مقدمه

انسان موجودی است که از روح خدا در او دمیده شده است . جسمش به خاک اتصال دارد و روحش به خدا. انسان از آن چنان گوهر و جوهری برخوردار است که خداوند دیگر موجودات جهان آفرینش را برای او خلق کرده است . خداوند جهان را به گونه ای آفریده است که انسان بتواند در جهت بهره برداری خود از آن استفاده کند. مخلوقی است که خداوند به فرشتگان دستور داده تا به تعظیم و سجده بر او بپردازند. این نشان از عظمت والای انسان است درنزد معبودش که او را بر بسیاری از موجودات جهان آفرینش برتری داده است.
پس می توان گفت که در درون انسان گرایش به خدا وجود دارد و به وسیله آن می تواند خالق خود را درک کرده ، به پرستش و راز ونیاز با او بپردازد.از طرفی میلی در انسان وجود دارد که آن میل کمال خواهی است. انسان می کوشد تا خود را از آنچه که هست برتر و والاتر سازد و تعالی جوید.پس برای رسیدن به آن کمال نیاز به معرفت و شناخت دارد. در هستی شناخت نمی توان شکی داشت؛ زیرا همان گونه که وجود اصل معلوم و هستی عالِم بدیهی است ، امکان اصل شناخت نیز بدیهی است. کار شناخت ، تمییز حق از باطل است. از آن جایی که بین حق و باطل در آمیختگی هست که موجب شبهه میان آن دو می شود و به تعبیر قرآن حق ، همانند آب و باطل بسان کف روی آب است و گاه کف روی آب با خود آب اشتباه می شود؛ از این رو برای رفع اشتباه و شبهه باید شناخت وجود داشته باشد. حال باید دانست که شناخت از چه طریقی بدست می آید؟ راه رسیدن به این شناخت با چه ابزاری محقق می شود؟
خداوند آن چنان لطف خود را شامل انسان کرده به طوری که حتی راه رسیدن و شناخت را هم درقرآن کریم به وضوح نشان داده است.آن چنان که می فرماید:« وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یُجادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدىً وَ لا کِتابٍ مُنِیر»63. این گروه نه به راه عقل گام نهاده اند و نه راه عرفان برآن ها گشاده و نه از وحی که کتاب منیر است مدد گرفته اند. درواقع به سه ابزار(عقل ، دل ، وحی ) اشاره نمودند.
و درآیه ای دیگری از قرآن نیز آمده است:« وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلا»64.دراینجا نیزبه سمع و بصر(حس) وفواد دو نمونه از ابزار شناخت نام بردند.

پس 4 راه برای شناخت وجود دارد:حس،عقل،دل(قلب، راه تهذیب و تزکیه)، وحی.در مورد راه چهارم وحی، بایداذعان کرد که ما انسان ها شخصاً وبه طور مستقیم آن را دراختیار نداریم برخلاف عقل وحس و دل که خود انسان از آنان بهره مند است. وحی ازآنجایی که با عصمت همراه است، مختص به انبیای الهی است واز دلایل مهمی که انبیاء دچار خطا نمی شوند به خاطر دارا بودن این ابزار است. پس راه وحی را با آن کاری نیست و به سراغ سه ابزار دیگر می رویم.

اکنون این سوال مطرح می شود که اگر این ابزارهایی که در دسترس ماست وما را به شناخت رهنمون می سازند پس چرا دوباره در مسیردستیابی به شناخت و حقیقت دچار خطا و اشتباه می شویم؟ این عواملی که سبب خطا می شوند چیست؟

بخش اول- حس وچگونگی خطای آن

الف- درماهیت و چیستی حس

نخستین وسیله ابزار شناخت انسان، حواس پنچ گانه اوست که به آن حواس ظاهری نیز می گویند. هر یک از این حواس موجب شناخت خاصی می شود به طوری که فقدان آن موجب فقدان شناخت مربوط به آن حس می شود. آیات بسیاری در قرآن کریم وجود دارد که به اهمیت حواس و ضرورت بهره گیری از آنها اشاره می کنداز جمله چنین است :« وَ هُوَ الَّذِی أَنْشَأَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَهَ قَلِیلاً ما تَشْکُرُون65 ؛ و اوست که براى شما گوش و دیدگان و دل‏هایى ایجاد کرده، اما بسیار اندک شکر مى‏گزارید».

