دیگری بدل شده‌ام؟ می‌توانم تاج رومن ها را بر سر بگذارم؟ آیا این حق را دارم که بر جهان و تقدیر آن حکومت کنم؟ آیا من پای محکم و گام پیوسته برای ورود در این راه را دارم؟ پای من آن‌قدر توان دارد که همچون تو با یک ضربه که دشمن ویران‌گر را به گوشه‌ای افکندی، با دشمنان مبارزه کنم؟آیا من توانسته‌ام با نور تو مشعل خود را روشن کنم؟ توانسته‌ام به درک صدای تو در این مقبره برسم؟ من پیش از امپراطوری، گمشده و تنها بودم. حال هم جهان مملو از ترس و توطئه مرا می‌ترساند. دانمارکی‌ای وجود دارد که می بایست تنبیهش کنم.باید حواس خود را به پدر مقدس معطوف کنم، همچنین ونیز، سلیمان، لوتر و فرانسیس اول و هزاران حسودی که تیغه‌هایشان در تاریکی می‌درخشد. دام های پنهانی و دشمن های بی‌شمار، بیست تن که می‌توانند بیست شاه را وحشت زده کنند. این ها با عجله و بسیار فوری در یک لحظه می‌توانند کار من را بسازند. و تو به من بگو”پسرم رحمت خداوند بر تو باد!”

پرده پنجم
عروسی
(ساراگوسا.تراسی در قصر آراگون. انتهای صحنه پلکانی را می‌بینیم که به باغ می‌رسد. دو در سمت راست و چپ صحنه وجود دارد که به تراس باز می شود. دو صراحی قوسی شکل بالای این در وجود دارد که چشم انداز به درون باغ دارند، فواره‌ها در سایه قرار گرفته‌اند و برگ‌های درختان و نورها از درون آن عبور می‌کنند. آن سوتر پنجره های ارب و گوتیک خطوط نور را به صحنه هدایت می کنند. شب است.از دور صدای نواختن ترومپت‌ها را می‌شنویم. افراد را می‌بینیم که ماسک و ردای مخصوص آن را پوشده اند.تنها و یا گروهی در گوشه و کنار تراس، این‌جا و آن‌جا دیده می‌شوند. در جلوی صحنه دسته ای لرد های جوان، درحالیکه ماسک‌های خود را به دست گرفته‌اند در حال شوخی و خنده با صدای بلند هستند.)
صحنه نخست
دون سانچو سانچز دوزونیگا، دون ماتیاس سنتوریون،دون ریکاردو دو روکساس،دون فرانسیسکو دو سوتو مایور،دون گارسی سوارزدو کارباژال.
دون گارسی: خوب ، چه شب لذت بخشی. خداوند عمر این عروس را طولانی کند.
دون ماتیاس: ( به پنجره بالکون نگاه می‌کند.) همه ساراگوسا امشب به این پنجره آویخته‌اند.
دون گارسی: باید هم چنین باشد. ما هرگز عروسی با نور مشعل ندیده‌ایم. شادمانی نجیب زادگان در شب! و از همه مهم‌تر یک زوج جذاب!
دون ماتیاس: این از برکت یک امپراطور خوب است.
دون سانچو: مارکوس! یک شب تیره به همراه او بیرون رفتیم تا شانس خود را امتحان کنیم.آن شب معرکه بود.
دون ریکاردو: ( حرف او را قطع می کند.) من هم آن‌جا بودم.( به دیگران) به این قصه گوش کنید. سه عاشق؛ یکی یاغی در کار راهزنی، دومی یک دوک و سومی یک شاه جملگی در بند عشق یک زن.بعد از این‌که جنگ درگرفت،چه کسی بازی را برد؟ همان یاغی!
دون فرانسیسکو: این داستان هیچ نکته حیرت انگیزی ندارد. در اسپانیا همانند همه جهان،عشق و شانس بازی را آغاز می‌کنند که در آن یک طرف طاس را به تقلب سنگین کرده‌اند. معلوم است که این بازی را یک دزد می‌برد.
دون ریکاردو: و من! من بختم را در تماشای این بازی عاشقانه یافتم. اول کنت شدم، بعد نجیب زاده، بعد قاضی دربار . من وقتم را در این مدت به خوبی گذراندم و هیچ‌کس حواسش به من نبود.
دون سانچو: راز تو در آویختن به شاه است.
دون ریکاردو: و برای حقی که داشتم و اعمالی که انجام می‌دادم ، یک‌جا امتیاز گرفتم.
دون گارسی: ذهن شاه درگیر بود و تو از این فرصت سود جستی.
