جزیره اندلس: اسم خاص، ناحیتیست مشرق وی حدود رومست، و جنوب وی خلیج دریای رومست، و مغرب وی دریای اقیانوس مغربیست، و شمال وی هم ناحیت رومست، و این ناحیتیست آبادان و خرم و … . (حدود العالم: 181)
تونس: اسم خاص، شهری است از ناحیت مغرب بر کران دریا و نخستین شهری است که برابر اندلس است. (حدود العالم: 179)
یَمَن: اسم خاص، ناحیتی است از عرب آبادان و خرم و بانعمت بسیار و کشت و برز و مراعی و در قدیم مستقر ملوک آنجا شهر به سعده بوده و سپس صنعا مستقر ملوک گردیده است و شهرک جرش و ناحیت صمدان و شهر سام و شهر دما و شهر منکث و شهر صهیب و سریر از این ناحیت است. (لغ)
تَبابِعَه: اسم عربی: جِ تُبَّع، لقب عده ای از پادشاهان حمیری عربستان جنوبی در قرن های 4 و 5 ابن العبری ، 1364،ترجمه:476)
شَدّادان: اسم خاص، ابن عاد، گمان می‌کنم این نام نزد یهود و مسیحیان مجهول باشد و جالوت که به دست داود کشته شد یکی از سرهنگان شداد است و باز گویند که او قصری ساخت بزرگ یک خشت از زر و … و پیش از او برادر او شدید هزار سال پیش سلطنت داشت و گویند مملکت او ساویه نام داشت و قصور و بساتین او را بهشت شداد و بهشت ارم و ارم ذات العماد نام دهند. (لغ)
عاد: اسم خاص، ابن عوص بن ارم بن سام بن نوح. جدی جاهلی است. گویند وی در بابل بود سپس با عائله خود به یمن رفت و در احقاف بین یمن و عمان از بحرین تا حضرموت اقامت کرد. (لغ)
صنعا: اسم خاص، قصبه‌ی یمن است شهریست خرم و آبادان و هر چه از بیشتر نواحی یمن خیزد از این شهر خیزد، و با نعمت‌ترین جاییست اندر همه یمن، و اندر همه ناحیت عرب شهری نیست از وی بزرگتر و خرم‌تر… (حدود العالم: 166)
مُستَقَرّ: صفت عربی، موضع استقرار. (لغ)
حُکم: مصدر عربی، حکومت. (لغ)
خلفاء راشدین: ر.ک ص54/س6.
حضرت سید المرسلین علیه افضل الصلوات و التسلیمات: حضرت محمد سرور فرستادگان (خدا) بر اوست برترین درودها و سلامها.
دَمِشق: اسم خاص، شهری است به شام خرم و با نعمت و کشت و بزر بسیار و سوادی خوش و آبهای روان به نزدیک کوه و این شهر خرم‌ترین شهری است در عرب و از وی برنج زرد خیزد. (حدود العالم: 173)
اَنبار: اسم خاص، شهرکیست خرم و آبادان و با نعمت و بسیار مردم، و مستقر ابوالعباس امیرالمؤمنین آنجا بوده است. (حدود العالم: 156)
مَدینَهالسَّلام: اسم خاص، نام دیگر بغداد است. لقبی است که منصور خلیفه به بغداد بوده است بدان مناسبت که دجله را وادی السلام می‌گفته‌اند. (تقویم البلدان/ترجمه:330)
آل دیلَم: اسم خاص، آل بویه یا دیالمه یا دیلمیان، سلسله‌ای از امرای دیلمی که چند شعبه مختلف از آنها به عناوین دیالمه‌ی فارس، دیالمه‌ی بغداد، دیالمه‌ی ری، دیالمه‌ی اصفهان و همدان، و دیالمه‌ی کرمان، روی هم رفته از حدود سنه‌ی 320 تا سال 448 هـ.ق به تفاوت در ولایات فارس و عراق و خوزستان و کرمان و ری و همدان سلطنت کرده‌اند. آل بویه منسوبند به ابوشجاع بویه پسر فناخسرو دیلمی از خاندان شیر زیل آوندان، که بعدها نسب خود را به بهرام گور، پادشاه ساسانی، رسانیدند. (مصاحب)
ری: اسم خاص، و امّا ری گفتیم که بر حدود دیلمان است. هم از جبال بود و هم از خراسان. و گذشته از بغداد هیچ شهر در مشرق بزرگتر و آبادان‌تر از ری نیست، مگر نیشابور که عرصه‌ی نیشابور فراخ‌تر است … (مسالک و ممالک: 166)
سامانی: اسم خاص، سامانیان، سلسله‌ای از پادشاهان ایرانی مستقل بعد از اسلام که از حدود سنه‌ی 261 هـ.ق تا سال 389 هـ.ق در ماوراءالنهر و خراسان حکومت کرده‌اند. اجداد این سلسله، که نسب خود را به اتفاق مورخین به بهرام چوبین می‌رساندند، سامانی خداه لقب داشته‌اند و نسب سامانی برای امرا و پادشاهان این سلسله از اینجاست. (مصاحب)
بخارا: ر.ک ص1/س2.
