ی رسیدن به تجدد ، سنت ها را مورد تهاجم قرار داد. او توسعه اجتماعی ایرانیان را مستلزم آن می دانست که هویت و مواریث فرهنگی و ادبی، خط ، زبان و سنن خود را کنار بگذارد . او در تضاد هویت و اقتباس ، بیش از هر چیز به اقتباس می اندیشید و معتقد بود که :«آدم باید اول مقلد و مقتبس شود و بعد از کامل شدن در علوم و فنون ، رهنای دیگران شود».(مسجد جامعی: 258) از منظر غرب گرایان برای آنکه از « طبیعت ترقیات عصر جدید » بهره مند شویم ، باید گفت : نباید از پیش خود اختراعی نماییم . یا باید علم و تجربه فرنگستان را سر مشق خود قرار دهیم یا باید از دایره بربری گری خود قدمی بیرون نگذاریم .(نظام الدوله ، : 120 )
در ادامه و پس از عصر مشروطه، و در زمان پهلوی اول نیز همین پروژه ی آریاگرایی و یا باستان گرایی تداوم و ترویج یافت. با شکست مشروطه، امکان ایجاد نهضت تجددخواهی به پایان رسید. گفتمان ناسیونالیسم ایرانی یا آریایی، همان گفتمان هویتی منورالفکری عصر ناصری است. طرح رضا شاه، برای مدرن سازی ایران، همان طرح منورالفکرها بود. رضا شاه به دنبال هدم دین یا طرد کامل آن از عرضه اجتماع، حذف علمای دینی از صحنه ی اجتماعی و سیاسی و تغییر نظام آموزشی سنتی (دینی)، ممانعت از انجام مناسک و شعائر دینی، کشف حجاب، نظام حقوقی و غربی بدون نفوذ علمای دین، احیای هویت آریایی و دیانت زرتشتی بود.
این گفتمان، ایرانیان را از هویت بومی خود می گسست، نسبت به اسلام خصمانه، دستاوردهای دوره ی اسلامی را مربوط به نژاد و تمدن ایرانی و در امتداد هویت باستانی تلقی و مذهب شیعه را ساخته ایرانیان معرفی می کرد؛ بر ایدئولوژی ناسیونالیستی تأکید می کند و نژاد، خون، تاریخ واحد، فرهنگ واحد، دین، جغرافیا و سرزمین و حکومت واحد را عوامل سازنده و انسجام بخش ملیت می داند. بر نژاد آریایی به عنوان عنصر وحدت بخش و سازنده ملیت ایرانی تأکید داشت .(کچوئیان ،1384 ).
در تقسیم بندی دیگر افرادی چون میرزا حاجی‌بابا(باقری‌زاده،1383: 34)، میرزا جعفر(آدمیت، 1340: 25)، میرزا صالح (ذاکر حسین، 1368: 29)، میرزا حسین‌خان سپهسالار (آدمیت، 1340: 40)، میرزا ملکم‌‌خان (ص44) و سید جمال‌الدین اسدآبادی(آزاد،1380: 153)، به عنوان روشنفکران نسل اول معرفی شده اند. نویسنده ویژگیهای نسل اول را اینگونه بر شمرده است؛  خاستگاه اشرافی و حکومتی- مخالفت با حکومت مرکزی- انتقاد از وضعیت و کارکرد مذهب- درخواست تأسیس مجلس- بی‌توجهی به استعمار- استفاده از مطبوعات برای نشر گفتمان خود و البته در این تقسیم بندی ذیل روشنفکران نسل دومی(1285-1305 ه‍..ش) که شامل روشنفکران فعال دوره مشروطه می‏شود از سه گرایش صحبت شده است ؛گروه اول، گرایش ناسیونالیستی ـ لیبرالیستی داشت و می‏توان افرادی نظیر سیدحسن تقی‌زاده، میرزاده عشقی، ملک‌الشعرای بهار، لاهوتی، فرخی یزدی، احمد کسروی، ذبیح بهروز، میرزا مؤتمن‌الملک، مصدق و پورداود را در این گروه قرار داد. عمده‏ترین دغدغه این افراد، آزادی از استعمار و استبداد بود.
گروه دوم ناسیونالیست‌های مذهبی بودند. میرزا هاشم آشتیانی، سید ابراهیم ضیاء‌الواعظین، شیخ محمد علی تهرانی، فیروزآبادی، حائری‌زاده و کازرونی در این دسته قرار دارند. این گروه با به زیر سؤال بردن اصول مذهبی مخالف بودند و خاستگاه اجتماعی آنها، طبقه متوسط سنتی بود.
گروه سوم نیز افرادی بودند که ایده کمونیستی داشتند. اغلب اعضای آن را روشنفکران چپ‏گرا تشکیل می‏دادند که از افکار انقلابی قفقاز تأثیر پذیرفته بودند. حیدر عمو اوغلی، حزب اجتماعیون و حزب عامیون در این گروه جای داشتند.
