فصل 2
چارچوب نظری

مقدمه
خیره شدن به سمت افق، جهت تماشای طلوع و یا غروب خورشید، جذابیتی ایجاد میکند که مانع توجه تدریجی به زمان تغییر رنگ آسمان میشود و مخاطب بهناگهان خود را در عمل انجام شده میبیند، گرایش حاصله آهسته و بیصدا محیط را تغییر میدهد و مخاطب را با هدف تغییر همراه میکند؛ و اینچنین است توان تأثیرگذاری قدرت نرم در راستای منافع و اهداف قدرت، قدرتی به مراتب تأثیرگذارتر از قدرت سخت. ابزار تهدید و اجبار در قدرت سخت، همزمان با تأثیرگذاری در تغییر شرایط و تطبیق منافع در راستای هدف، قوهی پتانسیل مخالفت و انزجار در اذهان و قلوب را پرورش میدهد، پتانسیلی که در کوچکترین شرایط مستعد جهت گریز از شرایط تحمیلی، از حالت قوه به فعل در میآید و در خلاف جهت منافع قدرت حرکت میکند؛ اما ابزار جذب و اقناع در قدرت نرم، همزمان با تأثیرگذاری در تغییر شرایط و تطبیق منافع در راستای هدف، قوهی پتانسیل همراهی و علاقهمندی در اذهان و قلوب را پرورش میدهد، پتانسیلی که در کوچکترین شرایط مستعد جهت اتصال به شرایط منتخب، از حالت قوه به فعل در میآید و حول محور منافع قدرت حرکت میکند.
قابلیت اعمال غیر مستقیم قدرت نرم و توان تأثیرگذاری آن جهت نیل به اهداف، توجهات زیادی را در دهههای اخیر به خود مبذول داشته است، اما با توجه به اختلافات بنیادی نظریهی قدرت نرم نای که بر اساس مبانی سکولاریستی و لیبرال دموکراسی بنا شده، با گفتمان اسلامی که بر اساس مبانی اعتقادی توحیدی است، پژوهش حاضر با بررسی جایگاه قدرت نرم در اندیشهی سیاسی امام علی(علیهالسلام)، چارچوب نظری قدرت نرم نای را جهت قیاس و نه تطبیق مورد استفاده قرار میدهد.

1. گذر قدرت از وجه سخت افزاری به نرم افزاری
در اروپا از سال 1648 و به استناد دریافتهای ماکیاول دریافته شد که واحد خاصی برای تأمین امنیت باید ایجاد شود. ماکیاول تأسیس آن را بهعهدهی شهریار گذاشت بدون آنکه نامی برای آن حک کند. هابز وظیفهی نامگذاری و تعیین تکلیف در این خصوص را بهعهده گرفت. وی ضمن تأکید بر یافتهی ماکیاول مبنی بر اینکه کارکرد دولت تأمین امنیت از طریق قدرت است، نام آنرا لویاتان گذاشت، تا تجلی قدرت باشد(سیفزاده،1385،ص159).
به مقتضای قراردادهای اجتماعی لاک، روسو، منتسکیو، و …، سیطرهی لویاتانی دولت بر زندگی انسانی فروهشته شد. زمانهای بسیار سپری شد تا زمینه برای نوعی قرارداد اجتماعی هر چند نابرابر از طریق جامعهی ملل و سازمان ملل در صحنهی خارجی فراهم شود(همان،ص195).
با شروع جنگ جهانی اول، تقریباً کل سرزمینهای مورد ادعای استعمارگران، تسخیر شده و مقاومتهای نظامی مردم بومی در هم شکسته شده بود. در سال 1914 حدود 85 درصد کل سطح کرهی زمین زیر سلطهی استعمارگران قرار داشت. کنترل اقتصادی، سیاسی، و یا ایجاد دولتهای استعماری سراسر جهان را فرا گرفته بود. در این دوره علاوه بر حاکمیت مستقیم بر مستعمرات، سایر ابزار سلطه به صورت ایجاد حوزههای نفوذ، و قراردادهای تجاری دارای امتیازات ویژه بهکار گرفته شد. در این میان تحمیل خواست استعمارگران از طریق اعمال قراردادهای مقید کنندهی تجاری و سیاسی به دولتهای دریافت کنندهی وام نیز شدت گرفت(الهی،1383،ص22).
