نظریه های کیفیت زندگی زناشویی

نظریه های کیفیت زندگی زناشویی

روانشناسان ونظریه­پردازان رشته‌های علوم انسانی در رابطه باکیفیت زندگی زناشویی و روابط فی مابین زوجین نظریات مختلفی را ارائه داده اند.هریک ازاین نظریه پردازان باتوجه به حوزه پژوهشی وعملی خودشان به یک یا چند بعد از این موضوع چندوجهی پرداخته اندو می­توان گفت که این نظریات مکمل یکدیگر می باشند.در این مرحله به ارائه این دیدگاه‌های متفاوت و دربعضی موارد متعارض می‌پردازیم.

2-1-7-1. دیدگاه برادبوری[1]

برادبوری (1997؛ به نقل از برادبوری، فینچام و بیچ،2000) مدلی ازکیفیت زندگی زناشویی ارائه کرده است که به صورت یک پژوهش طولی درمورد ازدواج است.دراین پژوهش متغیرهای مختلف تعیین کننده کیفیت زندگی زناشویی وثبات زناشویی بررسی شده­اندکه همگی را می­توان به 3 دسته که در بردارنده چهار زمینه بنیادی ازدواج هستند تقسیم نمود.

الف) متغیرهادر بردارنده فرایندهای تطابقی[2]،

یا روش­هایی که افراد و زوج­ها با اختلاف عقاید ومشکلات فردی یا زناشویی کنار می­آیند.درپژوهش­های این زمینه بر رفتارهای قابل مشاهده­ای تأکید شده است که همسران هنگام حل مشکلات زناشویی نسبت به هم دارند،ونیز شناخت­هایی که پس ازاین رفتارها ایجاد می­شود.

ب) متغیرها مربوط به رخدادهای تنش­زا یا گذارهای تحولی[3]،

مطالعات مربوط به این متغیرها براین موضوع تأکید میکندکه چطور حوادث وشرایط محیطی که زوج­ها با آن روبرو می­شوند برکیفیت و ثبات ازدواج تأثیر میگذارد.ریشه بررسی این دسته ازمتغیرها در”نظریه بحران” است که به چگونگی اثر بحران­ها برثبات زناشویی می­پردازد.

ج) آسیب پذیری­های پایدار[4]

یاعوامل جمعیتی، تاریخی، شخصیتی یا تجربی پایدار که افراد با خود وارد ازدواج می­کنند.تحقیقات دراین زمینه مشخص کرده است که کیفیت وثبات ازدواج ممکن است تحت تأثیر طیفی ازمتغیرهایی قرارگیرد که در طول ازدواج زیاد تغییر نمی­کنند. به عنوان مثال، یک ویژگی پایداری که ازدواج را تحت تأثیر قرار می­دهدشامل سبک صمیمیت همسران درروابط بزرگسالی است، با این فرض که تجربیات اولیه افراد در روابط نزدیک، ماهیت و چگونگی روابط بعدی آنها در بزرگسالی را تشکیل می­دهد. متغیرهای دیگر در این مورد عبارتند از:تجربیات آموزشی،موفقیت­ها،تعاملات باهمکلاسی­ها، سابقه زناشویی، نموجنسی، سابقه پزشکی، تجربیات خانواده اصلی یعنی جدایی وطلاق والدین، تعارض خانواده، روابط همشیره­ها، تنگناهای مالی و نیز نوروتیک بودن که به معنای گزارش کردن تنش، ناراحتی و نارضایتی در طول زمان صرف نظر از شرایط، حتی بدون وجود یک منبع آشکار تنش­زا است.

