انسان.

گفتیم که اغلب حکایتهای پروین، جز تعداد محدودی، برپایۀ جدال لفظی بنا شده و شخصیّتهای آن فاقـد هرگونه کنش هستنـد. این حکایتهای معـدود که شخصیّتهای آن دارای کنشهایی جزئی هستند، عبارتند از: کارآگاه، دکان ریا، گفتار و کردار، گرگ و شبان، روباه نفس، شوق برابری، کمان قضا

.کشمکش
نخست این که کشمکش در حکایتهای پروین، جز حکایتهای معدودی که آنها را برشمردیم، به هیچ گونه حادثۀ جزئی نمیانجامد و فقط در حدّ همان جدال لفظی باقی میماند. دوم این که انگیزۀ این کشمکشها نیز همانند حکایتهای شوقی مطرح نمیشود و مخاطب بدون هیچ گونه قرینهای با جدال لفظی دو جانور مواجه میشود. سوم این که روح زنانهای که در سخن پروین جلوهگر است و اصراری که او در پیروی از سنّتهای اخلاقی شعر کلاسیک دارد، باعث شده است تا در مناظرههای او، کشمکشها آمیزهای از کشمکش عاطفی و اخلاقی باشد. چهارم این که، دخالت پروین نیز به عنوان راوی و بخشیدن سهم بیشتر از کلام هنری به شخصیّتهای مورد حمایت او، اغلب این کشمکشها را بهحالت یک طرفه میکشاند و با بستن دهان شخصیّت جانور منفی، آن را بهسود پیام اخلاقی حکایت بسط میدهد. با این حال، نکتهای که در این زمینه جالب توجه است این است که عدم اتفاق افتادن حادثۀ جزئی در حکایتهای پروین، موجب شده تا ساختار مناظره اصیلتر بنماید و جدال، نزدیک به جدال داستانی نگشته، منطق اقناعی قویتر جلوه کنـد، زیرا پیروز میـدان در مناظره با دلایل عقلی ـ هرچند عاطفه و احساس هم در آن دخیل است ـ به این پیروزی دست مییابد نه با استفاده از قدرت فیزیکی و ایجاد دعوا برای نابودی طرف مقابل.
برای روشنتر شدن این معنا، لازم است تا چند حکایت را به عنوان نمونه بررسی کنیم. در این بررسـی به یک نمـونه از حکایتهای معـدودی که کشمکش در آنها به حادثۀ جزئـی میانجامد نیز خواهیم پرداخت.
حدیث مهر

گنجشک خُرد سحر گفت با کبوتری
آفاق روشن است، چه خسبی به تیرگی
در طرْف بوستان، دهن خشک تازه کن
بنگر من از خوشی چه نکو روی و فربهم
گفتا حدیث مهر بیاموزدت جهان
گِرد تو چون که پُر شود از کودکان خُرد
روزی که رسم و راه پرستاریم نبود
گیرم که رفتهایم از اینجا به گلشنی
تا لحظهای است ، تا که دمیده است نو گُلی
در پرده قصّهای است که روزی شود شبی
خوشبخت طائری که نگهبان مرغکی است
فریاد شوق و بازی اطفال دلکش است
هر چند آشیان گلین است و من ضعیف
ترسم که گر رَوَم، بَرَد این گنجها کسی
از سینهام اگرچه ز بس رنج، پوست ریخت
شیرین نشد چو زحمت مادر، وظیفهای
پرواز، بعد از این هوس مرغکان ما است
کآخر تو هم برون کن از این آشیان سری
روزی بپر، ببین چمن و جویی و جَری
گاهی ز آب سرد و گه از میوۀ تری
ننگ است چون تو مرغک مسکین لاغری
روزی تو هم شوی چو من ای دوست مادری
جز کار مادران نکنی کار دیگری
میدوختم به سان تو، چشمی به منظری
با هم نشستهایم به شاخ صنوبری
تا ساعتی است تا که شکفته است عبهری
در کار نکتهای است که شب گردد اختری
سر سبز شاخکی که بچینند از آن بری
وانگه به بام لانۀ خُرد محقری
باور نمیکنم چو خود اکنون توانگری
ترسم در آشیانه فتد ناگه آذری
ناچار رنجهای مرا هست کیفری
فرخندهتر ندیدم از این هیچ دفتری
ما را به تن نمانْد ز سعی و عمل، پری
(اعتصامی، 1389: 176)

