ر ایران نیز الگوی رویکردهای ملی گرایانه قرار گرفت.
نظام سیاسی آن زمان، برای ایجاد هویت ملی جدید، به ارائه ایدئولوژی همگون پرداخت تا جایگزین علایق دینی و قومی گردد و ازطریق آن، مجموع افراد ساکن در کشور، تحت یک حکومت مرکزی به یک واحد سیاسی تبدیل شوند. عناصر و ابزار مورد نیاز برای ایجاد این اتحاد، تاریخ و فرهنگ ملی ایران باستان بودند. تلاش زیادی از جانب حکومت صورت می گرفت تا مذهب شیعه به دلیل ماهیت ستیزه جویانه اش با استعمار و استبداد، از هویت ایرانی حذف گردد. (نکوروح ، 1378)
پویش تاریخی ایران معاصر، به ویژه در طول نیم  قرن سلطنت پهلوی، قرین تحولات بی شماری بوده که عمدتا  از تحولات و الگوهای بیرونی ناشی می شدند و تاثیرات عمیقی بر محیط سیاسی بر جای گذاشته اند. با روی کارآمدن دولت نوگرای رضاشاهی، پروژه نوسازی آغاز گردید و به تبع آن، چالش میان فرایند نوسازی و ارزش های دینی جامعه نیز آغاز شد. شکاف حاصل از این منازعه، تا روزهای آخر عمر سلسله پهلوی ادامه داشت و هرگونه دخالت دولت در این وضعیت، با حمایت تجددگرایان همراه بود.
تأثیرات فکری نهضت مشروطیت و حضور طبقه جدید تحصیل کردگان غرب در کنار طبقه حاکم، بیش از هر عامل دیگری، سبب رویکرد پهلوی اول به مدرن سازی در کشور شدند. البته این موضوع به معنای انکار نقش رضاشاه در تاسیس ارتش نوین، درهم شکستن سیستم ملوک الطوایفی، متحدالشکل کردن لباس، خرید سلاحهای جدید، ایجاد راه های ارتباطی، تاسیس دانشکده افسری، تاسیس بانک سپه برای سامان بخشیدن به امور مالی و حقوقی نظامیان، تصویب قانون نظام اجباری، تشکیل سازمان ثبت احوال برای شناسایی مشمولان نظام اجباری و بالاخره تاثیر همه این مولفه ها در ایجاد یکپارچگی ملی نیست اما بدون شک این تلاشها نه نشأت گرفته از روحیه نظامی گری رضاشاه، بلکه تبلور خواست ها و آرمان های روشنفکرانی بودند که تنها راه رسیدن به تمدن غرب را دوری از سنت های دینی حاکم بر جامعه ایرانی می دانستند. این مساله در کنار تحولاتی که مصطفی کمال در ترکیه به راه انداخت، توجه شاه و حامیان او را به خود جلب کرد و آنان را به اقتباس از اقدامات ضدمذهبی آتاتورک فراخواند.(نوبخت، 1346)
همانطور که می دانید با روی کار آمدن دولت نوگرای رضاشاهی، پروژۀ نوسازی آغاز گردید پروژه نوسازی ایران در دوره رضاشاه، پروژه‌ای تجددگرا بود. البته باید توجه کرد که اولا این پروژه در آغاز الگوی تمام‌عیار منظم و مدونی نداشت، ولی به تدریج ابعاد دقیق‌تر و روشن‌تری یافت و از سایر الگوهای همعصر خود متمایز شد. ثانیا پروژه تجدد در درون خود، انسجام و تناسب تام و تمامی نداشت و همانند دیگر بحث‌های نوسازی ایران به بعضی از ناهمسازی‌ها و گاه تناقضات درونی دچار بود. با این حال می‌توان گفت مهم‌ترین اصل آن گذر جامعه ایرانی از فئودالیسم به کاپیتالیسم بود. ملت‌هایی که هویت تاریخی خود را از دست داده، یعنی از شناخت واقعی خود فاصله گرفته‌اند، سریع‌تر مقهور نیروهای بیگانه شده‌اند . ( ابراهیم فیوضات ،1375 : 53)
و این وضعیت، منازعه میان فرآیند نوسازی و ارزش‌های سنتی، عرفی و دینی را در پی داشت. بنابراین شکاف حاصل از این منازعه تا پایان عمر سلسله پهلوی ادامه داشت. تاثیرات فکری مشروطیت و حضور طبقه جدید تحصیل‌کردگان غرب در کنار طبقه حاکم، بیش از هر عامل دیگری سبب رویکرد پهلوی اول به مدرن‌سازی در کشور گردید. رضاشاه به تاسیس ارتش مدرن دست زد، زیرا تصور می‌کرد مدرن‌سازی ارتش نوسازی سایر بخش‌های جامعه را باعث می‌شود. رضاشاه با جذب امکانات مالی، افزایش کادر آموزش‌دیده، ایجاد ارتش متحدالشکل، و تاسیس دانشکده افسری به رشد طبقۀ متوسط جدید یاری رساند. طبقه افسران، به عنوان بخشی از حاملان فرآیند نوسازی، در عرصۀ دگرگونی‌های اجتماعی موثر بودند. کلیه اقداماتی که برای نوسازی ارتش به کار گرفته شد از اهداف رضاشاه در نوسازی اقتدارگرایانه نشأت می‌گرفت. به طور مثال، قانون نظام اجباری، علاوه بر نوسازی در سایر قسمت‌های اداری جامعه، در ایجاد یکپارچگی موثر بود.(زهیری ، 1379: 126)