هم گروه اول و هم گروه سوم، منتقد حوزه مذهب و حکومت بودند؛ اما گروه اول برخلاف گروه سوم که خواهان انقلاب و تغییر سریع بود، از اصلاحات تدریجی و همکاری با حاکمان و طبقاتی از مقامات مذهبی حمایت می‏کردند. در واقع گروه اول خواستار محدودکردن اختیارات حاکمان و مقامات مذهبی بودند. به نظر می‏رسد که فعالیت این گروه بیشتر در راستای شکل گیری حوزه عمومی در حد فاصل قدرت سیاسی و حوزه خصوصی بود .(بزرگی، 1379) 1- تغییر در ساختار مجلس2- توجه به حوزه 3-نقد استعمار.4- تغییر مسیر عمل روشنفکرانه: اعتراض ،انتقاد ، اعتراض5- برخوردار نبودن از حمایت مردمی .
2-1 فرنگ‌شناسان:
سرشناسان این نحله سیدفخرالدین شادمان، احمد فردید و تاحدی جلال‌آل‌احمد بودند. آن‌ها دو محور را به‌طور هم‌زمان پی می‌گرفتند. از یک سومنتقد روشنفکران ایرانی نوگرا بودند و طرد همه‌گونه فرهنگ سنتی را از سوی آنان، مذموم و ناپسند می‌شمردند و از سوی دیگر در واکنش به این عده، فرنگ‌شناسی را پیشه کردند. این فرنگ‌شناسی صرفاً در راستای استخراج مولد و مثبت نبود؛ بلکه سعی داشتند به روشنفکران غرب‌گرا، ناراستی و مشکلات و کاستی‌های تمدن غرب را نشان بدهند و برای این کار عمدتاً به اشاعه‌ی ادبیات اصلی غرب و تربیت شاگردانی در این زمینه پرداختند. سید فخرالدین‌شادمان‌در کتاب‌”تسخیر تمدن‌” لایه‌های‌سه‌گانه‌هویت‌ایران‌”ایرانیت‌”، “اسلامیت‌” و “مدرنیسم‌” را مطرح‌ساخت‌. اما هر سه‌گرایش‌بر سر نوعی‌ترقی‌خواهی‌اتفاق‌نظر داشتند و آن‌یافتن‌علل‌عقب‌ماندگی‌ایران‌بود. لیکن‌گفتمان‌جدیدی‌به‌نام‌تجدد و ترقی‌خواهی‌بیش‌از همه‌جلب‌توجه‌کرد که‌دقیقاً غربی‌بود. زیرا مؤلفه‌های ‌ترقی‌، بوروکراسی‌، آراء ملی‌، پارلمان‌و مانند آن‌می‌باشند که‌رهاورد تمدن‌غربی‌بود. دوم‌اینکه‌در بازسازی‌هویت‌ایران‌مؤلفه‌باستان‌گرایی‌برای‌رضاشاه‌نقش‌کارکردی ‌داشت‌. یکی‌از دلایلی‌که‌برخی‌از مورّخان‌برای‌شکست‌رضاشاه‌و عدم‌استمرار سلطنتش‌ارائه‌می‌کنند، نگاه‌وی‌به‌وجه‌ابزاری‌مدرنیته‌بود. اما از نکات‌خیلی‌مهم‌این ‌است‌که‌رضاشاه‌بیشترین‌تکنیسین‌ها را دور خود جمع‌کرده‌بود. افرادی‌که‌با نگاه‌ابزاری‌به‌مدرنیته‌و بروکراسی‌آن‌به‌دنبال‌نوعی‌پیشرفت‌برای‌ایران‌بودند.(جعفریان :همان)
شادمان به روشنفکران غرب‌گرا و به گفته‌ی وی «فکلی» این‌گونه طعنه می‌زند؛ «چون فکلی شدن، سرمایه‌ای نمی‌خواهد، هر کس چند فصل از کتاب اقتصاد شارل ژید یا (آلفرد) مارشال را سرسری و بی‌مقدمه خواند، در امور اقتصادی متخصص و هر کس پیچ چرخ خیاطی عمه‌اش را محکم کرد، مهندس و هر کس شرح عروسی دختر خاله‌اش را به فارسی سره یا غلط نوشت، نویسنده‌ی مبتکر و هر کس سه چهار کلمه سیاست و حزب و مترنیخ و لرد کرزن و اقلیت و اکثریت را به زبان یا به قلم آورد سیاست‌شناس شد و کار مملکت، امروز به جایی کشیده است که به نسبت عدد سکنه‌ی ایران، متخصص اقتصادی بیش از امریکا و سیاست‌شناس و مفسر سیاسی بیش از انگلیس داریم و چرا چنین نباشد؟» .(شادمان, 1326: 41)
شادمان با بی‌توجهی به شرق‌شناسی، خواستار غرب‌شناسی یا فرنگ‌شناسی است. باید توجه داشت کسانی که در کشورهای غربی اقدام به شرق‌شناسی می‌کنند به‌خوبی با فرهنگ خود آشنایی دارند و می‌دانند باید چه وجهی از فرهنگ‌شرق را جست‌وجو کنند؛ ولی در نقطه‌ی مقابل این امر حاکم نبود. «وسعت علم دقیق فرنگ‌شناسی هنگامی در انگلستان بر من آشکار شد که متوجه شدم چه کار دشواری است؛ اما تحقیق درباره‌ی وضع ملت‌های دیگر به‌خصوص ملت‌های فرنگی، آن‌قدر سودمند است که باید آن را در همه‌ی مدارس ایران درس داد. کار فرنگ‌شناسی لااقل ده برابر کار (مستشرق) تنوع و اهمیت و زحمت دارد. جای تأسف است که ما در تمام ایران حتی ده فرنگ‌شناس نداریم؛ درحالی‌که ما برای آشنا شدن با تمدن فرنگ چندین هزار ایرانی فارسی‌‌دان صاحب‌فکر ایران‌شناس و فرنگ‌شناس می‌خواهیم». (شادمان,1344: 220 – 221) شادمان راه‌حل خود را در زبان فارسی می‌جست و از آن به‌عنوان ستون اصلی تمدن و هویت ایرانی نام می‌برد.
