اخرب مکفوف محذوف
در مدح حضرت علی(ع)
عذر مرا چه سان نکند بی‌قرار رنج

از غیر درد دارم و از روزگار رنج

از آفتاب درد سری می‌رسد به من

آری برد ز آینه آینه دار رنج

دایم مرا ز راه چپ و راست دشمن است

از بس که برده‌ام ز یمین و یسار رنج

پیری و ضعف طالع و درماندگی و درد

آخر کسی چکار کند با چهار رنج]69/الف[

مردم برند فیض ز ابنای روزگار

بردیم ما ز صحبت لیل و نهار رنج

چشم شکفته آبل? پای گریه نیست

کمتر رسد به دید? شب زندهدار رنج

مرغ کمند وحدت تنهاییم بس است

صیاد نیستم که برم از شکار رنج

فکر کدام محنت ایام را کنم

یک پشت دست خاطر و چندین هزار ]رنج[

از جوش خشکمغزی این دم فسردگان

نزدیک شد که آب برد از شرار رنج

از ماه نو دلی نتوان شاد داشتن

بارد ز روی ابروی شمع مرا ز رنج

سنگی به کهکشان به امید ثمر مزن

این نخل را همیشه بود جای بار رنج

مردم عبث به آب بقا دیده بستهاند

فوارهسان جهیده از این چشمه سار ]رنج[

میبارد از نشاط غم آسمان دو چیز

از کبک خنده کردن و از کوهسار ]رنج[

بردم به یک کنار کم و بیش هر چه بود

مانده است در میان من و روزگار رنج

با این پیادگی چه قدر دست و پا کنم

یاران مدد کنید نگردد سوار رنج

ما با کدام بخت توانیم سبز شد

بر شاخ از شکوفه رساند بهار رنج

حال میان مردم این بحر چون بود

چون موج ریخته است به روی کنار ]رنج[

از شش جهت زمان به تیرم گرفته است

یک بیدلی چکار کند با هزار رنج

تنها نمیرویم برون از مقام خویش

خواهیم برد یک دو بغل زین دیار رنج]69/ب[

زین گلستان کسی به چه امّید برخورد

جای ترنج میرسد از شاخسار رنج

مردم ستم برای دو عالم نمی‌کشند

ما مفت میکشیم از آن گلعذار رنج

نازک دلی که با لب لعل تو خوی کرد

مشکل بود کشیدن یک بوسهدار ]رنج[

روزی که داد فاخته را طوق روزگار

بر گردنم گذاشته یک کوهسار ]رنج[

در غم نیامد است به سامان من کسی

دارم به سان آینه تا زنگبار رنج

درد مرا برابر گردون گرفته‌اند
کی میگذاشت بر ورق ساده خط فکر

عاجز نیم چو کار فتد با هزار رنج
تا جامهام نیافته یک نیزهوار رنج

خلقی به یک طرف شده و بخت شیشه دل

یک نشأ ]ای[ چکار کند با هزار رنج

امروز تازه چرخ به ما بد نمیکند

آیینه69 را همیشه رسد از غبار رنج

آتش رسد که مهر گذارد به فکر من

از بس که بردم از سخن آبدار رنج

تشویش از سپهر ندارم که بردهام

از خویشتن ز دولت آن شهسوار ]رنج[

شاه نجف که نسخه دارالشفای او

برداشته است از هم? روزگار رنج

روزی که دلال تو درآمد به زیر زین

دیگر نگشت در صف میدان سوار ]رنج[

کیفیت نگاه تو میدر قدح کند

در اول دماغ فشاند خمار رنج

میخانه خیال تو روزی که گل کند

ریزد به سان قطره ز روی خمار ]رنج[]70/الف[

کز صحبت مزاج تو دستی برون کند

با جان نمیشود به‌ضرورت دچار رنج

در عهد مشرب تو ز تردستی نگاه

خمیازه می‌برد ز رخ میگسار رنج

گر باغبان حفظ تو بر غنچه واشود

پهلو تهی کند ز خزان و بهار رنج

روزی که چرخ دست چپ و راست شناخت

آید به دشمن تو یمین و یسار رنج(؟)

تا دایه توجه تو چاره ساز گشت

چون طفل درد دیده ندارد قرار ]رنج[

افتاده از شمار به هر گوشه لطف تو

هر چند هست زیر فلک بی‌شمار رنج

پای پیادگان تو تا هست بر زمین

دیگر چه کدخداست که گردد سوار ]رنج[

از بس که شاهراه تو برداشت وعده را

شاید برای خویش کشد انتظار رنج

در خانه عدوت چو ناخوانده میهمان

بهر نزول آمده یک شب دو بار رنج(؟)

