عقاب و سپری به نشان کشور اسپانیا در مرکز آن قرار گرفته‌است. سربازان در دو جناح قرار می‌گیرند تا راهرویی برای عبور انتخاب کنندگان به سمت امپراطور باز شود.آنها به احترام برای امپراطور سر فرود می‌آورند و او نیز در عوض کلاه خود را برای ایشان بر می‌دارد.)
دوک باویر: چارلز! شاه رومن، مقامت متبرک باد ای امپراطور. جهان در این لحظه در دستان شماست زیرا که عنوان امپراطوری از آن شماست. تاجی که هر شاهی بر داشتن آن غبطه می‌خورد. فردریک دوک ساکسونی انتخاب نخست بود،اما لیاقت شما بسیار بیشتر از اوست و به این ترتیب رای بازگشت. حال بیایید این تاج و گوی را بگیرید. ای امپراطور بزرگ شما به واسطه این ردای ارغوانی و شمشیری که بر شانه‌هایتان قرار می‌گیرد به مقام امپراطوری مشرف می‌شوید.
دون کارلوس: در مسیر بازگشت مراتب سپاسگزاری خود را به اعضای شورا اعلام خواهم کرد. حال بروید،سروران من.برادر عزیزم بوهم و پسر عموی نازنین باویر از شما بسیار ممنونم.حال بروید، چون من خودم نیز باید اینجا را ترک کنم.
شاه بوهم: چارلز! پدران ما نیز با یکدیگر دوست بوده‌اند. پدر من بسیار به پدر شما علاقه داشت و می‌دانم این حس در نیاکان آنها نیز وجود داشته است. چارلز تو برای مواجهه با خشونت‌های تقدیر بسیار جوان هستی. آیا صلاح می‌دانی چون برادری میان برادرانت را همراهی‌ات کنم. من تو را از کودکی می‌شناسم . من نمی‌توانم فراموش کنم….
دون کارلوس: ( سخنان او را قطع می‌کند.) شاه بوهم شما بسیار به من نزدیک هستید.! ( با دست بوسه‌ای برای آن دو می‌فرستد و آنها را مرخص می‌کند. دو انتخاب کننده نیز از تعظیم می‌کنند.)حال بروید ( آن‌ها به همراه ملازمانشان خارج می شوند.)
جمعیت: عمر امپراطور دراز باد…..
دون کارلوس: ( با خود) من امپراطور هستم و همه راه‌ها برای من میسر می شود. امپراطور! نیرنگ مخالفان، حتی فردریک عاقل نیز بر من اثر نخواهد داشت…
( دونا سول با همراهی دون ریکاردو وارد می‌شود. )
دونا سول: سربازان! امپراطور. اینجا؟ اصلا توقع این ملاقات را نداشتم….ارنانی؟!
ارنانی: دونا سول!
دون‌روی گومز: ( کنار ارنانی ایستاده و به خود می‌گوید.) حتی مرا ندید!
( دونا سول به سمت ارنانی می‌دود، اما محافظان او را متوقف می کنند.)
ارنانی: بانوی من!
دونا سول: (خنجر را از زیر لباسش خارج می کند. ) من هنوز خنجر او را به همراه دارم.
ارنانی: محبوبم!
دون کارلوس: همگی ساکت شوید. ( به توطئه‌گران) آیا این تصمیم شوم خود را جبران خواهید کرد؟ این مناسب‌ترین زمانی است تا من به دنیا درسی بدهم.لارای کاسیلیا ، ساکسون گوثا، با همه هستم. شما به چه منظور به اینجا آمده اید؟ سخن بگویید.
ارنانی: (ارنانی جلو می آید.) آقا این بسیار ساده است و ما می توانیم همه چیز را به شما بگوییم: ما داشتیم روی دیوار بالتازار292 یادگاری می نوشتیم. ( او خنجرش را در می آورد و آن را تاب می دهد.) ما داشتیم به قیصر یادآوری می‌کردیم که قیصر کیست!
دون کارلوس: فهمیدم ( رو به دون‌روی گومز) و تو سیلوا؟خائن!
دون‌روی گومز: کدام‌یک از ما دو نفر خائنیم، آقا؟
ارنانی: ( رو به دیگر توطئه‌گران) او چیزهایی دارد که آرزویشان را می‌کرد. سرهای ما و امپراطوری، هر دو را با هم. ( رو به امپراطور ) جامه آبی رنگ بلند شاهی گام‌های تو را پنهان می‌کرد. جامه جدید ارغوانی رنگ برای تو بهتر است، چون اگر ضربه‌ای به تو وارد شود خون ریزی را پنهان می‌کند.