نوسازی فرهنگی و دگرگونی‌های اجتماعی نیز جایگاه ویژه‌ای دارند. تاثیرات فکری نهضت مشروطیت و حضور طبقۀ جدیدتر تحصیل‌کردگان غرب در کنار طبقۀ حاکم ــ که معتقد بودند جامعۀ سیاسی را باید بر پایۀ دگرگون‌سازی فرهنگ سنتی به فرهنگ مدرن پیش برد و از این طریق، عظمت و تمدن گذشته را، بر پایۀ جدید، در ایران بنیان نهاد ــ درواقع چشم‌انداز سیاست‌های فرهنگی این دوره است. تلاش‌هایی که در این زمینه انجام شد، چیزی نبود که از روحیۀ نظامی‌گری رضاشاه برخاسته باشد، بلکه تبلور خواست‌ها و آرمان‌های روشنفکرانی بود که تنها راه رسیدن به تمدن غرب را دوری از سنت‌ها و فرهنگ دینی حاکم بر جامعه ایرانی می‌دانستند.با توجه به آنچه گفته شد ؛اصلاحات نوسازی فرهنگی رضاشاه بر سه محور باستان‌گرایی ، ناسیونالیسم، و تجددگرایی می‌چرخید. در محور ناسیونالیسم، رضاشاه به ترویج باستان‌گرایی با تاکید بر یکتایی نژاد آریایی و نیز تاسیس فرهنگستان اقدام کرد.
تجددگرایان اعتقاد داشتند که فقط از طریق ایجاد دولتی مقتدر، متمرکز و نوساز می‌توان به نوسازی ایران اقدام کرد. دولت ایده‌آل آن‌ها دولتی بود که موانع را با قدرت پشت سر بگذارد. از نظر آن‌ها تجددسازی باید به دست این قدرت ــ که باید قدرتی سیاسی، متمرکز، نیرومند و نوساز باشد ــ انجام گردد. تشکیل یک حکومت قوی، توانا و در عین حال منورالفکر، که به زور سرنیزه تجدد را ایجاد نماید، از نظر آنان بهترین طریقه حصول این مقصود بود. در این روش مردم، سرگردان و رها هستند و باید توسط نخبگان و با زور و اجبار به سوی سعادت و کمال روند. این شیوه دولت متجدد را به ضدیت با جامعه مدنی و اجزای آن، مثل مطبوعات و احزاب می‌کشاند و در دوره رضاشاه این ضدیت به حدی بود که همگی این نمادها به نوبت از بین رفتند. حتی احزاب فرمایشی و ساختگی «ایران نو»، که توسط تیمورتاش پی‌ریزی شد، مدت کوتاهی دوام نیاورد و چون با سیاست رضاشاه مخالفت می‌نمود، بدون اینکه کار مثبتی انجام داده باشد، منحل شد. (عاقلی ،1372 : 238)
از دیگر پیامدهای این وضعیت تبدیل مجلس به نهادی بی‌خاصیت بود. یکی از وزرای رضاشاه، پس از چند سال، چنین اظهارنظر کرده است که «چون شاه اصرار داشت تا همه کارهای اجرایی باید توسط قوه مقننه تصویب شود، مجلس به مکانی برای اعمال تشریفاتی تبدیل شده بود.» (دفتری، 1335: 28)
سفیر انگلیس در ایران نیز در اظهارنظر مشابهی می‌گوید: «مجلس ایران را نمی‌توان جدی گرفت، نمایندگان مجلس، نمایندگان آزاد و مستقلی نیستند و انتخابات مجلس، آزادانه برگزار نمی‌شود.»هنگامی که شاه طرح یا لایحه‌ای را مدنظر داشت، تصویب می‌شد، زمانی که مخالف بود، رد می‌گشت و هنگامی که بی‌اعتنا بود، بحث‌های فراوانی می‌شد.( عاقلی، همان: 397)
مخبرالسلطنه می‌گوید: «در دوره پهلوی هیچ‌کس اختیار نداشت. تمام امور می‌بایست به عرض برسد و آنچه فرمایش می‌رود رفتار کند. مقالات و نوشته‌های جراید باید در اداره‌ای به نام “راهنمای نگارش” در وزارت داخلی دقیقا بررسی و موشکافی می‌شد. مقاله‌ها و نوشته‌ها باید دارای مهر “روا” بودند تا چاپ و نشر می‌شد و شرط “روایی” مقالات و نوشته‌ها، این بود که بر ضد سلطنت مشروطه نباشد».