گر شیشه]‌ای[ به عهد تو آید به دور خویش

از صحبت پیاله نبیند خمار رنج

از خرمن من تو گر پر کاهی برد عدو

شهری مگر بنای کند آسمان ز تو

سر بر زند ز سایه او خوشه‌وار رنج

بس نیست دشمنان تو را یک دیار رنج

از بهر دفع کردن خصم تو روز و شب

مطلب مرتبط :   مقاله با موضوعمدیریت آموزش، مدیریت آموزشی، رهبری آموزشی

چشمی به خویش دارد و چشمی به مار]رنج[

حل میکند نسیم تو بر روی گلستان

پیدا شود اگر همه یک غنچهوار رنج

بی غنچ? خیال تو گر سر برون کند

از شیش? بهار برآید هزار رنج]70/ب[

چون موج در محیط نظر جلوه گر شود

بر دوستان نمیرسد از ذوالفقار ]رنج[

در چار فصل بی‌سر و پا دشمن تو را

میروید از خرابه دل سبزه زار رنج

از آستان رمح تو امروز تا به حشر

راضی شده عدوی تو یک نیزهدار ]رنج[

گر صیقل ضمیر تو مرآت غم شود

پران برآید از بغل تیر مار رنج(؟)

حفظ تو گر احاطه کند دست فتنه را

آینه را دگر نرسد از غبار رنج

]قصیده 10[
مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن
بحر مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف
در منقبت امام جعفر صادق(ع)
گر یار خواهد از دل آوارگان چراغ

هر لحظه شمع میشوم و هر زمان چراغ

مویم سفید گشت و ندامت نمی رود

دلگیر میرود به دم آخر آن چر
اغ

پیری علاج تیرگی شب نمی‌کند

دارید پیش راه من ای دوستان ]چراغ[

خورشید تازه خدمت ما بی‌دلان نکرد

بسیار داشت پیش من و آسمان چراغ

خاموش را ز هر طرف آید سخن به گوش

شب را کدام روز نشد ترجمان چراغ

روشن شد اینکه نیست به سامان من کسی

هر مغز شد فتیله و هر استخوان چراغ

ما تیره خاطران عبث آزارمیکشیم

روشن نمی‌شویم شود آسمان چراغ(؟)

