ن گشوده شود و مشعلی را به این جهان تاریک پرتاب کند. اگر چنین باشد، ای امپراطور آلمان به من بگو که تکلیف مردی که بعد از تو زمام امور را در دست می‌گیرد چیست؟سخن بگو! اگرچه اگر چیزی بگویی نفس پر ابهت شاهانه تو این تابوت برنزی را مقابل چهره من از هم می‌گسلد. حداقل اجازه بده وارد پناهگاه تو شوم و چهره خاموش تو را از نزدیک ببینم.مرا با نفسی یخ زده پس نزن که خود از میان این تختخواب سنگی برخیز و بیا تا گفت‌وگو کنیم.تو باید با صدای رنج دیده‌ات به من بگویی که چه چیز موجب تاریکی چشمان و بی رنگی چهره‌ها می‌شود.سخن بگو اجازه به کوری فرزند وحشتناکت نده،چرا که مقبره تو سرشار از نور است. حتی اگر نمی‌خواهی سخن بگویی بگذار تا از آن سر پر صلح تو بیاموزم،که برای خود جهانی است، بگذار تا تو را خوب محک زنم، خاکستر تو زیر این خاک به اندازه وجود خود تو بزرگ و والامرتبه است.( کلید را داخل قفل قرار می‌دهد.) بیا داخل شویم… (خود را عقب می‌کشد.) اگر او به خواهد با من صحبت کند چه؟ اگر او بیدار شده و آنجا ایستاده باشد و بخواهد آهسته قدم بزند ؟ آن‌گاه من از هراس با مویی سپید از مقبره خارج می‌شوم. باید بروم داخل.
(چند صدای پا به گوش می‌رسد) چند نفر به اینجا می‌آیند. من باید با جرات وارد شوم و آرامش خانه جنازه را بر هم زنم. کیست که می‌آید؟ ( صداها نزدیک تر می شود.) اه…فراموش کرده بودم. آنها قاتلان من هستند. بیا تا داخل شویم.
( او در مقبره را باز می‌کند و آن را پشت سر خود می بندد.چند مرد داخل می شوند. با صدای پایی آهسته، شنل و کلاهشان اجازه شناسایی چهره‌شان را گرفته است.)

صحنه سوم
(توطئه گران. آنها کنار یکدیگر حرکت می‌کنند، دست‌های یکدیگر را گرفته‌اند و با صدایی آرام جملاتی را به یکدیگر می‌گویند.)
اولین توطئه گر: ( او مشعلی در دست دارد.) اد آگوستا289
دومین توطئه گر: پر آنگوستا290
اولی: باشد که معصومین یاریگر ما باشند.
دومی: باشد که رفتگان حامی ما باشند.
اولی: خدا کمک ما باشد.
( صدای پاهایی از تاریکی )
دومی: چه کسی است؟
صدا: اد آگوستا
دومی: پر آنگوستا
( توطئه گر بعدی ظاهر می‌شود. صدای گام‌های دیگر.)
اولین: ( رو به سومین ) نگاه کن دیگران نیز به ما می‌پیوندند…
سومی: کیستید؟
صدای سایه ها: اد آگوستا
سومی: پر آنگوستا
( عده ای دیگر آرام به این جمع می‌پیوندند با درحالی‌که با یکدیگر احوالپرسی می‌کنند. )
اولی: خوب است. همه اینجا هستند. گوثا گزارش بده. دوستان تاریکی در انتظار روشنایی است.
( همه توطئه‌گران به شکل نیم دایره بر مقبره می‌نشینند. اولی از میان آنها می‌گذرد و از آتش مشعلی که همراه دارد ، شمعی روشن کرده و آن را در دست می‌گیرد. سپس بالای مقبره فراتر از دیگران به آهستگی جایی برای نشستن بر می‌گزیند.)
دوک گوثا : ( برمی خیزد.) دوستان. این چارلز اسپانیا که از سوی مادر با ما بیگانه است، ادعای امپراطوری‌ای‌ مقدس دارد.
اولی: به‌زودی در ازای آن یک گور نصیبش خواهد شد.
گوثا: ( مشعل خود روی زمین می‌افکند و با پا آن را خاموش می‌کند.) باشد که جمجمه او به سان این مشعل له شود…
همگی: چنین بادا!
اولی: مرگ بر او …
گوثا: باشد که بمیرد…
همگی: باشد که کشته شود….
دون جوان دو هارو: پدرش یک آلمانی بود….
دوک لوتزلبورگ: مادرش هم اسپانیایی بود…
گوثا: او نه یک اسپانیایی است و نه یک ژرمن…مرگ بر او باد…
یکی از توطئه گران: اگر انتخاب کنندگان هم‌اکنون نام او را به عنوان امپراطور برگزینند چه؟
اولی: آنها او را برگزینند؟…هرگز…
دون‌ژیل تلز گیرون: اینکه مسئله‌ای نیست دوستان! با قطع شدن سر، تاج نیز از میان خواهد رفت….
