جمعبندی و نتیجهگیری پیشینه تجربی و نظری تحقیق
طبق مطالعات و یافتههای تجربی نظریه شرمساری بازپذیرکننده، به نظر میرسد عملکردهای شرمساری بازپذیرکننده به تخلف کمتر و عملکردهای شرمساری طردکننده به تخلف بیشتر منجر میشود. در عین حال، روابط به هم پیوسته فردی و خانوادگی احتمال رفتار مجرمانه را کاهش میدهد و نوع تجربه شرم (شرم-گناه یا شرم حلنشده) به طرز متفاوتی با رفتار تخلفآمیز ارتباط دارد. مضاف بر اینکه به نظر میرسد نظریه شرمساری بازپذیرکننده در خصوص تخلفاتی همچون جرایم یقهسفید یا بزهکاری و قلدری نوجوانان از قدرت و توانایی تبیین بیشتری برخوردار است تا تخلفات خرد مجرمانه از قبیل دزدی، رانندگی در حالت مستی و رفتارهای خشونتآمیز. در مجموع شواهد تجربی مخلوط و آمیخته است که حاکی از پیچیدگی و دشواری مفهوم شرمساری بازپذیرکننده، دخالت متغیرهای زمینهای و مشروطکننده، مفهومسازی های متعدد و تعاریف عملیاتی گوناگون است. همین موضوع خود میتواند یکی از دلایل و انگیزههای اصلی برای انجام تحقیقات بیشتر در حوزهها و زمینههای گوناگون اجتماعی و فرهنگی باشد.
با مرور پیشینه نظری و تجربی مفهوم شرم، روشن میشود که این مفهوم، در ادبیات نظری و تجربی رشتههای متعدد علمی از جمله روانشناسی، روانکاوی، روانشناسی اجتماعی، انسانشناسی، جامعه شناسی و غیره محل توجه و امعان نظر بوده است. شرم، به مانند تمام پدیدارهای انسانی و بشری، مفهوم و واقعیتی بسیار پیچیده، ذوابعاد، چندلایه و چندوجهی است. دست کم سه نوع تلقی از شرم در ادبیات شرم وجود دارد: شرم به مثابه تهدید اجتماعی، شرم به مثابه شکست شخصی و شرم به مثابه تهدید اخلاقی. احساس شرم، بر خلاف احساسات چهارگانه اولیه یعنی غم، ترس، خشم و شادی، مستقیماً ریشه در پویشها و فرایندهای زیستشناختی و عصبشناختی ندارد، بلکه به عنوان احساس ثانویهای تعریف میگردد که از ترکیب سه احساس منفی غم، ترس و خشم حاصل میشود. در ضمن شرم به عنوان یک احساس خودآگاه تلقی میگردد. بدین معنا که شخص نخست باید درکی از خود و محیط اطراف خود داشته باشد و واجد یک سری از معیارها و هنجارهای اجتماعی بوده باشد تا بتواند چنین احساسی را در خود تجربه کند. تعامل اجتماعی و درونی شدن هنجارها و ارزشهای اجتماعی و اخلاقی، در بروز و ظهور شرم نقش بسزایی دارد.
تحقیقات تجربی و تأملات نظری، شیوع و همهگیر بودن شرم را در عین پوشیده بودن و نامرئی بودن و عدم بروز مستقیم نشان میدهد. تحقیقات روانشاختی در باب شرم از جمله تحقیقات لوئیس نشان میدهد که آزمودنیها، به هر وسیلهای توسل میجویند تا بروز شرم را در خود کتمان کنند و میکوشند آن را به عنوان احساسی نظیر ضعف، عدم مهارت، عدم حضور ذهن، بی کفایتی و غیره وانمود کنند. همین واقعیت، تلخی و زهرآگین بودن احساس شرم را در افراد نشان میدهد که به هر نحو ممکنی تلاش میکنند خود را از این نوع احساس و عارضه برهانند. نظریهپردازان کنش متقابل