است. نزد دازاین وجود داشتن در حکم هستیدن است. هایدگر می‌گوید:
«ما همه دریافتی از هستی داریم هرچند از آن آگاه نباشیم و هرچند هرگز چیزی از هستی شناسی نشنیده باشیم و شاد باشیم که بر همان شیوه بمانیم. اگر وجود ما همیشه آشکارا هستی شناسانه نباشد، دست کم پیشاهستی‌شناسانه است.»110
بنابر این هایدگر فهم را نه همچون موضوعی شناخت‌شناسانه، بل به عنوان درون‌مایه‌ای هستی شناسانه مطرح کرد. دازاین آن هستنده‌ای است که در فعالیت اجتماعی‌اش خود را تأویل می‌کند. دازاین دارای ماهیت خاصی نیست، نه حیوان عاقل است و نه حیوان ناطق و نه ارگانیسمی شکل گرفته از نیاز‌ها. دازاین می‌تواند خودش را به عنوان هریک از این‌ها تأویل کند و می‌تواند تا حدودی تبدیل به یکی از این‌ها بشود.
در زمان مرگ هایدگر در 26 می 1976 تعدادی از فلاسفۀ فرانسوی اذعان کردند که قرن ما در حوزۀ فکری هایدگری است، همان‌گونه که قرن هفده از آن دکارت و نیوتن بود. تا سال 1978، یعنی تنها دو سال پس از فوت هایدگر، چهار هزار نسخه اثر در مورد او نوشته شد.111
با این حال برخی از بن‌بست هرمنوتیکی بنیادین هایدگر سخن گفته‌اند و معتقدند هایدگر، هرمنوتیک را آنقدر از قلمرو معرفت شناسی به حیطۀ هستی شناسی به عفب کشانده که حتی خود او هم در بازگشت از آن ناتوان مانده است. در حالی که به گفتۀ افلاطون دیالکتیک صعودی آسان‌ترین راه است و فیلسوف حقیقی تنها در راه بازگشت، یعنی دیالکتیک نزولی قدرت خویش را آشکار می‌کند. گشودن این بن‌بست اتفاقی است که به زعم این منتقدان تنها در کتاب حقیقت و روش اثر مشهور شاگرد نابغۀ هایدگر، گادامر باید رخ می‌داد.112

1-3-5 هانس گئورگ گادامر (Hans Georg Gadamer) (2002-1900 م.):

هانس گئورگ گادامر، فیلسوف لهستانی الاصل، مشهورترین شاگرد هایدگر است که بنیان هرمنوتیک را از قلمرو هستی شناسی به گسترۀ شناخت‌شناسی کشاند. گادامر فلسفۀ هرمنوتیک خود را نه همچون موضعی مطلق، بلکه به سان راهی به تجربه می‌شناساند و اصل موقعیت مکالمه و پیوند افق‌ها را شالودۀ تعریف و شناخت هرمنوتیک می‌شمارد.113
گادامر موقعیت وجودی انسان را یک جایگاه فرهنگی می‌داند و پرتاب شدن انسان در این موقعیت را به معنای وقوع او در یک فرهنگ خاص می‌شمارد. به اعتقاد گادامر هر انسان در یک جایگاه فرهنگی خاص متولد و از طریق زبان، اندیشه‌های آن فرهنگ به او منتقل می‌شود. با این وصف از نگاه گادامر هر انسانی در بستر یک موقعیت فرهنگی به نام سنّت متولد می‌شود و افکار و فهم خود را از طریق زبان از آن سنّت می‌گیرد. ولی با شکل‌گیری فهم، در تعاملی مستمر با این سنّت قرار گرفته است و سنّت او در تحولی دائم تعین می‌یابد. به عقیدۀ وی هرکس بر اساس سنّت خود دارای افق معنایی خاصی است و در هنگام تفسیر میان دو افق (افق معنایی متن و افق معنایی مفسر) مکالمه‌ای مستمر روی می‌دهد. هرچند افق محدود و متناهی است ولی در گوهر خود گشوده و باز است. پس هیچ‌کس آنچه را که دیگری می‌بیند به شکلی که او می‌بیند نمی‌تواند ببیند. زیرا یکسانی در نگاه مستلزم یکسانی سنت است و سنّت هیچ دو نفری یکسان نیست.
گادامر ادراک را زبان‌گونه و فهم را نوعی تفسیر می‌داند. از این رو هرمنوتیک هر فهمی را در بر می‌گیرد. با این وصف هر فهمی وابسته به افق معنایی امروز و گره‌خورده با جریان سنّت است و این سنّت، پیش‌فرض‌ها، پیش‌فهم‌ها، پیش‌مفهوم‌ها و در یک کلام پیش‌داوری‌های خود را به همراه دارد و مجموعۀ آن‌ها هویت فهم امروزی ما را تشکیل می‌دهد.