خاطر خشنود
به طعنه پیش سگی گفت گربه، کای مسکین
میان کوی بخسبی و استخوان خائی
برو به مطبخ شه یا به مخزن دهقان
کباب و مرغ و پنیر است و شیر، طعمۀ من
جفای نان نکشیده است یک تن از ما لیک
بگفت، راست نگردد بنای طالع ما
قبیلۀ تو بسی تیره روز و ناشادند
بد اختری چو تو را کاش نمیزادند
به شهر و قریه، بسی خانهها که آبادند
ز حیلهام همه کارآگهان به فریادند
گرسنگان شما بیشتر ز هفتادند
چرا که از ازلش پایه راست ننهادند
مرا به پشت سر افکند حکم چرخ، ز خلق
کسی به خانۀ مردم به میهمانی رفت
به روزی دگران چون طمع توانم کرد
تو خَلقِ دهر ندانستهای چه بیباکند
کسی به لطف، به درماندگان نظر نکند
هزار مرتبه، فقر از توانگری خوشتر
نخست رسم و ره ما، درستکاری ما است
برای پرورش تن، به دام بدنامی
پی هوی و هوس، نوع خودپرست شما
ز جور سال و مه ای دوست،کسنرست، تمام
به چهرهها منگر، خاطر شکسته بسی است
من از فتادگی خویش هیچ غم نخورم
اسیر نفْس تویی، همچو ما گرفتاران
تو شاد باش و دل آسوده زندگانی کن
شگفت نیست گَرَم در به روی نگشادند
که روز سور، کسی از پیاش فرستادند
مرا ز خوان قضا، قسمت استخوان دادند
تو عهدها نشنیدی چه سست بنیادند
در این معامله دلها ز سنگ و پولادند
توانگران، همه بدنام ظلم و بنیادند
قبیلۀ تو، در آیین دزدی استادند
نیوفتند کسانی که بخرد و رادند
سحر به بصره و هنگام شب به بغدادند
اسیر فتنۀ دیماه و تیر و مردادند
عروس دهر چو شیرین و خلق فرهادند
فتادگان چنین، هیچ گه نیفتادند
ز بند بندگی حرص و آز، آزادند
سگان، به بدسری روزگار معتادند
(همان: 178)

مطلب مرتبط :  

دکان ریا
این چنین خواندم که روزی روبهی
حیلۀ روباهیاش از یاد رفت
گرچه ز آیین سپهر آگاه بود
تیره روزش کرد چرخ نیل فام
با همه تردستی، از پای اوفتاد
گرچه در نیرنگ سازی داشت دست
حرص، با رسوائیش همراه کرد
بود روزِ کار و پا رایی نداشت
آهنی سنگین، دُمش را کَنده بود
میفشردی اِشکم ناهار را
دام تأدیب است، دام روزگار
ماکیانها کشته بود این روبهک
خیرگیها کرده بود این خودپسند
ماکیانی ساده از دِه دور گشت
از بلای دام و زندان بیخبر
گفت روبه این در و ایوان ماست
پایبند تلّه گشت اندر رهی
خانۀ تزویر را بنیاد رفت
هر چه بود، آن شیر و این روباه بود
تا شود روشن که شاگردی است خام
دل به رنج و تن به بدبختی نهاد
بند نیرنگ قضایش دست بست
تیغ ذلّت ناخنش کوتاه کرد
بود وقت رفتن و پایی نداشت
مرگ را میدید، اّمّا زنده بود
میگزیدی حلقه و مسمار را
هر که شد صیاد آخر شد شکار
زان سبب شد صید روباه فلک
خیرگی را چاه زندان است و بند
بر سر آن تلّه و روبه گذشت
گفت زانِ کیست این ایوان و در
پوستین دوزیم و این دکّان ماست
هست ما را بهتراز هر خواسته
ساده و پاکیزه و زیبا و نرم
میفروشیم این دُم پُر پشم را
گر دُم ما را خریداری کنی
گر ز مهر، این دُم به بندیمت به دُم
گر ز رسم و راه ما آگه شوی
گر که بر بندی در چون و چرا
باید آن دُمِّ کژت کندن ز تن
ماکیان را این مقال آمد پسند
گفت باید دید کالا را نخست
گر خریداری، درآی اندر دکان
ماکیان را آن فریب از راه بُرد
کاش میدانست روبه ناشتاست
تا دهن بگشود بهر چند و چون
آن دل فارغ، ز خون آکنده شد
ره ندیده، روی بر راهی نهاد
هیچ نگرفت و گرفتند آنچه داشت
بر سر آن است نفس حیلهساز
تا در آن ره سر بپیچاند ترا
اهرمن هرگز نخواهد بست در
در جَوَارت، حرص زان دکّان گشود
تا شوی بیدار، رفته است آنچه هست
با مسافر، دزد چون گردید دوست
گوهر کان هوی جز سنگ نیست

