دانلود پایان نامه

2010).
چهارچوب نظریه دلبستگی و کاربردهای بالینی آن در ابتدا متمرکز بود بر روابط مراقب- نوزاد و روابط صمیمانه در بزرگسالی و اخیراً بر روابط خانوادگی نیز تمرکز یافته است. بالبی بر این باور است که در انسان به طور ذاتی و فطری یک سیستم کنترل کننده رفتاری وجود دارد که دارای منشأ زیستشناختی است و تأمین کننده بقاء فرد است. فینی و نالر (1996) چهار کارکرد رفتار دلبستگی را به صورت زیر بیان کرد:
حفظ مجاورات، برای برقراری و حفظ ارتباط با موضوع دلبستگی.
اعتراض جدایی، برای جلوگیری از جدا شدن از موضوع دلبستگی.
پایگاه ایمن، به منظور استفاده از موضوع دلبستگی برای کاوشگری و تسلط بر محیط.
پایگاه ایمن، به منظور استفاده از موضوع دلبستگی برای احساس راحتی و کسب حمایت (اردمن وانجی، 2010).
همچنین بالبی (1969) و اینثورث (1990) بیان کردهاند که رفتارهای دلبستگی شامل سیستمی منسجم از رفتار است که پیشبینی کنندهی پیامد ارتباط بین کودک و مراقب، در جهت مجاورت و تماس با یکدیگر است. سیستم رفتار دلبستگی، یک سازمان درونی مشتمل بر تفکر است، احساسات، طرحها و اهداف (الگوهای عملی و درونی) است و زمانیکه کودک مهارتهای حفاظت از خود را میپروراند، این سیستم که دارای عملکرد زیستشناختی است، کودک را از دامنهی وسیعی از خطرات در امان میدارد. محققان حوزهی دلبستگی علاوه بر سیستم رفتار دلبستگی، از سه سیستم رفتاری دیگر نام میبرند که با سیستم دلبستگی به شکلی پویا و متعادل تعامل میکنند و عبارتند از: سیستم کاوشگری، سیستم ترس- احتیاط، و سیستم اجتماعی. این چهار سیستم به گونهای در تعامل با یکدیگرند که مثلاً در هنگام ترس و پریشانی، غیر فعال شدن سیستم کاوشگری و سیستم اجتماعی و فعال شدن سیستم دلبستگی و سیستم ترس- احتیاط منجر به نزدیک شدن کودک به مراقب میگردد و از این طریق از کودک محافظت میشود که او شخصی بیارزش است و دیگران غیرقابل اعتماد و غیرقابل دسترس هستند. بطوریکه سبکهای دلبستگی ناایمن با مشکلات بینفردی و وجود اضطراب در روابط دلبستگی و با عزتنفس پایین مرتبط است (آیرونز و کیلبرت، 2005).
نظریههای دلبستگی
مفهوم نظری بالبی دربارهی دلبستگی، الگویی بینظیر، اصیل و بسیار بنیادی برای درک تحول اجتماعی و روانشناختی نوزاد انسان، و همچنین پیامدهای کوتاهمدت و بلندمدت شکستها در دلبستگی را، ارائه میدهد. ایدههای بالبی منعکس کنندهی نفوذ روانکاوی و روابط موضوعی است که وی قبلاً با آنها آشنایی داشته است. از آنجمله میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
سالیوان و مدل بینفردی
سالیوان (1946)، بر این باور است که نیاز نوزاد به محبت و عطوفت، مشتمل بر دستهای از تنشهاست که اغلب آنها، ریشه در عدم تعادل در جهان فیزیکی- شیمیایی درون و بیرون نوزاد دارد که برآورده شدنشان، نیاز به درگیر شدن و روابط نزدیک بینفردی دارند. او همچنین بیان کرد که یکی از نیازهای جزء نیازهای فیزیکی- شیمیایی نیست و آن، نیاز به ارتباط است، نیاز بنیادین انسان برای برقراری ارتباط با مراقبان که آن نیز بستگی دارد به تنشهای نوزاد و دیگران. مراقب بر اساس تنشهای خود و نوزاد، اقدام به برآورده کردن نیازهای او میکند. سالیوان معتقد است که نوزاد پروارندن آنچه را که او شخصیت بخشی زود هنگام نام مینهد، آغاز میکند. در دنیای سالیوان شخصیت بخشی این چنین تعریف میشود: بازنمایی تجارب نوازد با دیگران در محیط مراقب، این شخصیت بخشی بر دو نوع بنیادین است: تجارب رضایتبخش یا عدم رضایتبخش با دیگران (براندل و رینجل، 2007).
نظریه کردارشناسی

 

اینجا فقط تکه های از پایان نامه به صورت رندم (تصادفی) درج می شود که هنگام انتقال از فایل ورد ممکن است باعث به هم ریختگی شود و یا عکس ها ، نمودار ها و جداول درج نشوند.