او هر تأویل مثلاً تأویل اثر هنری را در حکم یک انطباق دانسته و شناخت را منطبق کردن موضوع شناخت با موقعیت و افق زندگی تأویل‌کننده معنا می‌کند.114
گادامر در مقاله‌ای که تحت عنوان معناشناسی و هرمنوتیک در سال 1972 انتشار داد به تبیین وجوه تمایز آن دو پرداخت.
وی می‌نویسد: «آغازگاه هردو گسترۀ زبان است، لیکن معناشناسی به نشانه‌ها و حقایق زبانی از بیرون می‌نگرد اما هرمنوتیک به سویۀ درونی کاربرد جهان واژگان تأکید دارد؛ یعنی به دلالت ترکیب‌های نشانه‌ها برای تأویل کننده.»
به عبارتی هرمنوتیک یا علم تأویل فهم دلالت‌های خاص و کاربرد فردی و شخصی نشانه‌ها و معناهاست. اما معنی‌شناسی کاربرد همگانی دلالت‌های معنایی است. در حقیقت هرمنوتیک از دیدگاه گادامر همان تأویل فنی در نظر شلایرماخر است و معناشناسی همان تأویل دستوری اوست. هرمنوتیک مناسبت ما را با جهان شکل می‌دهد و مناسبات میان درون‌مایه‌های ویژه‌ای که در کنش شکل دادن، پدید می‌آیند در نهایت بیان کامل خود را در زبان باز می‌یابند.115
1-3-5-1 بازی تفسیر:
گادامر تفسیر را نوعی بازی تلقی می‌کند. در بازی افراد در آن شرکت می‌جویند. بازی انجام کاری است که نه عینی است و نه ذهنی. در بازی بازیگر آن را جدی می‌گیرد و خود را متعلق به آن و جزئی از آن می‌داند. به بیان دیگر منطق گفتگو میان دو افق معنایی متن و افق معنایی مفسر صورت می پذیرد و از آنجا که انسان موجودی تاریخی است و فهم نیز تاریخمند است، لذا مفسر باید دو افق زمان نگارش متن و زمان حاضر را در هم بیامیزد.116
دیدگاه گادامر را درمورد تفسیر به طور خلاصه می‌توان چنین جمع‌بندی کرد:117
1- فهم بر اثر ترکیب افق معنایی مفسر با افق معنایی متن امکان‌پذیر است. به بیان دیگر تفسیر با درهم‌آمیختگی دو افق معنایی صورت می‌گیرد.
2- هر مفسری دارای پیش‌داوری و حامل سنت‌های خاصی است که ذهنیت یا افق معنایی او را می‌سازد.
3- ذهنیت و پیش‌داوری‌های مفسر که افق معنایی او را می‌سازد، مانع فهم عینی از متن یعنی فهم قطعی و نهایی می‌شود.
4- افق معنایی مفسر موجب می‌شود تا فهم نهایی و ثابت از متن غیر قابل دسترسی باشد.
5- در تفسیر متن نباید مؤلف محور بود. متن یک اثر مستقلی است که مفسر به مکالمه و گفتگوی با آن می‌پردازد.
6- از آنجا که تفسیر حاصل ترکیب امتزاج افق‌های مفسر و متن است، لذا نمی‌توان به داوری میان تفسیرهای مختلف پرداخت.
7- در تفسیر به جای دفاع از عینی‌گرایی و فهم مطلق، باید از تاریخ‌گرایی و نسبی‌گرایی در فهم دفاع کرد.
8- با توجه به مقدمات فوق اختلاف فهم‌ها و تفسیرها از یک متن یا اختلاف قرائت‌ها امری طبیعی و اجتناب ناپذیر است.
1-3-5-2 «من»- «تو»(الگوهای سه‌گانه):
گادامر در مصاحبه‌ای با پل ریکور می‌گوید:
«برای من الگوی پیشاپیش شناخته همواره مکالمه بوده است… آنچه هست، رابطه‌ای متقابل میان دو نفر است تا آنجا که هریک خود را پیش دیگری افشا نماید. مکالمه الگوی خوبی است برای فراشد چیره شدن بر ساختار دو موضع مخالف. یافتن زبانی مشترک… سهیم شدن در کنش اجتماعی است… تا آن‌جا که هیچ کس در آن‌جا که آغاز کرده نماند بل با آنچه که دیگری است یکی شود. هر دو شرکت‌کنندۀ مکالمه‌ای اصیل دگرگون می‌شوند، حرکت می‌کنند و سرانجام زمینه‌ای ولو اندک برای همبستگی می‌یابند. به این معنا من می‌پندارم که حتی اختلاف تأویل‌ها نیز راه حلی دارد… این راه را من هرمنوتیکی می‌خوانم.»118
اما از نظر گادامر هر مکالمه‌ای اصیل و حقیقی نیست و آنجا که برای تبیین آگاهی‌ای که اصالتاً تاریخی است، از نوع‌شناسی‌های سه‌گانۀ من – تو استفاده می‌کند، تنها الگوی سوم را دارای اصالت می‌داند.
