در تعریفی دیگر، جهانی شدن عبارت است از فرایند فشردگی فزاینده زمان و فضا که به واسطه آن مردم دنیا کم و بیش و به صورتی نسبتاً آگاهانه در جامعه جهانی واحد ادغام می‌شوند. به بیان دیگر جهانی شدن معطوف به فرایندی است که در جریان آن فرد و جامعه در گستره‌ای جهانی با یکدیگر پیوند می‌خورند. (گل‌محمدی 1389: 20)
محور بحث دیوید هاروی از جهان معاصر، مفهوم فشردگی زمانی ـ فضایی است؛ گیدنز پیامدهای اجتماعی این فشردگی را بررسی می‌کند؛ رابرتسن عنصر آگاهی را نقطه عطفی در فرایند طولانی‌مدت جهانی شدن می‌داند و مارتین آلبرو هم جهانی شدن را شکل‌گیری یک جامعه جهانی در «عصر جهانی» به شمار می‌آورد. (گل‌محمدی 1389: 21)
برخی پست‌مدرنیست‌ها گام را فراتر نهاده، این مرحله از جهانی شدن را فرا رسیدن عصری جدید در تاریخ بشر می‌دانند. مارتین آلبرو در اثر جالب خود چنین ادعایی را طرح و از آن دفاع می‌کند. به نظر او تحولات و دگرگونی‌های فنی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی در دهه‌های اخیر چنان ژرف، فراگیر و پرشتاب بوده که باید سخن از مراحل عالی تجدد یا فراتجدد را کنار گذاشت (لیون به نقل از گل‌محمدی 1389: 27). عصر مدرن پایان یافته و باید در کاربرد مفاهمی و واژه‌هایی مانند «عصر اتوماسیون»، «عصر اتم»، «عصر فضا» و «عصر الکترونیک» محتاط بود، چرا که همچنان احساس مدرن بودن را القا می‌کنند. از دیدگاه آلبرو گرچه تجدد پایان یافته، اما تاریخ پایان نیافته است. انسان اکنون به عصر جدیدی گام می‌گذارد که باید آن را «عصر جهانی» نامید. این عصر با دگرگونی‌هایی اساسی در بنیادهای کنش و سازمان اجتماعی افراد و گروه‌ها همراه است. (آلبرو به نقل از گل‌محمدی 1389: 27)

2.3.7. نظریه‌های جهانی شدن
گل‌محمدی نظریه‌های جهانی شدن را به سه نسل تقسیم کرده است:
نسل اول این نظریه‌ها متعلق به بنیانگذاران علوم اجتماعی در قرن هفدهم است و با سن‌سیمون شروع می‌‌شود. دو نیرو یا عاملی که از دیدگاه سن‌سیمون در فرایند جهانی شدن مؤثرند، «صنعتی شدن» و «علم‌الاجتماع» است. به نظر سن‌سیمون صنعتی شدن ذاتاً فرایندی گسترش‌طلب است و گسترش چنین فرایندی در جوامع غیراروپایی، فراگیر شدن فرهنگ اروپایی را در پی خواهد داشت. بدین ترتیب صنعت و اقتصاد در خدمت همگونی فرهنگی و بنابراین در خدمت شکل‌گیری جامعه جهانی قرار خواهد گرفت. علم‌الاجتماع هم که انسان را مانند یک موجود اجتماعی و بدون توجه به علایق فرهنگی بررسی می‌کند، نقشی مهم در متحد کردن انسان‌ها بازی خواهد کرد. (واترز به نقل از گل‌محمدی 1389: 32)
اگوست کنت، شاگرد سن‌سیمون… همگونی و همبستگی فزاینده و سرانجام شکل‌گیری یک جامعه جهانی را در گرو پشت سر گذاشتن «مراحل سه‌گانه» می‌دانست. کنت بر این باور بود که همه جوامع سرانجام از مرحله خداشناسی و مرحله مابعدطبیعی عبور کرده، به مرحله اثباتی خواهند رسید. مرحله اثباتی ــ که پیشرفته‌ترین مرحله تکامل بشر است ــ «تحت سلطه مدیران صنعتی و هدایت اخلاقی دانشمندان خواهد بود.» بر خلاف مرحله نخست که «خانواده واحد اجتماعی الگو را می‌سازد» دومین مرحله که «دولت اهمیت اجتماعی پیدا می‌کند»، در «سومین مرحله، کل نوع بشر واحد اجتماعی اصلی خواهد بود.» (گل‌محمدی 1389: 33)
