م انسانی. به گفتۀ دیلتای تنها در صورتی علمی از زمرۀ علوم انسانی است که موضوع شناخت آن از طریق راهبردی مبتنی بر نسبت نظام‌مند میان تجربه و بیان و فهم برای ما قابل فهم شود.
1-3-3-2 تجربه (Erlebnis):
در زبان آلمانی همریشه با فعل زیستن (Leben) است و صورت مؤکد آن دال بر بی‌واسطگی خود زندگی و مواجهه ما با آن است… تجربه [نه آن چیزی که ما از آن آگاهیم، بلکه] چیزی است که ما در آن و با آن زندگی می‌کنیم… پس تجربه قبل از جدایی فاعل شناسایی و موضوع شناسایی وجود می‌یابد. درواقع تجربه از خود ادراک یا اندریافت (Innewerden ) متمایز نمی‌شود… تجربه امری ایستا نیست، به عکس، تجربه در وحدت معنایش هم مشتمل و جامع تذکر به گذشته و هم مشتمل و جامع انتظار آینده در کل متن معناست… و این متنِ زمانی، افق ناگزیری است که در آن ادراک در زمان حال تأویل و معنا می‌شود… زمانمندی در خود تجربه از آن حیث که به ما داده شده از قبل مضمر است. ما می‌توانیم این را زمانمندی درونی تاریخمندی بنامیم که به زندگی تحمیل نمی‌شود، اما لازمۀ ذات آن است… دیلتای با تأکید بر تجربه بنای همۀ کوشش‌های بعدی برای اثبات تاریخمندی هستی در جهان انسان را اظهار کرده است. تاریخمندی به معنای توجه به گذشته یا نوعی سنت‌مداری نیست که آدمی را تابع اندیشه‌های مرده می‌سازد… اثبات زمانمندی تجربۀ انسان است… معلوم کردن این تاریخمندی نتایج هرمنوتیکی دارد، زیرا تأویل را دیگر نمی‌توان غیر تاریخی فرض کرد و از تحلیلی خرسند ماند که در مقولات علمی‌ای استوار باقی می‌ماند که از بنیاد با تاریخمندی تجربۀ انسان بیگانه است.
1-3-3-3 بیان (Ausdruck):
از نظر دیلتای بیان در وهلۀ نخست تجسم احساسات شخص نیست بلکه بیشتر بیان زندگی است یا عینیت‌یافتگی روح علم، احساس، اراده و… علوم انسانی می‌باید ضرورتاً معطوف به بیان زندگی باشند و این علوم از آن‌جا که معطوف به عینیت‌یافتگی زندگی‌اند، ذاتاً هرمنوتیکی‌اند.
دو مقولۀ افکار و اعمال، جلوه‌های زندگی و مقولۀ سوم بیان تجربه‌های زندگی است که آثار هنری در همین مقوله جای می‌گیرند. تنها در این مقولۀ سوم است که تجربۀ درونی انسان به کامل‌ترین بیان می‌رسد و فهم نیز با بزرگ‌ترین تحدی خود مواجه می‌شود. [چرا که] اشارۀ اثر هنری به هیچ‌وجه به مؤلفش نیست بلکه اشارۀ آن به خود زندگی است. دقیقاً به همین دلیل اثر هنری معتمدترین و پایدارترین و پرثمرترین موضوع علوم انسانی است. [و] از همۀ آثار هنری شاید آثار پدید آمده از زبان قوی‌ترین تأثیر را در انکشاف زندگی درونی انسان دارند. و اصلاً به دلیل حضور این موضوعات ثابت و بی‌تغییر در این قسم آثار ادبی، پیش از این یک دسته نظریه دربارۀ تأویل متون مطرح شده است به نام علم هرمنوتیک. دیلتای به تأکید می‌گوید اصول علم هرمنوتیک می‌تواند راه رسیدن به نظریه‌ای کلی در خصوص فهم را روشن کند؛ زیرا بیش از هر چیز… درک ساختار زندگی درونی مبتنی بر تأویل آثار است. آثاری که در آن بافت و تار و پود زندگی درونی به طور کامل به بیان درمی‌آید. بدین ترتیب از نظر دیلتای علم هرمنوتیک معنای تازه و وسیع‌تری می‌یابد، به این معنی که علم هرمنوتیک نظریه‌ای می‌شود نه فقط در خصوص تأویل متن بلکه در خصوص این‌که زندگی خود را در آن منکشف می‌سازد و بیان می‌کند.
1-3-3-4 فهم (Verstechen):
فهم برای اشاره به عملی در نظر گرفته شده است که در آن ذهن، ذهن (Geist) شخص دیگر را درک می‌کند. مراد از فهم به هیچ وجه صرف عمل ادراک ذهن نیست، بلکه مراد آن لحظۀ خاصی است که زندگی، زندگی را می‌فهمد. و چنان که پیش از این آمد ما طبیعت را توضیح می‌دهیم، اما انسان را باید بفهمیم… فهم مانند تجربۀ زندگی کمالی دارد که از چنگ نظریه‌پردازی عقلی می‌گریزد [اما می‌توان گفت] فهم عمل صرف تفکر نیست بلکه جابجایی و تجربۀ دوبارۀ جهان است در نقش شخص دیگری که با آن در تجربۀ زندگی روبرو می‌شویم… هرکس خودش را در شخص دیگری بازکشف می‌کند.97
1-3-3-5 تاریخمندی (Geschichtlichkeit):
سایر مسایل هرمنوتیک دیلتای از دل همان ضابطۀ سه ضلعی تجربه، بیان، فهم بیرون کشیده می‌شود. زمانمند بودن ذاتی ضلع نخست یعنی تجربه، دیلتای را به عنوان پدر برداشت‌های جدید از تاریخمندی مطرح می‌کند. بر طبق این نظریه انسان متکی به تأویل دایمی گذشته انگاشته می‌شود و لذا تقریباً می‌توان گفت که بر این اساس، انسان حیوان هرمنوتیکی است. موجودی که خودش را بر حسب تأویل میراث فرهنگی و جهان مشترک به ارث رسیده از گذشته، یعنی میراثی پیوسته، حاضر و فعال در همۀ اعمال و تصمیماتش می‌فهمد. انسان حیوانی نه هنوز تمام ساخته است… او هنوز تصمیم نگرفته است که چه باید باشد. آنچه او باید باشد در انتظار تصمیم‌های تاریخی اوست.
به هر حال اگرچه به نظر برخی، دیلتای متوجه برخی از نوآوری‌های هرمنوتیک شلایر ماخر نشده بود98، اما حقیقت آن است که آثار دیلتای بیشتر از آثار شلایر ماخر مسئلۀ اصلی هرمنوتیک را آشکار می‌سازد. یعنی هرمنوتیکی که فهم متن را تابع قانون فهم شخصی دیگر می‌کند که خود را در آن متن بیان کرده است.99

