می‌رود و خود را رسول ماه، معرفی کرده از جانب ماه، با آن‌ها اتمام حجت می‌کند. وقتی فیل خرطومش را در آب می‌زند، آب موج بر می‌دارد و او می‌ترسد. در این لحظه داستان به نقطه‌ی اوج خود می‌رسد. فرار فیل‌ها گره‌گشایی را شکل می‌دهد. زندگی خوب و خوش خرگوش‌ها بعد از رفتن فیل‌ها، پایان خوش داستان را رقم می‌زند.

– شخصیت‌پردازی
تمامی شخصیت‌ها حیوانی است به جز ماه که شخصیتی است ساخته‌ی ذهن پیروز.
پیروز شخصیت اصلی داستان است؛ شخصیتی خردمند که با تدبیرش چشمه را به خرگوش‌ها برمی‌گرداند. هرچند او توسط راوی معرفی می‌شود (شخصیت‌پردازی مستقیم)؛ اما بیشترین شناخت خواننده از این شخصیت، در ضمن گفتار و اعمال خود او نمایان می‌شود:

«در میان خرگوش‌ها، خرگوش سفیدی بود که گوش‌های سیاهی داشت و اسمش پیروز بود. همه می‌دانستند که او باهوش است.» (همان: 31)
«پیروز همین کار را کرد. روی تپه‌ای ایستاد و با صدای بلندی گفت: «ای سلطان فیل‌ها! خوب گوش کن که چه می‌گویم! من فرستاده‌ی ماه آسمان هستم و پیغامی برایت آورده‌ام. این پیغام هرچه باشد، نباید نسبت به من عصبانی و خشمگین شوی، چون من تقصیری ندارم و فقط یک پیغام‌آور هستم.» (همان: 32)
پیروز همان شخصیت حکایت مأخذ است و تفاوتی با آن ندارد.
دسته‌ی فیل‌ها و به ویژه سلطان آن‌ها، شخصیت مخالف خرگوش‌ها را شکل می‌دهند که به علت خشک‌سالی به چشمه‌ی هجوم می‌آورند.
خرگوش‌ها و سلطان آن‌ها، دیگر شخصیت‌های فرعی هستند. عمده‌ی اطلاعات خواننده از این شخصیت‌ها و همین‌‌طور فیل‌ها، بر عهده‌ی راوی است (شخصیت‌پردازی مستقیم).
در واقع بازنویس با توصیف اوضاع و احوال شخصیت‌ها، آنها را برجسته کرده است:
«همه چیز خوب و خوش بود، تا این‌که یک سال باران نبارید، چشمه‌ها و رودخانه‌ها کم آب شدند. فیل‌ها صبح تا شب این طرف و آن طرف به دنبال آب می‌گشتند؛ اما هر روز گرما شدیدتر می‌شد و بی‌آبی بیشتر، چشمه‌ها تقریباً خشک شده بود. فیل‌ها از تشنگی بی‌حال و بی‌رمق شده بودند.» (همان: 26)
نمونه‌ای دیگر از توصیفات بازنویس در معرفی خرگوش‌ها:
«از قضا، آن قسمت از جنگل منطقه‌ی خرگوش‌ها بود. با آمدن فیل‌ها گرفتاری آن‌ها هم شروع شد. فیل‌ها موقع راه رفتن جلو پاهایشان را نگاه نمی‌کردند و خرگوش‌ها را لگد می‌کردند و می‌رفتند. تعداد زیادی از خرگوش‌ها کشته و زخمی شدند. این بود که همه جمع شدند و نزد سلطان خرگوش‌ها رفتند، یکی دمش کنده شده بود و دیگری گوش‌هایش زخمی و آویزان بود. آن یکی هم دستش را با برگ و شاخه بسته بود و یکی دیگر هم سبیل‌هایش کنده شده بود. همه زخمی و ناراحت بودند.» (شیخی، 1389: 29)
در حکایت مأخذ این قطعه از داستان، این گونه روایت می‌شود:
«و آن زمین