زیادی میداد و آن را گنجینهای میدانست که به دست کافران افتاده و بس ارجمند است که باید بر حسب وظیفه، از دست آنان خارج کرد. دیدگاه دوم دیدگاهی بود که به نوعی سخت خود را وامدار شریعت و میراث درونی میدانست و توجه به گفتهها و یافتههای سایر امم را نوعی اعراض یا مقدمهای برای آن تلقی میکرد. در یک سوی این منازعه، ترتولیان قرار داشت که خشمگینانه از توجه به میراث یونان و روم شکوه داشت و شعارش این بود که “آتن را چه به اورشلیم و کلیسا را چه به آکادمی؟”85 و در سوی دیگر کسانی مانند ژوستنین بودند که تا آن حد به میراث سایر اقوام و ملل علاقه نشان میدادند که دستاوردهای آنان را گنجهایی گرانبها میدانستند که در دست نااهلان افتاده و باید به دست انسانهای شایسته سپرده شود.86
جالب این است که این رویکرد در سایر ادیان به خصوص در دین اسلام نیز سابقه دارد و افرادی با تعلق خاطر عمیق به دین و از سر خلوص و شفقت و نه به دلیل ملاحظات شخصی با کسانی درگیر شدند که به انداز? خودشان تعلق دینی داشتند و در این مجادله سخت از جان همدیگر نیز مایه گذاشتند و شاید از این جهت، بتوان شیخ اشراق (549-585) و ملاصدرا (980-1050) را برای مثال نام برد. تفکر مسیحی پیوسته از گذشته و قدیم عرصهای بوده برای جدال میان این دو گروه از اهل نظر و علم. در ادواری این نگاه صبغه غالب داشت و در ادواری آن دیگری، و همین است نگاه عقلانی که مسیحیت در دورههای متوالی ایجاد کرد. در همین دوره بود که غرب مسیحی با پدیدهای کاملاًً بیسابقه مواجه شد و آن هجوم اعراب مسلمان که با فروریختن دیوارهای شرقی و برانداختن پادشاهی ساسانیان، نگاهشان را به غرب مسیحی معطوف کرده بودند و در مدت کوتاهی نه فقط شرق مدیترانه را از آن خود کردند که صدای پای اسبان آنان در دروازهای وین شنیده میشد و همین معادلات درونی کلیسای مسیحی در شرق و غرب در هم ریخت تا جایی که تا سده شانزدهم میلادی، غرب در هراس و دستپاچگی و در اندیشه سد کردن هجوم سپاهیان اسلام بود.