مطلب مرتبط :   مجنون، لیلی، داستان، عطار، عشق

1-3-4 مارتین هایدگر (Martin Heidegger) (1976 – 1889 م.):

انقلاب مارتین هایدگرفیلسوف و اندیشه‌ور بلندآوازۀ آلمانی در فلسفه که گسترۀ پهناوری از نحله‌های فکری و فلسفی گوناگونی چون پدیدارشناسی و اگزیستانسیالیسم (سارتر)، هرمنوتیک (گادامر)، پساساختارگرایی و پسامدرنیسم (فوکو و دریدا) روان‌کاوی (لکان)، تاریخ (ئی. پی. تامسن) و… را در بر می‌گیرد.100
اگرچه مارتین هایدگر خود اعتراف کرده است که واژۀ هرمنوتیک را از مطالعات اولیه‌اش در زمینۀ علم کلام و بویژه موضوع کلام کتاب مقدس می‌شناخته است، آن هم به شکرانۀ خواندن نوشته‌های شلایر ماخر101، اما نباید این نکته را از نظر دور داشت که در فلسفۀ او پرسش تشریح یا تفسیر تطابق کمی با پرسش تفسیر یا کشف معنای متون دارد. تا آن حد که از همان مقدمۀ کتاب وجود و زمان مسألۀ نخست با پرسش فراموش شدۀ وجود گره می‌خورد.102
مارتین هایدگر که از بحران‌ها و پرسش‌های هرمنوتیک دیلتای به خوبی آگاه بود، در جستجوی پاسخی به همۀ این ابهامات، وجه وجودی انسان را مورد مطالعه قرار داده و تمام همّ خویش را صرف شناختن هویت وجودی موجودی کرد که موجودیتش به فهم و دانستن است. از این رو حاصل کار او هرمنوتیک وجودشناسانه‌ای بود که در آن پرسش از وجود و هستی و تفسیر آن مطرح می‌شد، بدون آن‌که این وجود تعین خاصی پیدا کند و به متن یا دیگر پدیدارهای انسانی محدود شود.103
1-3-4-1 هایدگر و معنای وجود:
هدف پرس‌و‌جوی فلسفی هایدگر روشن ساختن معنای وجود است. از این رو او سوال من چیستم؟ را بر پرسش من چگونه می‌فهمم؟ مقدم می‌شمارد. به اعتقاد او آدمی در جهان پرتاب می‌شود و همۀ هستی او به نقطه‌ای که در آن پرتاب شده است بستگی دارد. بنابر این هستی شناسی فهم موجودات با تأمل در بودن در و نه با بودن با آغاز می‌شود. یعنی برای شناخت باید از بودن در جهان شروع کرد و نه بودن با دیگری که از ذهنیت خود ما نسخه‌برداری می‌شود.
سخن رمزآلود هایدگر باب تفسیرهای گوناگون را بر ارباب مکاتب و مشارب گشوده است. هایدگر به ریشه‌های وجودشناسانۀ هرمنوتیک پرداخت و آرای دیلتای را در باب معناداری علوم انسانی به دلیل روش هرمنوتیکی آن با پرسش‌هایی مواجه دید که یک مطالعۀ جدی فلسفی را طلب می‌کرد. او در این جستجو تمامی فلسفۀ غرب را به چالش طلبید و با نگاهی استعلایی به عمق هستی نظر کرد و همگونی آدمیان و یکسانی آن‌ها را که دیلتای بر آن پای می‌فشرد، ساده دلانه دانست و او را موجود پیچیده‌ای قلمداد کرد که قضاوت معرفت شناسانه‌ای نمی‌توان در موردش انجام داد.