براساس این مدل، می­توان گفت “فرایندهای تطابقی احتمالاً بیشترین تأثیر مستقیم را بر کیفیت زندگی زناشویی زناشویی دارند و به نوبه خود باعث ثبات یا عدم ثبات ازدواج می­شوند. این فرایندها، به عنوان متغیری که در کیفیت زناشویی نقش اصلی دارد، ممکن است عملکرد رخدادهای تنش­زایی باشد که زوجین با آن روبرو می­شوند. به طور کلی ازدواج به سطح بالایی از تطابق یا مدارا نیاز دارد. زوجین باید علیرغم هر گونه انتظاری که از گذشته با خود حمل کرده­اند با تفاوت­های فردی یکدیگر خو گرفته و محدودیت­های یکدیگر را بپذیرند. افرادی که در خانواده اصلی­شان مورد آسیب یا بدرفتاری قرار گرفته­اند، در زندگی زناشویی خود به الگوهای مخرب رفتاری روی می­آورند. چنانچه میزان تطابق زوجین به میزان کافی نباشد، هیچ یک از زوجین دربیان احساسات خود احساس امنیت نکرده و اعتمادی در بین نخواهد ماند(برادبوری، فینچام و بیچ،2000).

2-1-7-2. دیدگاه بیورز[5]

مدل بیورز (1997) دارای دومحور است: یکی مربوط به کیفیت سبک تعامل زوجین که تحت عنوان گرایش به مرکز[6]، و گریز از مرکز[7] طبقه بندی می­شود و دیگری پیوستار گرمسیری (انعطاف و انطباق) نامیده می­شود که ساختار، اطلاعات موجود و انعطاف پذیری انطباقی رابطه زناشویی را در بر می­گیرد و مربوط به میزان کارآیی رابطه زناشویی است. و بر همین اساس روابط زناشویی به پنج دسته تقسیم می­شوند:

  1. روابط زناشویی با عملکرد شدیداً مختل،
  2. روابط زناشویی مرزی،
  3. روابط زناشویی متوسط،
  4. روابط زناشویی با کفایت یا مناسب
  5. روابط زناشویی با عملکرد بهینه.

زوحین دارای سبک گرایش به مرکز افرادی هستند که رضایت از رابطه­شان را به صورت آمدن به درون رابطه می­بینند. آنها تمایل دارند بچه­هایی را پرورش دهند که خانواده از آنها سفت و سخت مراقبت می­کند به طوری که مستعد رفتار ضد اجتماعی، غیر مسئولانه و خود محورانه هستند و انواع خاص نشانه­های مرضی را در نوجوانی نشان می­دهند.

زوجین دارای سبک گریز از مرکز، تمایل به بیرون راندن اعضا و دیدن رضایت از رابطه­شان به صورت بیرون آمدن از رابطه زناشویی می­باشد. احتمال دارد آنها بچه­هایی را تربیت کنند که از نظر اجتماعی منزوی، درهم ریخته یا کناره گیر باشند (برنشتاین و برنشتاین،1380).

مطلب مرتبط :   تفاوت زوج ها از نظر میزان رضایت مندی زناشویی

2-1-7-3. دیدگاه السون[8]

درمدل چند مختصاتی[9] السون وهمکارانش (1996)، ابعاد همبستگی وانطباق پذیری کیفیت زندگی زناشویی مشخص شده­اند.

بعد انطباق پذیری از پایین به بالا درمقوله­هایی به صورت:

الف) خشک،

ب) باساختار

ج) انعطاف پذیر

د) هرج و مرج گونه،

مشخص می­شوند. مقوله­های باساختار و انعطاف پذیر دو سطح ملایم عملکرد هستند.

بعدهمبستگی درچهارسطح:

الف) گسسته،

ب) جدا شده،

ج) متصل

د) بهم تنیده،

مشخص می­شوند. فرض بر این است که سطوح بالای بهم تنیدگی یا سطوح پایین همبستگی در شکل گسستگی ممکن است برای زوجین مشکل ساز باشند. زوجینی که آشکارا در هر دو بعد همبستگی وانطباق پذیری درجات خیلی بالا ویاخیلی پایین دارند ناکارساز به نظر می­رسند (برنشتاین و برنشتاین،1380).

