تجربه‌های‌ عرفانی نهفته‌اند، نه آن معانی ظاهری که از آن واژگان به دست می‌آیند و به شکل توصیفی تلقی می‌شوند. بر این اساس اگر واژه‌ای برای یک حقیقت بیان شد و مثلا وقتی گفته شد « ذات غیب هویت »، باید آن را فقط یک نشانه حفاظت از آن حقیقت دانست، نه بیش از آن. لذا توصیفات عرفانی تنها علامات حفاظت، اما بی‌معنا هستند که توهم معناداری آن موجب تصویری اشتباه از تجربه‌های عرفانی می‌شوند55.
دلیل سوم راز توصیف‌ناپذیری را فراتر بودن حقایق شهودی از کمند ادراکات عقلی می‌داند؛ یعنی عقل نمی‌تواند حقایق کشفی را ادراک کند؛ آنچه که تعقل نشود، به معنا درنمی‌آید؛ آنچه که به معنا نیاید، مدلول هیچ لفظی نمی‌شود؛ آنچه که مدلول لفظ نشود، تعبیر نمی‌پذیرد؛ به این بیان که در فرهنگ عرفانی قاعده‌ای شهرت یافته که « العرفان طور وراء طور العقل » و این ریشه شکل‌گیری باوری شده است که عقل طور و مرتبه خاصی از ادراک دارد که نمی‌تواند فراتر از آن رود و مدرکاتی دارد که جز به آن مدرکات تعلق نمی‌گیرد؛ همان گونه که دیگر قوای آدمی نیز هر یک طوری دارند که توان گذر از آن را ندارند و مدرکات متناسب با خود را دارند. برای مثال همان گونه که چشم نمی‌تواند از ادراک کیفیات بصری تجاوز کند و نغمه‌ها و صداها را درک کند، عقل نیز نمی‌تواند جز معقولات کلیه را درک کند و به درک حقایق کشفی و معانی ذوقی نائل شود. به گفته صدرا انسان اطوار متعددی دارد که بعضی فوق بعضی هستند؛ هم چنان که طور وهم فوق طور حس است و هم چنان که بچه محسوسات را درک می‌کند و معقولات را درک نمی‌کند، هم چنین آنان که به کمال حقیقی دست یافته‌اند، حقایقی را ادراک می‌کنند که ارباب عقول متعارف از درک‌شان عاجزند. زیرا به مشرب و مقام و مشرع آنان نرسیده‌اند56.
لازمه عجز عقل از ادراک حقایق کشفی بیان‌‌ناپذیری و تعبیرناپذیری است. زیرا الفاظ به ازای معانی معقول وضع شده‌اند. لذا آنچه که به دامن تعقل نمی‌آید، نمی‌تواند مدلول الفاظ قرار گیرد. زیرا دلالت الفاظ بر معانی پس از آن ممکن است که آن معانی با آن الفاظ تعبیر شوند و تعبیر نیز هنگامی رخ می‌دهد که اول آن معانی تعقل شوند، سپس در حافظه منطبع گردند، آنگاه در متخیله به تخیل درآیند، سپس با الفاظ حکایت شوند. بنابراین مادامی که معانی معقول و متخیل نشوند، دلالت الفاظ محسوس و اشارات وضعی بر آن معانی امکان ندارد. صائن‌الدین ترکه در تمهید القواعد چنین می‌نویسد:
… فانّ الآراء متفقه على ان للعقل طوراً خاصًّا فی الإدراک، لا یمکنه ان یتجاوز عنه کما هو حال سایر المشاعر، فان لکلّ منها مرتبه مخصوصه فی الإدراک، و مدرکات خاصَّه بها، لا یتعلق ادراکاتهم الا بها فی تلک المرتبه خاصه. فللعقل ایضاً مرتبه مخصوصه فی إدراکه و مدرکات خاصه لا یتجاوز إدراکه عنها، فکما ان البصر مثلًا لا یقدر أن یتجاوز عن ادراک الکیفیّات المبصره و یدرک الأصوات و النَّغم، فکذلک العقل لایمکنه ان یتجاوز عن ادراک الکلیات المعقوله و یدرک الحقائق الکشفیَّه و المعانی الذوقیَّه، ….
و إذا کان کذلک، فامتنع ان یعبَّر عنه ایضاً بشی‏ء من العبارات، لأن الألفاظ انَّما وضعت بازاء المعانی المعقوله، فما لم یعقل، لم یکن مدلولًا للألفاظ، لأن دلاله الألفاظ على المعانی انما یکون بعد تعبیرها (بالألفاظ مسبوقاً- خ) بالألفاظ و التعبیر مسبوق بتعقُّل المعانی و انطباعها فی الحافظه، ثم تخیلها فی المتخیِّله و محاکاتها بما یحاکى به من الألفاظ، فاحساسها بالحسِّ المشترک و تعبیرها بذلک عنها، فمالم یکن المعنى معقولًا و متخیّلًا، لم یکن ان یدلَّ علیه بالألفاظ المحسوسه، و الإشارات الوضعیه.57
با توجه به این توضیح، در قبال نظریه سنجش‌پذیری، نظریه توصیف‌ناپذیری سربرمی‌آورد و از سه دلیل یاد شده، سه دلیل بر اثبات این نظریه به وجود می‌آید.
