پیامبر.آنها دیوانگانی احمق اند که خود را امپراطور واژگان می‌پندارند و با غروری در چشمان و صورت ندا می‌دهند”آنچه ما می گوییم حقیقت است”. آنها تیرهای بسیار بر چله کمان‌ها نشانده اند که می‌توانند با افزودن نفس گرمشان، شهرها را ذوب کند؛آنها نوکران، سربازها، اسب ها و باور آنهایی که فکر می‌کنند، پیشگویان می‌توانند فراز افرادی که می‌جنگند به پیروزی برسند.اما نه… زمانی‌که آنها به چهارراه تقدیر بشریت می‌رسند با رد پاهایی رو به رو می‌شوند که برخی به چاه و برخی به سمت تخت امپراطوری می‌رود. آنجاست که سه گام بر می‌دارند،اما پس از آن در اوج بی تصمیمی و شگفتی می‌ایستند، تلاش بیهوده آنان در خواندن کتاب تقدیر مجبورشان می‌کند در بی‌یقینی خود تامل کنند،آنجا که شک سراسر وجودشان را فرا می‌گیرد به سمت همسایگان جادگر خود می‌روند تا راه را از آنها سئوال کنند. ( به دون‌ریکاردو)حال از اینجا برو به زودی گردهم آیی خائنین در اینجا آغاز می‌شود…راستی کلید مقبره را به من بده.
دون ریکاردو: ( کلید را به کارلوس می دهد.) راستی سرورم کنت لیمبورگ286 نگهبان مقبره را از یاد نبرید. او کلید اینجا را به من داد و حاضر است تا برای شما با تمام قدرت هر کار که می‌تواند انجام دهد.
دون کارلوس: ( او را مرخص می‌کند.) آن‌چه را که به تو گفتم انجام بده…هر آنچه گفتم.
دون ریکاردو: (تعظیم می‌کند.) چنین خواهم کرد والاحضرت.
دون کارلوس: من به سه غرش توپ نیاز دارم. فراموش نکن خودت گفتی.
( دون ریکاردو تعظیم کرده و از آنجا می‌رود. دون کارلوس تنها مانده و به خیالی عمیق فرو می‌رود.دست به سینه شده و سرش را تا سینه پایین می‌آورد. اما لختی بعد اوهام را رها کرده و به سمت مقبره می‌رود.)
صحنه دوم
دون کارلوس: شارلمن بر من ببخشای. سکون این سردابه نباید با هیچ واژه گزافی شکسته شود. بی‌شک باید عصبانی باشی که زمزمه‌های جاه طلبانه ما در اطراف مقبره تو آرامش این مکان را برهم می‌زند…شارلمن اینجاست…اینجا بسیار فضای غم انگیزی دارد، تاکنون روح تو چگونه توانسته تحمل کند و به مرز انفجار نرسد؟..آیا به راستی تو بزرگترین مالک جهان بوده‌ای؟ و با تمام بلندی قدت میان این دیوارها خفته‌ای؟ این منظره‌ای است برای گیج کردن عقل…همچون چیزی که تاکنون ساخته شده و بعد دیگر ساخته نخواهد شد…بنایی عظیم با دو مرد بر راس آن . دو لردی که هر شاهی نمی‌تواند آنها را نصب و عزل کند. با اینکه هر ایالت، دوک نشین و ملک شاهی معمولا دارای حکومت های موروثی هستند، اما گاه مردم تشخیص می دهند که خود قیصر و پاپ را انتخاب کنند. سازوکارها به صورت پیوسته عمل می‌کنند و یکی می‌تواند دیگری را تصحیح کند، در نهایت تعادل برقرار شده و پیروزی حاصل می‌گردد. منتخبین لباسی از طلا می‌پوشند و کاردینال‌ها با نشان مخصوص ظاهر می‌شوند، سناتورها در حالیکه مردم را از انتخاب خود به وجد آورده‌اند می‌گویند خواست خداوند، خواست آنهاست. شاید یک روز تفکری متولد شود که بتواند قدرت خود را در تمامی جهان منتشر کند. این ایده که به قلب و آرزوی بشریت گره خورده، هر شاهی را از مخفیگاهش بیرون کشیده و زیر پا له می‌کند، یا فریادی بر می‌آورد تا شاهان خفه شوند. اما به هر حال یک روز این پرهیز کار در انجمن انتخاب پاپ رخنه می‌کند و شاه می‌بیند یک غلام با گویی در دست و یا تاجی بر پیشانی ادعای حکومت کرده و بسیاری از طرفدارانش به پای او افتاده‌اند. پاپ و امپراطور همه چیز هستند. ممکن است عدم روی زمین پدیدآید، اما یا برای آن‌هاست و یا به دستور آنها صورت می‌گیرد. رازهای بی آلایش شده درون آن‌ها می‌زیند و بهشت به عنوان وعده‌ای همراه مهمانی با حضور مردم و سلاطین به آنها اعطا می‌شود.بهشت آنها را از تندر ابرهای توفانی حفظ می‌کند،آنها به تنهایی بر صندلی نشسته‌اند و خداوند همه جهان را به خدمت آنها می‌گمارد. کنار به کنار.