برای دانلود متن کامل پایان نامه ، مقاله ، تحقیق ، پروژه ، پروپوزال ،سمینار مقطع کارشناسی ، ارشد و دکتری در موضوعات مختلف با فرمت ورد می توانید به سایت  77u.ir  مراجعه نمایید

رشته روانشناسی و علوم تربیتی همه موضوعات و گرایش ها :روانشناسی بالینی ، تربیتی ، صنعتی سازمانی ،آموزش‌ و پرورش‌، کودکاناستثنائی‌،روانسنجی، تکنولوژی آموزشی ، مدیریت آموزشی ، برنامه ریزی درسی ، زیست روانشناسی ، روانشناسی رشد

در این سایت مجموعه بسیار بزرگی از مقالات و پایان نامه ها با منابع و ماخذ کامل درج شده که قسمتی از آنها به صورت رایگان و بقیه برای فروش و دانلود درج شده اند

علاوه بر روانکاوی، کردارشناسی نیز رویکردی است که افکار بالبی ریشه در آن دارد. این رویکرد توسط کنراد، لورنز و نیکو تینبرگن، در سالهای بین (1950) تا (1971)، بنا نهاده شد و شامل سه نگرش بنیادین است:
توصیف و طبقهبندی رفتار، از کارهای مقدماتی لازم برای درک آن است.
رفتار نمیتواند بدون شناختن محیطی که گونه ها در آن از طریق تکامل، سازگاری پیدا کردهاند، مطالعه گردد.
پرسشها درباره تکامل و عملکرد رفتار، به اندازهی تحول و علیت آنها دارای اهمیت است ( گراسمن و واترز، 2005).
نظریه هورنای
نظریه کارن هورنای (1973) یک نظریه روانرنجوری را بر اساس اضطراب اساسی دوران کودکی ارائه داده و اظهار نمود زمانی که والدین نتوانند رابطهای گرم و عاطفی را برای کودک فراهم آورند کودک دچار اضطراب اساسی میشود، کودک در چنین شرایطی باید روشهایی را پیدا کند تا بتواند با دنیای اطرافش مقابله کند و کنار بیاید. بنابراین راهکارهایی را برای خود گسترش میدهد که در اوایل زندگی انتخاب کرده است. یک کودک ممکن است به سمت مردم، در مقابل مردم و یا دور از مردم حرکت کند. در واقع دو دسته اول از نوع ناایمن و سومین راهکار شبیه الگوی اجتنابی است (ابراهیم نژاد1389)
|نظریه روانشناسی فردی آدلر
در دیدگاه آلفرد آدلر مفهوم علاقه اجتماعی شاخص اصلی سلامت روان است که آدلر آن را با احساس همانند سازی و همدلی با دیگران برابر دانست و در دیدگاه او اگر به احساس تعلقپذیری ما بیتوجهی شود، تولید اضطراب میکند. در صورتیکه احساس میکنیم با دیگران متحد هستیم میتوانیم هنگام روبروشدن با مشکلات خود جسورانه عمل کنیم. او به اهمیت وجود ارتباط با دیگران در سه سطح به عنوان سه تکلیف همگانی یاد میکند: دوستی، صمیمیت و مشارکت که به طور ضمنی به مفهوم دلبستگی اشاره دارد (گلمحمدی، 1390).
نظریه یادگیری اجتماعی:
نظریه یادگیری اجتماعی بیان میدارد که از طریق تداعی با ارضا و کاهش گرسنگی که سائق اولیه است ارزش مثبت کسب میکند و ویژگیهای تقویت کننده ثانوی را به خود میگیرد. بنابراین سرانجام وجود مادر به تنهایی و بدون غذا ارضا کننده میشود و در کودک نیازی اکتسابی جهت تماس با مادر رشد میکنند. نظریهپردازان یادگیری اجتماعی فرض بر این دارند که شدت وابستگی کودک به مادر بستگی به این دارد که مادر تا چه حد نیازهای کودک را تأمین میکند. یعنی وجود مادر چه اندازه با لذت و کاهش درد و ناراحتی همراه است.
عزت نفس و دلبستگی
عزت نفس با سبک دلبستگی افراد رابطه دارد (بالبی، 1969) عزت نفس اجتماعی با سبکهای دلبستگی نیز رابطه دارد. در پژوهشی که توسط مویدفر و آقا محمدیان در سال 1386 انجام میگرفت نتایج نشان داد که سبک دلبستگی ایمن، سبک دلبستگی اجتنابی و سبک دلبستگی اضطرابی/ دوسوگرا میتواند واریانس متغیر عزت نفس اجتماعی را به صورت معنادار تبیین کند. یعنی افزایش سبک دلبستگی ایمن باعث افزایش عزت نفس اجتماعی میشود و افزایش سبک اجتنابی و مضطرب/ دوسوگرا باعث کاهش عزت نفس اجتماعی میشود و سبکهای دلبستگی از طریق تأثیر کیفیت روابط اجتماعی در دو جهت مثبت و منفی با عزت نفس اجتماعی رابطه دارد و باعث افزایش یا کاهش عزت نفس اجتماعی میشود. نتایج تحقیق مک کارتی (1999) بر روی چها نفر از زنانی که در معرض تجربه مشکلات ارتباطی بودند، نشان داد که میزان عزت نفس زنان دارای دلبستگی سبک دلبستگی ناایمن اجتنابی و مضطرب/ دوسوگرا پایینتر از میزان عزتنفس زنان دارای سبک دلبستگی ایمن میباشد و این افراد در حوزه ارتباطات در مقایسه با زنان دلبسته ایمن، مشکلات بیشتری دارند (مویدفر و آقا محمدیان، 1386).
رابطه دلبستگی و انواع اختلالات اضطرابی