نمادین از جمله هربرت مید با طرح مفهوم «نقشپذیری» و تکوین اجتماعی ذهن و خود، چارلز هورتون کولی با بیان مفهوم «خودِ آیینهسان» و احساس شرم و غرور، اروینگ گافمن با طرح مفهوم «نمایش خود در حضور دیگران»، توماس شف با طرح مقوله «شرمساری از شرمساری» و «حلقههای بازگشتی» بر نقش احساسات و خصوصاً احساس شرم و خجلت در شکلگیری نظم اجتماعی، کنترل و نظارت اجتماعی و حتی خشم و طغیان اجتماعی انگشت تاکید نهادهاند.
در حوزه جامعهشناسی نیز مقوله احساسات و عواطف با اندکی فراز و نشیب مستقیم یا غیرمستقیم مطرح بوده است. علایق کارل مارکس در خصوص از خودبیگانگی و محرومیت عاطفی پرولتاریا، به طور ضمنی به احساسات دلالت دارد؛ نظر ماکس وبر در مورد انواع کنشها، مشتمل بر یک بعد «عاطفی» است؛ در تحلیل جورج زمیل از تضاد و کشمکش، بر خیزش عاطفی به مثابه جزئی از فرایندهای بسیج تضاد تاکید شده است؛ تحقیق امیل دورکیم در زمینه ریشههای مذهب در «جوشش» تعاملات میان بومیان، احساسات را در کانون نظریه بنیان توتمی همبستگی اجتماعی قرار میدهد؛ آرا و نظرات ویلفردو پارتو در زمینه «تهنشستها» و «مشتقات» به وضوح به بنیاد عاطفی پویشهای چرخهای جوامع اشارت دارد. نوربرت الیاس در تحلیل بلندپایه تاریخی از «فرایندهای متمدنشدن» و تغییرات پدید آمده در رشد و تحول شخصیت و هنجارهای اجتماعی از سده 15 تا به حال، سلطه و سیطره را همچون وبر، از آن رشد عقلانیت میداند. ولی بر خلاف او، سلطه مشابهی را نیز به تغییرات عاطفی و بویژه تغییرات آستانه شرم قایل میشود.به زعم فوکو، طی دوره قرون وسطی و دوره مدرن، افراد مقتدر، فرصت بیشتری برای فشار و استثمار طبع درونی انسان با احساس شرم در اختیار داشتهاند تا موقعیت قدرت خود را به بهای اکثریت مردم ارتقا ببخشند. یعنی با افزایش فشار وسواسگونه بر تن و بدن افراد، آنها را تحت سیطره و کنترل خود درآوردهاند. در مفهومسازی کالینز، مناسک تعاملی با گرد هم آوردن افراد و اجتماع آنها، به ظهور «جوششهای جمعی» منجر میشود و باعث افزایش و تقویت انسجام و همبستگی اجتماعی میگردد. ترنر نیز با تحلیل بلندپایهای از احساسات و عواطف، و با ذکر دو حالت بنیادینی که تحت آنها احساسات ظهور مییابد یعنی الف) دریافت مجازات منفی یا مثبت و ب) برآورد انتظارات یا عدم برآورد انتظارات، نسبت خیزش احساسات را با نظام قشربندی و انواع هویت های فردی و اجتماعی و مسألهساز بودن احساسات را در جامعه کاویده است.
حاصل و نتیجه و تتمه همه تأملات نظری و تحقیقات تجربی، حاکی از مقام و مرتبه بلند و والا و توجهبرانگیز مقوله احساسات و عواطف در حیات اجتماعی است. حاصل تلاشهای علمی در رشتههای گوناگون، نشان میدهد که بار نظم اجتماعی و کنترل و نظارت بر جامعه، قبل از همه بر دوش احساسات و عواطف است و پایههای نظم اجتماعی، بر خلاف تصور بسیاری از افراد نه مبتنی بر عقل و حسابگری، که اساساً بر عاطفه و احساس استوار است.

