روایتهای زنان در فرایند شریعت‌گذاری مستلزم بازاندیشی در ذات شریعت می‌شود، از جمله شامل رابطه وضع شریعت و ابعاد روایی زندگی ما.
این مقالات، به اتفاق یکدیگر، باید غنای این مضامین الاهیاتی و تنوع شیوههایی را که توسط متفکران معاصر یهود ارائه شدهاند نمایش دهند. در عین حال، ما معتقدیم که آنها عمیقاً شادابی و خلاقیت الاهیات یهودی را در پایان قرن بیستم تقویت و تأیید مینمایند.

بخش الف) خدا
8
باور به خدای شخص‌وار:
موضع فرا‌طبیعت‌گرایی لیبرال
لوئیس جیکبز149
در ابتدای قرن اخیر در ایالات متحده، بحث و مناظرات داغی در محافل پروتستانی میان لیبرالها و بنیادگرایان به شدت بالا گرفت. لیبرالها با پذیرش یافتههای حاصل از نقد کتاب مقدس و نیز نتایج علم جدید، معتقد بودند که دیگر نمیتوان کتاب مقدس را کاملاً دقیق و بدون لغزش دانست و، در نتیجه، اینکه به طور کلی مسئله الهام الاهی را باید در پرتو دانش جدید از نو بررسی کرد. بنیادگرایان در جواب می‌‌گفتند که لغزش‌ناپذیری کتاب مقدس از امور بنیادین است که کنار گذاشتن آن کنار گذاشتن تمام دین است. در یهودیت سنتی، این موضع تغییر اندکی پیدا میکند: استدلال کرده‌اند که بنیادگرایی یهودی نمی‌تواند وجود داشته باشد، چون یهودیت سنتی کتاب مقدس را حمل بر معنای ظاهری نمیکند؛ اما این سخن صرفاً نوعی طفره است، چرا که در همان هنگام نیز تفاسیر حاخامی را بنیادگرایانه میپذیرفتند. بنیادگرایان یهودی اظهار میکنند اگر باور نداشته باشید که تفاسیر کتاب مقدس موجود در آثار حاخامی را خدا مستقیماً به موسی داده است، ممکن است آئین یهود را نیز بالکل رد کنید… من استدلال خواهم کرد که در اندیشه مدرن چیزی نیست که مقتضی رد و انکار این دیدگاه توحیدی سنتی باشد که خدا موجودی واقعی است، در طبیعت دخیل است، اما غیر از طبیعت و فراتر از آن است. فراطبیعت‌گرایی لیبرال دیدگاهی است که وجود و تعالی خدایی شخصوار را تصدیق میکند، در عین حال حال آماده پذیرش بصیرت‌های تازه در باب چگونگی متجلی شدن خدا در طبیعتی است که خود وی آفریده است.]1[
ایزریئل زنگویل،150 زمانی میگفت که حاخامهای سنتی که متدین‌ترین مردمان شناخته میشدند، هیچ حرفی برای گفتن در مورد دین نداشتند. به نحو مشابه، درباره متفکران یهودی در دوران پیشامدرن (قبل از انقلاب فرانسه و تخلیص یهودی151) می‌توان گفت، در حالیکه بدون تردید به خدایی شخص‌وار معتقد بودند، هیچ توضیحی درمورد «شخص‌واری» نداشتند. برای اطمینان بیشتر، مخصوصاً متفکران قرون وسطا تصویری بسیار پیچیده و انتزاعی از خداوند152 داشتند: آنها، به تعبیر معروف پاسکال، «خدای فیلسوفان» را بر «خدای ابراهیم، اسحاق و یعقوب» ترجیح میدهند. با همه تأکیدی که بر وصف‌ناپذیری خدا داشتند، معتقد بودند که خدا واقعاً وجود دارد. این است که متفکران قرون وسطا – یهودی، مسیحی و مسلمان به یکسان – در مورد خداوند با واژگانی که از یونان باستان پذیرفته بودند بحث میکردند، اینکه او متعالی و ازلی است، در همه جا حضور دارد و فراتر از زمان و مکان است، ذات او قابل فهم و ادراک نیست اما انسان قادر است از طریق تجلی وی که شکوه آن تمام هستی را فرا گرفته است به شناخت او نائل شود. البته هیچ کدام از آنهایی که خدا را شخص‌وار تلقی می‌کنند از این موضوع ناآگاه نیستند که شخص‌واری با شرایط انسانی در ارتباط است و هنگامی که برای خداوند به کار رود کاملاً نادرست است؛ اما این نکته مربوط به کل زبان بشری است. توصیف شخص‌وار خدا بدین معناست که موجودی هست (این تعبیر هم کاملاً نامناسب است) که ما توسط وی به وجود آمدهایم و ما با او مواجهه می‌یابیم و او با ما مواجهه دارد. تصدیق اینکه خدا شخص است یا، به بیان بهتر، کمتر از شخص نیست، تصدیق این امر است که خداوند عالی‌تر از [صرف] یک ایده است که با ظهور وی تمدن شکل گرفته است، مثل اختراع چرخ یا کتابت و کشف الکتریسیته.]2[