غزنوی: اسم خاص، غزنویان سلسله‌ای (یا دو سلسله) از پادشاهان ترک نژاد در قرن 351 هـ.ق، که چون مرکز دولت آنها غالباً شهر غزنه بوده است بدین عنوان معروف شده است. یکی از این دو سلسله، سلسله غزنویان آل البتکین است، و دیگری غزنویان آل ناصر، که سلسله‌ی غزنوی مشهور است، و عنوان غزنوی و غزنویان به طور مطلق ناظر به این سلسله می‌باشد. (مصاحب)
غزنه: اسم خاص، غزنی- شهریست به برکوه نهاده و با نعمت سخت بسیار، واندر هندوستان است، و از قدیم از هندوستان بوده است، و اکنون اندر اسلامست و سرحدیست میان مسلمانان و کافران، و جای بازرگانان، و با خواسته‌ی بسیار. (حدود العالم: 104)
سلجوقی: اسم خاص، سلاجقه، خاندان ترکی که از 429 هـ.ق تا 700هـ.ق در آسیای غربی سلطنت کردند ظهور این خاندان در تاریخ اسلام از وقایع بزرگ و به منزله‌ی شروع دوره‌ی جدیدی است. سلجوقیان فرزندان سلجوق بن تقاق (دقاق) از رؤسای ترکمانان غز هستند. وی در خدمت یکی از خانان ترکستان سر می‌کرده و از دشت قرقین با همه‌ی قبیله خود به طرف جند و از آنجا به بخار کوچ کرده و درین سرزمین او و قبیله‌اش با شوق تمام قبول اسلام کرده‌اند. سلجوق و پسران و نوادگان او در جنگهایی که بین سامانیان و امرای ایلک خانیه و سلطان محمود غزنوی اتفاق می‌افتد شرکت می‌جستند و طغرل بیک و برادرش جغری بیک به تدریج تا آنجا قدرت یافتند که به ریاست قبیله ترکمانان خود به خراسان هجوم بردند. و سپس از آنکه چند بار غزنویان را مغلوب کردند شهرهای مهم کشور آنان را مسخر کرده و جای ایشان را در آن دیار گرفتند. (صفا،1335،ج2صص10-14)
مَرو: اسم خاص، شهری بزرگست به خراسان واندر قدیم نشست میرخراسان آنجا بودی و اکنون به بخارا نشیند، جائی با نعمت است و خرم و او را فهندژ است و آن را طهمورث کرده است و اندروی کوشکهای بسیار است و آن جای خسروان بوده است واندر همه خراسان شهری نیست از نهاد… بازاروی نیکو و … (حدود العالم: 94)
خوارزمشاهی: اسم خاص، خوارزمشاهیان، عنوان مشهور سلسله‌ای از سلاطین مسلمان خوارزم که از سنه‌ی 470 هـ.ق تا حدود 628 هـ.ق در مملکت خوارزم با متعلقات آن حکومت کرده‌اند و در بعضی از مواقع بر قسم عمده‌ی بلاد خراسان و بعضی بلاد عراق و حتی آذربایجان استیلاء داشته‌اند. مؤسس این سلسله نوشتکین غرچه طشت‌دار ملکشاه بود… هفتمین پادشاه این سلسله سلطان محمد خوارزمشاه با حمله مغولان مواجه گشت و از دست آنان بگریخت و پسرش جلال‌الدین منکبرتی آخرین پادشاه این سلسله نیز با وجود مقاومت رشیدانه عاقبت منهزم شد و مقتول گردید و بدینگونه سلسله خوارزمشاهیان انقراض یافت. (لغ)
خوارزم: اسم خاص، بدان که خوارزم در خاور همانند سجلماسه در باختر است . خوی مردم خوارزم همانند بربرها (در شمال آفریقا) است . هشتاد در هشتاد [فرسنگ]ساختمان ها به هم پیوسته نهرها سرشار ،مرکز ماهی و گوسفند و جایگاه ترکان و غزها است . نام قصبه بزرگ آن کاث و از شهرهایش:هیطله غردمان،ایخان ارذخیوه،نوکفاع و….است . (احسن التقاسیم/ ترجمه،ج2،ص:415)
چنگیز خان: ر.ک ص22/س20.
یوجی‌ خان: ر.ک ص41/س4.
اوزبک: ر.ک ص41/ س14.