گر سینه را ز صدق هدف می‌کنی تو را

هر تیر شمع میشود و هر کمان چراغ

نگرفتهایم تا که به صد ره نسوختیم

از شمع همتی وز روشندلان چراغ]71/الف[

امروز پیش خانه خورشید روشن است

آری غنیمت است در این خاکدان چراغ

صد جا نشاندهایم ز شوق تو آه را

ما را بس است در شب غم پاسبان چراغ

دیوانه داغ ما سر تو پوشش نداشته است

آشوب پنبه است چو گردد عیان ]چراغ[

هر غنچه شمع گشته و هر لاله شمعدان

بلبل کجاست تا که کند آشیان ]چراغ[

در روزگار نام دو کس را توان شنید

اول سرشک گرم من و بعد از آن ]چراغ[

هر کس که بود صاحب آهی به من گذاشت

تا چند وام گیرم از این مفلسان چراغ

از بس که در فراق تو بسیار سوختم

خدمت کنیم بر سر یک پا بسان شمع

آن قوتم نماند که گویم روان چراغ
در هر نشیمنی که بود میهمان چراغ

خورشید سرخ نشود روز رزم ما

فیضی نمی‌برد ز سر استخوان چراغ

از حرف سرد بیمزه گان سر شکستهام

در کوچ? نسیم بود ناتوان چراغ

هر موی زان چو شمع نسازم که رسم نیست

بردن به‌سوی قبل? روحانیان ]چراغ[

یعنی امام جعفر صادق که رأی او

پیدا کند ز خان? آیینهدان70 چراغ

کشتی نشستگان محیط جلال او

دارند بعد از این عوض بادبان چراغ

آنجا که همت تو رساند به دهر فیض

بی شغل زر نباشد چو زرگران ]چراغ[

از فیض تندرستی حفظ تو بعد از این

سوزد به زیر دامن خود پرنیان چراغ]71/ب[

گر پای مردی تو نباشد میان خلق

سوزد اگر ز سهو بگوید زبان چراغ

انجم مدان که بهر چراغان کوی تو

افکنده است بر سر هم آسمان ]چراغ[

یکبار بر هوای تو پرواز کردهایم

دارد هنوز در ره ما آسمان چراغ

تیغ تمام سوز تو در روز گیر و دار

افکنده است در جگر دشمنان چراغ

هر دیده شد ز کثرت نور تو رشک خلد

رنگین شود نظر چو شود سایگان ]چراغ[

افسردگان ز گرمی رأی تو روز باد

روشن کنند از دم آب روان ]چراغ[

مرغ را هوای روشنی التفات تو

بر جای بیضه گیرد در آشیان چراغ

روشن شد ای که نیست در این بزم چون تویی

تو آفتاب خاوری و دیگران چراغ

در انجمن ز پرتو شمع جمال تو

هر شام شاخ زر فکند از دهان ]چراغ[

از یاری تو شاهد باران و برق را

تا خان? نسیم برد موکشان چراغ

در حلقه مرید تو گر دم زند شبی

صاحب کمال‌تر شود از صوفیان ]چراغ[

قندیل نور پیشرو زائران تو است

از خان? کریم برد میهمان چراغ

دشمن چگونه پیش تو روشن شود چو شمع

خیزیده از نهیب تو در سرمهدان ]چراغ[

تنها به گل ز شوق تو رنگین بود که هست

مطلب مرتبط :   منبع پایان نامه ارشد درموردپولشویی، مواد مخدر، وجوه نقد

پیوسته در هوای تو چون ارغوان ]چراغ[

آشفتگان ز گرمی رأی تو نیم شب

پیدا کنند در بغل زعفران چراغ]72/الف[

گر بگذرد نسیم عطایت در انجمن

پر زر شود چو کیس? سوداگران چراغ

از گرمی خیال تو عین در تیره شب

محتاج نیست کس که برد در دکان چراغ

خاک هزار خانه دشمن به باد داد

از دولت تو چون نشود پهلوان ]چراغ[

از فیض نور به روض? عرش احترام تو

هر موی گشته بر بدن را زائران چراغ

خدام تو ز شمع و چراغاند بی‌نصیب

بیگانه است در نظر عرشیان چراغ

از گرمی حمایت حفظ تو بعد از این

با برق و با نسیم بود هم عنان چراغ

شاها منم که از سر شب تا سپیده دم

دارم ز درد کوی تو در استخوان ]چراغ[

از بس که بی تو سوختهام در حریم دل

نزدیک شد که گیرم از دشمنان چراغ

در پرده دوستی تو اظهار میکنم

تا چند در هوای تو سوزم نهان چراغ

ما تاب دوری تو نداریم بیش از این

بر کلب? حقیر مزن یک جهان چراغ

محرومی عذار تو ما را به جان رساند

از ما دگر برای چه داری نهان ]چراغ[

از ذرّه تا به ماه به کوی تو روشن‌اند

سرگرم ساز کلب? ما را از آن چراغ

نقصان نمیکنی که گدایی رسد به فیض

یکبار پرس بهر خدا گو فلان ]چراغ[

امروز از تو جایزه و جستن خطا بود

فردا بده به‌ دست من ناتوان چراغ

در قبر تنگ شعل? نوری به ما فرست

آری برند بر سر گور کسان چراغ]72/ب[

قصیده ]11[
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن
بحر مجتث مثمن اخرب مکفوف
زمانه کرد به من آن چنان جهان را تنگ

که در قلمرو صبحم به روی دست پلنگ

همیشه دست ستم راه بر گریبان داشت

مرا چکار که افتم میان شیشه و سنگ

چگونه نان تو آید از این تنور درست

نه پخته دم خود را به آتش سر چنگ

چه شد که چون بغل غنچهام سراپا خون

هنوز جام? من آشنا ن
گشت به رنگ(؟)

مرا به دامن صحرای نغم? کار افتد

همان چو نال? نی میروم به کوچ? تنگ

نقاب از رخ فریاد من که بردارد

چو آستین نفیرم بهکار خود دلتنگ

چو آفتاب ترنجم به شاخ شبگیر است

به رنگ زرد من خسته کی رسد بالنگ

به آه سوختگان دست و پا مکن زنهار

که در مصاف نباشد کسی به‌زور تفنگ

به صید لاغر این دشت خم مده خود را

چو کوه دست و بغل میرود به ماه پلنگ

ز سست عهدی این قوم کج نشین امروز

شکسته گردن دستار را کلاه فرنگ

چرا به تخت تعین روم سلیمانوار

مرا که هر کف موری بود به از اورنگ

نه تازه بستهام اجرام زهر نوشی را

هزار بار مرا برده دل به‌پای شرنگ

دل شکسته من بی غبار ننشیند

چو سبزه می‌دمد از سرزمین آینه زنگ

ز جاده دم شمشیر ناله پیش مرو

رسیده آه سحر خیز بر سر فرسنگ]73/الف[

متاز رخش تعلق زیاده زین صحرا

که پای بختی جمشید آرزو شد لنگ

توان ز آتش می ره به آشنایی برد

نسیم شعل? دف را دهد به‌دست پلنگ

کمند وحدت شبها ترا برد به کنار

سوار بر سر زین شد ز استواری تنگ

به روی سینه در ناله ز خود واکن

چو دف مباش که آهی ز دیگری به ملنگ

سر کمند تعلق بلند افتاده است

چو کوه تیغ شدم در مصاف شیر و پلنگ

به هیچ سوخته کار تنگ نگرفتم

به من برای چه کرد است چرخ جا را تنگ

اگر چه پیر شدم پیش از این نغم? تر

به گوش‌ها اثری داشتم چو نال? چنگ

سرشک من ز لب بام چرخ آن سو رفت

به غیر من که گذشت است آب او بر سنگ

به پرد? جگر از بس که رنگ میسازم

ز هر نسیم پرد از رخ نگاهم رنگ

ز دیدن دو جهان چشم خویش را بستم

سر عصای نگاهم نمیخورد بر سنگ

رسید صبح و به پایان نمیرسد شب وصل

مگر

دسته بندی : پایان نامه ها

دیدگاهتان را بنویسید