در خصوص تحول ایجادشده در نوع نگاه به علم، فروغی معتقد است که “‌دکارت همچنان که در روش کسب علم، جاده کوبیده پیشینیان را رها کرد و راه تازهای در پیش گرفت، نسبت به خود علم نیز همین شیوه را اختیار کرد. آنچه را از پدر و مادر خود آموخته بود، نیست انگاشت. بساط کهنه برچیده،‌ بساط نو درانداخت؛ به این نیت که به قوه تعقل و تفحص شخصی خویش،‌ اساسی در علم به دست آورد و به عبارتی شک را راه وصول به حقیقت قرار داد. دکارت همه گفتههای پیشینیان را سلب اعتماد کرد و جمیع معلومات خویش را محل شک قرار داد و بر‌ آن شد که پایهای برای علم و یقین به دست آورد. نخستین اصل ثابت، وجود خویشتن بود و دومین اصل، وجود ذات باری، آنگاه در پی آن شد که حقیقت عالم خلقت را معلوم سازد.562 اما این که خاستگاه علم جدید و مدرن کجاست باید گفت که از دل تسمیهگرایی و بازنگری در معنای هستیشناسی تسمیهگرایی درآمد. از منظر تسمیهگرایی، نظم ترسیم شده در تفکر قرون وسطی بیمعنا و بیهدف است؛ زیرا اولاَ هر موجودی در اصل منفرد است و ثانیاً خود خداوند وجودش متفاوت از سایر موجودات است. اکهارت نیز مانند اکام فاصلهای بی نهایت میان خدا و جهان قائل بود. تسمیهگرایی به این دیدگاه خط بطلان کشید و اعلام کرد که خداوند خود نه تنها در معرض تغییر است بلکه شاید خویشتن را نیز تغییر دهد. فرانسیس بیکن، پدر علم جدید که تفاوتی اساسی با دانش در قرون وسطی داشت، به دنبال فهم چیستی و جهت حرکت آن (علت صوری و غایی) نبود، بلکه در صدد شناختن ویژگی و حرکتهای خاص ماده بود. او نه در پی فهم چیستی طبیعت بلکه درصدد درک چگونگی کارکرد آن بود.563
به هر حال، بیکن بود که نخستین خشتهای بنای علم جدید را بر اصولی نومینالیستی بنا کرد، اما گالیله و دکارت و هابز دیوارهای آن را برافراشتند. یکی از جریانهای مهم در اندیشه مدرن با دکارت آغاز میشود و در ادامه راه به لایبنیتز و مالبرانش و اسپینوزا و فیخته و هگل و شوپنهاور منتهی میشود. توضیح آن که جریان دیگر نیز با هابز و لاک و هیوم و میل آغاز میشود که بسیاری از دانشمندان انگلوامریکن در آن جای گرفتهاند. از محورهای اختلافات این جریانها میتوان به اختلافشان در مورد طبیعت و رابطه انسان و خداوند اشاره کرد. از نظر بیکن، انسان بخشی از طبیعت است و فراتر از آن را نه میشناسد و نه میتواند کاری انجام دهد. انسان در گیرو دار طبیعت قرار دارد و با آنکه میتواند تا حدی آن را به فرمان خود درآورد، بخشی از طبیعت است نه خالق آن. دکارت راه دیگری برگزید و ابتدا بر این باور بود که بر پایه ریاضیات، علمی یقینی و شکناپذیر تأسیس کند. اما بعدها دریافت که خداوند قادر مطلق ممکن است ریاضیات را از مرتبه یقینآور خود ساقط کند. این امر او را به جستجویی درونی کشاند و سرانجام وی به این اصل مشهورش باورمند شد که من میاندیشم پس هستم. بر این پایه، وی اساس علم مدرن را بر روی سوژه خودمختای بنا کرد که نه تنها از طبیعت برتر است بلکه میتواند در برابر خود خداوند طبیعت مقاومت کند و حتی به جای او بنشیند و صاحب و ارباب طبیعت شود.
این برداشت از علم جدید ناشی از برداشت جدید از انسان به عنوان موجودی صاحب اراده و برگرفته از الگوی قادر مطلق نومینالیستهاست و انسان را قادر میسازد تا همانند خداوند با اعمال اراده نامحدود خود، بر طبیعت حکم براند. دکارت در اینجا نه فقط بر نومینالیسم بلکه بر آرمان اومانیستی فرد خودآفریده و خودبسنده و نیز اندیشه لوتر دربار? پیوستگی اراده انسان و خداوند تکیه کرده است. دکارت انسان را به عنوان جسمی متحرک در طبیعت رها میکند و هم او را برتراز آن میداند و او را به جایگاه قادر متعال اعتلا میبخشند. هابز نیز انسان را قطعهای از طبیعت یا جسمی متحرک میدانست و همانند تسمیهگرایان معتقد بود که جهت این حرکت از پیش مشخص نشده است. اما بر خلاف آنان، آن را بیقاعده نمیدانست، بلکه تابع اصول مکانیکی تلقی میکرد.
نتیجه سخن آن که تحولات عمیقی از این دست بود که نوع نگاه به آدمیان را تغییر داد، اما نگاه ما به دانش و کارکرد آن چندان تغییری نکرد.

