معرفت‌شناختی درستی ندارد. اگر قوای معرفتی آدمی، بر مبنای دیدگاه‌های مارکس و فروید، گرفتار اعوجاجی اساسی است، نمی‌توان فقط باور دینی را معوج خواند بلکه اشکالات اصولی کل معرفت انسانی و از جمله، دعاوی مارکس و فروید را نیز به‌کلی معوج و کاذب نشان می‌دهد. اما اگر جهان را خدایی باشد که ما را به گونه‌ای طراحی و خلق کرده است که در مورد او باورهایی صادق داشته باشیم، آنگاه باورهای ما در مورد او تضمین‌شده است و انکار خدا نتیجه‌ی گناهانی است که قوای معرفتی، به‌ویژه حس الوهی، را مختل می‌سازند. پلنتینگا، با ناکارامد خواندن نگرش طبیعت‌گرایانه درباره‌ی طراحی جهان، نشان می‌دهد که باورهای دینی صادق و تضمین‌شده‌اند. کاذب شمردن باور به خدا در نتیجه‌ی عدم فعالیت یا کارکرد نادرست حس الوهی، یعنی حس خداشناسِ نهفته در ضمیر آدمی، در شرایطی نامناسب قرار گرفته است.
کالون بر آن بود که ناباوران به خدا در وضعیتی غیرطبیعی قرار دارند.151 به تبع او، به نظر پلنتینگا، “گناه” عاملی مهم در نامناسب ساختن شرایط است. او گناه را تحیّرآفرین و غفلت‌زا می‌داند. چنانکه می‌دانیم، نزد مسیحیان، گناه صرفاً به معنای سرکشی در برابر اراده‌ی الهی نیست. بسیاری از آنان اساساً انسان را افکنده در گناه می‌بینند زیرا گناه اجداد نوع او، یعنی آدم و حوا، منجر به هبوط آنان از باغ عدن شده است. به صرفِ هبوط، آدمی گناه والدینِ ازلی خویش را به میراث برده است حتی اگر در ارتکاب این گناه اراده و اختیاری از خود نداشته باشد. گناه نخستین خود به‌تنهایی آثاری معرفتی و ارادی در پی داشته است و در نتیجه‌ی آن، عقل و اراده‌ی انسان در شناخت ارزش و معرفت و خواست آن‌ها دستخوش اعوجاج گشته است. در عرصه‌ی شناخت، آدمی، که زمانی مخلوق برترِ خداوند بود، از پسِ هبوط، گرفتار گونه‌ای نابینایی و کندذهنی در شناخت خداوند و عظمت او است و به همین دلیل، نمی‌تواند نسبت به آنچه حقیقتاً شایسته‌ی عشق و پرستش است بصیرت یابد:
“چیزی با عنوان بیماری معرفتی در کار است؛ نابینایی، ناشنوایی، ناتوانی در تشخیص درست از نادرست و جنون وجود دارد و چیزی شبیه این حالات در مورد فعالیت حس الوهی نیز مطرح است. به‌یقین، به نظر مارکس و مارکسیست‌ها، باور به خدا حاصل بیماریِ معرفتی یا اختلال در کارکرد دستگاه معرفتی است… ]اما[ بر اساس مدل مورد نظر من، در واقع، این خداناباور است که اختلالی در کارکرد معرفتی را بازمی‌نُمایاند. ناکامی در باور به خدا محصول کارکرد بدِ حس الوهی است”.152
ممکن است در ابتدا تصور شود که معرفت‌شناسی اصلاح‌شده در بی‌نیاز انگاشتن ایمان از استدلال با ایمان‌گرایی هم‌داستان است. با این حال، پلنتینگا بر آن است که ایمان‌گرایی اصطلاحی مناسبِ معرفت‌شناسی اصلاح‌شده نیست. چنانکه آمد، ایمان‌گرایی حداکثری نه‌فقط ایمان را بی‌نیاز از استدلال بلکه در نقطه‌ی مقابل عقلانیت جلوه می‌دهد. نقد پلنتینگا بر مبناگرایی نقدی عقلانی بر گونه‌ای خاص از استدلال‌ورزی است و از این رو، از چارچوب عقلانیت خارج نمی‌شود. به نظر او، تلقی درست از عقلانیت با ایمان دینی در تعارض نیست بلکه مجاز می‌دارد که باور به خدا در زمره‌ی باورهای پایه جای گیرد. اما اگر ایمان‌گرایی معنایی تعدیل‌شده داشته باشد، یعنی بدین معنا باشد که باید در مسائل دینی، همچون “تجسّد خداوند در جهان”، بر ایمان، و نه عقل، تکیه کرد، آنگاه معرفت‌شناسی اصلاح‌شده البته می‌تواند نظریه‌ای ایمان‌گرایانه خوانده شود. اما این معنا از ایمان‌گرایی چنان عام است که نظریات متعدّدی را در بر می‌گیرد، به‌گونه‌ای که الهیات آکویناس نیز هم‌نشینِ معرفت‌شناسی اصلاح‌شده می‌شود. بنابراین، به نظر می‌رسد آنچه معرفت‌شناسی اصلاح‌شده درباره‌ی خدا می‌آموزد صورتی از ایمان‌گرایی نیست.153

مطلب مرتبط :  

ش‌پذیر باشند.306 برخی فضایل عقلانی مانند “تیزهوشی” و “کشف تبیین‌های منسجم درباره‌ی امور واقع”

دسته بندی : علمی