اولی: با همه این‌ها ممکن است او را انتخاب کنند و اگر چنین شود و او توانایی و شوکت را به دست آورد، فقط امکان دارد دست خدا به این امپراطور مقدس برسد.
گوثا: برای اطمینان خاطر بهتر است نقشه خود را پیش از این اتفاق عملی کنیم.
اولی: او نباید برگزیده شود.
همه: او نباید مالک امپراطوری شود.
اولی: چند دست برای کفن پیچ کردن او نیاز است؟
همه: فقط یکی…
اولی: چند ضربه به قلبش؟
همه: تنها یک ضربه…
اولی: چه کسی این کار را انجام خواهد داد؟
همه: همه ما…
اولی: قربانی ما یک خیانتکار است.آنها یک امپراطور انتخاب می کنند، ما باید یک کشیش برگزینیم…قرعه می‌کشیم…
( همه توطئه‌گراند یک ‌به یک نام خود را بر تکه‌ای کاغذ می‌نویسند و آن را درون گلدانی می‌اندازد که بر یکی از مقبره‌ها قرار دارد.)
اولی: بیایید دعا کنیم.( همه زانو می‌زنند، اولین توطئه‌گر بر می‌خیزد.)باشد که فرد برگزیده به خداوند ایمان داشته باشد…همانند یک رومن ضربه بزند و مرگ را بپذیرد.. او باید شجاعانه جلو برود و ماشه را بکشد…او باید زیر شکنجه آواز بخواند و آنگاه که داغ بر او می‌نهند بخندد…او باید همه تلاش خود را برای کشتن مصروف دارد و خود نیز با رضایت مرگ را در آغوش کشد… ( او کاغذی را از گلدان بیرون می‌آورد. )
همه: فال به نام کیست؟
اولی (بلند) ارنانی…
ارنانی: ( از بقیه جدا می شود.) من برنده شدم…آه انتقام! حالا تو را به دست آوردم….توئی که مدت‌هاست در جست‌وجویت بودم…
دون‌روی گومز: ( به مقابل جمعیت رفته و سخنان ارنانی را ادامه می دهد.) اجازه بده من این کار را بکنم….
ارنانی: به زندگی‌ام سوگند که نمی‌گذارم…سرورم به شانس من حسادت نکنید…این نخستین باری است که شانس به من روی آورده…
دون‌روی گومز: تو هیچ چیز نداری…پس گوش کن.من همه دارایی‌هایم را به تو می‌دهم. همه قلعه‌ها و همه تیول، صد هزار رعیت در سیصد دهکده، دوست عزیز همه را به تو می‌دهم به این شرط که بگذاری من آن ضربه را وارد کنم…
ارنانی: نه!
گوثا: پیرمرد! دستان ناتوان تو ممکن است نتواند ضربه‌ای کاری وارد کند…
دون‌روی گومز: ساکت شو…اگر دستانم یاری نمی‌کند، اما روحم برای این انتقام آماده است. هیچ‌گاه یک خنجر را از زنگاری که بسته قضاوت نکن، ببین تا چه اندازه می‌تواند بدرد. ( به ارنانی ) تو متعلق به من هستی.
ارنانی: بله. زندگی ام متعلق به شماست. اما زندگی شاه هم متعلق به من است.
دون‌روی گومز: ( هورن را از کمبرندش بیرون می کشد.) دوست من گوش کن. من این هورن را به تو باز می‌گردانم.
ارنانی: ( شوکه شده) چی؟ زندگانی ام؟ منظورتان چیست؟ من تشنه انتقام هستم و خدا نیز در این راه مرا همراهی می‌کند.من پدری دارم که بعدها انتقام مرا خواهد گرفت و کلی شاید و اگر.آیا دوناسول را به من می‌دهی؟
دون‌روی گومز: هرگز. اما این هورن را به تو باز می‌گردانم.
ارنانی: نه!
دون‌روی گومز: درباره‌اش فکر کن پسر.
ارنانی: دوک! از جایزه من بگذر.
دون‌روی گومز: پس به خاطر اینکه مرا از این لذت محروم کردی نفرین خواهی شد. ( هورن را دوباره بر پر شال می‌نهد.)
اولین توطئه گر: ( به ارنانی) برادر بهتر است پیش از آنکه آنها کارلوس را برگزینند همین امشب او را ملاقات کنی…
ارنانی: جای نگرانی نیست. من می‌دانم چگونه می‌توان یک مرد را سرازیر قبر کرد.