مطلب مرتبط :   خرگوش، حیوانات، ، آن‌ها، داستان

اندرین دکّان دمی آراسته
همچو خز شایان و چون سنجاب گرم
باز کن وقت خریدن، چشم را
همچو ما یک عمر طرّاری کنی
راه را هرگز نخواهی کرد گُم
ماکیانی بس کنی، روبه شوی
سودها بینی در این بیع و شری
و این دُم نیکو به جایش دوختن
گفت: بر گو دُمَّت ای روباه چند
ور نه این بیع و شری ناید درست
نرخ، آنگه پرس از بازارگان
راست اندر تلّۀ روباه بُرد
وان نه دکّان است، دکّان ریاست
چنگ روباه از گلویش ریخت خون
وان سر بیباک، از تن کنده شد
چشم بسته، پای در چاهی نهاد
هم گذشت از کار دُم، هم سر گذاشت
که کند راهی سوی راه تو باز
و اندر آن آتش بسوزاند ترا
تا ترا میافتد از کویش گذر
که تو بر بندی دکّان خویش زود
تا بدانی کیستی رفتی ز دست
زاد و برگ آن مسافر زانِ اوست
آب و رنگش جز فریب و رنگ نیست
(همان: 189). …………………………………
در نخستین حکایت، یعنی حدیث مهر، گنجشگ بدون هیچ مقدمهای و بیآنکه انگیزۀ او برای مناظره با کبوتر برای مخاطب روشن باشد، مناظره را آغاز میکند و با طعن و کنایهای که روا میدارد، بر آن است تا خود را برتر از کبوتر نشان دهـد. کشمکش این جدال لفظی، عبارت است از توجه به لذّتهای نفسانی و در مقابل، چشمپوشی از این لذّتها به خاطر هدف والای مادر بودن.
چنـان که ملاحظه میگـردد، پرویـن از این مناظرۀ هفده بیتـی، تنها چهار بیت را بهگنجشک اختصاص میدهد و با جانبداری از کبوتر برای به کرسی نشاندن پیام مورد نظرش، یکباره عنان اختیار را به کبوتر میسپارد تا با دلایلی که توأم با عاطفه و احساس است، حسّ اقناع مخاطب را هرچه بیشتر برانگیزاند و این یکّهتازی کبوتر در سخنسُرایی، بیآنکه به کوچکترین حادثهای منجر شود، با همان منطق اقناعی گفتگو پایان میپذیرد و شخصیّت منفی مناظره بایکوت گشته، پیام اخلاقی ـ عاطفی مورد نظر، به کرسی مینشیند.
در دومین حکایت، یعنی خاطر خشنود نیز، وضع به همین ترتیب است. ابتدا بیآنکه انگیزهای برای مناظره مطرح شود، یکباره گربه به سخن میآید و با طعن و تحقیر سگ، میخواهد تا حقارتی را برای او ثابت کند و برتری خود را نشان دهد. کشمکش این مناظره نیز عبارت است از لذّتجویی محض به هر قیمتی که ممکن است، و قناعت و عدم دستاندازی به مال دیگران. اما در این مناظرۀ بیست بیتی، بیش از پنج بیت به گربه اختصاص داده نمیشود، سپس با جانبداری راوی از سگ، او تا پایان مناظره، میدانداری میکند و با بستهشدن دهان گربه، بدون رخ نمودن هرگونۀ حادثۀ جزئی، علاوه بر برگرداندن طعن و تحقیر به او، برتری سگ نیز اثبات میگردد.
اما سومین حکایت، یعنی دکان ریا که یکی از چند حکایت معدودی است که مناظره در بطن آن جای دارد و کشمکش آن به یک حادثۀ جزئی ختم میشود، وضعیت بسیار فرق میکنـد. کشمکش این حکایت، فریب خوردن از نفس و پیروی از هوس نابهجا است. پروین با لحن و آهنگی که یادآور نوای استادان بزرگ سخن در سنّت حکایتپردازی ادبیات کلاسیک فارسی است، با توضیحاتی دربارۀ روباه، حادثۀ گرفتار شدن او در یک دام را مطرح میکنـد، سپس شخصیّت مـورد نظـر خود را که حضورش برای طرح پیام اخلاقـی حکایت، ضروری مینماید، به عرصه میآورد و به شرح مناظره و گفتگو میان او و روباه میپردازد. در اینجا، پروین به عنوان راوی، به جای جانبداری از یکی از طرفین دعوا، خود به دخالت مستقیم میپردازد و در حقیقت جانبداری خود را وقف بیا

دسته بندی : علمی