فی أمانِ تحلمُ بالذَّلــهِ و الهَـوَانِ
ترجمه ـ [درحالی که] آن مرغان در خانۀ امن خود، خواب خواری و زبونی خود را میدیدند.
10- حتّی إذا تَهلَّلَ الصَّبـاحُ و اقتَبَسَتْ مِنْ نورهِ الأشباحُ
ترجمه ـ تا این که صبح درخشید و سایهها و سیاهیها از پرتو آن نورانی شدند.
11- صاحَ بِها صاحِبُها الفصیحُ یقولُ: دامَ منـزلی المَلیـحُ!
ترجمه ـ [خروس، همچون] صاحب خانه با صدایی رسا بانگ برآورد و گفت: برقرار باد این خانۀ زیبای من.
12- فانتَبَهَتْ مِنْ نَوْمِها المَشئومِ مَذعورهً مِنْ صیحَهِ الغَشومِ
ترجمه ـ [مرغان] با فریاد آن نیرنگباز از خواب نحس خود، وحشتزده بیدار شدند.
13ـ تقولُ: ما تِلکَ الشروطُ بَیننا غَدَرْتَنا والله غدراً بَیِّـنا!
ترجمه ـ [مرغان] گفتند: چنین شرطی میان ما نبود. به خدا سوگند که تو با ما نیرنگی آشکار کردی.
14- فَضَحِکَ الهِندیُّ حتی اِستَلْقی و قالَ: ما هذا العَمَی یا حَمْقی!
ترجمه ـ خروس هندی که از شدت خنده به پشت افتاده بود، گفت: چه کورید ای ابلهان!..
15- مَتی مَلَکْتُمْ ألسُنَ الأربابِ؟ قد کانَ هذا قبلَ فتحِ البـابِ!
ترجمه ـ شما کی صاحب اختیار زبان اربابتان شدید؟ آری این [ وعدههای نیک] همه پیش از ورود من به خانۀ [شما] بود!

ترجمۀ منظوم خروس هندی و مرغان روستایی

با صفا و دور از بیگانگی
روزشان میرفت در بیحاصلی
بهرهاش باشد مصیبتهای زفت
تاجداری، استواری همچو کوه
در زد و پس در به رویش گشت باز
از ظریفی گفت با لحنی نحیف
ماهرویان ظریف خوش نوا
صاحب فضل و خرد، آن بینیاز
پس نیازی ظاهرا بایشان کند
جان ایشان را رساند به وصال
تا ز بیوقتی برمتان من برون
چون نیم من گرسنهچشمی گدا
روشنی بخشم به نوری دلستان
غیر آب و جای خوابی نیمدست
در پی او چون مریدان در سلوک
شاه شیخِ مشتغل به مکر و غدر
در میان، که با غلامان خواجهگان
گشت برخوردار و مست مهوشان
تا ز مشرق سر برون آورد خور
پس به آواز آشکار از روی آز
وین همه زیبایی مُلکَت مرا
مضطرب از خواب بر کردند سر
چیست این و وعدههایت ای سیاس
این چنین کرده همانا شرم توست
گفتشان ای ابلهان بیتمیز
آب و تابش را نباشد هیچ ظرف
وعدهای خوش بود پیش از فتح باب!
یک گروه از ماکیان خانگی
در میان جوجهگان از خوشدلی
خرّم و خندان به غفلت هر که رفت
در چنین حالی خروسی باشکوه
پشت لانۀ مرغکان آمد فراز
دید لانه و دانه و مرغان، ظریف
از خدا بادا تحیّت بر شما
هان منم آن تاجدار سرفراز
کو نیاز خلق را بیند به خود
تا به چشمۀ فضل و عقل بیهمال
راه بگشایید تا آیم درون
نیست چشمم طامع مُلک شما
بلکه من خود آمدم تا چشمتان
از شما بادا حرامم هر چه هست
این بگفت و مرغکان مغز پوک
ره گشادند و نشاندندش به صدر
پس خروس تاجدار آمد چنان
گفت ایشان را دعایی بعد از آن
تا به صبح آن شب به مستی بُرد سر
پس برون آمد خرامان، سرفراز
کرد بانگ ای خرّم این دولت مرا
مرغکان با این صدای حیلهگر
پس بگفتندش به فریاد و هراس
این خلاف گفتههای نرم توست
پس بجست آن تاجدار از خشم و تیز
آنچه گفتم حرف بود و بهر حرف
حرف من گفتم به صد من آب و تاب