دیار اوزبک: منظور دشت قبچاق است، دشت قبچاق،خفشاخ،قبجاق نام دشتی و صحرایی از ترکستان. ناحیه‌ای از است وسیع که بیشتر براری و مروج باشد و میان آن و میان آذربایجان باب الحدید است. (تاریخ ابن خلدون/ترجمه،ج1،ص145)
جَغتای: اسم خاص، دومین پسر چنگیز: وی در حمله به ایران یکی از فرماندهان مغولان بود، و چنگیز او را مأمور اجرای احکام چنگیزی و انجام دادن مجازاتها و سیاستها کرد. چنگیز در حیات خود ممالک سابق قراختائیان و ماوراءالنهر را به جغتای داد. (معین)
سمرقند: ر.ک ص3/ س7.
ماوراءالنهر: ر.ک ص26/ س2.
هلاکو: ر.ک ص29/ س5.
مَراغه: اسم خاص، شهریست بزرگ و خرم و با نعمت و آبهای روان و باغهای خرم و یکی باره داشت محکم، پسر بوساج ویران کرد. (حدود العالم: 158)
الوس: ر.ک ص42/ س10.
دَفایِن: اسم عربی، جِ دفینه، اندوخته‌ها، گنجینه‌ها. (لغ)
ربانّی: ر.ک ص1/ س5.
نَسَق: اسم عربی، رسم، روش. طریقه. (لغ)
بَسیط: صفت عربی، گسترده، سطح. (لغ)
رُبِع مَسکون: اسم مرکب، قسمت معمور و مسکون از کره زمین. (لغ)
بسیط ربع مسکون: ترکیب وصفی، سطح زمین.
سَمَند: اسم، اسب زرده. (لغ)
مَعموره: صفت عربی، تأنیث معمور، آباد. (لغ)
گام تصرف: اضافه اقترانی.
تُوسَن: اسم، اسب سرکش. (لغ)
توسن توجه: اضافه تشبیهی.
هَرآینه: قید مرکب، ناچار و لاعلاج و لابد و بی‌شک. (لغ)
مَرکَب: اسم عربی، برنشستنی از ستور، اسب. (لغ)
مرکب عزم: اضافه تشبیهی
سَریر: اسم عربی، اورنگ و تخت. (لغ)
خاقانی: ر.ک ص4/ س3.
رِفعَت: اسم مصدر عربی، بلندی. (لغ)
نَهمَت: اسم عربی، غایت آرزو، کمال مقصود (لغ)
گَز: اسم، (مقیاس طول، اندازه) معادل ذرع و هر گز 16 گره است. (لغ)
بِنَقد: قید مرکب، هم اکنون، الحال، فی‌الحال. (لغ)
جمیع عالم نسبت به با علّو همت …: آنقدر همت و آرزوهای پادشاه بلند است که، کل جهان در برابر آن، مانند یک گز جا می‌باشد، و پادشاه فی‌الحال می‌تواند همه را تصرف کند.
نُفوذ: مصدر عربی، روانی، روائی. (لغ)
عَواید: اسم عربی، سودها و منافع و فواید. (لغ)
جَسیمه: صفت عربی، تأنیث جسیم به معنی بزرگ و تناور. (لغ)
فقیر: ر.ک ص7/ س4.
ابلغ وجه: ر.ک ص53/ س12.
ترکیه: ر.ک ص53/ س8.
حضرت ناظم: منظور محمدخان شیبانی که ناظم قصیده ترکی بوده.
اِستِجماع: مصدر عربی، گرد کردن. (لغ)
غیرمتناهی: ر.ک ص43/ س1.
اَلسِنه: اسم عربی، ج لسان، زبان. (لغ)
هنگامی که فراغ از قرائت قصیده‌ی ترکیه … : هنگامی که قصیده‌ی ترکی، که محمدخان شیبانی ناظم آن بود و در پایان قصیده به توصیف خودش در آن پرداخته، و اینکه چگونه مراتب پادشاهی را کسب کرده و اینکه وجودش مشتمل بر اوصاف عظمت خداوند بی‌نهایت است، خوانده شد، اینجانب یعنی فضل الله بن روزبهان، قطعه‌ای را که سروده بودم، عرض کردم.
آفاق در نگین من است: تمامی دنیا در زیر نگین پادشاهی و در زیر سلطه و قدرت من قرار دارد.
فلک هشتمین: فلک البروج، فلک هشتم است که صور فلکی حمل و ثور و جوزا و… بر آن است و قسمتی از آن را که برجهای دوازده گانه به ترتیب بر آن قرار میگیرند منطقهالبروج گویند‚ پس از فلک زحل و پیش از فلک الافلاک است .(لغ)
فلک هشتمین زمین من است: آنقدر بلندپایه هستم که آسمان هشتم، که فراتر از تمامی آسمانها است، برای من مثل زمین پست است.
کَمین: صفت عالی، کمترین. (لغ)
گر کشم دامن شرف چه عجب … : اشاره به اینکه در گذشته، بلندی دامن در حدّی که بر روی زمین کشیده شود، نشانه بزرگی بوده. اگر من خیلی بزرگ قدر هستم جای تعجب ندارد

مطلب مرتبط :   نظریه کانون کنترل راتر
دسته بندی : علمی