دلایل افول اعتقاد خداگرایانه – یعنی خدای شخص‌وار – چیست؟ از زمان رنسانس تا کنون قوه ابتکار انسان تمایل داشته است که جهان خدامحور را با جهانی که مرکزیت آن در اختیار انسان است جا به جا کند. در نتیجه وجود خداوند هیچ گاه به این اندازه مورد انکار واقع نشده بود که به‌طور فزایندهای در این جهانِ پر از پیشرفتهای پیوسته و اثربخش انسان در زمینههای هنر، ادبیات، موسیقی، علم و فناوری با جهان هستی نامربوط تلقی شده است. هم‌زمان، ذهن دینی که همیشه نیازمند امر متعالی است که فقط با خداپرستی ارضا میشود، با یک پرسش ترسناک روبه‌رو شد: چه می‌شود اگر خداپرستی، که ممکن است مطلوب هم باشد، حقیقت نداشته باشد؟ زمانی که داروین نظریه خود را در مورد تکامل گونهها توسط فرایند انتخاب طبیعی ارائه داد، ستاره‌شناسان از وسعت بی‌انتهای جهان پرده برداشتند که در این جهان تمام منظومه شمسی ما همانند نقطه‌ای میباشد، مارکس انگیزه اقتصادی را در پس اعتقادات دینی دانست، و فروید دین را نوعی روان‌پریشی جمعی تصویر کرد، باور به خدایی به تک‌تک افراد بشر اهمیت می‌دهد بسیار مسئله‌ساز شد.]3[
برخی متفکران دینی، خصوصاً پل تیلیش153 و الاهیدانان «مرگ خدا» به معنای مسیحی، موردکای کاپلان154 و مکتب بازسازی‌گرایانه155 یهودی او، که نسبت به پیروزی فلسفه بیروح الحاد ناراضی بودند، گفتند که تنها راه پرداختن به این چالش این است که خدا را شخصی الاهی بدانیم، نه اینکه خداباوری را کنار بگذاریم. با این حال، این متفکران، از پی داروین و سایرین، تصدیق میکنند که غیر ممکن است به خدایی اعتقاد داشت که خلق می‌کند و نظم میدهد، در امور جهان دخل و تصرف میکند، به مخلوقاتش عشق می‌ورزد و به دعای آنها گوش میدهد، به نفس آدمی جاودانگی میبخشد و تضمین میکند که شر در نهایت مغلوب خواهد شد. آنها میگویند که آن خدای شخص‌وار مرده است، چون اکنون میبینیم که اساساً او هیچگاه وجود نداشته است. اما اگر خدا را به عنوان نیرویی در جهان بفهمیم که در راستای نیکی حرکت میکند و اگر اعتقاد به خداوند بدین معناست، با ایمان، تصدیق می‌کنیم که جهان به نحوی ساخته شده که خوبی در نهایت پیروز شود، آنگاه مرگ از این خدا دور است، بلکه زنده است و زنده‌ترین واقعیت برای غنا بخشیدن و ترفیع زندگی انسان است.]4[
متفکران یهودی که به اصالت طبیعت اعتقاد دارند، همچنان عبادت و مناسک دینی را با ارزش و اعتبار بسیاری مینگرند.]5[ البته عبادت ورزه‌ای برای تقاضا از خدایی که تصمیم نگرفته برای ارضای تمایلات ما نیست، بلکه رسیدن به مراتب بالاتر درجهان هستی و در وجود خودمان است. در زندگی عبادی، توجه ما به سمت ارزش‌های ازلی معطوف میشود و این امر سبب میشود که آنها در زندگی ما تحقق ملموس‌تری داشته باشند. به همین ترتیب، مناسک یهودی هنوز هم به عنوان امری پسندیده تلقی میشود و همان هدف عبادت را برآورده می‌کنند. آنها کوشش فردی ما را به تلاش ملت یهود که به سمت فهم کامل از روح یهود در حرکتند، پیوند می‌دهند. لذا، حتی از دید طبیعیگرا، دستورات دینی به عنوان فرامین الاهی تلقی میشوند، اما این دستورات از تجربیات مردم یهود طی سفری مشقت‌بار در طول تاریخ حاصل شده است، نه توسط شریعتگذاری الاهی.