مطلب مرتبط :   حکمرانی، آزادی، حقوق، نهاد، پاسخگویی

تا اینجا به بررسی نقاط اشتراک و افتراق در جریان اصلاحی در اسلام و مسیحیت پرداختیم و هم اینک بعد از معرفی جریانهای مذکور و بیان همسانیها و ناهمسانیها، به نتیجهگیری از همه مباحث مذکور میپردازیم.

5
خاتمه

در اینجا به سخنی که در ابتدای نوشته بیان کردیم، بازمیگردیم. مقایسه میان تحولات اصلاحی در کشورهای اسلامی و کشورهای غربی سرانجام به جایی رسید که بعضی از اندیشمندان در جهان اسلام بدین باور افتادند که این دو اقلیم، سرنوشت کمابیش مشترکی داشته و دارند و از آنجا که قواعد و قوانین آفرینش و طبیعت، قطعی و مستمر و فراگیر است و جایی برای استثنا در آن نیست، ما و غرب در مسیر تعالی یا انحطاط از قوانین مشترکی استفاده میکنیم و لذا هر چه عامل پیشرفت است، در همه جا عامل پیشرفت است و هر چه عامل پسرفت است، در همه جا این گونه است و از آنجا که جریان اصلاحات پروتستانی انقلابی در عالم فکر و اندیشه و سیاست و اجتماع و فرهنگ پدید آورد، باید از این واقعه عبرت گرفت و راه طیشده و آزموده و به نتیجه رسیده را رفت.
جالب اینکه جریان پروتستانی در اصل جریانی بنیادگرا و شاید بتوان گفت که متحجر و واپسگراست، اما چرا این جریان تا بدین حد مورد توجه و استقبال جریان اصلاحطلب ایرانی و بعضاً غیرایرانی قرار گرفته، تا جایی که عدهای به خیال افتادهاند که پروتستانهای غرب، فرشتگان نجات آنها بودهاند؟
البته دو جریان مذکور در بعضی از امور مشترکند، مانند تفسیر مجدد و بازسازی دینی، عرفیسازی و تفسیر دنیوی (البته از طریق مفهوم شغل دنیوی به مثابه تکلیف نزد پروتستانها، و نزد روشنفکران از طریق تفسیر مجدد دین با استفاده از علوم دنیوی)، ناچیزانگاری نقش مناسک و شعایر دینی در حیات اجتماعی، احترام گذاشتن به آزادی در تفسیر دین. اما تفاوتهایی ماهوی میان دو جریان پروتستانی و روشنفکری دینی هست که عبارتند از:

* توجه اصولی پروتستانها به اصول دین به جای متون کلاسیک غربی،
* قرار داشتن خدا در اندیشه دینی پروتستانها، به جای انسان نزد روشنفکران، و قرار داشتن عمل اجتماعی در جهت افزایش عظمت خدا.
* بیشترین تلاش پروتستان ورود به جمع برگزیدگان است، اما بیشترین همت روشنفکران، ورود به دنیای مدرن است. پروتستانها مسحور خدایند، اما روشنفکران مسحور جهان مدرن و صنع انسان مدرنند.
* مخالفت بر سر کثرتگرایی و پذیرفتن راههای مختلف برای نجات،
* اختلاف بر سر منشأ ضرورت عمل اجتماعی که نزد پروتستانها تکلیف است اما در نزد اینها حق است.
* عقل نزد پروتستانها ضعیف است و ناتوان، اما روشنفکر بر توانایی نامحدود عقل تکیه میکند.
* پروتستانها تقدیرگرایند اما روشنفکران بر آزادی و اختیار بشر تأکید دارند.