2-1-7-4. دیدگاه سه محوری تسنگ[10] و مک درموت[11]

طرح سه محوری تسنگ و مک درموت (2001) یک طبقه­بندی سه محوری از کیفیت زندگی زناشویی ارائه داده است. محور این طرح تعیین سه طبقه از مشکلات بود:

  1. مشکلات رشدی رابطه زناشویی،
  2. مشکلات نظام رابطه زناشویی،
  3. مشکلات گروه رابطه زناشویی.

مشکلات رشدی رابطه زناشویی مسائلی از قبیل اشکال درتحقق رابطه زناشویی رضایت آمیز، اشکال در فرزندآوری و فرزندپروری، مشکلات تفرد و جدایی و اشکال درگردهمایی خانواده و نیز مشکلات مربوط به خانواده گسیخته، خانواده تک والد، خانواده بازساخته و بی ثبات مزمن را در بر می­گیرد.

مشکلات نظام رابطه زناشویی، اشکالاتی در مورد نظام­های فرعی زن و شوهری، والد ـ کودک و فرزندان را شامل می­شود.

مشکلات گروه رابطه زناشویی، اختلالات کنشی ـ ساختاری و مشکلات سازگاری اجتماعی را در بر می­گیرد (نقل از الیس،2004).

2-1-7-5. دیدگاه مک مستر[12]

مدل مک مستر (1993) درباره کیفیت زندگی زناشویی شش جنبه کارکرد رابطه زناشویی را مد نظر قرار می‌دهد:

1ـ حل مشکل،

2ـ ارتباط،

3ـ نقش­ها،

4ـ پاسخگویی عاطفی[13]،

5ـ دخالت عاطفی[14]

6ـ کنترل عاطفی[15] (نقل از باگاروزی،1387). در ادامه توضیحی مختصر از هر کدام ارائه می­شود:

 

حل مشکل: حل مشکل درالگوی مک مستر مربوط می­شود به توانایی زوجین درحل مشکلات یکدیگردر حدی که بتواند کارایی مؤثری داشته باشد.حل مشکل شامل هفت مرحله است: 1- شناسایی مشکل، 2- مشکل را به اطلاع افراد یا منابع ذیربط رساندن، 3- چاره­اندیشی برای راه­حلهای متعدد، 4- تعمیم در مورد یک راه­حل عملی، 5- اجرا و عمل نمودن تصمیم، 6- کنترل اجرایی، 7- ارزشیابی میزان موفقیت راه­حل­های به کار گرفته شده. هر گاه مراحل به خوبی اجرا شوند، مشکل به مؤثرترین وجه حل می­شود و هر گاه زوجین در شناسایی و تشخیص مشکل خود در مانند، در حل مشکلات ناتوان خواهند بود.

ارتباط: درالگوی سنجش کیفیت زندگی زناشویی مک­ مستر،ارتباط مربوط به توانایی زوجین درتبادل اطلاعات است. مدل مک­ مستری بر ارتباط کلامی توجه بیشتر دارد. چهارنوع ارتباط در این مدل شناسایی شده است 1- آشکار و صریح، 2- آشکار وغیرصحیح، 3- نقابداروصریح، 4-نقابدار و غیرصریح. مؤثرترین شکل ارتباط، نوع آشکار و صریح آن است و کم­اثرترین آن، نقابدار وغیرصریح است. زیرا پیام­های ناآشکار وغیرصحیح به دلیل ابهام، دوگانگی، متعارض یا پوشیده بودنشان، مخاطبان را سردرگم ومضطرب می­سازند. به همین دلیل بهتراست که پیام‌ها به طورمستقیم توسط شخص فرستنده، و نه ازطریق واسطه یا شخص سوم ابلاغ گردند. در چنین شرایطی احتمال سوء تفاهم و یا حتی سوء استفاده شخص واسطه وجود دارد. در یک رابطه زناشویی با عملکرد بالا، زوجین افکار و احساسات خود را با یکدیگر به شیوه­های ظریفی در میان می­گذارند. آنها علایق و نگرانی­های خود را عنوان می­کنند و درباره مسائل مهم با یکدیگر به گفتگو می­پردازند. هر یک از آنها می­توانند درباره خود و زندگیش با دیگری صحبت کند و می­داند که هم به او گوش می­سپارند و هم او را درک می­کنند.