در جنگ جهانی اول، آمریکا نظارهگر جنگ مستعمراتی شد و بعد از جنگ نیز شیوهی سلطه از طریق نفوذ را انتخاب کرد و در واقع امپریالیسم غیر رسمی را پایه گذاشت. تحت لوای شعارهای لیبرالیسم، آمریکا توانست نه تنها در سیاست بلکه در اقتصاد جهان در دههی 1920 وضعیت شاخص و برتری را بهدست آورد. شرکتهای چندملیتی این کشور با برخورداری از توان تکنولوژی و مالی به سرعت شروع به انحصار درآوردن بخشهای مختلف اقتصادی و بازارهای جهانی نمودند و بدین ترتیب امکان مقابلهی سایر کشورهای امپریالیستی علیه خود را کاهش دادند. طی سالهای جنگ جهانی دوم، آمریکا باز هم فرصتی بهدست آورد تا با افزایش تولید، سلطهی بیشتر بر بازارهای جهانی بهدست آورد(همان،صص54-53).
هنگامیکه حملهی فاشیستها در سالهای اولیهی شروع جنگ دوم با موفقیت همراه شد، متفقین برای نجات خود به شعارهای مردمفریب رو آوردند. آنها چنین تبلیغ مینمودند که برای دفاع از آزادی، دموکراسی، و تمدن غربی میجنگند. با توسل به همین شعارها بود که موفق شدند میلیونها نفر از مردم مستعمرات را به جبهههای جنگ علیه فاشیستها گسیل دارند و منابع مادی این سرزمینها را برای ادامهی نبرد استثمار نمایند. هر چند گفته میشود که جنگ جهانی دوم، مرگ سیستم مستعمرهداری را با خود به همراه آورد و در واقعیت نیز این سخن صحیح بهنظر میآید، اما امپریالیسم با چهرهای دیگر، همچنان به استثمار ملل جهان ادامه داد. این استثمار، دیگر از طریق اعمال سلطه و تصرف مستقیم حق حاکمیت بر ملل و کشورهای دیگر انجام نگرفت، بلکه از راههای گوناگون و در بسیاری موارد، نامرئی این سلطه اعمال شد و استثمار انجام گرفت. بارزترین جنبههای این چهرهی جدید امپریالیسم در بخشهای سیاسی، فرهنگی، و اقتصادی تجلی نمود و آنچه مربوط به بخش نظامی میشد بیشتر مبتنی بر بعد سهگانهی فوق بود تا بهعنوان حملهی نظامی مستقیم و تصرف سرزمینها(همان،صص26-25).
از جنگ دوم جهانی به بعد، سهم امپریالیسم اقتصادی و فرهنگی در فعالیتهای وسیع بینالمللی دولتها، افزایش یافته است. این مسئله دو علت دارد. از یک سو امپریالیسم نظامی گسترده و آشکار، دیگر ابزاری عقلانی در سیاست خارجی محسوب نمیشود زیرا متضمن پذیرش خطر نابودی خود در یک جنگ هستهای است. از سوی دیگر، تجزیهی امپراتوریهای مستعمراتی به تعداد زیادی دولت ضعیف، که بسیاری از آنها باید برای بقای خود به کمک خارجی متکی باشند، برای دولتهای امپریالیستی فرصتهای جدید فراهم میکند تا قدرت خود را از طریق ابزار اقتصادی و فرهنگی توسعه دهند(مورگنتا،1389،ص119).
توسیدید، یکی از اولین مطالعات موردی ثبت شده، در مورد درک و ارتباطات قدرت در سیاست جهانی را عرضه میدارد که از آنزمان، بهنام گفتمان «ملیان» شناخته شده است. گزارش توسیدید از گفتوگوی «ملیان» نشان میدهد که تقریباً از زمان ثبت سیاست جهانی، این منبع ویژه از قدرت، مورد سوء استفاده قرار گرفته است. در طول جریان بحث، آتنیها در مطالب و لحن کلام، پرخاشگرند و با آگاهی از قدرت برتر خود و مأموریت به دقت طراحی شده- که باید «ملیان»ها را به تسلیم بدون قید و شرط متقاعد کنند- غیر قابل انعطاف هستند، و اعتراض «ملیان»ها را با اعلام «منافع شخصی» و «عملی بودن» به هیچ نمیپذیرند. «ملیان»ها عقب مانده، مردد از اظهار قابلیتهای خود، در عوض به «عدالت» و «انصاف» و به آگاهی از منفعت متقابل، متوسل میشوند. بنابراین ارتباطات سیاست قدرت، به طور جدایی ناپذیری به ارتباطات تواناییها و منافع متصل است. امروزه ایالات متحده در نقش آتنیهای جدید ظاهر شده است و دنیای در حال توسعه نمایانگر منفردین و مجموعهای از «ملیان» ها است. ایالات متحده در روابط خود با دنیای در حال توسعه مانند قدرتهای بزرگ قرن نوزدهم، برای تهیه دستور جلسه اصرار میورزد، و از موقعیت کشوری که برتری آن مشهود است اقدام میکند. ایالات متحده از اصرار خود منصرف نمیشود، جهان در حال توسعه برای منافع خویش این دستور جلسه را میپذیرد. در هیچ زمان دیگری به غیر از زمان اوج جنگ سرد، جهان سوم با جزیرهی «ملیان»ها قابل مقایسه نبود. اقتصاد و تسلیحات نظامی، فقط دو نیروی اعمال فشار بودند. ایالات متحده در آنزمان به مثابهی رهبر حرکتهای مردم به ارزش تبلیغات برای مقاصد ارتباطات سیاست قدرت پی برد. در حال حاضر نقش قهرمانهی ایالات متحده در گسترش مردمسالاری، خصوصیسازی و غیره است. چیزی که باعث وجه تمایز سیاست بینالمللی در اواخر قرن بیستم از قرن نوزدهم میشود این است که زمینهی مورد نزاع از جغرافیا و مظاهر مادی به مسائل فرهنگی و اجتماعی- اقتصادی، تغییر جهت داده است(مولانا،1383، صص29-28).