باید به دقت این نظر را ملاحظه کرد: در گذشته این دیدگاه بسیاری از یهودیان را از رها کردن نگاه دینی در زندگی خود در امان داشت و امروزه هم بسیاری آن را تنها شیوه قابل دفاع برای یهودیت در زندگی مدرن می‌دانند. این دیدگاه تمایزات معمول زندگی یهودیان را با هواداران ارتدوکس و همچنین محافظه‌کاران و جنبش‌های اصلاحی از میان بر می‌دارد – گرچه ارتدوکسهای یهودی تمایل کمتری به پذیرفتن آشکار آن دارند. اما مشکلی که با طبیعتگرایی دینی وجود دارد این است که این دیدگاه نمی‌تواند آنچه را وعده شده است برآورده کند – خدایی قابل پرستش. چگونه اعتقادی مبهم مبنی بر اینکه چیزی بی‌ذهن «در آنجا» وجود دارد می‌تواند برای اعتقاد خداپرستانه سنتی مبنی بر اینکه ذهنی در پس و درون جهان وجود دارد جایگزینی واقعی باشد؟ جذابیت خداپرستی در قالب سنتی دقیقاً از این جهت بود که جهان هستی معنادار است، زیرا دارای خالقی است که پیوسته مخلوقات خود را هدایت می‌کند و از آنها محافظت مینماید. استدلال سنتی در مورد وجود خدا – با اشاره به نظم و طراحی در جهان به مثابه اثبات ناظم – حمایتی قوی برای موضع فراطبیعت‌گرایان لیبرال فراهم می‌کند اما به عنوان استدلالی به سود طبیعت‌گرایان قدر چندانی ندارد.]6[ درحقیقت چگونه کسی میتواند محکومیتی را تحمل کند که در آن نیروی مفروضی وجود دارد که به سوی نیکی در جهان حرکت میکند، در حالیکه، بر اساس فرضیههای طبیعی، این نیرو بی‌ذهن و فاقد شعور است؟
پیروان طبیعتگرایی دینی، که تحت تأثیر علم هستند، بر این عقیدهاند که اگر خدا را نوعی نیرو یا قدرت ناشخصوار بدانیم امروزه به لحاظ فلسفی مناسبتر از آن است که او را یک شخص بدانیم. آیا چنین است؟ چنانچه متفکران قرون وسطایی هرگز از گفتن این حرف خسته نشدهاند، تمام توصیفهای انسانی در مورد خداوند کاملاً ناروا است؛ در عین حال، چون چیزی که بنا است پرستیده شود باید تصویری در ذهن ایجاد کند، لازم است که از زبان قاصر آدمی، که تنها زبانی است که ما داریم، بهره ببرد، با این شرط که واقعیت به طرز نامحدودی بیش از چیزی است که ما بتوانیم بخواهیم بیانش کنیم. به ناچار ما باید در توصیف خود از واژههایی استفاده کنیم که از تجربیات عالی برگرفته شدهاند و سپس به آنها «و بی‌نهایت بیش از این» اضافه کنیم. یک نیرو یا یک قدرت، دقیقاً به خاطر اینکه ناشخص‌وار و در نتیجه بی‌ذهن است، از هر جهت که به شخص انسان مربوط شود از آن مادون است. برای به کارگیری عمل تخریبی دانشمندان به عنوان دلیلی برای رجحان استعاره قدرت یا نیرو، باید از این حقیقت مسلم چشم پوشی کرد که خود دانشمندان از طریق ذهن انسانی عمل می‌کنند. البته از یک دیدگاه، سخن از خدا به عنوان شخص پوچ است، تعبیری که به شدت آغشته به امور مربوط به انسان است. اما از آن پوچ‌تر آن است که از خدا به عنوان آن156 سخن بگوییم، که وقتی از او به همچون نیرو یا قدرت سخن می‌گوییم چنین می‌کنیم. ویلیام تمپل157 بر مبانی استوارتری، از حیث فلسفی و دینی، می‌گوید که وقتی خدا را او میخوانیم به معنای آن است که او چیزی بیش از او و نه کمتر. اما شأن آن کمتر از او است.
در اینجا میتوان ایراد گرفت که آیا اتخاذ چنین موضعی به معنای نادیده گرفتن چالشهای واقعی نیست که در برابر خداباوری توحیدی سنتی قرار دارد؟ آیا این خزیدنی بزدلانه به سمت بنیادگرایی نیست؟ چنین نیست. بنیادگرای شما با این چالش مواجه نمی شود: او به راحتی انکا

مطلب مرتبط :   مجاهدین، انگلیس، جمهوری، رژیم، جنگ

دسته بندی : علمی