دون کارلوس: ( به دون‌روی گومز) پسر عمو سوءقصد به شاه برای اثبات جنایت شما کافی است. یک خیانت بزرگ. به این امر که واقف هستی؟
دون‌روی گومز: کنتس جولین293 نیز همین رفتار را با شاه رودریگو294 کرد.295
دون کارلوس: ( رو به دوک آلکالا) کنت‌ها و دوک‌ها را دستگیر کنید.باقی…
( دون‌روی گومز، دوک لوتزلبورگ،دوک گوثا،دون ژوان دوهارو،دون گازمن دولارا، دوژیل تلزا و بارون هوهنبورگ از گروه جدا می‌شوند.ارنانی تنها باقی می‌ماند. دوک آلکالا لوردها را توسط سربازان دوره می‌کند.)
دونا سول: ( با خود) او سالم است.
ارنانی: ( جلو می آید.) من هم می خواهم میان ایشان باشم. ( به دون کارلوس) از زمانی که تبر تبر بود،از زمانی‌که ارنانی یک رعیت فروتن قصد داشت زیر پای تو را بکشد، بدون اینکه از تنبیه شدن بترسد، زمانی‌که پیشانی او بلندتر از شمشیر تو نبود. از زمانی‌که ما باید می مردیم تا به شخصیتی برجسته بدل شویم، من برخاستم. خداوند بخشنده‌ای که گنه‌کاران را می بخشد و بر تو نیز بخشنده بوده، مرا به عنوان دوک سگوربی296 و کاردونا297.
مارکوس298 از مونروی299، کنت آلباترا300 و ویکونت گور301 و آقای سرزمین‌هایی که نه می‌توانم آنها را بشمرم و نه نام آنها را بگویم، برگزید. من ژان آراگون302،رئیس بزرگ آویس303، زاده شده در تبعید هستم. پسر تبعید شده پدری که به دستور پدرتو، چارلز شاه کاسیل مسموم و کشته شد.جنایت میان ما امری آشناست.شما چوبه دار برپا می‌سازید و ما چاقو داریم.پس من لقب دوک از آسمانیان گرفته‌ام و یک تبعیدی کوهستانی هستم.من شمشیرم را برابر کوه ها تیز کرده‌ام و آن را در جریان سخت رودخانه ها آبدیده کرده‌ام. اما حال که همه آنچه تدارک دیده‌ام به هیچ بدل شد ( کلاه بر سرش می گذارد و به دیگر توطئه‌گران می گوید.) ای بزرگان اسپانیا سرهای خود را بپوشانید! ( همگی کلاه بر سر می‌گذارند. رو به دون کارلوس) بله شاه! سرهای ما می‌توانند که پیش پای تو زمین را فرش کنند. ( رو به زندانیان ) سیلوا، هارو، لارا مردان صاحب عنوان و نژاد جای من،ژان آراگون را میان خود بگشایید. آقایان دوک و کنت به من بگویید کجا می‌بایست بایستم. ( رو به توطئه گران و نگهبانان) من ژان آراگون رئیس، سردسته و مهتر هستم.واگر چوبه‌های دار شما کوتاه است آن را با دیگران عوض کنید. ( او به گروه توطئه‌گران ملحق می شود.)
دونا سول: او چرا سخن گفت؟ خدای من!
دون کارلوس: راستی،من داشتم کل داستان را فراموش می‌کردم.
ارنانی: آنکه بدنی زخم خورده دارد بهتر به یاد می‌آورد. اشتباه‌های فراموش شده متخلفان نیز با یک قلب مجروح دوباره جان می‌گیرد.
دون کارلوس: من پسر پدری هستم که سر پدر تو را از بدن جدا کرد. همین عنوان تا پایان عمر مرا کفایت می‌‌کند.
دونا سول: ( خود را به پای امپراطور می اندازد.) سرورم ببخش. رحم کن. سرورم یا ببخشایید و یا هر دوی ما را با یک ضربت از بین ببرید. او معشوق من است. همسرم! من تنها به خاطر او زندگی می‌کنم.ببینید من می‌لرزم. خواهش می‌کنم یا او را بر من ببخشید یا راهی بیابید که بتوانید هر دوی ما را با هم بکشید. من عاشق او هستم. او به من تعلق دارد همان‌گونه که امپراطوری به شما! رحم کنید ( دون کارلوس او را نگاه می‌کند بدون هیچ احساسی) چه تفکر سیاهی را اکنون در ذهن می‌پروری؟
دون کارلوس: برخیز دوشس لگوربیا،کنتس آلبرتا، مارکوس مونوری ( رو به ارنانی) نام‌های دیگرت چه بود، دون ژوان؟
ارنانی: این حرف ها از دهان چه کسی خارج می‌شود؟ شاه؟
دون کارلوس: نه، امپراطور.
دونا سول: ( بلند می شود.) خدای بزرگ…
دون کارلوس: ( دونا سول را به ارنانی نشان می‌دهد) دوک،همسر شما اینجاست.