اولی: هر خیانتی ممکن است از خائن سر بزند و در این زمینه خداوند ما را حفظ کند. و اما اگر برای تو بدون اینکه او را بکشی اتفاقی افتاد، ما کنت‌ها و بارون‌ها راه تو را ادامه می‌دهیم. بیایید قسم بخوریم که هر یک از ما موظفیم او را بکشیم و هیچ راه برگشتی نیز وجود ندارد. زیرا کارلوس باید بمیرد.
همه: سوگند می‌خوریم…
گوثا: ( به اولین توطئه گر) به چه چیز برادر؟
دون‌روی گومز: ( شمشیرش را از نیام خارج می‌کند،آن را از نو گرفته و بالای سر می‌برد.) به این صلیب قسم می‌خوریم.
همه: ( شمشیرهایشان را بلند می کنند.) باشد که به سختی بمیرد….
( از دور صدای غرش توپ‌ها شنیده می‌شود. سکوت همه جا را فرا می‌گیرد. در مقبره اندکی باز می‌شود. دون کارلوس بر درگاه ظاهر می‌شود. رنگ از چهره اش پریده. او همه چیز را شنیده است. در را کاملا باز می‌کند، اما جلو نمی‌آید. همچنان بی حرکت بر درگاه ایستاده.)
صحنه چهارم
دون کارلوس: ادامه بدهید آقایان! امپراطور می‌شنود. ( به یک‌باره همه مشعل‌ها خاموش می‌شوند.سکوتی عمیق. دون کارلوس در سایه یک گام بر می‌دارد.همه جا را تاریکی فرا گرفته است و بی‌حرکتی و سکوت توطئه کنندگان احساس می‌شود.)سکوت و تاریکی! سوگندی که از تاریکی برآید همه چیز را نابود خواهد کرد.آیا شما هم باور دارید که هرآنچه رخ نمود می‌تواند به یک رویا تبدیل شود،آن‌گاه که مشعل‌هایتان را فرو افکندید من شما را همچون مجسمه‌هایی سنگی دیدم که بر سر مقبره‌های خود نشسته‌اید.اما چند لحظه قبل، من در جایی که بودم صدای شما را واضح می‌شنیدم.بیایید. سرهای فروافتاده‌تان را برآورید، چارلز پنجم اینجاست. من را بکشید. بیایید جلو ببینم، آیا جرات چنین کاری را دارید؟ نه شما جرات چنین کاری را ندارید. برای خاموش کردن مشعل‌های شما زیر این طاق خون گرفته، تنها یک نفس من کفایت می‌کند. چشم‌های لرزان خود را بگردانید تا ببینید بیش از آنکه در تاریکی بودم می‌توانم به اینجا نور ببخشم ( کلید آهنی خود را در قفل برنزی مقبره می‌چرخاند. با این علامت صدها سرباز در حالی‌که مشعل و تبرزین به دست دارند از حفره‌ها خارج می شوند.سرکردگی آنان را دوک آلکالا و مارکوس آلمونان291 برعهده دارند.) بیایید شاهین‌های شکاری من! برای شما غذا و لانه فراهم کرده‌ام. ( رو به توطئه‌گران) خوب حالا نوبت من است. برایتان چراغ آوردم.گورها را در روشنایی ببینیم. ( به سربازان) جلو بیایید.همگی…جنایت آشکار شد.
ارنانی: ( با نگاه به سربازان) اینطوری بهتر شد. تنها که بود بسیار با ابهت به نظر می‌رسید. اول فکر کردم خود شارلمن را دیده‌ام، اما حالا می بینیم فقط چارلز پنجم است.
دون کارلوس: ( به دوک آلکالا) رئیس پلیس اسپانیا! ( به آلمونان) دریاسالار کسیل! جلو بیایید. همه شان را خلع سلاح کنید.
( توطئه کنندگان محاصره و خلع سلاح می شوند. )
دون ریکاردو: ( با عجله می آید و تعظیم می کند.) سرورم….
دون کارلوس: من به تو عنوان قاضی دربار را اعطا کردم…
دون ریکاردو: ( دوباره تعظیم می کند.) دو تن از انتخاب کنندگان برای عرض شاد باش به محضر شما اجازه شرف‌یابی می‌خواهند..به نام گولدن چمبر….
دون کارلوس: بگو وارد شوند..( با صدای بلند به دون ریکاردو) دونا سول؟!
( ریکاردو تعظیم کرده و خارج می‌شود. شاه بوهما و دوک باویر با مشعل و صدای ترومپت وارد می‌شوند. لباس‌های آهنی آن‌ها به وسیله طلا میله کاری شده و تاج بر سر دارند. خدمه بسیار آنها را همراهی می‌کنند. آنها پرچم امپراطوری را به همراه دارند که نقش دو

مطلب مرتبط :   حقوق، مؤلف، ادبی، تألیف، اسلام

دسته بندی : علمی