مطلب مرتبط :   دافعه، جاى، آسمان، شهرى، (هر

فصل سوم
چهارچوب نظری تحقیق

فصل سوم: چهارچوب نظری تحقیق

بنیادهای نظریه جرمشناختی
جرم شناسان به بررسی و واکاوی این موضوع میپردازند که جرم، تبهکاری و قربانیشدن، چگونه، چرا، کی، کجا و تحت چه شرایطی روی میدهد. در اینجا نیز مثل سایر رشتههای دانشگاهی، طیفی از روشها وجود دارد که جرمشناسان از آن طریق، در باب علیت میاندیشند و در باب آن به تحقیق و تفحص و کند و کاو میپردازند. عدهای از پژوهشگران جرم، در پی ترسیم نقشه جرم در رابطه آن با محیط اجتماعی، مانند اقتصاد، نهادهایی همچون مدارس و خانوادهها و پویشهای گروهی است و عدهای دیگر، بر پویشهای تصمیمگیری فردی اتکا دارند. جرمشناسان به منظور فهم، تبیین و اقدامات بهتر در باره جرم در عالم واقع، به خلق و آزمون کثیری از نظریات دست میبرند (بارلو246،1:2010).
خصوصیات نظریهها
تئوریهای جرم و مجرمیت، به طرق مختلف دستهبندی و متمایز میشوند. چهار روش عمده در دستهبندی نظریهها وجود دارد که عبارتند از: 1) سطح تحلیل، 2) ساختار پارادایمی، 3) دامنه تبیین، و 4) کانون علّی. (بارلو،6:2010).
سطوح تحلیل247: پارهای از تئوریها، عمدتاً به الگوهای اجتماعی سطح کلان همچون تغییر اجتماعی یا سازمان اجتماعی، اقتصادی و سیاسی جامعه توجه میکنند. جرم، حاصل مشخصه کلی گروههای مردمی دیده میشود و نه محصول خصایل افراد. از آنجا که در اینجا بر نحوه سازماندهی جامعه تاکید میشود، این نظریهها، معمولاً جرم را به ساختار اجتماعی ربط میدهند. چنین نظریههایی، نظریات سطح کلان نامیده میشوند. برخی دیگر از نظریهها، بر شیوه تعامل افراد با دیگران و گروههایی تاکید دارند که به آنها تعلق دارند. این نوع نظریهها، نظریههای سطح خرد نامیده میشود که بیشتر به روش خلق تعامل اجتماعی و انتقال معانی علاقمندند. این نوع نظریهها، بر فرایندهایی تأکید و تمرکز دارند که افراد و رخدادها، در پی آنها، به جرم منتهی میشوند.
شکل 3-1 روش اندیشیدن به سطوح تحلیل را توسط دوایر متمرکز نشان میدهد. مجرمیت در مرکز قرار دارد و حول آن، پارهای از تأثیر ات نظیر معاشرت با گروههای همالان و عوامل فراگیر اجتماعی نظیر اقتصاد قرار گرفتهاند. بواقع، برخی از نظریهها، با صراحت و روشنی با این دستهها تطبیق نمیکنند، در حالی که برخی دیگر، به نظر میرسد پلی مابین این دو سطح ایجاد مینمایند. برای نمونه، سمپسون و لاب پیشبینی میکنند که عوامل ساختاری مانند ازدحام جمعیت خانواده، وابستگی اقتصادی، تحرک ساکنین و جرم والدین از رهگذر رابطه روزمره والدین با کودکان، بر رفتار بزهکارانه کودکان تأثیر میگذارند. نظریههای جامعهشناختی که در پی تبیین پویشهای «خرد-کلان» میان افراد و جامعه هستند، غالباً این رویکرد را اتخاذ میکنند. در واقع، تبیین این که چگونه نیروهای کلان اجتماعی، به نهادها و گروهها شکل میدهند و در آخر، در تعاملات زندگی روزمره نمود و ظهور و تبلور مییابند، امری خطیر و در عین حال مهم و پراهمیت است

مطلب مرتبط :   شرمساری، بازپذیری، بازپذیرکننده، بریث، ویت

شکل ‏3-1: سطح تحلیل، جرم و مجرمیت (منبع: بارلو،7:2010)
2) پارادایمها248 و نظریه جرمشناختی: پارادایمها، مفروضات و پیشفرضهایی در مورد ماهیت و سرشت حیات اجتماعی (هستی شناسی) و چگونگی کسب دانش و معرفت در باب حیات اجتماعی (معرفت شناسی) است. پارادایمها بسیار بنیادیتر از نظریهها و رهیافتها هستند- پارادایمها در واقع مهرهها و ستونهایی هستند که نظریهها بر روی آنها سوار میشوند. دو پارادایم عمده در جرمشناسی وجود دارد: پارادایم پوزیتیویستی249 و پارادایم برساختگرایی اجتماعی250. هر چند عدهای به نفع پارادایمهای مارکسیستی، پسامدرنیستی و فمنیستی نیز استدلال کردهاند، اما رویکردهای مزبور در اینجا، به صورت چندبعدی دیده میشوند. به عبارتی، این رویکردها ترکیبی از عناصر هر دو پارادایم پوزیتیویستی و برساختگرایی هستند. (بارلو،7:2010).
3) تئوریهای عام و خاص251: یکی از روشهای مهم در تفکیک و تمییز نظریهها، دامنه پدیدههایی است که نظریهها در صدد تبیین آنها هستند. نظریههای عام، ابزارهایی برای تبیین طیف وسیعی از واقعیات هستند. این نوع نظریهها، به مکان یا زمان معینی محدود نمیشوند. یک نظریه عام در مورد جرم، فیالمثل، نظریهای است که بسیاری (اگر نه همه) از جرمها را تبیین میکند و میتواند در طیفی از موقعیتهای اجتماعی و تاریخی بکار گرفته شود. نظریههای خاص جرم ممکن است در یک یا تعدادی از انواع جرم در مجموعه محدودی از شرایط کاربست داشته باشد.
4) علل دور و نزدیک252: علیت، بویژه در علوم اجتماعی و رفتاری، مفهوم سادهای نیست. برخی از علل، نزدیک و بیواسطهاند –