دون ماتیاس: پیرمرد چه می کند؟ آیا هنوز حنایش رنگ دارد؟
دون سانچو: مارکوس، او را سرزنش نکن.سیلوا مرد دلیری است. عاشق دوناسول بود. 60 سال زندگی، موی او را نقره‌ای کرد، اما سپید شدنش یک روز بیشتر طول نکشید.
دون گارسی: می‌گویند، دیگر هیچ‌گاه در ساراگوسا دیده نشده…
دون سانچو: آیا فکر می‌کنید این مراسم او را زودتر راهی قبر می‌کند؟
دون فرانسیسکو: و امپراطور. او چه می‌کند؟
دون سانچو: امپراطور امروز ناراحت بود…لوتر او را برآشفته بود….
دون ریکاردو: این لوتر موجود جالبی است برای نگرانی و هشدار! با کمک سه یا چهار گروه ارتشی به راحتی او را از بین می برم!
دون ماتیاس: او همچنین از سلیمان304 نیز خشمگین بود.
دون گارسی: اه! لوتر،سلیمان،نپتون305، شیطان، ژوپیتر306 این‌ها چه از جان من می‌خواهند؟ زیبارویان را نگاه کنید،از رقص با ماسک لذت ببرید،من که امروز از این ها بسیار لذت برده و خندیده‌ام.
دون سانچو: اما دشمنان را نیز باید مورد توجه قرار داد.
دون ریکاردو: حق با گارسی است.باید شاد بود. من در روزهای تعطیل همه چیز را فراموش می‌کنم و سعی می‌کنم تمام روز بخندم و لذت ببرم.
دون سانچو: ( آرام به ماتیاس) چه خوب می‌شد اگر همه روزها تعطیل بود!
دون فرانسیسکو: ( به در سمت راست اشاره می‌کند) سروران من،آیا آنجا کابین عروس خانم نیست؟
دون گارسی: ( درحالی‌که خود را تکان می‌دهد.) آنها باید دقایقی دیگر به مراسم بیایند….
دون فرانسیسکو: شما هم چنین فکر می‌کنید؟
دون گارسی: من کاملا مطمئنم.
دون فرانسیسکو: خوب است…عروس بسیار زیباست.
دون ریکاردو: امپراطور چه طبع بلندی دارد.فکر کنید این ارنانی یاغی باید مالک آن گردنبند طلا شود و ازدواج کند و مورد بخشش قرار گیرد.اگر به توصیه من گوش داده بود، هم اینک سهم آن یاغی بستری سنگی بود و بانو در اختیار امپراطور.
دون سانچو: ( دون سانچو،آرام به دون ماتیس) آه…چقدر خنجر من بی تابی می‌کند تا گلوی ریکاردو را از هم بدرد. لرد دروغین،همه عنوان‌ها را توسط یک نخ به خود دوخته است. لقب کنت را دو تا دو به خویش نسبت می‌دهد گویی ذات خدمتکارش از ابتدا نجیب زاده بوده است.
دون ریکاردو: ( خود را نزدیک آنها می‌کشد)درباره چه سخن می‌گویید؟
دون ماتیس: (آرام به دون سانچو)کنت،حالا وقت نزاع نیست. ( بلند به دون ریکاردو) او برای من آواز می‌خواند، قطعه‌ای از پترارک307 در وصف عشقش.
دون گارسی: آقایان در میان این همه گل ، زن های زیبا و رنگ‌های متنوع لباس های جشن، دقت کرده‌اید یک نفر لاغر اندام که لباس سیاه بالماسکه به تن دارد در گوشه ای خود را پنهان کرده است؟
دون ریکاردو: آری حواسم به او بود….
دون گارسی: او کیست؟
دون ریکاردو: خوب، از قدو رفتارش حدس می زنم ژنرال دون پرانسیسکو308، باشد.
دون فرانسیسکو: نه…
دون گارسی: چرا ماسکش را بر نمی‌دارد؟
دون فرانسیسکو: به ظاهر حواسش نیست…او باید دوک سوما309 باشد… قصد دارد توجه دیگران را به خود جلب کند…جز این نمی‌تواند باشد…
دون ریکاردو: نه دوک با من صحبت کرد…
دون گارسی: پس کیست؟ نگاه کنید، دارد می‌رود…
( مرد سیاه پوش آرام از تراس گذر کرده و به سمت انتهای صحنه می‌رود. همه باز می‌گردند و او را نگاه می‌کنند.بدون اینکه نشان دهند به او توجه دارند.)