بنا بر دلیل اول گزاره‌های عرفانی فراعقل و فرامنطق هستند؛ یعنی گزاره‌هایی هستند که در اصول منطقی نمی‌گنجند و متن‌شان تاب اصول ضروری عقلی مانند امتناع اجتماع نقیضین را ندارد و لذا نباید از جهت منطقی به بررسی صدق و کذب‌ آن گزاره‌ها پرداخت. با انتفای قابلیت بررسی صدق و کذب امکان سنجش عقلی گزاره‌های عرفانی منتفی؛ و منطق‌ناپذیری نتیجه توصیف‌ناپذیری خواهد شد.
بنا بر دلیل دوم اگر گزاره‌های عرفانی گزاره‌های تلقی شوند که از جهت توصیفی بی‌معنا هستند، دیگر باید پذیرفت که چنین گزاره‌هایی اثبات‌پذیر نیستند. زیرا یک گزاره‌ در صورتی معنا دارد که قابلیت صدق و کذب داشته باشد و بتوان امکان حکایت آن را از واقعیت بررسی نمود. از این رو معنا‌داری در اینجا به معنای معناداری منطقی است. بر این اساس چون گزاره‌های عرفانی بی‌معنا هستند و هیچ قضیه بی‌معنایی اثبات‌پذیر نیست. پس آن گزاره‌ها قابلیت صدق و کذب نخواهند داشت. در نتیجه سنجش که در مقام یافتن صدق و کذب آن گزاره‌هاست، میسور نیست. از این جهت نظریه توصیف‌ناپذیری به سنجش‌ناپذیری می‌انجامد.
بنابر دلیل سوم اگر گزاره‌های عرفانی در حکایت از حقایق کشفی ناتوان هستند و معانی موجود در آنان معانی حقیقی و واقع‌نما نیستند، دیگر پذیرای بررسی صدق و کذب حکایت‌شان از واقعیت نیستند و در نتیجه قابلیت صدق و کذب را از دست می‌دهند. در این صورت سنجش که به دنبال بررسی صدق و کذب قضایاست، امکان نمی‌یابد و این موجب پیدایش نظریه سنجش‌ناپذیری است.
د. نظریه سنجش‌پذیری
در فرهنگ این نوشته مقصود از نقد به معنای ایراد و اشکال نیست؛ گرچه از خلال نقد ممکن است اشکال‌ها آشکار شود، چنان که ممکن است قوت‌ها نیز آشکار شود. هم چنین نقد به معنای اعتراض نیست؛ بدین معنا که نقد در صدد از میان برداشتن یک نظر باشد. هم چنان که به معنای معارضه نیست، یعنی ستیزه که ما بر آن باشیم، نظری متعارض با نظر دیگر را تقویت کنیم، بلکه نقد به معنای سنجش متضمن پژوهش است. به تعبیری نقد به معنای سنجیدن یک نظر است با معیارهایی که می‌توان بر طبق آن معیارها درستی یا نادرستی یک نظر، قوت و ضعف یا شروط و حدودی را که دارد، شناسایی کرد. البته سنجش هر چیز متناسب است با آن. وقتی با ترازوی جسمانی چیزی را می‌سنجیم، درصددیم تا وزن آن را معلوم کنیم؛ هنگامی که با سنجه، طلا را محک می‌زنیم، برآنیم تا عیار آن را مشخص سازیم و سرانجام وقتی با منطق در صدد محک زدن استدلال برمی‌آییم، خواهان آنیم که درستی یا نادرستی استدلال را از جهت مطابقت و عدم مطابقت با ضوابط منطق تعیین کنیم58.
پیش از نقد نظریه‌های پیشین و تبیین نظریه سنجش‌پذیری در ضمن آن نقدها نخست باید از یک اصل منطقی – فلسفی پرده برگشود و آن اصل « لکل حکم معیار » است که بحث بسیاری می‌طلبد و از توان ما و نوشته ما خارج است، لیکن به قدر بضاعت و احتیاج سخن از آن ضروری است59.
اصل: لکل حکم معیار
نخست باید توجه داشت که هر گزاره‌ای از سر حمل محمولی بر موضوعی حکمی دارد؛ چه آن گزاره ضروری باشد و یا نظری؛ تحلیلی باشد و یا ترکیبی؛ عقلی محض باشد و یا عقلی ترکیبی.