هایدگر معتقد است که هرمنوتیک عبارت است از نظریه و روش هر شکل تأویل. در مواردی که مسئلۀ مطلق هستی مطرح می‌شود، بدان دلیل که در گسترۀ هستی، حقایق از معنا یا تأویل حقایق جدا نیستند، هرمنوتیک مورد استفاده می‌یابد.104
هایدگر در کتاب هستی و زمان از هرمنوتیک یا منش تأویل گونۀ شناخت همچون موقعیت بنیادین شناخت یاد کرده است. اگر شناخت دربرگیرندۀ طرحی باشد، هرمنوتیک یا نظریۀ تأویل در حکم کارکرد این طرح و آشکارگی سویۀ پنهان معناست. وی بر این نظر است که تمامی جنبه‌های هستی آدمی از دیدگاه فلسفی تأویل پذیرند، فلسفه خود سویه‌ای از هستی انسان است و تأویل فلسفی فلسفۀ معنا معناپذیر است. هرمنوتیک، کارکرد فلسفه محسوب می‌شود، اندیشه‌ای است دایره شکل که دربارۀ مبانی خویش می‌اندیشد. هایدگر هرمنوتیک را بر خلاف نویسندگان هرمنوتیک کلاسیک به معنای روش آن دسته از علوم انسانی که منش تاریخی دارند به کار نگرفته است. بلکه آن را به معنایی فلسفی که تمامی تجربه‌های آدمی را در بر می‌گیرد توصیف کرده است. از این روست که از دایرۀ هرمنوتیک نام می‌برد. هایدگر هرمنوتیک را روش شناسی علوم تاریخی روح می‌خواند و هرمنوتیک را عبارت از آشکارگی معنای هستی بر آدمی تعریف می‌کند.105
از دیدگاه هایدگر یک اندیشمند یا مفسر رابطه‌ای کاملاً مجزا و منفک از متن مورد تفسیر ندارد. به همین دلیل تفسیری که او از متن یا مفهومی ارائه می‌کند یک تفسیر خالص، حقیقی و قطعی نیست، بلکه در برآیند حاصله از تفسیر رگه‌هایی از نظرات آن مفسر نیز وجود دارد. به دیگر سخن، متن در ذهن مفسر زیر و رو با پیش‌فرض‌های قبلی مفسر مخلوط شده که حاصل آن، التقاطی از پیش‌فرض‌ها و نکات مستخرجه و مستنبطه از متن است.106
هایدگر معتقد است که باید به جستجوی معنای هستی پرداخت و برای نیل به این مقصود نیز باید به تحلیل پدیدار شناسانۀ دازاین پرداخت.107
1-3-4-2 هرمنوتیک دازاین (Dasein):
هایدگر در هستی و زمان به تأکید گفته بود که ابعاد اصیل روش پدیدارشناختی روش او را هرمنوتیکی می‌سازد. طرح او در این کتاب هرمنوتیک دازاین بود108. بر اساس این طرح انسان هستنده‌ای است که خودش را طرح می‌اندازد، مدام در کار طرح‌اندازی‌های فراوان است. همواره هدفی را در نظر می‌گیرد و می‌خواهد به آن برسد. در این طرح‌اندازی‌ها همواره خودش را می‌سازد… هربار به آن‌جا که پیش روی اوست می‌رسد، درمی‌یابد که آن‌جای دیگری هم باز در برابر او قرار گرفته است. انسان آن هستنده‌ای است که همواره هستی خود را پیش روی خویش در آن‌جا می‌یابد. در نتیجه انسان دا زاین یعنی هستن – آن‌جا است… فهم او هرگز نهایی نیست و به نتیجه نمی‌رسد اما همواره در جریان است.109 می‌توان گفت ویژگی وجودی دازاین همانا هستی شناسی کلی

مطلب مرتبط :   هرمس، هرمسی، حکمت، طباع، سهروردی

دسته بندی : علمی