در پژوهشهای بسیاری ارتباط دلبستگی ناایمن با اختلال استرس پس از حادثه ثابت شده است. همچنین در بررسی شاکر و همکاران (1390) نشان داده شد که دلبستگی ناایمن با اختلال اضطراب تعمیم یافته و اختلال وسواس فکری عملی مرتبط است.
برای جلوگیری از PTSD ایمنی دلبستگی در بازسازی احساس آرامش و ایجاد باورهای سالم که بر اثر حادثه متلاشی شدهاند نقش دارد. چیزی که توسچی و کالهوم (2004) آن را «رشد بعد از حادثه» نامیدند. ایمنی دلبستگی مرتبط است با گشودگی شناختی و اکتشاف خلاق از تجارب شخصی که در رشد بعد از حادثه نقش دارند. حمایت تجربی از نقش دلبستگی ناایمن در اختلال استرس پس از حادثه شده است (هلدن،2010؛فولبرگ،2011،به نقل از رشیدی)
با توضیحات ذکر شده در این پژوهش برآنیم تا برنامه آموزش مادران متناسب با کودکان ایرانی بر مبنای نظریه دلبستگی در جهت بهبود الگوی دلبستگی و پیشگیری از تعارضات روانی ارائه دهیم.
انواع الگوهای ارتباطی
الگوهای ارتباط عاطفی والد در هنگام آشفتگی کودک
اگر پاسخگویی مراقب ، هدایت کننده تحول اولیه مغز باشد ، از پاسخ های دلبستگی اشفته ای که کودک در شرایط تنیدگی نشان می دهد ، چه چیزی درباره تعامل های مراقب – کودک می توان آموخت ؟ همه عوامل مربوط به والد که مشخص شده پیش بینی کننده آشفتگی کودک هستند مثل عوامل روانی اجتماعی والد یا فقدان / آسیب حل نشده والد که در مصاحبه دلبستگی بزرگسالان مشخص می شود ، حاکی از آنند که تعامل والد کودک در ایجاد آشفتگی کودک موثر است 0 در کودک نا ایمن اجتنابی یا دوسرگرا ، ثابت شده اگر رفتار والد تا حدی غیر حساس باشد ، یعنی تا اندازه ای گوشه گیر و مداخله گر باشد ، یا تا حدی بی ثبات و به خود مشغول باشد ارتباطی با رفتار آشفته کودک ندارد ، زیرا مطالعاتی که از مقیاس نمره گذاری آینسورث برای حساسیت استفاده کرده اند ،‌توانسته اند همبستگی کوچکی میان رفتار والدین و آشفتگی کودک پیدا کنند (ون ایجزندورن ، 1995 ) . از سوی دیگر بدرفتاری ،‌آشکارا با اشفتگی کودک همبسته است ( کارلسون ، سیچتی ، بارنت ، بروان والد ، 1989 ) . اما ، این املاک برای رفتار مشکل ساز والدین خیلی زیاد است ، زیرا 15% کودکان خانواده های کم خطر نیز دلبستگی آشفته دارند ( ون ایجزندورن ، شوئنگل ، بیکمنز – کرانتبرگ ، 1999 ) . چطور می توان آن دسته از رفتار های والدین که عمیقاً در ایجاد آشفتگی کودک دخیلند ، را مشخص نمود ؟
پرژوهش های اخیر آزمایشگاهی بر بافت خانواده و سایر عوامل دلبستگی آشفته ای که از دوران کودکی شروع شده باشد ، متمرکز شده اند . در حال حاضر ، یک مطالعه طولی 19 ساله بر روی خانواده های کم درآمد اجرا شده است ، خانواده هایی که نیمی از آنها به دلیل اشکال در کیفیت تعامل والد کودک به یک مرکز خدمات بالینی کودک ارجاع شده بودند . نیم دیگر افراد این گروه ، خانواده هایی از همان جامعه بودند که از نظر وضعیت اقتصادی با گروه اول همتا بوده ، اما ، به مرکز خدمات بالینی کودک ارجاع نشده بودند در اینجا فقط روی یکی از بخش های این پژوهش متمرکز می شویم ، یعنی ، انواع فرایندهای ارتباط عاطفی والد –کودک که دریافتیم با رفتارهای دلبستگی آشفته کودک مرتبط اند .