دورکیم پدیده‌ای اجتماعی را زمینه‌ساز و تسهیل‌کننده فروپاشی مرزهای فرهنگی ـ سیاسی و همگونی جهانی می‌دانست. البته خود این پدیده اجتماعی محصول فرایند نوسازی است که بنیادهای نظم اجتماعی در جوامع سنتی را سست و ویران می‌کند. به بیان دیگر، بر اساس جامعه‌شناسی دورکیم، فروپاشی نظم اجتماعی سنتی و به واسطه فرایند نوسازی، گامی مهم در راستای افزایش همگونی جهانی به شمار می‌آید. از دیدگاه دورکیم در جوامع سنتی که با همبستگی مکانیکی ویژگی می‌یابند، پای‌بندی به آداب و سنن معین، تعلق به مکانی خاص و داشتن روح جمعی، مهم‌ترین عناصر هویت‌بخش هستند. درچنین شرایطی، واحدهای اجتماعی نسبتاً محدود، یکپارچه، نفوذناپذیر و منفک از یکدیگر خواهند بود… با شکل‌گیری و گسترش فرایند نوسازی، این همبستگی نیرومند میان فرد و جامعه محدود و معین کم‌کم سست می‌شود یا به بیان دیگر، نوسازی با نوعی فرایند انفکاک ساختاری همراه است. تحت‌تأثیر چنین فرایندی، سنت‌ها، تعهدهای جمعی و دیگر عناصر هویت‌بخش محدود، مانند ملیت و قومیت جایگاه و اهمیت خود را بیش از پیش از دست می‌دهند و نفوذپذیری مرزهای بین اجتماعات مختلف افزایش می‌یابد. در واقع تجدد، نوسازی و انفکاک ساختاری ناشی از آن، به این دلیل نیروهایی جهانی‌ساز هستند که پیوندهای سنتی محدود را از بین می‌برند و شرایطی نسبتاً همانند را در همه جوامع حاکم می‌کنند. (لیون به نقل از گل‌محمدی 1389: 33)
وبر هم با آنکه برای جوامع اروپایی و تمدن غربی ویژگی‌هایی استثنایی قائل بود، نوسازی و تجدد را عواملی بسیار مؤثر در فرایند جهانی شدن می‌دانست. این تأثیر در درجه نخست به واسطه گسترش عقلانیت امکان‌پذیر است. همان‌گونه که افزایش انفکاک ساختاری به کم‌رنگ شدن مرزهای میان واحدهای مختلف اجتماعی می‌انجامد، با گسترش فرایند عقلانیت در قلمرو جهانی، تمایزهای فرهنگی، اجتماعی و سیاسی میان نظام‌های محدود و معین اجتماعی (از جمله جوامع ملی) کاهش می‌یابند و به همان نسبت بر میزان همگونی‌ها و همسانی‌ها افزوده می‌شود. بنابراین، از دیدگاه وبر، فرایند عقلانیت چونان حلالی جهانی‌ساز است که با گسترش آن، همه فرهنگ‌ها کم و بیش ویژگی‌های مشترک پیدا می‌کنند. این ویژگی‌های مشترک عبارتند از غیرشخصی شدن روابط، پیشرفت فن‌آوری، اهمیت‌یابی تخصص و گسترش کنترل فنی عقلانی بر فرایندهای طبیعی و اجتماعی. (واترز به نقل از گل‌محمدی 1389: 34)
از دیدگاه مارکس، بر خلاف نظام‌های اجتماعی ـ اقتصادی پیشین، نظام سرمایه‌داری ذاتاً نظامی مایل به تعمیق درونی و گسترش بیرونی است. بنابراین، نظام مورد نظر پس از اینکه شکل گرفت، رشد و گسترش خود را آغاز می‌کند. گرچه این رشد و گسترش با فراز و نشیب و نوسان‌هایی همراه است، ولی متوقف نمی‌شود و دیر یا زود همه موانع و مرزهای طبیعی، سیاسی و فرهنگی را درمی‌نوردد. پس می‌توان گفت جهانی شدن فرایندی است که تقریباً همزمان با شکل‌گیری سرمایه‌داری آغاز شده است (سویزی به نقل از گل‌محمدی 1389: 34). گسترش‌یابندگی نظام سرمایه‌داری در منطق انباشت نهفته است. در این نظام، حفظ ارزش و اعتبار سرمایه مستلزم انباشت و تراکم بی‌وقفه است و سرمایه همواره باید به کار گرفته شود تا دست کم بتواند ارزش خود را حفظ کند و بازتولید سرمایه همواره نیازمند بازارهایی جدید برای سرمایه‌گذاری و فروش کالاهای تولیدشده است. بنابراین، سرمایه خواه‌ناخواه از مرزهای ملی فراتر می‌رود و روابط و نهادهای مناسب برای رشد و گسترش خود را در سرزمین‌های جدید مستقر می‌کند. با توجه به این ویژگی سرمایه‌داری است که مارکس و انگلس نظام مورد نظر را متولی یکپارچه‌سازی جهان دانسته‌اند. بورژوازی در جست‌وجوی بازارهای جدید از کشور خود فراتر می‌رود تا جهان را به بازاری برای سرمایه‌گذاری و فروش محصولات خود تبدیل کند. تلاش و تکاپوی بورژوازی برای انباشت هرچه بیشتر سرمایه، به تولید و مصرف ویژگی جهانی می‌دهد. بنابراین، هم اقتصاد جهانی می‌شود و هم فرهنگ. (لوی به نقل از گل‌محمدی 1389: 35)