نقش­ها: نقش­ها در قالب «رفتارهای توصیه شده و تکراری در مجموعه­ای از فعالیت­های دو جانبه با شریک زندگی» تعریف شده است. مدل مک مستر کارکردهای «ضروری» روابط زناشویی یعنی نقش­هایی را که باید برای کیفیت زندگی زناشویی سالم­تر انجام بگیرند و «سایر» کارکردهای روابط زناشویی را از هم متمایز می‌سازد. کارکردهای ضروری، شامل تأمین امور مادی، تغذیه، حمایت زوحین از یک‌دیگر، ارضای جنسی زن و شوهر، ایجاد مهارت­های زندگی و حفظ و کنترل سیستم خانواده می­شود. «سایر» کارکردهای روابط زناشویی عبارت است از کارکردهایی که ویژگی­های زوجین خاصی هستند، مثل «سپر بلا» یا ایده­آل کردن یک عضو خانواده. اولی زمینه­ای مشابه کارکردهای ضروری را در برمی­گیرد، در حالی که نقش­های اختصاصی، اغلب جلوه­ای از آسیب­شناسی فرد و روابط زناشویی هستند.

مطلب مرتبط :   مرجع آگهی و نیازمندیها : سایت دو فانوس

پاسخگویی یا همراهی عاطفی: پاسخگویی عاطفی به توانایی پاسح‌گویی عاطفی زوجین در مواقع مناسب به موقعیت­های هیجانی مثبت و منفی گفته می­شود. در مدل مک مستر دو نوع پاسخدهی عاطفی عمده شناخته شده است:

احساس آسایش که شامل واکنشهای هیجانی مثبتی مثل عشق، مهربانی و شادی است.

احساسات اضطرابی که شامل عواطفی مانند ترس،اضطراب، خشم ومانند آن می­شود. کارایی عاطفی در این بعد شامل توانایی زوجین در برابر دامنه وسیعی از احساسات متناسب با موقعیت است.

دخالت یا آمیختگی عاطفی: واکنشی که هر یک از زوجین در برابر علاقه و توجه دیگری نشان می­دهند. درواقع میزان علاقه ونگرش زوجین را نسبت به هم توصیف می­نمایند.به طور ایده­آل،رابطه زناشویی نیازهای هیجانی زوجین را برآورده می­کند،تا به مرحله­ای از رشد برسند.

انواع دخالت عاطفی درالگوی مک مستر متمایز شده­اند:

الف) فقدان دخالت: اشاره به این دارد که زوجین بیشتر مانند غریبه­ها در خانه‌ای بزرگ زندگی می­کنند.آنها اغلب تنها وناشاد هستند.

ب) علاقه از احساسات جدا هستند: درچنین روابط زناشویی به نظر می­رسد آمیختگی زوجین بایکدیگر از احساس وظیفه، نیازی دریک عضو برای کنترل عضو دیگر، وحس کنجکاوی نشأت می­گیرد.

ج) آمیختگی خودخواهانه:دراینجا یکی از زوجین به منظور حفظ خود خواهانه مرضی با عضو دیگر همراه می­شود،نه به خاطر مراقبت یا نگرانی واقعی نسبت به وی.

د)دخالت دلسوزانه: این امر به درک واقعی نیازهایی که فرد با آنها دست به گریبان است، مبتنی است و به پاسخ­هایی می­انجامد که این نیازها را برآورده می­سازد.

ه) شبکه: این اصطلاح در الگوی فرآیند به کار رفته است. هرچند الگوی مک مستر حاوی دو طبقه است که مفهوم مشابهی را توصیف می­کند: در آمیختگی بیش ازحد و درآمیختی هم زیستی.درمفهوم دوم تنها در روابط به شدت مختل دیده می­شود.