مین و هسه (1990 ) فرضیه ای طراحی کردند مبنی بر اینکه اشفتگی راهبردهای دلبستگی کودک با ترس حل نشده والدین رابطه دارد ، ترسی که از طریق رفتار والدین به کودک منتقل می شود ، یعنی کودک رفتار والد را به صورت ترسیده یا ترساننده می بیند . بر اساس استدالال مین و هسه ، اگر والد باعث برانگیختن ترس در کودک شود ، کودک با یک تناقض غیرقابل حل مواجه می شود و نمی داند برای کسب آرامش به والد نزدیک شود یا نه . این تناقض به این دلیل ایجاد می شود که والد هم منبع ترس کودک است و هم پایگاه ایمنی برای او محسوب می شود .
پژوهشگران دریافتند که فرضیه مین و هسه (1990) مبنی بر اینکه رفتار ترسیده یا ترساننده والد با آشفتگی راهبردهای دلبستگی نوباه همبستگی دارد ، دارای اعتبار است . اما قبل از پدیدایی ابزار کدگذاری مین و هسه (1992 ) برای رفتار ترسیده یا ترساننده ، کار آزمایشی که انجام دادیم ، ما را به سمت دو فرضیه دیگر درباره رفتارهای والد که ممکن است برای کودک آشفته کننده باشند ، هدایت کرد . اول اینطور استدلال شد که ممکن است والد راهبردهای مراقبتی متناقض یا رقیب نشان دهد ، به هر اندازه که کودک آشفته راهبردهای دلبستگی متناقض نشان می دهد . دوم ، استدلال دوم این بود که تنظیم کلی برانگیختگی ناشی از ترس کودک توسط والد ممکن است مهم تر از رفتارهای خالص والد باشد ، یعنی ، ناتوانایی از پاسخدهی به تلاش های دلبستگی کودک ممکن است به همان اندازه مهم باشد که رفتارهای ترسیده یا ترساننده والد مهم اند . از این دیدگاه ، کناره گیری یا در هم شدگی نقش والدین که باعث می شود عاطفه ناشی از ترس کودک تنظیم کافی از سوی والدین دریافت نکند ، نیز می تواند به طور بالقوه آشفته کننده باشند ، جدا از اینکه خود رفتارهای والد نیز ممکن است به نظر کودک ، ترسیده یا ترساننده ، به نظر بیایند . ( لیونز – روث ، برونفمن ، پارسونز ، 1999 ) .
به این ترتیب ، علاوه بر رفتار ترسیده یا ترساننده والد ، پنج نوع ارتباط عاطفی مخرب والد با کودک را شناسایی شد این پنج نوع شامل موارد زیرند : (الف) پاسخ های کناره گیرانه والد ب) پاسخ های منفی مزاحم (ج) پاسخ های درهم شدگی نقش (د) پاسخ های سرگردان (و) دسته ای از پاسخ ها که آنها را اصطلاحاَ خطاهای ارتباطی عاطفی نامیدیم ، که شامل دو دسته رفتارند : دادن علامت دهی عاطفی متناقض به کودک و ناتوانی در پاسخ دهی به نشانه های عاطفی کودک ، نمونه هایی از این رفتارها در جدول 1-4 ارائه شده اند .