مطلب مرتبط :   عقل، ، حضوری، عقلی، ادّعا

آرى، دارنده این حس خیر و شر و نفع و ضرر خود را درک مى‏کند. و با این دو حس است که حرکات و سکنات دارنده آن ارادى است، آنچه را مى‏خواهد از آنچه که نمى‏خواهد جدا مى‏کند و در عالم جدیدى قرار مى‏گیرد که در آن لذت و عزت و غلبه و محبت و امثال آن جلوه مى‏کند. جلوه‏اى که در عوالم قبل از حیوان هیچ اثرى از آن دیده نمى‏شود.66
ارزش و اهمیت قوای حسی تا به آنجاست که قرآن کریم به دیدنی ها که عظمت آنها به وسیله دیدن روشن می شود سوگند یاد می کند:«فَلا أُقْسِمُ بِما تُبْصِرُونَ * وَ ما لا تُبْصِرُون‏67 ؛ سوگند مى‏خورم به آنچه مى‏بینید و آنچه نمى‏بینید».
همچنین قرآن کریم تا به آنجا برای گوش و چشم و قلب اهمیت قائل است که آنها را مسؤول می داند:«إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلا68؛ همانا گوش و چشم ودل همگی مسؤول هستند».
این ها همه تاکیدی است از سوی قرآن بر لزوم استفاده از «حس» به عنوان یک منبع معرفت و شناخت.
با این همه تعریفی که از حس به عنوان ابزار شناخت درقرآن کریم ذکر شده پس چرا ما دچار خطا می شویم ؟

درست است که حواس نیز یکی از منابع شناخت است؛ اما بایدتبیین شودکه: آیا حس واقعاً ما را به شناخت واقعی می رساند؟ آیا حس خطاناپذیر است؟

قبل از وارد شدن به بحث خطای حس باید مشخص کرد که حس چه ویژگی هایی دارد.در بیان ویژگی های شناخت حسی بایدگفت:
1- در مرحله شناخت احساسی که انسان و حیوان در آن مشترک هستند، همه شناختها جزئی است؛ یعنی به صورت تک تک و فرد فرد است؛ مثل یک کودک که فرد فردرا می شناسد: پدر،مادر،خواهر، برادر و خاله اش را می شناسد، خانه اش را می شناسد، از همه اینها به صورت جزئی تصور دارد؛ اما برای او خانه یا انسان به مفهوم کلی وجود ندارد، رنگ به معنای کلی وجود ندارد. چنان که حیوان هم همین طور است.بنابراین یکی از خصوصیات شناخت حسی، جزئیت و فردیت است، یعنی باید گفت شناخت حسی به اصطلاح (andividual) است؛ فردی است و به فرد تعلق می گیرد.
2- مشخصه دیگر شناخت حسی این است که شناخت حسی، حالی است؛یعنی به زمان حال تعلق دارد، نه به گذشته و نه به آینده؛چون انسان با حواس خودش فقط اشیاء زمان حاضر را احساس می کند.انسان باچشم خودش حوادثی را که قبل از تولداووجود داشته است نمی بیندو آینده را نیز نمی تواند با حواس ظاهری خود احساس کند. با چشم، بالفعل ببیند، با گوش بشنود یا با شامه خود استشمام کند. شناخت حسی، حالی است، پس به گذشته و آینده تعلق نمی گیرد.این خصوصیات برای مرحله شناخت حسی است.
3- ویژگی سوم شناخت حسی این است که شناخت حسی،ظاهری است،عمقی نیست.ظواهر را می بیند: مثلا چشم رنگها و حجمها را می بیند و گوش آوازها را می شنود ،ولی عمقی نیست که به ماهیت و چیستی اشیاء بتواند پی ببرد و روابط درونی اشیاء را درک کند.شناخت حسی نمی تواند به علت و معلول و ضرورت حاکم میان علت و معلول که وقتی علت هست به حکم ضرورت معلول باید وجود داشته باشد پی ببرد. یعنی انسان ظواهر را می شناسد بدون اینکه بتواند با حواس خود به روابط و عمق پدیده ها و به ذاتها و جوهرها و باطنها پی ببرد. ولی انسان در مرحله شناخت عقلی به بواطن هم می رسد.69
در مکاتب معرفت شناسی، احساس،یک مرحله از شناخت است که آن را شناخت ظاهری، سطحی یا غیرعمقی می گویندو تعقل را مرحله دوم شناخت می دانند.شناخت سطحی یعنی دیدن فضا، شنیدن آواز،استشمام بوو مانند آن، که همان شناخت مشترک انسان و حیوان است.به نظر برخی از دانشمندان، شناخت حسی نتیجه ی فعالیت حواس آدمی است.پس ازمرحله ی احساس، ذهن با تجربیات گذشته وتحلیل آنچه ازراه حس دریافت نموده به مرحله ی شناخت می رسد بنابراین شناخت حسی پیش درآمد شناخت عقلی و ذهنی است.70