البته گاهی میان اصلاحات دینی و اصلاحات پروتستانی تمییزی نهاده نمیشود و گمان میشود که هر گونه اصلاح دینی، اصلاح پروتستانی متعارف است. به بیان دیگر، میتوان پذیرفت که بعضی تحولات با تحولات در اندیشه دینی گره خورده بود، اما این که مراد از اندیشه دینی، صرف تفکرات پروتستانی باشد، محل تأمل است و چه بسا نتوان اثبات کرد یا خلافش به اثبات رسد.
اشتباه فاحش دیگر است که گاه هنگام جستجو از احوال غرب، یکباره به سراغ قرن “شانزدهم” میرویم، در حالی که قرن شانزدهم در “میانه” راهی است که غرب مسیحی در دوره جدید آغاز کرد. حقیقت آن است که اگر بخواهیم مقایسهای جدی به جا آوریم، باید در آخر صف بایستیم نه وسط آن و به جای مقایسه تحولات دینی دو قرن جدید اسلام با تحولات مشابه در عصر اصلاحات، آن را با تحولات قرن دوازه و سیزده مسیحی بسنجیم که تازه اولین مراکز علمی در فرانسه و بریتانیا شکل گرفتند و مردمان آن دیار اشتیاق و عطشی فراوان به بازخوانی و تأمل در میراث روم و یونان و سایر اقوام و ملل از جمله جهان اسلام که پرچمدار علم و رشد بود، از خود نشان داند و در گام نخست به ترجمه و شرح میراث گذشتگان همت گماشتند. غرب در دوره جدید مهمترین تحولاتش از قرن دوازهم میلادی آغاز شد و مهمترین میوه آن، پدیده مدرنیسم یا تجددگرایی است که مدت زمان زیادی طول کشید. این جریان در اصل واکنشی بود بر ضد سنت و دین مسیحیت، و اصلاً مدرنیته خود را با نفی مسیحیت سنتی معرفی میکند، نه با ذکر جهات اثباتی و البته صدور این مفهوم و دامنگستر شدنش موجب شد که همین مفهوم با لوازمش – که نفی دین و سنت است – در سایر جاها مطرح شود و بدین سان چالش میان سنت و مدرنیته شکل گرفت. مسئله مهم در اینجا آن است که مدرنیته، نوعی انسانشناسی و جهانشناسی را مطرح کرد و همین به دنبال خودش پیامدهایی آورد که بسیار عظیم و شگرف بود و در سایر نقاط عالم مورد توجه قرار گرفت که یکی از مهمترینش، مسئله علوم تجربی است.
یاسپرس در فصلی از کتاب آغاز و انجام تاریخ، زیر عنوان “ویژگیهای باختر زمین” نگاهی جغرافیایی به این موضوع دارد و معتقد است که مغرب زمین ویژگیهایی ذاتی و منحصر به فرد دارد که در نتیجه آن تمامی شخصیتهای راستین از پیامبران یهودی و فیلسوفان یونانی تا مسیحیان بزرگ و شخصیتهای قرن شانزدهم تا هیجدهم در آن ظهور کردند. وی مهمترین موضوع را عشق آدمی به آدمی میداند:‌ “مهمترین ویژگی باخترزمین عشق آدمی است به آدمی، و نیروی بررسی کردن خود خویشتن در حرکتی که هرگز به پایان نمیرسد. در اینجا، آمادگی دیدن و شنیدن و پذیرفتن، تفکر بینهایت و درونی بودن بدان پایه رسیده است که معنای ارتباط آدمیان با یکدیگر و افق خرد واقعی روشن گریده. باختر زمین از واقعیت خود آگاه شده است. باختر زمین تنها یک نوع انسان فرمانروا پدید نیاورده است، بلکه انواع بسیار و متضاد. اینجا هیچ کس همه چیز نیست، برای هر کس جا هست. یکی به ضرورت، پیوسته به دیگری نیست، بلکه جداست و از این رو، هیچ کس نمیتواند همه چیز را بخواهد.” از نگاه وی، مهمترین ویژگیهای غرب عبارتند از:
تفاوت جغرافیایی از این جهت که چین و هندوستان از خشکیهای بزرگ و محصور تشکیل شدهاند اما در باختر، از جزیره، شبهجزیره، مناطق بیابانی و واحهها، آب و هوای خاص دریای مدیترانه دنیای کوههای آلپ و سواحل طولانی دریاها با اقوام و ملل مختلف؛
آشنایی غرب با آزادی سیاسی با توجه به بنیادگذاری آن در آتن؛ آشنایی با عقلی که دولت متکی به قانون و نظامات اجتماعی بر پایه آن شکل گرفت و پذیرفتن نتایج علم و فهم آن را الزامی میکرد؛
جدا نکردن آسمان و زمین و کوشش برای تحقق بهشت در زمین؛
ناآرام و ناراضی بودن به آنچه

مطلب مرتبط :   شوقی، حکایت،، شخصیّتهای، شخصیّت، حقیر

دسته بندی : علمی