ارنانی: (چشم به آسمان می‌دوزد، در حالی‌که دونا سول را در آغوش دارد.) ای خدای عادل!
دون کارلوس: ( به سوی دون‌روی گومز) پسر عمو، می‌دانم که حسودی و به خاندان خود مغرور. آیا یک آراگون می‌تواند با سیلوا وصلت کند؟
دون‌روی گومز: ( با ناراحتی) این به خاندان من ربطی ندارد.
ارنانی: ( عاشقانه به دوناسول خیره می شود و او را نزدیک خود می‌کشد.) احساس می‌کنم نفرتم از میان می‌رود…( خنجر خود را غلاف می کند.)
دون‌روی گومز: ( به این جفت می نگرد. ) باید خشممم را عیان کنم؟ آه…نه…عشق دیوانه وار و اندوه احمقانه… تو به آنها ترحم می‌کنی ، پیرمرد اسپانیایی. بسوز ای پیرمرد بدون آنکه برافروخته شوی…عشق و عذاب پنهانی.قلب تو از بین می‌رود، اما نباید فریاد بکشی زیرا آنها به تو می‌خندند.
دونا سول ( همچنان در آغوش ارنانی) تو برای من چونان یک دوک هستی!
ارنانی: من درون قلبم هیچ ندارم بجز عشق.
دونا سول: چه خوشبختی ای !
دون کارلوس: ( دستانش را روی قلب می گذارد.) خودت را کنترل کن قلب من. آنها جوان هستند و لبریز از عشق. فعلا با سیاست رفتار کن. بی شک در درازمدت تو ترفندهای خود را خواهی داشت. زین پس همه عشق و آه تو معشوقه‌ای است به نام آلمان، فنلاند و اسپانیای کهن. ( او به علامت امپراطوری می‌نگرد.) امپراطور به‌سان یک عقاب است: اتحاد میان دوعقاب و سپری خانوادگی که در میان قلب خود جای داده‌اند.
ارنانی: تایید می‌کنم که شما به راستی قیصر هستید…
دون کارلوس: ( به ارنانی) قلب تو بیشتر از خاندانت ارزش دارد دون ژوان. ( دونا سول را به او پیشکش می‌کند.) والبته بیشتر از این زن. زانو بزن ای دوک ( ارنانی زانو می‌زند و دون کارلوس گردنبندی طلایی از پشم را دور گردن او می‌اندازد.) این گردنبند را بگیر ( دون کارلوس شمشیرش را در می‌آورد و سه ضربه آرام به شانه‌های ارنانی می زند) وفادار باش. به نام استفان مقدس، دوک من تو را به مقام شوالیه‌گری مفتخر می‌کنم. ( ارنانی را بلند کرده و او را در آغوش می‌کشد) تو اکنون بهترین و و ارزشمندترین گردنبند را در اختیار داری، چیزی که حتی من هم آن را ندارم. حتی بزرگترین مردان این دیار در جست‌وجوی آن هستند: بازوان این معشوقه از آن عشق توست. تو باید شاد باشی و من….من امپراطور هستم….(به توطئه‌گران ) من جز نام‌های شما چیز بیشتری نمی دانم آقایان. نفرت و خشم… دو چیزی هستند که آنها را فراموش می‌کنم.بروید. همه را بخشیدم. این همان درسی است که باید به جهان بدهم. این نباید بی اهمیت انگاشته شود که امپراطور چارلز پنجم از پس چارلز اول آمد و در اروپای یتیم ماتم زده قانونی را تغییر داد. زین پس شکوه امپراطوری جایگزین تقدس کاتولیسیسم خواهد‌شد.
( توطئه گران زانو می‌زنند.)
توطئه گران: زنده باد کارلوس. مقامت رفیع باد!
دون‌روی گومز: ( رو به دون کارلوس) در این میان من تنها ماندم با تحمل عذابی دردناک….
دون کارلوس: من هم همینطور…
دون‌روی گومز: ( با خود) اما او را دوست می‌دارد. هرگز آنها را نمی‌بخشم.
ارنانی: چه کسی اوضاع همه ما را تغییر داد؟
همه: ( سربازان، توطئه گران و درباریان) عمر آلمان و چارلز پنجم دراز باد.
دون کارلوس: ( در مقبره را باز می‌کند.) گرامی باد یاد شارلمن! حال ما دو نفر را تنها بگذارید.
(همه خارج می شوند.)
صحنه پنجم
دون کارلوس: (مقابل مقبره تعظیم می‌کند) از من راضی هستی؟ من کوچک منشی یک شاه را از خود دور کردم، شارلمن، حال به آدم

مطلب مرتبط :   زنان، خشونت، حقوق، ارتکاب، قاچاق
دسته بندی : علمی