به موازات تحول صورت گرفته در اشکال سخت افزاری قدرت، یعنی کاهش غلبه و فراگیری اهرم نظامی، و ارتقاء مقبولیت اهرم اقتصادی، شاهد رونمایی نوع بدیعی از اعمال قدرت با ماهیتی نرم افزارانه هستیم که اهمیت فوقالعاده و روز افزونی در عرصهی معادلات بینالمللی یافته است. کنار رفتن سایهی سنگین تفسیر رئالیستی جنگ سردی از قدرت، این مجال را برای برخی متفکران و صاحبنظران روابط بینالملل فراهم ساخت تا به شیوههای دیگری برای نفوذ گذاری و تحمیل اندیشه بیاندیشند. اینان به سطح زیرین سکهی قدرت توجه کردند که ذاتی ناپیدا و غیر ملموس دارد و متکی بر ابزارهای سرکوبگرانهی سخت افزاری نیست، بلکه از طریق غیر مستقیم اعمال میگردد و رفتارهای مخاطبین را بدون کاربرد زور آشکار جهت میدهد. طلایه دار مطالعات نرمافزاری قدرت را باید «جوزف نای»، پژوهشگر آمریکایی متعلق به رهیافت نئولیبرالیسم، دانست که اصطلاح قدرت نرم را نخستین بار وارد ادبیات روابط بینالملل نمود و کوشید تا تأثیر عوامل غیر سخت افزاری نظیر فرهنگ را بهعنوان اهرمهای نرم مولد قدرت، در قالب یک طبقه بندی مستقل مورد بررسی قرار دهد(سعیدی،1389،ص89).

مطلب مرتبط :  

2. مفهوم قدرت نرم
در دهههای 1950 و 1960 آلفرد دوگرازیا، جامعه شناس آمریکایی، مجبور نمودن و یا وادار کردن اجباری را به دو صورت طبقهبندی کرده است: «مجبور نمودن مشروع» و «مجبور نمودن غیر مشروع». او صورت مشروع مجبور نمودن را «نیرو» نامید و شکل نامشروع آن را «خشونت». در سال 1973 کلاوس نور، از اساتید دانشگاه هاروارد، در کتابی تحت عنوان قدرت و ثروت، از دو نوع نفوذ سخن گفت که بر اساس به اجبار واداشتن متمایز میشدند. بدین ترتیب او «نفوذ اجباری» را از «نفوذ غیر اجباری» تمیز داد، «نفوذ اجباری» را ناشی از اقدامات نظامی یا اقتصادی معرفی کرد، و «نفوذ غیر اجباری» را بیشتر تحت تأثیر عوامل فرهنگی توصیف نمود. جان کنث گالبرایث، در زمانی که استاد دانشگاه هاروارد بود در یکی از کتابهای خود این ایده را مطرح کرد که «بردگی تنبیه، سرمایهداری تشویق، و دموکراسی اقناع میکند». گالبرایث، اقتصاددانی با مشرب فکری لیبرال سوسیالیستی، بر خلاف بسیاری، سرمایهداری را با دموکراسی همراه نمیدید و دورانی بعد از سرمایهداری را در اندیشه میپروراند که در آن قدرت تشویقی جای خود را به «قدرت اقناعی» میدهد. با این همه قدرت نرم از سالهای پس از جنگ سرد مورد توجه گسترده محافل سیاسی و اجتماعی بینالمللی قرار گرفت و برای اولین بار به عنوان یک تئوری منسجم مطرح شد(امامزادهفرد،1389،صص 148-147).
جوزف نای، استاد دانشگاه هاروارد، مفهوم قدرت نرم را نخستینبار در