قرون وسطی
از این دوره که بگذریم، وارد دوره قرون وسطی میشویم. پیشتر به مناسبت بررسی تاریخی تحولات اروپا، توضیحاتی درباره این دوره با نگاه تاریخی داده شد که به همان بسنده میکنیم و به ذکر نکاتی میپردازیم که در این دوره حائز اهمیت است. واقعیتی که بسیاری از محققان بدان تذکر دادهاند، نامگذاری دورهها یا تعریف آنهاست. گاهی تسمیه و نامگذاری نه به دلیل ملاحظات صرف علمی، بلکه علاوه بر آن تحت تأثیر نظرگاههای خاصی است که دیگر نمیتوان آن را علمی نامید. اصطلاح قرون وسطی یکی از آنهاست. این اصطلاح و این دوره چنان دچار غربت شده که بسیاری از اوقات آن را سمبل انحطاط علمی میدانند و اصطلاحاتی چون افکار قرون وسطایی مفادی دارد که به توضیح نیازی ندارد.
دو انتقاد اساسی
به طور کلی، معمولاً دو عیب بزرگ به دوره قرون وسطی گرفته میشود که یکی عبارت است از ضعف علمی به لحاظ پرداختن به موضوعات انتزاعی یا فکری کم‌اهمیت. این مطلب به جد یا به هزل وجود داشت که در حلقههای علمی، برای مثال، بحث بر سر این درمی‌گرفت که بر سر یک سوزن چند فرشته میتوانند برقصند!87 موضوع دوم، به رفتار دینی و انحطاط فکری و معنوی کلیسا و طرح موضوعاتی مثل فروش آمرزشنامه به افراد ساده فقیری برمیگردد که نگران عاقبت خود در جهان دیگر بودند. ضمن پذیرش بعضی از اتهامات، باید توجه داشت که وجود نقایص و کاستیها، بدان معنا نیست که دورهای تاریخی، فاقد هر گونه ارزش فکری و عملی باشد. این دوره در دل خود تحولات و اندیشههای اساسی را پروراند که دستمایه فکری در دورههای بعدی شد و بعضی از محققان آن را دورهای از شکوفایی فکر و اندیشه میدانند که مقدمه بود برای تحولات در دوره بعد. از نظر اینان، مدرنیته نهال یا نهاد بیریشهای نبود که بیخود و بیجهت و از سر صدفه و تصادف در غرب شکل گرفته باشد. مدرنیته از دل قرون وسطی چشم به جهان گشود و اگر در سایر نقاط تحولی اینگونه رخ نداده، اتفاقاً باید رازش را در همین نکته جستجو کرد. اتین ژیلسون، محقق برجسته و صاحبنظر فلسفه در قرون وسطی، بر این باور است که:
مقصود ما این نیست که بخواهیم دکارت را به وصف فیلسوف مسیحی متصف سازیم، ولیکن این قول را نیز نمیتوانیم تصدیق کنیم که هرگاه فیلسوفان مسیحی در فاصله پایان دوره یونانی و آغاز عصر جدید نمیبودند، فلسفه جدید اروپا از دکارت تا کانت باز همان صورتی را داشت که در واقع داشته است. به بیان دیگر، قرون وسطی از لحاظ فلسفی بر خلاف آنچه گفتهاند، تا این حد عقیم نبوده است و بعضی از اصولی که فلسفه جدید بر اساس آنها و با اقتباس از آنها تأسیس یافته، بر اثر نفوذ دین مسیح و غلبه آن در قرون وسطی حاصل شده است. اگر فلسفهای را که در سدههای هفدهم و هجدهم و حتی در سده نوزدهم پدید آمد، به اجمال مطالعه کنیم، فوراً به خصوصیاتی برمیخوریم که تبیین آنها بدون توجه به طرز تعقل مسیحی در فاصله بین اواخر عصر یونانی و اوایل رنسانس دشوار مینماید.88
بعضی از محققان مانند کارل لویث89 در کتاب معنا در تاریخ90 بر این باورند که مدرنیته نتیجه سکولارشدن آرمانهای مسیحی است و لذا با قرون وسطی بیگانه نیست. برای نمونه، وی مفهوم ترقی را سکولارشده هزارهگرایی مسیحی میداند. لذا سادهاندیشی است که عصر مدرن را پیروزی عقل بر خرافه بدانیم و مرادمان مفاهیم شکلگرفته در قرون وسطی باشد.91 البته کسانی مانند بلومنبرگ بر این باورند که عصرمدرن خودش چیز منحصر به فردی است و ربطی به گذشته ندارد و وامدار آن نیست. به اعتقاد وی، مدرنیته بازگشت به مسئلهای بود که مسیحیت در پاسخ به آن زاده شد اما نتوانست کاری درخور انجام دهد. مدرنیته در درون ساختارهای متافیزیکی و الهیاتی سنت شکل گرفت، نه در تداوم یا تقابل با دوره قرون وسطی بلکه از دل و خاکستر آن. عقل مدرن توانست بر خرافات یا جزمیات کلیسا غلبه کند. پس اندیشه مدرن اصیل و خودرو بوده است و در الهیات و متافیزیک مسیحی ریشه نداشته است. اما به باور گیلسپی، مبادی مدرنیته را در نزاع الهیاتی و متافیزیکی بزرگی باید جستجو کرد که ویژگی پایان قرون وسطی بود. 92