کودکانی که از نظر رفتار دلبستگی در طبقه آشفته قرار گرفته بودند ، با بهره گرفتن از روش کدگذاری استاندارد به دو زیر گروه تقسیم شدند ، یعنی بر اساس نوع راهبرد دلبستگی سازمان یافته ای رفتار کودک بیشتر به آن شبیه بود . این دو زیر گروه معمولاً تحت عنوان آشفته – ایمن ( ایمن D) و آشفته – نا ایمن ( نا ایمن D ) نام گذاری می شوند . ما در اینجا از دو برچسب توصیفی دیگر یعنی نزدیک شونده D و اجتنابی – مقاوم –D استفاده خواهیم کرد .
همان طور که پیش بینی می شد ، فراوانی این پنج نوع ارتباطی عاطفی مخرب والد به طور معنی داری با میزان رفتارهای دلبستگی آشفته کودک همبسته بود . رفتارهای مخرب مادر ، که در طی چندین جدایی و باز دیدار مشاهده و کدگذاری شده بودند ، ثبات بین موقعیتی نیز داشتند ، یعنی با رفتارهای مشابهی که در خانه مشاهده شده بود ، همبستگی داشتند . هر قدر ارتباط مادر در مرحله جدایی مخرب تر بود ،‌پریشانی نیز در خانه بیشتر بود . نه جنسیت و نه عوامل جمعیت شناختی تجمعی ، ارتباط معنی داری با ارتباط مخرب مادر نداشت ( لیونز – روث ، برونفمن ، پارسونز ،1999 ) .
هنگامی که آزمایش به صورت مجزا انجام گرفت ، رفتارهای ترسیده یا ترساننده مادر که توسط مین و هسه (1992 ) توصیف شده بوند ، همان رابطه ای را با دلبستگی آشفته کودک داشتند ، با ارتباط مخرب نیز دارا بودند . اما ، رفتارهای خاصی که مین و هسه آنها را توصیف کرده بودن ،فقط 17% از رفتارهایی را تشکیل می دادند که کدگذاری ما به عنوان رفتار مخرب در نظر گرفته شده بودند . وقتی رفتارهای ترسیده یا ترساننده از نمره کلی رفتارهای مخرب جدا شد ، بقیه رفتارهای مخرب که باقی مانده بودند ،‌هنوز می توانستند بین مادران کودکان سازمان یافته و آشفته تفاوت ایجاد کنند . این یافته ها نشان می دهند که رفتارهای ترسیده وترساننده در بافت ارتباط عاطفی مخربی که میان مادر و کودک برقرار است ، نقش محور دارند ( لیونز – روث، برونفمن ، پارسونز ،1999 )
جدول شماره 1-2 انواع ارتباط عاطفی مخرب مادر
خطاهای عاطفی
علامت های متناقض
کودک را با کلام دعوت به نزدیک شدن می کند اما از او فاصله می گیرد .
پاسخ ندادن یا دادن پاسخ های نامناسب یا ناسازگار
کودک پریشان را تسکین نمی دهد ؛ وقتی کودک خشمگین یا پریشان است مادر می خندد .
سرگردانی ( شامل مقوله هایی از مین و هسه ، 1992)
گیج شدن یا ترسیدن از کودک
بیان چهره ای فرد ترسیده را نشان می دهد ؛ صدای لرزیدن یا صدای بلند و گرفته آشفتگی یا سرگشتگی
از دست دادن ناگهانی عاطفه که ارتباطی به محیط ندارد ؛ یا حالت هایی شبیه خلسه رفتار منفی – کلامی منفی – مزاحم
نوباوه را مسخره یا اذیت می کند
نوباوه را از دست می کشد ؛ هنگام خشم دندان هایش را نشان می دهد ؛ یا صورتی ترسناک توی صورت نوباوه رفتن ؛ حالت حمله به خود گرفتن
درهم شدگی نقش ( شامل مقوله هایی از اسروف ، جاکوب ویتنز ، مانگل سدورف ، دی

مطلب مرتبط :   دانلود پایان نامه روانشناسی درباره : مشکلات تحصیلی-خرید پایان نامه


دیدگاهتان را بنویسید