دون گارسی: (خود را به مرد سیاه پوش می رساند.)آقا! ( مرد می ایستد و باز می گردد.گارسی عقب می‌کشد)آقایان قسم می خورم که نوری را در چشمانش می‌بینم.
دون سانچو: اگر او شیطان باشد بالاخره آدمی را یافته تا با او صحبت کند. ( او نیز به سمت مرد سیاه پوش می‌رود که بی حرکت ایستاده است.) ای شیطان…تو از جهنم به جمع ما آمده‌ای؟
مرد سیاه پوش: من از آنجا نیامده ام، بلکه راهی جهنم هستم. ( او راهش را ادامه می‌دهد و در مسیر پله ها در تاریکی ناپدید می‌شود. همه بی صدا ایستاده اند و با وحشت وی را می‌نگرند.)
دون ماتیس: صدایش گویی از قعر قبر بیرون می‌آمد.
دون گارسی: بس است…برای چه از یک بازی سرگرم کننده که مخصوص چنین مجالس رقصی است وحشت می‌کنید؟
دون سانچو: شوخی بسیار بدی بود.
دون گارسی: حالا فرض کنیم شیطان بود. شیطان می ایستد ما را نگاه کند. یا در مسیر حرکت خود به جهنم به مجلس رقص می آید تا برقصد و رقص ما را تماشاکند؟
دون سانچو: بی شک این یک بازی بود.
دون ماتیاس: فردا می فهمیم.
دون سانچو: ( به دون ماتیاس) پایین را بگرد..التماس می‌کنم…او کجا رفت؟
دون ماتیاس: ( خود را به بالای صراحی می‌کشد.) او دارد به پایین پلکان می رود. بیش از این چیزی نمی‌بینم.
دون سانچو: عجب شوخی مضحکی…( به صورت آهنگین) بسیار غریب بود.
دون گارسی: ( به بانویی که از آنجا عبور می کند.) می توانیم با هم برقصیم؟ ( او خم می‌شود و دستانش را دراز می‌کند.)
بانو: آقای محترم. شما همسر من را می‌شناسید. همان کنتی که با او می‌رقصیدم…
دون گارسی: فقط به همین دلیل تقاضای مرا رد می‌کنید. اگر او به این کار تمایل داشت،آنگاه خواهشم را می‌پذیرید؟ ( بانو دست او را می گیرد و بیرون می روند.)
دون سانچو: ( متفکرانه) در هرحال این امری غریب است…
دون ماتیس: عروس و داماد می‌آیند. ساکت!
( ارنانی و دونا سول وارد می‌شوند؛ دست در دست یکدیگر دارند. دونا سول لباس عروس بزرگی بر تن دارد. ارنانی نیز مخمل مشکی به تن کرده و گردنبند طلایی را نیز بر گردن دارد. پس آن‌ها تعدادی زن و مرد ماسک زده،پشت سر آ‌ن‌ها گام می‌زنند. دو تبرزین دار در لباس‌های جگری رنگ آنها را همراهی می‌کنند. چهار پادو نیز از پیش آنها می‌روند. همه حاضرین زمانیکه عروس و داماد از رو به روی آن‌ها می‌گذرند تعظیم می‌کنند.صدای موسیقی فانفار.)
صحنه دوم
ارنانی: (سلام نظامی می‌دهد.) دوستان خوب من
دون ریکاردو: ( بالا می‌رود و تعظیم می‌کند.) شادمانی شما باعث شادمانی ماست. عالیجناب.
دون فرانسیسکو: ( خیره به دونا سول) چقدر زیباست خدای من!
دون سانچو: ( به دون ماتیاس) دیر شده است، ما باید برویم.
( همه آن‌ها به سمت زوج جوان می‌روند تا به آنها تبریک گفته و بعد مهمانی را ترک کنند. برخی از درگاه و برخی از پلکان انتهای صحنه، خارج می‌شوند.)
ارنانی: ( آنها را بدرقه می‌کند) خداوند همه شما را حفظ کند…
دون سانچو: (آخرین نفری است که بیرون می‌رود. دست ارنانی را می گیرد.) برایتان شادمانی آرزومندم.
( می‌رود )
( ارنانی و دونا سول تنها می مانند. صدای پاها و افراد آرام آرام محو می شوند سراسر صحنه بعد صدای ترومپت‌ها و نور چراغ ها به تدریج کم می‌شوند تا اینکه سکوت و تاریکی همه جا را فرا می گیرد.)
صحنه سوم
دونا سول: بالاخره همه رفتند.

مطلب مرتبط :   نفت، مکزیک، ایالات، میادین، آمریکا

دسته بندی : علمی