در خصوص منش و رفتار کلیسای قرون وسطی نیز این نکته را باید توجه داشت که در کنار همه زشتیها و سوء رفتار با ارباب اندیشه و خرد، بسیاری از همین بزرگان تحت حمایت کلیسا به فعالیتهای علمی خود که صرفاً الهیاتی نبود و سایر علوم را شامل میشد، ادامه میدادند و چنین نبود که کلیسا صرفاً نقش تخریبی داشته، جز داغ و درفش چیزی را نمیشناخته است. شواهد زیادی از مساعدت کلیسا با دانشمندانی وجود دارد که در عرضه هنر، علوم تجربی و ریاضی دستاوردهای مهمی داشتند. کرومبی موارد زیر را از جمله کارهای اساسی میداند که در قرون وسطی برای پیشرفت علوم طبیعی در اروپا صورت گرفت:‌ بازیابی اندیشه یونانی با توضیح نظری در علم و مخصوصاًُ شکل اقلیدسی آن؛ بسط ریاضیات در تمام علوم فیزیکی به صورت یک اصل؛ برداشت تازهای درباره مسئله فضا و حرکت، تحولات در زمینه فناوری و تکنولوژی که نمونههای آن، روشهای تازه بهرهبرداری از نیروی جانور، آب و باد، ماشینهای تازه و اختراعات فنی مانند ساعت مکانیکی و عدسیهای بزرگکننده، اصلاح ابزارهای اندازهگیری مانند اسطرلاب؛ پیشرفتهای فنی در علوم زیستشناختی و تدوین کتب مهمی در پزشکی و علوم جراحی و نشانههای بیماریها و توصیفهایی از گیا و زیای نواحی مختلف؛ پیشرفت در زمینه هدف و ماهیت علم که برای مثال، هدف علم را دستیابی به قدرتی برای تسلط بر طبیعت به شکلی سودمند برای انسان میدانست، یا این اندیشه مورد تأکید الهیدانان که نه عمل خدا و نه پژوهش انسان را نمیتوان به دستگاه اندیشه علمی یا فلسفی خاصی محدود کرد که در علوم طبیعی این فایده را داشت که نسبی بودن تمام نظریههای علمی را رساند و این واقعیت را نشان داد که نظریههای مذکور باید به مقتضای روشهای استدلالی و تجربی، جای خود را به نظریههای کارآمدتر بدهد.93
وی در ادامه بحث خود این پرسش را مطرح کرده است که آیا فلسفه جدید و دانش تجربی فیزیکی ریاضی، اوایل تشکیل انجمن سلطنتی در انگلستان، ناگهان از ذهن گالیله، هاروی، بیکن و دکارت رویید. به اعتقاد وی، با قبول اختلافات بنیادی میان علم قرون وسطی با علم قرن هفدهم، شباهتهای میان آنها چشمگیر است و این نشان میدهد که علم قرن هفدهم را مرحله دومی از نهضت عقلی در مغربزمین بدانیم، نه امری منقطع و بریده از گذشته. آغاز این علم زمانی بود که فیلسوفان قرن سیزدهم به خواندن و خلاصه کردن ترجمههای لاتینی نوشتههای بزرگان علم یونان و اسلام مشغول شدند. از شواهد این امر، عطش زیاد به چاپ آثار و محصولات قرون وسطی در علوم مختلف بود؛ در حالی که اگر این میراث بیارزش بود، باید به آن به سان مواد کهنه دور ریختنی و فاسدکننده مینگریستند و از آن فاصله میگرفتند.
واقعیت تاریخی آن است که پاپهای عهد رنسانس از حامیان بزرگ فرهنگ رنسانس بودند و در نتیجه تلاش آنان، رم در اوایل قرن شانزدهم به کانون و مهد رنسانس تبدیل شد. شکوه و جلال دستگاه پاپی تا جایی بود که اومانتیستها را معمولاً به منشیگری در دستگاه خود نصب میکردند، هم چنانکه هنرمندان عصر رنسانس به یمن ذخیرههای مالی کلیسا و بودجههای عمرانی آن بود که آثار ماندگاری خلق کردند و بدین شکل بود که رم مرکز ادبی و هنری رنسانس شد. نقاشیهای رافائل (1483-1520) و ساخت کلیسای سن پیتر، بزرگترین و پرشکوهترین ساختمان و مجموعه دینی در قرون وسطی، در قلمروی پاپی صورت میگرفت. چنین اهتمامی به مقوله فرهنگ به هیچ وجه نزد مصلحان دینی قرن شانزدهم و بعدش دیده نشد، بلکه از این بالاتر، نوعی گریز و ستیز با این مقوله وجود داشت. گذشته از مقوله علم تجربی و هنر، در مقوله اندیشه نیز موضوعات اجتماعی و فرهنگی مهمی در این دوره وجود داشت که زمینهساز نهضت اصلاح دینی و نیز تحولات فکری در اروپا شد. از مهمترین اندیشهها و بنیانگذارانش میتوان به این موارد اشاره کرد:

مطلب مرتبط :   شهروندان، شفافیت، ، شفاف، شهری

* اندیشه عرفانی مایستر اکهارت،
* اندیشه فلسفی و سیاسی ویلیام اکام (راه نو و مسئله کلیات)،
* اندیشه دینی جان ویکلیف.

الف. اندیشه عرفانی مایستر اکهارت (1260-1328)
وی در ایالت تورینگیا واقع در آلمان امروزی به دنیا آمد. در نوجوانی به فرقه دومینیکن پیوست و برای ورود به سلک کشیشی به مطالعات کتاب مقدسی و علوم آن روی آورد. پس از طی دوره های خاص در کلن و پاریس در الهیات متخصص شد و در سال 1294 به آلمان بازگشت. در سال 1302 بار دیگر به پاریس بازگشت و در دانشگاه آن مشغول به کار شد و در همانجا بود که لقبMeister به او داده شد. وی پانزده سال آخر عمر را در آلمان در استراسبورگ

دسته بندی : علمی