گرایش و تمایل به ساختن نظریه‌های کلان درباره تحولات فراگیر تاریخی که دیر یا زود همه جوامع را دربر می‌گیرد و از قوانین معینی پیروی می‌کند، دیگر ویژگی مشترک نظریه‌پردازان نسل اول است. «انفکاک ساختاری» دورکیم، «عقلانیت» وبر و «فرایند کالایی شدن» مارکس، نمونه‌های برجسته چنین نظریه‌هایی به شمار می‌روند. (گل‌محمدی 1389: 35)
نسل دوم نظریه‌های جهانی شدن. گل‌محمدی نسل دوم نظریه‌‌پردازان جهانی شدن را به چهار دسته تقسیم کرده است:
1) کارکردگرایان امریکایی که در چارچوب سنت فکری دورکیم می‌اندیشند، نوسازی را عاملی ادغام‌کننده و همگون‌ساز می‌دانند. از دیدگاه آنان فرایند نوسازی با افزایش و گسترش انفکاک در حوزه‌های مختلف زندگی اجتماعی، آداب و ارزش‌های خاص و سنتی را تضعیف و فردگرایی، یونیورسالیسم، سکولاریسم و عقلانیت را تقویت می‌کند. بنابراین انتخاب‌های عقلانی بیش از پیش رواج می‌یابد و جوامع مختلف در نتیجه همین انتخاب‌های عقلانی اعضای خود، به سوی وضع اجتماعی مشترکی پیش می‌روند و به یکدیگر نزدیک‌تر می‌شوند. از دیدگاه پارسنز جوامع در فرایند نوسازی همواره دگرگون می‌شوند و انفکاک ساختاری فزایندهای آنها را در بر می‌گیرد، ولی این دگرگونی اجتماعی جهتی نسبتاً ثابت و معین دارد و ازمنطق واحدی پیروی می‌کند. منطق مورد نظر عبارت است از انطباق یا قابلیت یک نظام زنده برای سازگار شدن با محیط خود. بنابراین، اگر جوامع در مسیر تحول مشترکی حرکت کنند همانندتر… و در یکدیگر ادغام خواهند شد. این همان فرایند جهانی شدن است. (واترز به نقل از گل‌محمدی 1389: 35)
جامعه نوپدیدی که دانیل بل شکل‌گیری آن را بشارت می‌داد، «جامعه اطلاعات‌محور» بود. او با معیار قرار دادن فن‌آوری، جوامع را به سه نوع جامعه کشاورزی، جامعه صنعتی و جامعه اطلاعات‌محور تقسیم می‌کند. در جامعه اطلاعات‌محور ــ که پس از جنگ جهانی دوم شکل گرفته و گسترش یافته است ــ اطلاعات، فن‌آوری شاخص به شمار می‌آید، در حالی که مواد خام و انرژی به ترتیب فن‌آوری‌های محوری جامعه کشاورزی و صنعتی بودند. در این جامعه اطلاعات‌محورِ مابعد صنعتی، نیروی کار بیش از پیش از بخش‌های کشاورزی و صنعت به بخش خدمات روی می‌آورد؛ دانش (از جمله دانش نظری و فنون روش‌شناختی) اهمیتی فزاینده می‌یابد و مدیران و افراد حرفه‌ای به جایگاه مهم‌تری دست می‌یابند. (داتون به نقل از گل‌محمدی 1389: 36)
جامعه در نظر نیکلاس لوهمان، در درجه نخست نوعی نظام اجتماعی است و کنش‌های مبتنی بر ارتباط معنادار عناصر تشکیل‌دهنده این نظام اجتماعی به شمار می‌آیند. پس جامعه عبارت است از نظام اجتماعی فراگیر که هر ارتباط معناداری را دربر می‌گیرد. مرزهای یک جامعه با گستره ارتباطات معنادار انطباق دارد و جایی را که چنین ارتباطی پایان می‌یابد، باید حد و مرز جامعه به شمار آورد. از دیدگاه لوکمان، اگر ارتباط معنادار را عنصر تشکیل‌دهنده جامعه بدانیم، می‌توان نظام اجتماعی جهانی را یک جامعه به شمار آورد، چرا که عملاً دو فرد واقع در دو سوی کره زمین می‌توانند با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. امروزه قلمروهای سیاسی و فرهنگی به هیچ‌روی با قلمروهای ارتباطی هم‌مرز نیستند و انسان‌ها به کمک امکانات فن‌آوری‌های ارتباطی بسیار پیشرفته می‌توانند در گستره‌ای جهانی ارتباط یابند. به بیان

مطلب مرتبط :   آزادی، مجازات، حبس، محکوم، محکومیت