مطلب مرتبط :   ادبی((، صناعات، مراعات، مشبه، بکاررفته

ب- چگونگی خطا در حس
1 – ب) شناخت حس ، شناخت سطحی است.
وقتی شناخت ما جزیی و محدود به حال یا مکان خاصی باشد آن وقت است که نگرش ما سطحی خواهد بودودرواقع شناخت ما عمقی نخواهد بود.نتیجه ای که از شناخت سطحی حاصل می شود چیست؟
1-1- ب) انکار حق
افراد حس گرا امر غیر محسوس را که حواس ظاهری قادر به درک آن نیست منکر می‏شوند.آنها مشهودات و محسوسات خود را بررسی نمی‏کنند،تا منشا آنها را تشخیص دهند. چه بسا منشا این امور مشهود موجود دیگری باشدکه هم اکنون آن را نمی‏بینیم ویااصولاً قابل مشاهده حسی نباشد.خداونددرقرآن کریم می فرماید:« فَقالُوا أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَه 71؛ بنی اسرائیل به موسی گفتند: خدا را آشکارا به ما بنمای».
 در این آیه ساده اندیشی و سطحی نگری بنی اسرائیل محکوم شده است. ویژگی حس گرایی و دوری از تعقل در موارد دیگری نیز از بنی اسرائیل دیده شده است. آنان از پیامبر خود می‏خواستند که خدا را به آنان نشان دهد به طوری که بتوانند با چشمان خود خدا را مشاهده کنند:«وَ إِذْ قُلْتُمْ یا مُوسى‏ لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَهً فَأَخَذَتْکُمُ الصَّاعِقَهُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُون‏72؛ یاد آورید آن گاه که گفتید: ای موسی، تا خدا را آشکار نبینیم، هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد پس در حالی که می‏نگریستند صاعقه شما را فرا گرفت».
درآیه دیگری آمده است :«وَ کَأَیِّنْ مِنْ آیَهٍ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْها وَ هُمْ عَنْها مُعْرِضُون‏73 ؛ و چه بسیار نشانه‏ها در آسمانها و زمین است که بر آنها مى‏گذرند در حالى که از آنها روى برمى‏گردانند».
 حس گرایی افراطی باعث محرومیت از شناخت حقایق غیر مادی است و کسانی که این ویژگی را دارند قادر به شناخت خداوند نیستند و هرگز به آفریدگار جهان ایمان نمی‏آورند.
برای این که حواس ما قادر به درک چیزی باشد باید آن شی بتواند برروی حواس ما تاثیر بگذارد. در میان موجودات مادی نیز اگر این اثر چنان ناچیز باشد که برای ما نامحسوس باشد باز هم قادر به درک آن نخواهیم بود.بنابراین حواس ما به علت مادی بودن تنها از موجودات مادی اثر می پذیرنداز این رو تنها قادر به درک اشیای مادی هستند . حواس ما از کشف موجودات غیر مادی ناتوان است . کسی که تنها حواس خود را به کارمی گیرد منکرموجودات غیر مادی می شودوبدین خاطر است که خداوند تبارک و تعالی را انکار می کندو راه سعادت را به اشتباه انتخاب می کند.74

2-1- ب) خروج از انسانیت
«أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُون‏ إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلا75؛یا گمان دارى که بیشترشان مى‏شنوند یا مى‏اندیشند؟ آنان جز مانند ستوران نیستند، بلکه گمراه‏ترند».
وسیله آدمى به سوى سعادت یکى از این دو طریق است، یا اینکه خودش تعقل کند و حق را تشخیص