آنها برای جهان قانون می‌نویسند و به آن نظم می‌دهند چونان دروگری که زمین خود را شخم می‌زند. همه این‌ها بین خودشان دو نفر رخ می‌دهد. شاه در این میان در میانه در ایستاده، ظرف‌هایی را که باز می‌گردانند بو می‌کشد و می‌کوشد تا از میان پنجره و با برخاستن بر انگشت پا،آنچه را آنسوی پنجره رخ می‌دهد به نظاره بنشیند. زیر پای آنها جهان به دسته‌ها و گروه‌ها تقسیم می‌شود. آنها ، دائم این کار را انجام می‌دهند و از ثبوت و رسوب جهان جلوگیری می‌کنند. یکی گره می‌زند و دیگری می‌چیند. یکی صادق است و دیگری توانا. هدفشان احاطه همه میان خودشان است. آنها هستند به این دلیل که هستند. آنگاه که از جایگاه مقدس خود خارج می‌شوند،آنگاه با یکدیگر برابرند.یکی در ردای بنفش و دیگری در لباسی سفید،آنها به این جهان نگاه می‌کنند و مردم نیز با احترام به این دو نیمه خداوند نظر افکنده اند: پاپ و امپراطور.امپراطور باید امپراطور باشد. آنکه قلبش نه مملو از خشم که سرشار از جرات است.آنکه اکنون در این گور خفته، انسانی بس سعادتمند بوده است. امپراطوری بزرگ،که در زمان خود نیز، شخصیتی ستودنی داشته است.پاپ و امپراطور:آنها فراتر از دو انسان هستند.پیتر و قیصر: در وجود آنها دو تکه از روم به یکدیگر می‌پیوندند،هر دو یکدیگر را با ازدواجی جادویی آماده باروری می‌کنند و در این میان شکل و روح بشریت نطفه می‌بندد،تعاملی میان مردم و شاهنشاهی آن‌چنان که آرزو دارند،اروپای جدید شکل گیرد، و هر دوی آنها با دستانشان نقش برنزی را که از روم قدیم باقی مانده از سر نو احیا می‌کنند. چه تقدیر مغرورانه ای و با این وجود این قبر مملو از سکوت متعلق به اوست.با این همه آیا مسخره نیست که پایان همه چیز در اینجا باشد؟آنکه تاکنون شاهزاده بوده، شاه بوده و امپراطور،آنکه شمشیر در دست داشته و قانون گذاری می کرده، یک ابر مرد برای بنیان‌های آلمان، عنوانش قیصر و نامش شارلمن! آنکه از آنیبال287 و آتیلا288 و بسیاری دیگر از بزرگان بزرگتر بوده،آیا پایانش اینجاست؟این چه نقشه‌ای است برای امپراطوری؟ ببین چگونه غبار بر برگ امپراطوری می‌نشیند! زمین سراسر غوغا و فریاد می‌شود…. امپراطور برخیز و جاودانگی خود را به رخ بکش؛ بازی را عوض کن و عمارتی وسیع از نو بساز. می‌دانی تنها چه چیز باقی می‌ماند؟ دیوانگی است؛ اما همین تکه سنگ. و از لقب ها و نام‌های سلحشوری؟ تعدادی ورق که از آنها برای آموزش الفبا به کودکان استفاده می‌کنند! با اینکه افتخارات تو بسیار رشک برانگیزند، اما به هرحال اینجا آخر کار است! آه ای امپراطور، من ندانسته لذت امپراطوری را لمس کردم و به این بصیرت رسیدم.برخی به من می گویند:”تو باید آن را داشته باشی.” آن باید به من برسد….اگر چیزی وجود داشته باشد…آه ای بهشتیان چه روی می‌دهد؟تنها بر بالای بلندترین ستون نیکی‌ها بایست. ستون سنگی میان قوس‌هایی باش که ایالات مختلف حکومتی را به یکدیگر پیوند می دهند. زیرو بم زندگی شاهان را یک به یک رصد کن که چگونه حکومت را به یکدیگر انتقال می‌دهند.نگاهی به زیر انداز و شاهان را ببین، خانه های فئودالی،مرزبانان و کاردینال‌ها،روسای جمهور و دوک‌هایی که خود را با روبان‌های گل آذین آراسته‌اند! اسقف ها، آدم‌های مجسمه‌ای و سران طایفه‌ها و بارون‌های عظیم‌الشان را نیز فراموش نکن! کشیشان و سربازها نیز در مرتبه بعدی قرار می‌گیرند.در مرتبه آخر زیر سایه آن‌هایی که گفتیم، شکاف‌هایی را می‌بینی که مردمان آنجا زندگی می‌کنند. انسان‌ها. یک توده، یک دریا، غوغایی عظیم از اشک‌ها و گریه‌ها، گاهی یک زهرخند؛ سوگواری تمام عیار که زمین را از جا می‌پراند، اما طنین آن به سان آوای شیپوری به گوش ما می‌رسد….انسان‌ها!