از لحاظ سیاسی نیز ناسیونالیسم ایرانی، به صورت یک ایدئولوژی دولتی، در عصر رضاشاه پا به عرصه وجود نهاد تا یک دولت مدرن بر پایه آن ایجاد شود. بنابراین دولت پهلوی اول، دولتی بود که بر اساس اندیشه‌های ناسیونالیستی، درصدد برآمد هویت ملی ایجاد نماید. سیاست «ایرانیزاسیون» حکومت پهلوی اول، که پیش‌شرط ایجاد یک دولت ــ ملت مدرن تلقی می‌شد، بر هم‌گرایی تدریجی قوم‌ها و اقلیت‌های بومی، مذهبی و زبانی استوار نبود. این سیاست، بر روش ایل‌زدایی و نفی جنبش هویت‌های ایلاتی اتکا داشت و درست به این دلیل، به افزایش تنش‌های سیاسی بین دولت مرکزی و ایلات ساکن در کشور منجر شد. اینکه در دوره یادشده، جنبش‌های تمرکززدایی با استناد به هویت قومی متفاوت و مفاهیمی چون زبان، مذهب با قدرت مرکزی مبارزه کردند، نشان‌دهنده تازه و نوپا بودن این خودآگاهی بوده است. در گذشته ایلات و قبایل برای کسب قدرت، فرمانروایی و توسعه نامحدود آن به مبارزه برمی‌خاستند که ماهیتی کاملا متفاوت با ادعاهای جدید قومی داشت. اینکه رضاشاه در سیر ایجاد دولت مدرن، به سرکوب ایلات و قبایل متوسل شد، خود گواهی بود بر جدید بودن مفهوم ناسیونالیسم در ایران که نارضایتی‌های بسیاری را در پی داشت. این نارضایتی‌ها به حدی رسید که اغلب مردم ایران به انقلابی خونین و حتی گسترش جنگ به سوی ایران راضی بودند .( آبراهامیان، 1377 :301ــ300)
از زاویه دیگری به جرات می‌توان گفت که دولت رضاشاه، دولت ناسیونالیستی نبود. چون ناسیونالیسم مبتنی بر حاکمیت ملی و فزونی قدرت و اراده ملی است. درواقع ناسیونالیسم، زمانی محقق می‌شود که دولت ملی، قدرت خود را از ملت کسب کند، حال آنکه هیچ یک از دولت‌های پهلوی چنین وضعی نداشتند. وحدت و انسجام ملی به معنای تلقی مشترک عقلی از خود و محیط بیرونی است. رضاشاه به طور مصنوعی و بر پایه‌های شناور می‌خواست این هویت ملی را ایجاد کند که در عمل شکست خورد .(سریع القلم،1378 : 73 )
بنابراین ساختار سیاسی جدید هنگامی مبتنی بر عقلانیت است که بتواند خالق فرهنگ سیاسی خود باشد و هویت ملی به واسطه این تحول بر هویت‌های قومی، گروهی و عشیره‌ای غلبه یابد. این در حالی بود که قرن‌ها مجموعه فرهنگ عشایری بر گستره سرزمین ایران سایه افکنده و فرهنگ بومی، محلی و عشیره‌ای در مدت زمان متمادی، به واسطه استمرار، فرهنگ سیاسی غالب در ایران زمین گردیده بود که از آن به مثابه مانع اساسی شکل‌گیری هویت ملی و یک‌پارچگی سیاسی یاد می‌شود.(رنجبر ، 1382 : 629)
پی‌ریزی این دولت مدرن به بهای سرکوبی تحول و پیشرفت سیاسی و تمامی مظاهر آرمان‌های دموکراتیک انجام گرفت. چنین تصور می‌شد که نوسازی کشور فقط از راه خودکامگی و سرکوب نهادهای دموکراتیک دست‌یافتنی است. خودکامگی در اداره امور کشور و اعمال زور و فشار برای حصول اطاعت و پیروی زیردستان، همواره با کوتاهی در وسعت بخشیدن به پایگاه‌های اجتماعی ــ اقتصادی حکومت و غفلت از تشکیل و ترغیب احزاب معتبر سیاسی، ناگزیر نتایج ویرانگر به بار می‌آورد.( عظیمی ،1372 : 13)
تجددگرایی و تضعیف ارزش‌های دینی در کارکردی تعاملی، بخشی از برنامه‌های نوسازی فرهنگی دولت رضاشاه محسوب می‌شد. ریشه‌دار بودن تفکر دینی

مطلب مرتبط :   حقوق، عدالت، قضایی، بشر، کشتار
دسته بندی : علمی