یا جلال‌‌آل‌احمد در کتاب در خدمت و خیانت روشنفکران آورده است (هرچند عنوان کتاب وی گویای امر است): «… تا آن‌جا که صاحب این قلم می‌بیند، این حضرات «منتسکیوهای» وطنی هر کدام از یک سوی بام افتادند … همه … بفهمی‌نفهمی احساس می‌کردند که اساس اجتماع و سنت کهن ما در قبال حمله‌ی جبری ماشین و تکنولوژی تاب مقاومت ندارد و نیز همه به این بی‌راهه افتادند که پس «اخذ تمدن فرنگ بدون تصرف ایران»؛ اما گذشته از این نسخه‌ی نامجرب کلی، هر کدام در جست‌وجوی علاج درد به راهی دیگر رفتند. یکی زیر دیگ پلوی سفارت را آتش کرد، دیگری به تقلید از غرب گمان برد باید لوتربازی درآورد و با یک رفورم مذهبی به سنت کهن جان تازه دمید و سومی دعوت به وحدت اسلامی کرد … .(آل‌احمد, 1356: 80) به اعتقاد آل‌احمد، غرب‌زدگی نتیجه‌ی ازخودبیگانگی و فراموش کردن هویت و اصالت خویش است؛ نتیجه‌این است که از سنت و فرهنگ خودی بریده‌ایم و به فرهنگ و تمدن غربی روی آورده‌ایم، درحالی‌که در این روآوری به فرهنگ و تمدن غربی نیز موفق نبوده‌ایم. او برای یافتن پادزهری برای این بیماری جامعه، مکاتب گوناگون فلسفی ـ اجتماعی را تجربه کرده‌یا در مورد آن‌ها مطالعه و تأمل نمود؛ اما در نهایت به جایی بازگشت که روزی از آن گریخته بود. او راه چاره را در بازگشت به خویشتن و به دنبال هویت خود رفتن دید، اما کدام خویشتن و چرا و چه‌گونه؟
بازگشت آل‌احمد به هویت خویش، مقارن و مترادف با گرایش او به مذهب است و این‌ها خود، محصول تحولات زندگی و اندیشه‌ی او در سال‌های آخر زندگی‌اش بود؛ محصول دورانی که اسلام در چرخه‌ی تکامل اجتماعی، راه احیا و بازسازی و بازشناسی خود را می‌پیمود و زمانی که مکاتب عمده‌ی فلسفی ـ اجتماعی آزمون خود را داده و موفقیت قابل اتکایی به دست نیاورده بودند. درواقع تنها اسلام بود که با تحولات درونی خود گره‌گشای مشکل می‌نمود و تحولاتی که در عرصه‌ی سیاسی و اجتماعی آن زمان اتفاق افتاده بود (به‌ویژه قیام 15 خرداد 42) حاکی از چنین امری بود. همین تحولات در جامعه‌ی مذهبی و در مذهب و روحانیت بود که جلال را دوباره به مذهب شیعه و به کشف توانمندی‌های آن برای مقابله با مشکلات علاقه‌مند نموده و حس کنجکاوی او را برانگیخت تا راه چاره‌ی مشکلات جامعه را در آن جست‌وجو کند. (آل احمد ، 1371)
فردید قایل به این بود که انسان‌ها دارای سه بعد هستند؛ علمی، فلسفی و معنوی. فلسفه‌ی غرب گرچه از بعد اول و دوم برخوردار است، ولی علوم معنوی و فلسفی و اخلاقی از فلسفه‌ی غرب غایب است و جلال‌آل‌احمد خواستار حفظ اصالت فرهنگی، استقلال سیاسی و سیاست اقتصادی در قبال ماشین و هجوم آن بود. این سه روشنفکر، علی‌رغم این‌که شناخت غرب را شرط لازم شناخت هویت خویش می‌دانستند؛ اما آن‌چنان که بایسته بود به شناخت غرب نایل نشدند و از بنیان کلیت فرهنگی غرب آگاه نبودند. شادمان

مطلب مرتبط :   زنان، درآمد، تحصیلات، ,، پاداش
دسته بندی : علمی