مطلب مرتبط :   که‌، به‌، است‌، (ع‌)، آن‌

الْعُصفُورُ و الْغَدیرُ الْمَهْجُورُ
گنجشک و چشمۀ پنهان
***
1ـ ألمَّ عُصفورٌ بِمَجریً صافِ قد غابَ تحتَ الغابِ فی الأفافِ
ترجمه ـ در زیر شاخههای درهم تنیدۀ درختان جنگل،جوی آب زلالی روان بود[ و] هنگامی که گنجشک به آن پی برد.[ معنی این بیت با بیت سوم کامل میشود و بیت دوم در حکم جملۀ معترضه است]
2- یَسقی الثَّری مِنْ حیثُ لا یَدری الثَّری خشیَهَ أن یُسمَعَ عَنْهُ ، أو یُری
ترجمه ـ [چشمهای که] خاک [جنگل] را سیراب میکرد طوری که خاک متوجه او نبود؛ از بیم آنکه مبادا صدایش را بشنوند یا او را ببینند.
3- فاغتَرَفَ العصفـورُ من إحسانِه و حَرَّکَ الصَّنـیعُ مِنْ لِسـانِه
ترجمه ـ گنجشک مقداری از آن آب با برکت نوشید و با سخنش [چشمۀ] نیکوکار را [به سخن گفتن] واداشت.
4- فقـالَ یا نـورَ عُیـونِ الأرضِ و مُخجِلَ الکَوْثَـرِ یومَ العرضِ
ترجمه ـ و [گنجشک] گفت: ای روشنایی بخشِ چشمههای روی زمین و ای که روز قیامت، چشمۀ کوثر شرمسار روی تو است.
5- هَل لکِ فی أن أرشِدَ الإنسانا لِیَعـرِفَ المَکـانَ و الإمکـانا؟
ترجمه ـ آیا تا کنون کسی بوده که انسان را به سوی تو راه بنماید تا جای تو و قدرت تو را بشناسد؟..
6- فَیَنْظُرَ الخیـرَ الـذی نَظَرْتُ و یَشکُرَ الفضلَ کما شَکَرْتُ؟
ترجمه ـ تا این همه نیکویی را که من از تو دیدم، ببیند و چون من سپاسگزار تو باشد؟
7- لعـلَّ أنْ تُشْهَـرَ بالجِمِیـلِ و تُنسِیَ النّـاسَ حدیثَ النِّیلِ؟
ترجمه ـ باشد که تو به زیبایی شهره شوی و مردمان رود نیل را از یاد ببرند.
8- فالتَـفَتَ الغدیـرُ للعُصفـورِ و قالَ یُهدِی مُهْجَهَ المَغـرُورِ
ترجمه ـ چشمه روی به گنجشک کرد و سخنی گفت تا دل آن مغرور را به راه آورد.
9- یا أیُّها الشّاکِـرُ دُونَ العالمِ أمَّـنَکَ اللهُ یَــدَ إبـنَ آدمِ
ترجمه ـ [و به گنجشک گفت:] ای به جای عالم [ و آدم] سپاسگزار، خداوند تو را از چنگال فرزندان آدم حفظ کند.
10- النِّیلُ ـ فاسمعْ و افْهَمِ الحَدِیثا ـ یُعْطِـی و لکنْ یأخُـذُ الخَبیثـا
ترجمه ـ سخنم را بشنو و درک کن که نیل [ به آدمیان، پاکیزگی] میبخشد؛ اما بهرهاش پلیدی و آلودگی است.
11- مِنْ طُولِ ما أبصَرَهُ النّاسُ نُسِی و صارَ کُلُّ الـذِّکرِ لِلمُهَنـدسِ
ترجمه ـ و از بسکه چشم مردمان او را دیده است، فراموش گشته و فقط موضوعی برای [نقشۀ] مهندسان شده است. 12- و هکـذا العَهدُ بِـوُدِّ النّاسِی و قیمهُ المحسنِ عنـدَ النّـاسِ
ترجمه ـ و این است [حاصل] میثاق دوستی با فراموشکاران و ارزش نیکوکار به نزد مردمان.
13- و قد عَرَفْتَ حالتی و ضدَّها فقُلْ لِمَـنْ یَسألُ عَنِّـی بَعدَهـا
ترجمه ـ و اکنون که به حال من و خلاف آن پی بردی؛ پس به هر آنکس که از این پس دربارۀ من از تو میپرسد، بگو:
14- إن خَفیَ النّافِعُ فالنَّفعُ ظَهَرْ یا سَعدَ مَن صافَی و صُوفِی و اسْتَتَرْ!
ترجمه ـ منفعت آنگاه آشکار میشود که سود رساننده نهان باشد؛ خوشا آنکس که زلال گشت و زُلالی کرد و پنهان شد.