کنترل عاطفی: این بعد مربوط به فرآیندی است که زوجین بر آن اساس شورش را می­گذراند. بعد کنترل رفتار همچنین دربرگیرندۀ میزان تأثیر و نفوذی است که زوجین بر یکدیگر دارند. زوجین برای بقاء و سازگاری نیاز به شیوه­هایی جهت کنترل یکدیگر دارند. مدل مک مستر چهار شیوه کنترل رفتار را در روابط زناشویی شناسایی می­کند:

خشک: در چنین روابطی، نقش­ها و وظایف روزمره زوجین قابل پیش‌بینی و مشخص است.این قبیل زوجین به دلیل خشک ونامنعطف بودن، قدرت سازگاری با تغییرات را ندارند و چه بسا حتی قدرت برون­سازی تغییراتی که رابطه زناشویی درهرمرحله از رشد فرد با آن مواجه است، نیزنداشته باشند. فضای کیفری چنین روابط زناشویی، زوجین را به طرف رفتارهای مخرب وپرخاشگرانه پنهان سوق می­دهد و مبارزه برای کسب قدرت در رابطه زناشویی شدت می­گیرد. همچنین احتمال دارد که زوجین خشم خود را در محیط­های برون از رابطه زناشویی بروز دهند.همان طور که گفته شد، قابلیت پیش­بینی درچنین روابط زناشویی بالاست اما قابلیت سازندگی درآن‌ها پایین است.

انعطاف­پذیر: رفتار زوجینی که از این شیوه­ها بهره می­برند، هم قابل پیش­بینی و هم سازنده است. آنها می­توانند به شکل مناسبی خود را با شرایط جدید انطباق دهند. شیوه آموزشی و حمایت­گرایانه زوجین، مشوق آن‌ها در فعالیت و انطباق با مقررات رابطه زناشویی است.

بی­قید: این شیوه تا حدی قابل پیش­بینی است اما قدرت سازگاری کمی دارد. بی­حالی در این روابط زناشویی جایگزین سازماندهی و عمل شده است. زوجین به وظایف خویش به خوبی عمل نمی­کنند و اغلب در ارتباط با یکدیگر و تشخیص نقش­ها دچار مشکل هستند. ضعف سازماندهی در این روابط زناشویی باعث احساس عدم امنیت در طرفین می­شود و آنها رفتارهای نامهربانه­ای را نشان می­دهند (باگاروزی،1387).

دیدگاه فرایند کارکرد رابطه زناشویی

این مدل نیز کیفیت زندگی زناشویی را در طول شش بعد بررسی می­کند، که همه آن‌ها به جز یک بعد شبیه به طبقات مدل فوق است. این ابعاد عبارتند از:

1ـ انجام وظیفه،

2ـ ایفای نقش،

3ـ ارتباط (ابراز عاطفی)،

4ـ دخالت عاطفی،

5ـ کنترل،

6ـ ارزش­ها و هنجارها.

بر اساس این مدل،چند مشکل شایع روابط زناشویی مطرح می­شود که عبارتند از: مشکلات انجام وظیفه[1]، مشکلات ارتباط، مشکلات نقش، مشکلات کنترل رفتار، مشکلات ساختاری شامل مشکلات مرزبندی و کنش ضعیف نظام­های فرعی و مشکلات نظام­های خارجی[2] (الیس، 2004

[1]. Task accomplishment problems

[2]. Suprasystem problems

[1]. Bradbury

[2]. Adaptive processes

[3]. Developmental transitions

[4]. Enduring vulnerabilities

[5]. Beavers model

[6]. Centripetal

[7]. Centrifugal

[8]. Olson

[9]. Circumplex model

[10]. Tseng

[11]. Mc Dermott

[12]. Mc Master

[13]. Affective responsiveness

[14]. Affective involvement

[15]. Behavioral control