این گزاره افزون بر آن که به مناط صحت حمل و صدور حکم نیاز دارد، به معیار صدق نیز نیاز دارد؛ معیاری که اولا خود مطابق با نفس الامر و البته از نوع نفس الامر رابطی60 است و ثانیا ملاک مطابقت و عدم مطابقت حکم با نفس الامر نفسی و عینی می‌باشد. لذا معیار خود باید صادق باشد. زیرا تا صدق آن ثابت نباشد، به هیچ وجه نمی‌تواند در مقام سنجه قرار گیرد.
معیارهای صدق بر دو قسمند؛ یکی معیارهایی که صدق بالذات دارند و به آنها معیارهای پایه گویند و دیگری معیارهایی که صدق بالتبع دارند و به آنها معیارهای غیرپایه گویند.
معیارهای پایه، معیارهای مطلق، ضروری، واقعی و قطعی هستند که صدق محض داشته و به نحو یقینی و قطعی با نفس الامر مطابقت دارد؛ خطاناپذیر، خلاف‌ناپذیر، انکار ناپذیر و ابطال‌ناپذیر هستند. از این رو پیشااستدلال و پیشااستنباط هستند؛ یعنی نیازی به استدلال عقلی و استنباط شرعی ندارند و در ثبوت و اثباتشان به ادراک مدرک و اخبار مخبر اتکا ندارند. از این رو خود مرتبه‌ای از نفس‌الامر به شمار می‌آیند. مانند اصل امتناع تناقض، اصل هوهویت، اصل امتناع ترجح بلامرجح و اصل نیاز ممکن به علت.
معیارهای غیرپایه معیارهای مشروط، محدود، تدریجی‌الحصول و غیرضروری یعنی نظری هستند که در عین احتمال صدق، امکان خطا، خلاف، انکار و ابطال در آنها وجود دارد. این معیارها نتایج قیاسات و استدلالات و استنباطاتی هستند که با ترکیب مقدمات یقینی نتایجی را به بار داده‌اند که به گونه مشروط صادق و مطابق با نفس الامرند و به اعتبار همین صدق، معیار دیگر گزاره‌ها می‌شوند. شرط مذکور همان شرط مطابقت با نفس الامر است که به طریق خاص با بازگشت به معیارهای پایه باید تأمین شود.
با توجه به این معیارها، موقعیت آنها در گزاره‌ها چیست؟
معیارها صدق یا دلیل موجود در متن گزاره هستند، به نحوی که گزاره برای اثبات صدقش به دلیل خارج از خود نیازی ندارد و آن دلیل نیز به عنوان ملاک صدق، به دلیل ضرورت صدقش برای حکم به صدق آن گزاره کفایت می‌کند یا نه، دلیل موجود در متن گزاره نیستند و گزاره‌ برای اثبات صدقش به دلیل خارج از گزاره نیاز دارد. البته مقصود از ملاک، منشأ دلیل است که صدق ضروری دارد. لذا بین ملاک و دلیل نسبت عام و خاص مطلق است؛ یعنی هر ملاکی دلیل است، ولی هر دلیلی ملاک نیست.
بر این پایه اگر با تحلیل اجزای گزاره ملاک از متن گزاره به دست آمد، مانند دایره مربع معدوم است بالذات که ملاک آن یعنی ملاک تناقض در موضوع گنجانده شده است، در این صورت آن گزاره ضروری الصدق خواهد بود؛ یعنی پیشااستدلال نظری و پیشاتجربی هستند؛ اما اگر در متن گزاره خبری از ملاک نبود و برای صدق آن نیاز به دلیل خارج بود، آن گزاره گزاره نظری است که استدلالی هستند. در این نوع گزاره‌ها به دلیل، علت بیرون حکم گویند.
گزاره‌های پیشااستدلال نظری و پیشاتجربی آن دسته از گزاره‌ها هستند که مبادی، اصول و قواعدی را در خویش دارند که پیش از تجربه حسی و استدلال نظری و بدون اتکا به اکتسابات و نظریات مختلف بشری برقرارند؛ از این رو به گونه نهادینه در طبیعت عقل جای دارند و همه عقول به گونه یکسان از آن بهره‌مندند. به این گزاره‌‌ها از آن رو گزاره‌های ضروری الصدق گویند که انکار هر یک از اجزای مجموعه آن به اثباتش می‌انجامد. چراکه بر پایه قاعده ضرورت ذاتی صدق، تکذیب آن حقایق بنفسه، تصدیق آن حقایق را به همراه دارد و لذا ملاک حکم در متن گزاره وجود دارد و نیازی به علت حکم که خارج از متن گزاره است، نیست وگرنه تسلسل یا دور در علل رخ می‌دهد.
اما گزاره‌های استدلال

مطلب مرتبط :   مکانیابی، اجتماعی،، شهری، نور،، فضایی،
دسته بندی : علمی