شهرها، برج‌ها و دسته بزرگی از ناقوس‌ها که با هم می‌نوازند..(می نوازد:دینگ دینگ) …ملیت‌ها بر دوش آنان ساخته می‌شود که هرم تمدن را میان دو تیرک بر گرده گرفته‌اند.در میان آنها شیار‌هایی است که موجی از خشم را درونشان جای داده. موجی که می‌تواند هر چیز شناوری را به کناری افکند. این موج رها می‌شود، اوج می‌گیرد و شکوه هر خاندان شاهی را به سان چهارپایه ای کوچک در هم می‌شکند. آن‌گاه است که شاه یک راه بیشتر ندارد. مردن و سپس برخاستن به درگاه خداوند! شاها! از آن بالا نگاهی زیر پای خود بینداز! آه مردم، همان اقیانوسی که امواجش لحظه ای فروکش نمی‌کند، در جایی که هیچ انتظاری نداری، سر بر می افرازد و همه چیز را به جنبش در می‌آورد. موجی که می تواند یک فرمانروایی و حتی سنگ های یک مقبره را نیز ویران کند! اگر شاه از آینه‌ای، که تصویری جذاب در آن از خود می‌بیند چشم برگیرد و گاهی نظری به آن توده تاریک افکند،در انتهای خیل امپراطوران کشتی شکسته ای را می‌بیند که در آب غوطه ور است، امپراطوری‌هایی که با این موج در هم شکسته‌اند و امروز حیاتی ندارند!باید به سوی قله بجهم، اگر مرا فراخوانند.آنجا مردی ایستاده که شکافی را به من نشان می‌دهد. شکافی که با دیدن آن هیجان زده نمی‌شوم. درون شکاف کشورها و شاهانی را می‌بینم که دائم در حال حرکت هستند. تازه می‌فهمم من تا چه اندازه در برابر آن‌ها حقیر هستم. لعنت به این پاهای ناتوان.چگونه می‌توانم تعادلم را حفظ کنم؟ فرض کن من در این اندیشه فروروم که جهان زیر پای من است. زمینی که نفس می‌کشد،موج می‌زند و می‌تپد. یا تخیل کنیم که گوی جهان در میان دستان من است. بعد از آن چه؟ آیا من توانایی حمل آن را دارم؟ چه چیزی درون من نهفته؟ یک امپراطور! خدای من! از شاه بودنم در عذابم. بی شک روح انسان‌ها با تقدیر به زندگی ادامه نمی‌دهند. اما من باید ادامه دهم. من می‌خواهم بزرگ باشم. چه کسی وجود دارد که مرا راهنمایی کند و تشویقم کند؟( پیش روی مقبره تعظیم می کند. ) شارلمن این کار تنها از شما بر می‌آید. آنگاه که خداوند همه موانع را بر طرف کرد، عظمت موجود در وجود هر دوی ما رخ به رخ می‌شوند. آن‌گاه همه بزرگی درون شما از قعر این قبر به درون قلب من می‌خزد. آه! همه چیزها را از تمامی ابعاد به من بنما، به من نشان بده که این جهان بسیار حقیر تر از آن است که من زمانم را برای مبارزه با آن صرف کنم. به من نشان بده که در این برج بابل چه خبر است. از یک چوپان آرام آرام به سوی قیصر و بعد به سمت آسمانیان بالا می‌رویم،هر انسانی در هر درجه ای می‌کوشد خود را خشنود کند،به آن‌چه هست احترام بگذارد،اما انسان زیر این نقاب به ظاهر خرسند، غمگین است و نیازمند به خنده. از رازهای پیروزی و قانون‌هایی بگو که وضع می‌کردی.بگو که آیا بخشیدن بهتر از تنبیه نیست؟ اما اگر چنین باشد، تکلیف هیاهوهای جهان که بر دیگر مکان‌های آرام سایه می‌افکند چه می‌شود؟ اگر چنین است مقبره ای پاکیزه و روشن می‌تواند، ناگها

مطلب مرتبط :   اخلاقی، همالان، پایبندی، پسر، بزهکار
دسته بندی : علمی