در الگوی اول تو به عنوان یک شیء در یک حیطه در نظر گرفته می‌شود و این شخص یا شیء دیگر، در حیطۀ تجربۀ آدمی و تنها وسیله‌ای برای نیل به غایات مورد نظر اوست. نکتۀ اساسی این روش که بر علوم طبیعی مسلط است، غایت انگاری هر تفکر استقرایی است. اطلاق این الگو به سنّت، در نسبتی هرمنوتیکی، باعث لغزیدن در دام روش‌ها و عینیت می‌شود که در آن سنّت، شیئی جدا از ما می‌شود و آزاد تاب می‌خورد و از ما تأثیر نمی‌پذیرد.
در الگوی دوم، تو به عنوان فرافکنی انعکاسی در نظر گرفته می‌شود. الگویی که در آن شناسنده مدعی ارباب بودن است و نقد گادامر بیشتر متوجه این نوع آگاهی تاریخی است…
اما تنها در الگوی سوم یعنی تو به عنوان سخن گفتن سنّت است که گادامر مجال طرح نظریۀ خود راجع به الگویی هرمنوتیکی و آگاهی تاریخی اصیل را می‌یابد. الگویی که مشخصۀ بارز آن گشاده نظری اصیل در برابر تو است. نسبتی که معنا را از من بیرون نمی‌افکند، بلکه گشاده نظری اصیلی دارد که می‌گذارد چیزی به او گفته شود، گشاده نظری‌ای که بیشتر می‌خواهد بشنود تا این که ارباب باشد… دیگر متن را هیچ‌گاه نمی‌توان به طور کامل و عینی دیگری ساخت، زیرا فهم… دقیقاً قرار دادن خود در موضعی است که دیگری بتواند مدعی باشد.119
در شکل سوم تجربۀ هرمنوتیکی برخلاف اشکال قبلی زمان گذشته نه ابژه یا موضوعی برای طبقه‌بندی برای صفات و مشخصات است و نه زمانی عمیقاً غریب که عصر حاضر دیگر نمی‌تواند در مفاهیم و ارزش‌های آن سهیم باشد… این شکل از تجربۀ هرمنوتیکی در عین حال اصیل‌ترین شکل است زیرا با شخص دیگر نه به منزلۀ یک شیء یا وسیله برخورد می‌کند و نه می‌کوشد تا با تعلیق حق او در بیان عبارتِ با معنا، ارباب و آقای دیگری گردد… آدمی نسبت به گفته‌های شخص دیگر باز و گشوده است. به بیان گادامر بدون چنین گشودگی‌ای هرگونه تماس واقعی انسانی ناممکن است.120
البته نباید از یاد برد که متن، گذشته از هر ارتباطی با شخصی که آن را می‌گوید محتوای معنادار مشخصی دارد… الفاظ من و تو نباید ما را به این فکر بیندازد که این ارتباط اساساً بر حسب شخص به شخص است… متن را بایست اجازۀ سخن گفتن داد تا خواننده همچون شناسنده‌ای در جای شایستۀ خودش و نه همچون شیء بر آن در بگشاید… این ساختار من – تو متضمن نسبت همسنخی یا دیالکتیک است. پرسشی به متن خطاب شده، در معنای عمیق‌تر، متن نیز به پرسش تأویل کننده‌اش خطاب می‌کند. ساختار دیالکتیکی تجربه و ساختار هرمنوتیکی تجربه به طور اخص در همین پرسش و پاسخ منعکس می‌شود.121
در این الگو، متن دیگر به سان جسدی بی‌جان تلقی نخواهد شد. بلکه مؤلفه‌ای از دیالوگ است که دارای کنش و نقش فاعلیتی است122. از این رو در هرمنوتیک گادامر شناخت متن تا آن‌جا ممکن می‌شود که تأویل کننده بکوشد به گفتار متن گوش فرا دهد و کمتر در پی آن باشد که عقایدش را اعلام کند.123
مخالفان و ناقدان گادامر، از اسکار بکر، فرانس ویکر، هلموت کوهن گرفته تا فیلسوف ساختارشکنی همچون ژاک دریدا، کم نیستند124، اما آن چند نفر که نامشان با انتقاد از هرمنوتیک گادامر گره خورده است، یعنی بتی، هیرش و هابرماس، هریک با دغدغه‌هایی هرمنوتیکی به انتقادی سرسختانه از گادامر روی آوردند. حملۀ این‌ها در واقع دفاعی است

مطلب مرتبط :   ، ابوذر، عثمان، اهلکتاب، پیامبر(

دسته بندی : علمی