مطلب مرتبط :   ترجمه، فرهنگ، رضاشاه، اصفهانی، نمایشنامه

ترجمۀ منظوم گنجشک و چشمۀ پنهان

لب تشنــه پرنـــدۀ نزاری
تا چشمه نگه کند کجای است
چشمــه نبُدَش به چشم، پیــدا
الماس زلال دیــد، پنهان
از شاخ درخت بر سر خاک
کافتاده به شب به دامن چاه
در دامن خود گرفته این ماه
حبس است در آن مغاک زیرین
چون تشنه به حُسن او بَرَد دست؟
نوشی بستاند بهر درمان
چون جان ز هلاک وارهانید
کآزاد شد از هلاک آن درد
چشمم چو تو چشمه هیچ نادید
کوثر برد از تو شرمساری
جان باز دهد به مرده، شاید؟
پیراهن گل نباشدت چاک؟
لب تشنه نیابد از لبت کام؟
خود را به خس و علف بپوشی؟
شهری چو کمرزری میان کن
بر حُسن تو صد نمازت آرند
از تو برود به جمله بر باد
و این پاسخ بخردانهاش گفت
از بد شودش میان چو مویی
کز تیــر قضا نخورد خاری
تا خار قضا نــزد به جانم
ناپاک شــدند جمله چون فیل
مردم همه خبثشان فروشند
وز خبث کسان همیشه پاکم
زین پس سخن از من ار برانی
خرّم بُوَد آنکس از عیاران
ز او خود، نه، که خیر او عیان است
جاری است به پای هر نهالی
خود گشته نهان، عیان، صفاپخش!
روزی بــه میــان مرغــزاری
بر شاخ یکی درخت بنشست
هر سو نظری بکرد امّا
ناگاه به زیر آن درختان
آمــد به هوای چشمۀ پاک
پس دید یکی چشمۀ چون ماه
لیکن عجب آمدش که چون چاه
وز بهر چه آن نگار شیرین
چون است که او چنین نهان است؟
پس از لب نرگس گلافشان
آتش ز عطش فرو نشانید
از روی ادب سپاس او کرد
زان پس به تعجب او بپرسید
ای گل چه نهان میان خاری؟
نوشی که ز لعل تو برآید
چون مرده شوی تو اندرین خاک
افسوس نباشد ای دلارام
چون است خموش و بیخروشی
یک ره تو رخ چو گُل عیان کن
تا خلق چو من نیازت آرند
تا نیل و فرات و دجله را یاد
از صحبت سهره، چشمه آشفت
هر کس که کند عیان نکویی
بـازار نیامـده نگــاری
پنهان شــده زیر خار از آنم
بِین رود فرات و دجله و نیــل
ایشان که به ادعا خروشند
من گشته نهان به زیر خاکم
اکنون چو تو حال من بدانی
از قول من این بگو به یاران
کو سود رساند و نهان است
خود گشته زلال و ز او زلالی
آن صوفی صافی صفابخش
الأفعیُّ النیلیَّهَ و العقربهُ الهِندیَّه
افعی نیلی و عقرب هندی
***

1- و هذهِ واقعهٌ مُستَغرَبَه فی هَوَسِ الأَفعِی و خُبثِ العَقرَبَه ترجمه ـ این حکایت غریبی دربارۀ هوس افعی و پلیدی عقرب است.
2ـ رأیتُ أفعی مِن بَناتِ النِّیلِ مُعجَبُها بِقَدِّها الجَمیلِ ترجمه ـ افعی اهل نیلی را دیدم که به قد زیبای خود مینازید.

.

دسته بندی : علمی